دبیرستان، مدرسه فرزانگان تبریز میرفتم. ریا نشود منظورم همان تیزهوشان است. از همان سال اول و دوم توی ده تا کلمهای که در فضای کلاسمان میوزید، دوتایش شریف و شهید بهشتی بود. سال سوم که رفتم تجربی (صبر کنید، زود قضاوت نکنید. به خودتان مسلط باشید. توی مدرسه ما سال سوم انتخاب رشته میکردند) دیگر از ده کلمه سه چهار تایش شده بود شهید بهشتی و تهران. در آن میانه تنها و یالقوز و البته آسوده من بودم که با صدای بیخیالی که اغلب هم بین هیاهوی بقیه شنیده نمیشد میگفتم: «مگه دانشگاه تبریز چشه؟ تازه دارن براش ایستگاه مترو هم میکشن!» همین استراتژی طلایی باعث شد که تمام سال سوم و پیشدانشگاهی که همکلاسیهایم از کلاس فلان استاد گرانقدر رفتند به کلاس فلان استاد پولکی و فلان آزمون طلایی و نقرهای و پرتقالی را شرکت کردند من در آرامش از نیمروزهای بعد از مدرسهام جهت خوابیدن و نوشتن مفصل روزنوشتهایم و البته کمی هم درسخواندن استفاده کردم. نمیدانم چه شد و دست تقدیر چه بازیهایی در آستین بلوزش داشت که وقتی نتایج کنکور آمد، به جز من که «زیست دریا»ی دانشگاه شهید بهشتی قبول شده بودم، هیچکدام از بچههای کلاسمان شهر دیگری جز تبریز قبول نشدند. منظورم این نیست که بگویم من بهتر شدم. (که زیست دریا همچین رشته مششعی هم نیست و یک جورهایی همان آبیاری گیاهان دریایی است.) درواقع خیلی از بچههای کلاسمان رتبههای سه رقمی و هزار و خوردهای داشتند اما نشستند که سالهای بعد پزشکی تهران و شهید بهشتی قبول شوند. حرفم این است که کلاً من آدمِ غربت نبودم ولی زودتر از همهشان غریب شدم.