فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها

کتاب همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها

نسخه الکترونیک کتاب همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۷۵۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها

برنده جایزه هوشنگ گلشیری برنده جایزه مهرگان ادب برنده جایزه مطبوعات و منتقدین بسیاری از منتقدان و نویسندگان ایرانی، این رمان را بهترین داستان فارسی پس از انقلاب می‌دانند. درواقع اگر انتخاب «بهترین» چندان آسان نباشد، می توان آن را یکی از بهترین‌ها نامید. رضا قاسمی با همین رمان در ایران شناخته شد. «همنوایی شبانه ارکستر چوب ها» اولین بار در سال ۱۹۹۶ در آمریکا و بعد در ایران منتشر شد و به قدری مورد توجه قرار گرفت که برنده بهترین رمان اول سال ۱۳۸۰ در جایزه هوشنگ گلشیری و بهترین رمان سال ۱۳۸۰ به انتخاب منتقدین مطبوعات شد. ماجرای کتاب، داستانی است درباره مهاجرت. یک روشنفکر ایرانی که به فرانسه پناهنده شده، دراتاق زیر شیروانی ساختمانی در پاریس زندگی می‌کند که ساکنانش را چند فرانسوی و ایرانی تشکیل داده‌اند. نویسنده ضمن توصیف وضعیت رقت‌انگیز زندگی آنها و روابط میانشان، واقعیت و خیال را در داستان به هم آمیخته و ساختاری نو ایجاد کرده است. قسمتی از متن کتاب: دست خودم نبود كه با يك تشر رنگم می‌پريد و با يك سيلی تنبانم را خيس می‌كردم .اينطور بارم آورده بودند كه بترسم. از همه چيز. از بزرگتر كه مبادا بهش بربخورد؛ از كوچكتر كه مبادا دلش بشكند؛ از دوست كه مبادا برنجد و تنهايم بگذارد. همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها سال‌هاست که در فهرست پرفروش‌ترین رمان‌های ایرانی جای گرفته است.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.12 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول: نه گابیک، اینجا نه!

