بعد از چند ماه، گرسنگی به دلاویز فشار آورد.
مردم آن شهر عادت داشتند همیشه عسل بخورند. اما دلاویز به هر مغازهای که سر زد نتوانست عسل بخرد. جواب تمام فروشندهها همین بود:
«اجازه نداریم به شما عسل بفروشیم.»
از مردم شهر و همسایهها پیگیر شد که چرا وضعیت این است. همسایهها با زن جوان که موهای بلندش از زیر روسری بیرون زده بود به گرمی صحبت میکردند. اما وقتی حرف ممنوعیت فروش عسل میشد، ساکت میشدند و شانه بالا میاندختند:
«اینجا به خودمان هم عسل به اندازه کافی نمیرسد، شاید برای همین است که به شماها عسل نمیفروشند.»