ذات انسان چیز نیرومندی است. اما زندگی ما آکنده از نوآوریهایی است که ما را به مقابله با ذاتمان، ذات انسانیمان، تشویق میکند. ما سعی میکنیم با خوردن غذاهای «مناسب» و خودداری از خوردن غذاهایی که «برایمان خوب نیستند» وزن کم کنیم. در مدارس ابتداییمان از پسرهای ده سالۀ کنجکاو و پرانرژی، انتظار داریم ساعتها آرام بنشینند و تکالیف تکراری انجام دهند. در کسب و کار، همۀ ما میگوییم این کارمندانمان هستند که تفاوت را ایجاد میکنند. استراتژیهایی که پیش میگیریم، حول محور نوآوری و «تفکر غیرقالبی» میگردند. با این وجود پیشبینیپذیری و افرادی که خود را با هر شرایطی وفق میدهند، را میستاییم.
یک ضربالمثل ژاپنی میگوید «یک عدد میخ راحت با چکش پایین میرود.» من طی بیستوپنج سال تجربۀ کاری، همیشه صحت این موضوع را به چشم دیدهام. سمینارها، کارگاهها، آموزشهای حرفهای، برنامهها و فرایندهای بیشمار دیگر، همه و همه در جهت بهبود عملکردهای جمعی ما پیش میروند، و هویت فردی ما را بیشتر و بیشتر به گمنامی فرو میبرند. نتیجۀ نهایی این روند این است که ما خود را از دریچۀ کارهایی که انجام میدهیم میبینیم. چیزی نمیگذرد که کارت ویزیت ما به جای اینکه نشانگر کاری که انجام میدهیم باشد، نمایندۀ کسی میشود که هستیم. من بر این باورم که این رویکرد سنتی مشکلترین مسیر برای ادامۀ عملکرد فردی و جمعی است چون با ذات انسانی ما در تعارض است.