فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هرگز رهایم مکن

کتاب هرگز رهایم مکن

نسخه الکترونیک کتاب هرگز رهایم مکن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هرگز رهایم مکن

«هرگز رهایم مکن» یک رمان علمی ـ تخیلی است اما نمی‌توان این رمان را در طبقه‌بندی‌های رایج قرار داد چرا که نویسنده در کنار همذات‌پنداری با شخصیت‌های داستان درصدد پاسخگویی به سؤالات بسیاری است که نشان می‌دهد، این رمان یک کتاب سرگرم‌کننده است. کتی، روت و تومی قهرمانان رمان ایشی‌گورو هستند. آنها برای نخستین بار چیزی را درون خود حس می‌کنند به نام «عشق». این عشق در هر یک از این سه نفر، درجه و اندازة خاصی دارد. تومی اگرچه سعی دارد آن را کنترل کند تا دیگران متوجه آن نشوند اما جریان داستان به مخاطب خلاف آن را ثابت می‌کند. «تومی» امیدوار است بتواند برای «کتی» و «روت» دوست خوبی باشد. نویسنده فضای داستان را به گونه‌ای طراحی کرده که مخاطب ابتدا شک می‌کند به این که قهرمانان داستان آوای عشق را می‌شنوند یا آوای هنر را و یا هر دو را؟ لذا «ایشی گورو» مخاطب رادر یک بحران قرار می‌دهد که حل آن نیازمند داشتن دید و نگاهی فلسفی به مقوله زندگی است. کازوئو ایشی گورو در سال 1954 در ناکازاکی ژاپن به دنیا آمد و در سال 1960 همراه خانواده به بریتانیا مهاجرت می‌کند. ادبیات انگلیسی و فلسفه از رشته‌هایی است که ایشی گورو در دانشگاه «کنت» به تحصیل درآنها می‌پردازد. کارهای این نویسنده ژاپنی‌الاصل تاکنون به 30زبان دنیا ترجمه شده است. وی هم اکنون ساکن لندن است. لازم به توضیح است مجله گاردین رمان «هرگز رهایم مکن» را به عنوان یکی از کتاب های پرفروش اروپا در سال 2005 معرفی کرده است.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.09 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هرگز رهایم مکن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ایشی گورو، کازوئو، ۱۹۵۴- م Ishiguro, Kazuo
هرگز رهایم مکن / کازئو ایشی گورو؛ ترجمه سهیل سُمّی. -تهران: ققنوس، ۱۳۸۵.
۳۶۷ ص. ISBN 978-964-311-627-9
فهرستنویسی بر اساس اطلاعات فیپا.
عنوان اصلی: Never Let Me Go, ۵۰۰۲.
۱. داستان های انگلیسی-قرن ۲۰م. الف. سُمّی، سهیل، ۱۳۴۹- ، مترجم. ب. عنوان.
۴ ه ۹۵۴ الف / ۳PZ ۹۱۴/۸۲۳
کتابخانه ملی ایران ۲۸۴۳۴-۸۴م

فصل دوم

این ها همه مربوط به مدت ها پیش است، پس ممکن است بخشی از آن را اشتباه تعریف کرده باشم؛ اما آنچه در یادم مانده این است که نزدیک شدنم به تومی در آن روز بعد از ظهر بخشی از برهه ای بود که در آن دوره می گذراندم ــ دوره ای که طی آن بی اختیار برای خودم دردسر درست می کردم ــ و چند روز بعد که تومی جلویم را گرفت، تقریباً قضیه را فراموش کرده بودم.
نمی دانم آن جا که شما بودید چطور بوده، اما در هیلشم ما بایست تقریباً هر هفته تحت معاینه پزشکی قرار می گرفتیم ــ معمولاً در اتاق شماره هجده در بالاترین قسمت خانه ــ آن هم با پرستار تریشا(۴)ی بدعنق که اسمش را گذاشته بودیم صورت خروس. آن روز صبح یک گروه از ما از راه پله اصلی بالا می رفتیم تا او معاینه مان کند، و گروهی که او تازه معاینه شان را تمام کرده بود، داشتند از پله ها پایین می آمدند. به همین دلیل، پلکان پر بود از سر و صداهایی که پژواک می یافت، و من با سر خمیده از پله ها بالا می رفتم، فقط رد پاشنه های جلویی ام را دنبال می کردم که ناگهان صدایی در کنارم گفت: «کات!»(۵)
تومی، در میان سیل بچه هایی که به پایین سرازیر بودند، با لبخندی از بناگوش دررفته که بلافاصله عصبی ام کرد، وسط راه پله ایستاده بود. شاید چند سال پیش، وقتی به کسی برمی خوردیم که از دیدنش خوشحال می شدیم، چنین قیافه ای به خود می گرفتیم. اما در آن زمان سیزده ساله بودیم، و او پسری بود که در انظار همگان با یک دختر روبرو شده بود. دلم می خواست بگویم: «تومی، چرا بزرگ نمی شی؟» اما جلوی زبانم را گرفتم و در عوض گفتم: «تومی، راه همه رو بند آوردی. راه منم همین طور.»
