به خاطر دارید برای اولینبار کی به رشد شخصیت علاقه@مند شدید؟ این اندیشه روز یازدهم ژانویه ۱۹۹۱ در من شکل گرفت. در آن موقع نوزده سال داشتم، به جرم دزدی بازداشت شده بودم و از آنجایی که این اولین جرم من نبود میدانستم که روزهای سختی در انتظارم است.
ترم اول دانشگاه دزدی را شروع کردم. بهرغم نداشتن نیاز مالی، صرفا به خاطر هیجان آن به دزدی علاقه داشتم. دزدی، مخصوصا جنس بلند کردن از مغازهها به برنامه هر روزم بدل شده بود. برایم مهم نبود چه میدزدم، بلکه صرفا عمل دزدی مرا ارضا میکرد. بعضی مواقع، شکلات و شیرینی میدزدیدم و آنها را در اماکن عمومی رها میکردم تا دیگران از آن بخورند! خودم لب به آنها نمیزدم چون میدانستم برای سلامتی مضرند.
طی حضور در زندان، تمام افکارم متوجه حماقتهایی بود که مرتکب شده بودم. از وضعیتم بسیار غمگین و افسرده بودم. در دبیرستان همیشه جزو شاگردان ممتاز مدرسه بودم و حتی مدیریت انجمن ریاضی هم به من واگذار شده بود. از طرف دیگر، کاپیتان تیم دو میدانی مدرسه هم بودم. به خاطر هوش و تواناییهایم، همگان آینده درخشانی را برایم پیشبینی میکردند. اما متأسفانه به خاطر جرایمی که مرتکب شده بودم، آتیه خوبی در انتظارم نبود. چون دستکم یکی دو سال را باید پشت میلههای زندان سپری میکردم...
-از متن کتاب-