۱

مثل اسبی بودم که پیشاپیش وقوعِ فاجعه را حس کرده باشد. دیده ای چه طور حدقه هاش از هم می درند و خوفی را که در کاسه ی سرش پیچیده باد می کند توی منخرین لرزانش؟ دیده ای چه طور شیهه می کشد و سُم می کوبد به زمین؟
نه، من هم ندیده ام. ولی، اگر اسبی بودم هراسِ خود را این طور برملا می کردم. (کسی چه می داند؟ کنیز بسیار است کدو هم بسیار! شاید روزی مادری از مادرانِ من چهارپایه ای گذاشته باشد زیرِ شکمِ چارپایی تا در آن کنجِ خلوت و نمناک طویله ی کاهگلی و در آن تاریک و روشنای آغشته به بوی علف و سرگین نطفه ی مرا بگیرد و در لفافی از حسرت و تمنا بپیچاند.)
اما نه شیهه کشیدم نه سُم کوبیدم. خیلی سریع، پله ها را چندتا یکی پایین رفتم و زنگِ طبقه ی چهارم را به صدا درآوردم.
می دانستم حالا ماتیلد، زنِ پیرِ صاحبخانه، می آید و ابتدا، از سوراخِ در وراندازم می کند، بعد که در را باز کرد، آن چشم های شگفت زده اش را، که گویی از هیبتِ حادثه ای مخوف از حدقه ها بیرون جسته، به چشم هایم می دوزد و، با لبخندی مهربان، منتظر می ماند تا بگویم برای چه آمده ام؛ و وقتی برای دوازدهمین بار در طیِ یک سالِ اقامتم بگویم (البته این بار به دروغ) آمده ام اجاره ی اتاقم را بپردازم، برای دوازدهمین بار خواهد پرسید کجا می نشینم و من باید برای دوازدهمین بار به طبقه ی آخر اشاره کنم؛ و او، پس از گشتی کوتاه در دالانِ خالی و متروک خاطره هاش، از سرِ بی اعتمادی به حافظه اش ــ یا از سرِ اعتماد به سگِ گنده ی سیاهش «گابیک» ــ آرام نیم چرخی بدهد به بدنش تا کوچه باز کند و من به راهرویِ نیم تاریک آپارتمان وارد بشوم و باز به غرورم بربخورد که چرا مرا به خاطر نمی آورد؛ و بعد به خودم دلداری بدهم که وقتی برای کسی زمان متوقف شده باشد، در هیچ کجای ذهنش دیگر جایی، هرچند کوچک، نه برای من نه برای هیچ کسِ دیگر وجود ندارد. هرچه هست رشته هایی است از خاکسترِ پریشانی که میانِ عصب های کاسه ی سر شاخه دوانده و زمان را در چنبره ی خود مدفون کرده است. هیروشیمای پس از انفجار را که دیده ای؟ منظره ی ساعت های ذوب شده در چنبرِ ثانیه ها را؟ نه نباید به من بربخورد. ماتیلد، این عقربه ی ذوب شده روی مدارِ ساکن و ابدیِ ثانیه ها، دیگر نه موجودی زنده که عکسی است رنگ پریده از زنی که گویی در آن روزِ مه گرفته و بارانیِ آوریلِ سالِ هزار و نهصد و چهل وسه، وقتی دریچه ی دوربین باز می شده تا او را ثبت کند، از وحشتی بزرگ شیهه می کشیده و سُم به زمین می کوفته!
شستم را روی زنگِ در فشار دادم و منتظر ایستادم. از طبقه ی ششم صدای ویولونسلِ میلوش، پرطنین و ملتهب، در راه پله می پیچید و دودی را که از اتاقِ فریدون برمی خاست، مثل ابری مرتعش، در فضا به گردش درمی آورد.
ــ نکند خانه نباشند؟
همین طور که انگشتم را محکم روی زنگ فشار می دادم احساس کردم در درونم چیزی شروع کرد به رشدکردن. چیزی چون هیولایی زشت و وحشتناک. از خودم منزجر شدم.
لعنت به این شانس! نمی شد اریک فرانسوا اشمیت دلش به حالِ پروفت نسوزد؟ نمی شد پروفت همان جوانِ محجوبی می بود که در اوایل بود؟
برای من که همه ی عمرم را در نیمکره ی شرقیِ زمین با ساعتِ نیمکره ی غربی زندگی کرده بودم، شب که می شد، طبقه ی ششمِ این ساختمان سیاره ی کوچکی بود که تنها ناخدایش من بودم و از این بابت هیچ کس هم شکایتی نداشت. حال آنکه، پیش تر، در این شهری که از ساعت ده شب به بعد همه چیز محکوم به اطاعت از اقتدارِ خاموشِ دیوارهاست و هیچ کس مجاز نیست حتا سیفونِ توالتش را بکشد، هرجا که بودم، آنقدر اعتراض می شد که ناچار بار و بندیلم را می بستم و جای دیگری می رفتم.
اینجا، در این یک سال، چنان آرامشی داشتم که به خود می گفتم این اتاقِ کوچک زیرِ شیروانی، با همه ی بدبختی هاش، برای کسی که دوازده ساعت با دیگران اختلافِ زمانی دارد بهترین جای دنیاست.
افسوس که این آرامش دیری نپایید و، ناگهان، در سیاره ی کوچک من سروکله ی غریبه ای پیدا شد که سرنوشتِ همه چیز را عوض کرد.
نخستین بار، در یک بعدازظهرِ ماهِ اوت بود که او را دیدم.
من معمولاً، ساعتِ هفتِ صبح می خوابیدم و دوی بعدازظهر از رختخواب بیرون می آمدم. آن روز هم، با آنکه ساعت ها بود سروصداهای عجیب و غیرمنتظره ای که از اتاقِ بغلی می آمد بیدارم کرده بود، با همه ی کنجکاوی، نتوانسته بودم پیش از ساعتِ مقرر از رختخواب بیرون بیایم. درِ اتاق را که باز کردم برق از کله ام پرید. انگار کودتا شده بود. اتاقِ بغلی، برخلاف معمول، درش باز بود و از داخلِ راه پله صداهای عجیبی می آمد. گیج و منگ به خرت وپرت هایی که این طرف و آن طرف افتاده بود و به خاک و خاشاکی که کفِ راهرو و سطحِ چوبیِ راه پله را پوشانده بود نگاه می کردم که سروکله اش پیدا شد. قدِ نسبتا بلندی داشت و هیکلی ورزیده. خیلی تند سلامی کرد و با شتاب طولِ راهروی سمتِ چپ را پیمود و به اتاقِ بغلی داخل شد.
به طرفِ اتاق آشپزخانه ام راه افتادم که چشمم به نوشته ی روی دیوارِ راه پله افتاد: «امروز گربه ام به ناچار در راهرو ولو خواهد بود. پیشاپیش معذرت می خواهم.»
بی اختیار سرم به طرفِ انتهای راهرو برگشت. غریبه با میزِ چوبیِ بزرگی که یکی از پایه هایش شکسته بود، از اتاقِ بغلی بیرون آمد و به سرعت پله ها را پایین رفت.
یادداشت را از دیوار جدا کردم و به آشپزخانه ام، که سمتِ راستِ راه پله بود، داخل شدم.
زنگِ کلیسای «سن پل» چهارده بار نواخت و من حس کردم سیاره ی کوچکم از مدارِ خود خارج شد.