به بالا نگاه کرد. بچه های طبقه بالا همه پشت هم متوقف شده بودند. یک لحظه ترسید، بعد خودش را به سمت دیوار و کنار من زورچپان کرد تا همه بتوانند رد شوند. بعد گفت: «کات، همه جا دنبالت گشتم. می خواستم بگم متاسفم. منظورم اینه که، واقعاً، واقعاً متاسفم. اون روز اصلاً قصد نداشتم بزنمت. من تو خوابم یه دختر رو نمی زنم، و اگه اون روز اون طوری شد، اصلاً قصد نداشتم تو رو بزنم. واقعاً، واقعاً متاسفم.»
«چیزی نیست. یه اتفاق بود، همین.» برایش سر تکان دادم و راه افتادم. اما تومی با خوشحالی گفت: «پیرهنم درست شد. همه اش شسته شد.»
«خوبه.»
«دردت که نیومد، ها؟ همون موقع که زدمت؟»
«البته. جمجمه شکسته. ضربه مغزی، کل مغز. حتی صورت خروسم ممکنه متوجه بشه. تازه اگه اصلاً به اون بالا برسم.»
«اما جداً، کات. از من ناراحت نیستی، ها؟ از ته قلب متاسفم. راست می گم.»
عاقبت لبخند زدم و بدون نیش و کنایه گفتم: «ببین، تومی، اون یه اتفاق بود و حالا من صددرصد فراموشش کردم. حتی یه ذره هم ازت دلخور نیستم.»
هنوز هم دو به شک بود، اما بعد چند نفر از کلاس بالایی ها هلش دادند و به او گفتند راه بیفتد. لبخندی سریع بر لبانش نشست و دستی به شانه ام زد، درست مثل کاری که ممکن بود با پسری کوچک تر از خودش بکند، و بعد دوباره خود را به دل صف کشید. بعد وقتی شروع کردم از پله ها بالا رفتن، شنیدم که از همان پایین فریاد زد: «می بینمت، کات!»
کل آن قضیه از نظرم کمی ناراحت کننده بود، اما نه به تمسخر و سخره ختم شد، نه به شایعه و غیبت؛ و باید اقرار کنم که اگر به خاطر آن برخورد در راه پله نبود، احتمالاً در چند هفته بعد به مشکلات تومی توجهی پیدا نمی کردم.
خودم شاهد چند مورد از آن حوادث بودم. اما اکثرا فقط وصفشان را می شنیدم، و وقتی این طور می شد، آن قدر از بچه ها سین جیم می کردم که تقریباً شرح کامل قضیه را از زیر زبانشان می کشیدم. باز هم نحسی و بلوا به راه افتاد، مثل آن بار که تومی در اتاق چهارده روی دو میز استفراغ کرد و تمام محتویات دل و اندرونش کف کلاس پخش شد، و مابقی بچه های کلاس که به پاگرد گریخته بودند، در را گرفته بودند تا او از اتاق بیرون نیاید. یک بار هم آقای کریستوفر مجبور شده بود دستان او را بگیرد تا او حین تمرین فوتبال به رگی دی(۶) حمله نکند. همه می دیدند که وقتی پسرهای کلاس دومی دو به دو دور میدان می دویدند، هیچ کس نبود که در کنار تومی بدود. او دونده خوبی بود و به سرعت ده یا پانزده یارد فاصله بین خودش و بقیه ایجاد می کرد، شاید با این فکر که به این نحو کسی نمی فهمد که هیچ کس دوست ندارد در کنار او بدود. و تقریباً هر روز در مورد کلک هایی که بچه ها برایش سوار می کردند، شایعاتی سر زبان ها می افتاد. خیلی از آن ها کلک های معمولی بودند ــ چیزهای عجیب و غریبی که سر از تختخوابش درمی آوردند، مثلاً کرمی در برشتوکش ــ اما بعضی هاشان بی هیچ هدف و دلیل منطقی ای رذیلانه و کثیف بودند: مثل آن بار که کسی با مسواک او توالت را تمیز کرد و لای مسواکش پر از گه شد. درشتی اندام و قدرتش ــ و به گمانم خلق و خوی تندش ــ باعث می شد که هیچ کس به فکر زور گفتن به او نیفتد، اما آن طور که در خاطرم مانده، این اتفاقات دست کم دو ماهی ادامه یافت. فکر می کردم دیر یا زود کسی پیدا می شود و می گوید که دیگر زیاده روی شده، اما همان طور ادامه پیدا کرد و هیچ کس چیزی نگفت.
