غیرقابل تصور
متخصص اطفال به من گفت: «شما باید کودکتان را به طبقه چهارم ببرید، باید او را برای یک عمل اورژانسی آماده کنیم.» قلبم ایستاد، نمیتوانستم نفس بکشم.
اشتباه شدهاست. این نمیتواند اتفاق بیافتد، نمیتواند اتفاق بیافتد. پسرم آن زمان فقط دوازدهماهش بود. این فقط یک کابوس بود. من در اورژانس بودم و این واقعیت من بود. بوی ضدعفونیکننده را حس میکردم. پزشکان و پرستاران را با اسکرابهای آبی و سبز در حال دویدن میدیدم و صدای بوق ماشینها را میشنیدم. مردم عبوس و شکستخورده را در اتاق انتظار میدیدم. پسرم را به اینجا آورده بودم؛ چون ناگهان یک توده بزرگ در پشت گردنش ایجاد شده بود.
او نمیتوانست بخوابد و دائماً درد داشت. اما هیچوقت در زندگی فکر نکرده بودم که آن روز صبح وقتی وارد اورژانس شوم پسرم در دوازدهماهگی باید عمل اورژانسی بشود. به شوهرم زنگ زدم و گفتم فوراً به بیمارستان بیاید. حس من مثل یک آدم گناهکار بود؛ چون اجازه داده بودم این اتفاق برای پسرم بیافتد. حس میکردم بدترین مادر هستم و خودم را به خاطر تمام کارهایی که باید انجام میدادم سرزنش کردم. اگر چه نمیدانستم آیا کار متفاوت دیگری هم میتوانستم انجام بدهم یا خیر.
از دکتر پرسیدم: «آیا میتوانیم عمل نکنیم؟ کار دیگری وجود ندارد که بتوانیم امتحان کنیم؟»
متخصص گفت: «نه، راه دیگری وجود ندارد.»