اپیکور در یکی از جزایر دریای اژه به نام ساموس دیده به جهان گشود. حدود سیصد کیلومتر دورتر از اینجا، نزدیک آناتولی یا آسیای صغیر. او در ۳۴۱ قبل از میلاد به دنیا آمد، یعنی هشتادوهشت سال پس از تولد افلاطون، اما تأثیر کمی از او پذیرفت. مسئلهای که بیش از همهچیز ذهن او را به خود مشغول کرد، این بود که چگونه میتوان بهترین زندگی ممکن را داشت، خصوصاً اینکه تنها یکبار فرصت زندگی داریم و با این توجه که اپیکور به زندگی پس از مرگ اعتقادی نداشت. مسئلهای که به یک پرسش اساسی فلسفی شبیه است و چهبسا مهمترین پرسش باشد. دانشجویان فلسفۀ غرب اغلب سالها دربارۀ پرسشهای متداول فلسفه صحبت کردهاند و از این مهمترین پرسش غفلت کردهاند که درمورد زندگی آنها صحبت میکند و با روزمرگیهایشان سروکار دارد. به عبارت دیگر به چه دلیل به پرسشِ «چرا بهجای هیچ، چیزی وجود دارد؟» هایدگر پرداختهاند یا سعی کردهاند به این پرسش بپردازند که «چگونه به واقعیت چیزی پی میبریم؟» و از پرداختن به زندگی خود غفلت کردهاند. اپیکور نیز گاهوبیگاه درگیر اینگونه پرسشها میشد، اما درنهایت به اساسیترین پرسش خود بازمیگشت: «چگونه میتوان از زندگی بیشترین بهره را برد؟»
اپیکور پس از سالها تعمق و تفکر در این مورد، بهترین زندگی ممکن را زندگی شاد نامید، یعنی نوعی از زندگی که سرشار از رضایتمندی بود. شاید در نگاه اول، این حرف بیپایه و سطحی بهنظر برسد، اما به عقیدۀ اپیکور این پرسش، پایه و اساس تمام پرسشهایی بود که موجب بهوجود آمدن یک زندگی شاد و رضایتمندانه میشد. اینکه چه لذتهایی به شادکامی میانجامد، کدامیک به معنای واقعی، رضایتبخش و پایدار هستند و همچنین چه لذتهایی گذرا هستند و موجب درد و رنج میشوند. همۀ این پرسشها فارغ از این پرسش همیشگی است که چرا و چگونه خود را از دستیابی به شادکامی محروم میکنیم.