یک بار خودم سعی کردم مسئله را مطرح کنم، در خوابگاه، بعد از خاموشی. چون کلاس بالایی بودیم، تعدادمان در هر خوابگاه به شش نفر تقلیل یافته بود، به همین دلیل فقط گروه کوچک خودمان حضور داشتند، و گاه در دل تاریکی و پیش از خواب، صمیمی ترین حرف هایمان را می زدیم. آن جا می توانستیم حرف هایی بزنیم که هیچ جای دیگری نمی توانستیم، حتی در رختکن سالن ورزش. برای همین یک شب حرف تومی را پیش کشیدم. چیز زیادی نگفتم؛ فقط خلاصه کردم و گفتم که واقعاً آنچه بر سرش می آید زیاد منصفانه نیست. بعد از آن که حرفم تمام شد، تاریکی غرق نوعی سکوت مضحک شد و فهمیدم که همه منتظر جواب روت هستند ــ اتفاقی که هر بار پس از مطرح شدن مسئله ای عجیب، معمول بود. منتظر شدم، بعد از آن سوی اتاق که روت بود، صدای آه شنیدم، و بعد گفت: «حرف تو درسته، کاتی. کارشون درست نیست. اما اگه اون می خواد دست از سرش بردارن، باید رفتار خودش رو عوض کنه. اون برای بازار بهاره هیچ چیز نیاورد، و تازه مگه برای ماه آینده چیزی داره؟ شرط می بندم نداره.»
این جا باید در مورد بازارهایی که در هیلشم داشتیم کمی توضیح بدهم. سالی چهار بار ــ بهار، تابستان، پاییز و زمستان ــ نوعی نمایشگاه و فروشگاه بزرگ از تمام چیزهایی که ظرف سه ماه، از زمان آخرین بازار تا بازار بعدی، ساخته بودیم برگزار می کردیم. نقاشی، طراحی، سفالگری؛ انواع و اقسام تندیس های ساخته شده از هر آنچه پس مانده روز بود ــ قوطی های له شده یا در بطری های چسبانده شده به تکه های مقوا و کارتن. به ازای هر آن چیزی که وارد نمایشگاه می کردید، به شما «ژتون مبادله» می دادند ــ سرپرست ها تصمیم می گرفتند که هر یک از شاهکارها چند ژتون می ارزد ــ و بعد در روز افتتاح بازار با ژتون هایتان می توانستید هر چه خواستید بخرید. قانون خرید و فروش این بود که فقط می توانستید کارهایی را که محصلان همدوره ای خودتان می ساختند بخرید، اما باز هم حق انتخاب بسیاری داشتیم، چون هر یک از ما ظرف دوره سه ماهه می توانستیم خیلی پرکار باشیم.
حال که به گذشته نگاه می کنم، می فهمم که چرا آن بازارها تا آن حد برایمان مهم بودند. اول این که بجز بازارهای فروش ــ که چیز دیگری بود و من بعد به آن خواهم پرداخت ــ این تنها راه ما برای جمع کردن دارایی های شخصی بود. مثلاً اگر می خواستید دیوارهای دور تختتان را تزئین کنید، یا می خواستید چیزی در کیفتان باشد و در هر اتاق آن را روی میزتان بگذارید، می توانستید آن را در بازار پیدا کنید. حال درک می کنم که بازارها یک تاثیر ظریف تر نیز بر ما داشتند. اگر خوب فکرش را بکنید، می بینید وقتی برای تولید چیزهایی که ممکن بود جزو گنجینه شما باشند به همدیگر وابسته شده اید، در روابطتان نیز تغییراتی ایجاد خواهد شد. قضیه تومی مسئله ای معمولی بود. اکثر اوقات طرز تلقی دیگران نسبت به شما و برخورداریتان از علاقه و احترام دیگران بسته به این بود که در کار خلق کردن چقدر خوب باشید.
چند سال پیش، من و روت اغلب ناخودآگاه این گونه مسائل را به یاد می آوردیم، همان موقع که در بخش مراقبت های مرکزی در دوور از او پرستاری می کردم.
یک بار او گفته بود: «اینا همش بخشی از دلیل خاص بودن هیلشمه. ترغیب شدن ما به ارزش قائل شدن برای کارای همدیگه.»
گفتم: «درسته، اما گاهی، وقتی به اون بازارا فکر می کنم، می بینم خیلی چیزاش عجیبه. مثلاً شعر. یادمه که می تونستیم به جای طراحی یا نقاشی، شعر بدیم. و عجیب اینه که همه مون فکر می کردیم این خوبه، فکر می کردیم کار منطقی ایه.»
«چرا نباشه؟ شعر مهمه.»
«اما ما داریم در مورد آشغالایی که بچه های نه ساله می نوشتن حرف می زنیم، خطای کوتاه و مضحک، همه با دیکته غلط و تو کتابچه های تمرین. ما ژتونای ارزشمندمون رو برای کتابچه های تمرین خرج می کردیم، به جای اون که باهاشون یه چیز واقعاً قشنگ برای دور تختمون فراهم کنیم. اگه اون قدر از شعر یه نفر خوشمون می اومد، چرا اونو قرض نمی کردیم و اواخر عصر از روش کپی نمی کردیم؟ اما تو یادته چطور بود. موعد یه بازار دیگه می شد و ما بین شعرای سوزی کی و زرافه هایی که جکی درست می کرد بلاتکلیف می موندیم.»
روت خندید و گفت: «زرافه های جکی، خیلی زیبا بودن. یکی از اونا داشتم.»
این حرف ها در یک عصر قشنگ تابستانی بینمان رد و بدل شد، نشسته در بالکن کوچک اتاق مراقبتش. چند ماه بعد از نخستین اهدایی او بود و بدترین دوره اش را می گذراند. همیشه عیادت های عصرگاهی ام را طوری تنظیم می کردم که بتوانیم نیم ساعتی روی ایوان با هم باشیم و غروب خورشید را در پس سقف خانه ها تماشا کنیم! کلی آنتن و بشقاب ماهواره در دیدرس بود و گاه، درست در مقابلمان، خطی درخشان دیده می شد که دریا بود. با خودم آب معدنی و بیسکویت می آوردم، و آن جا می نشستیم و در مورد هر چه به ذهنمان می آمد، حرف می زدیم. مرکزی که روت در آن زمان در آن بستری بود، یکی از مراکز مورد علاقه من است، و برایم مهم نیست اگر عاقبت سر و کارم به آن جا بیفتد. اتاق های بخش کوچک، اما خوش طرح و دنجند. همه چیز ــ دیوارها و کف اتاق ها ــ را با کاشی سفید و درخشان پوشانده اند، و در نخستین ورود آن جا را چنان تمیز می بینید که خیال می کنید به تالار آینه وارد شده اید. البته آن طورها هم نیست که انعکاس تصویر خود را بر در و دیوار ببینید، اما تقریباً حس می کنید که می بینید. وقتی دستتان را بالا می آورید، یا وقتی کسی روی تخت می نشیند، سایه کمرنگ حرکتی را بر روی کاشی های دور و برتان می بینید. به هر حال اتاق روت در آن مرکز دیواره های کشویی بزرگ و شیشه ای داشت، طوری که از روی تختش می توانست به راحتی بیرون را ببیند. حتی وقتی سرش روی بالش بود، پهنه بزرگی از آسمان را می دید، و اگر هوا به اندازه کافی گرم بود، به بالکن می رفت و هوای تازه استنشاق می کرد. عاشق عیادت او در آن جا بودم، عاشق گپ و گفت های این شاخ به آن شاخمان بودم، سرتاسر تابستان تا اوایل پاییز، نشسته بر آن بالکن در کنار هم، حین گفتگو در مورد هیلشم، کلبه ها، و هر آنچه به ذهنمان می رسید.
بعد گفتم: «منظورم اینه که تو اون سن و سال، وقتی یازده ساله بودیم، واقعاً هیچ علاقه ای به شعرای همدیگه نداشتیم. اما یادت هست، یکی مثل کریستی؟ کریستی به خاطر شعراش خیلی اسم در کرده بود، و همه ما از اون انتظار شعرگفتن داشتیم. حتی تو، روت، جرئت نمی کردی به کریستی امر و نهی کنی. همه اش به خاطر این که فکر می کردیم تو شعر گفتن عالیه. اما ما هیچی در مورد شعر نمی دونستیم. اصلاً اهمیتی نمی دادیم. عجیبه.»
اما روت متوجه منظور من نشد یا شاید خودش را به آن راه می زد. شاید مصمم بود که ما را به مراتب پیچیده تر از آنچه بودیم به خاطر بیاورد. یا شاید حس می کرد که حرف های من به کجا ختم می شود، و نمی خواست به آن مسیر بیفتیم. به هر حال، آهی ممتد کشید و گفت: «ما همه فکر می کردیم شعرای کریستی خیلی خوبن. اما نمی دونم اگه الان اونا رو می خوندیم، در موردشون چی فکر می کردیم. کاش الان چندتاش رو داشتیم، کشته مرده اینم که بدونم الان در موردشون چی فکر می کردیم.» بعد خندید و گفت: «هنوز چند تا از شعرای پیتر بی رو دارم. اما این مربوط به خیلی بعده، وقتی کلاس چهار بودیم. حتماً چشممو گرفته بود، وگرنه به عقلم نمی رسه چرا باید شعراش رو می خریدم. همه مضحک و احمقانه. خیلی خودش رو دست بالا می گیره. اما کریستی، اون خوب بود، یادمه که خوب بود. مسخره است، وقتی نقاشی رو شروع کرد، یه دفعه شعر و شاعری رو ول کرد، و نقاشیش اصلاً به اندازه شعراش خوب نبود.»

نظرات کاربران درباره کتاب هرگز رهایم مکن

کتاب درواقع به نظر من سه بخش تقسیم میشه بخش اول به دلیل حالت رازگونه و مبهمش جذابه بخش دوم اما طوریه که نمیشه خیلی درکش کرد و خواننده رو پس میزنه طوری که اون رو رهاکردم و مدت ها بعد باز به سراغش رفتم و کتاب جالب به پایان میرسه...در کل دنیایی رو براتون تصویر میکنه که با دنیای حال خیلی متفاوته و انجام دادن و ندادن کارها از سمت شخصیت ها خیلی برای آدم قابل توجیه نیست
در 2 سال پیش توسط sar...7sp
کی میتونه این رمان رو بدون ریختن چند قطره اشک تموم کنه ؟!
در 2 سال پیش توسط P D
بسیار عالی؛ فقط کاش دو رمان برتر دیگه نویسنده: وقتی یتیم بودیم ؛ و بازمانده روز... که هر دو ترجمه شدن رو هم داشتید...
در 1 سال پیش توسط bar...eez
به نظرم خیلی جذاب و قشنگ بود و خیلی منو یاد فیلم آیلند و سریال وست ورلد مینداخت.
در 2 سال پیش توسط Nargues
کتاب مهم شون رو نذاشتین برای فروش ، بازمانده روز با ترجمه نجف دریابندری
در 1 سال پیش توسط لیلی.ص
تو لیست ۱۰۰ کتابی که قبل از مرگ باید بخوانیم یا اوله یا سوم.. شاهکاره ایشی‌گورو با ترجمه خیلی خوب
در 1 سال پیش توسط mah...gan
اگر امکان داره، این کتاب رو در طرح بیشتر بخوانیم به صورت رایگان قرار بدید.
در 1 سال پیش توسط Kaveh va hamid Gheysar
داستان کتاب خیلی منحصر به فرد و جالبه.
در 2 سال پیش توسط tim...a01
نمیدونم چرا همه انقدر تعریف کردن.یکی از کسل کننده ترین کتابهایی بود که خوندم و ترجمه خیلی بد بود.البته فیلمش رو‌ندیدم اما کتابی بود با یه موضوع فوق العاده با یه عالمه توضیح کسل کننده.مردم تا تموم شد
در 1 سال پیش توسط s.a...han
به نظرم این رمان قصد بیان چند مطلب را دارد: یک: عوارض علم زدگی و رشد یک جانبه علم بدون در نظر گرفتن مسایل انسانی و اخلاقی(این به نظرم لایه سطحی است و معنای فلسفی عمیق تری هم دارد ) و آن این است: دو: سرنوشت تلخ بشر و وضعیت ناگواری که در جهان هستی دارد سه: سرگشتگی بشر در مقابل وضعیت ناگوارش در زندگی
در 1 سال پیش توسط فاطمه بختیاری