۲

خواب نبودم؛ این را مطمئنم. چون کاردی را که در پشتم فرو رفته بود حس می کردم. بوی زُهمِ خونِ خشکیده ای را هم، که تمام تنم را پوشانده بود، حس می کردم. پس این نورِ کجتاب از کجا می آمد؟
چهره اش شباهتِ غریبی به گاری کوپر داشت. تفاوت، تنها، در موها بود که، بر خلافِ موهای گاری کوپر، هم بلند بود هم کمی آشفته. نورِ کجتابی، که نیمه ی راستِ صورتش را روشن کرده بود، به او حالتِ وهم انگیزی می داد که، بی اختیار، مرا به یادِ سینمای اکسپرسیونیست های آلمان می انداخت؛ به خصوص «فاوستِ» مورنائو.
چیزی که پاک گیجم کرده بود وجودِ همین نورِ کجتاب بود. اگر او بیرون از این فضای تنگ و تاریکی بود که من در آن بودم پس چرا نور به شکلی موضعی بر او می تابید؛ و اگر داخلِ همین فضا بود...
این دیگر با هیچ منطقی جوردرنمی آمد. مگر می شود یک فضای واحد دو حجمِ متفاوت داشته باشد؟ تازه، یکی روشن یکی تاریک؟
فاوستِ مورنائو، آرام و در سکوت، دفتری را که با خود داشت مرور می کرد، و حالا مدتی بود که روی نکته ای مکث کرده بود.
نفسم در سینه حبس شده بود و هر آن منتظر بودم سوال پیچم کند. اما گویا به این زودی ها خیالش را نداشت. یا شاید هم این شگردی بود برای درهم شکستنِ مقاومتم. حالا چرا گمان می کرد خیالِ مقاومت دارم بماند.
راستش، من تصمیم گرفته بودم همه چیز را بگویم. دستِ خودم نبود که با یک تشر رنگم می پرید و با یک سیلی تنبانم را خیس می کردم. این طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگ تر که مبادا بهش بربخورد؛ از کوچک تر که مبادا دلش بشکند؛ از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد؛ از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید. یکی می گفت: منه در میان راز با هر کسی که جاسوسِ همکاسه دیدم بسی یکی می گفت: مکن پیشِ دیوار غیبت بسی بود کز پسش گوش دارد کسی یکی می گفت: سنگ بر باره ی حصار مزن که بود کز حصار سنگ آید یکی می گفت: مکن خانه بر راهِ سیل ای غلام
یکی می گفت: مبین به سیبِ زنخدان که چاه در راه است
یکی می گفت: مکن خواجه بر خویشتن کار سخت
راحتتان کنم، همه اش نصیحت بود؛ همه اش نهی؛ هیچ کس هم نگفت چه کار باید کرد. یکی هم که از دستش دررفت گفت: «ای که دستت می رسد کاری بکن ــ پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار» و بالاخره نگفت چه کار. این طور بود که هیچ چیزی یاد نگرفتم؛ ازجمله مقاومت کردن را.
فاوستِ مورنائو همچنان سرش توی دفتر بود. سکوت و انتظار کلافه ام کرده بود. ناگهان چیزی که مدت ها پشتِ دندان های کلیدشده ام محبوس مانده بود مثل فنری از دهانم بیرون جست: «به من گفته بودند شما دو نفرید!»
سکوتی وحشتناک تر بر سکوتِ پیشین انباشته شد. ناگهان حس کردم میانِ من و او چاهی دهان گشود ژرف. می گشتم جمله ی مناسبی بیابم تا از سقوط در این چاهِ وحشتناک، که با سرعتی سرگیجه آور ژرف تر و ژرف تر می شد، در امان بمانم؛ اما همه اش نصیحت بود که پیشِ چشمم رژه می رفت. دهانِ پدرم را می دیدم که با خشم می جنبید؛ دهانِ مادرم را؛ دهانِ عمه هایم را؛ دهانِ معلمم را؛ دهان رئیسم را. داشتم با سر سقوط می کردم که صدای ملایمی در فضا پیچید و چاه از ژرفش بازایستاد.
ــ طفلکی!
فاوستِ مورنائو، که تا این لحظه سرش به کارِ خودش بود، نگاهی به بغل دستی اش کرد (بغل دستِ او خالی بود؛ اما طوری که او نگاه کرد آدم فقط می توانست به بغل دستی اش نگاه کند)، دفتر را به سینه اش چسباند و گفت: «شما آنجا گویا مسئله ی خاصی داشتید.»
با آنکه هرگز آدمِ بی مسئله ای نبوده ام، در آن لحظه هرچه فکر می کردم من در زندگی ام چه مسئله ای داشته ام، چیزی به خاطرم نمی آمد. ناگهان، بی هیچ دلیلِ خاصی، حسِ لودگی ام گل کرد: «فرمودید مسئله؟»
ــ بله مسئله.
صدایی آشنا، با لحنی ملایم، از بغل دستِ او اضافه کرد: «مسئله ی خاص!»
ترس برم داشت. چند چیز را با هم و در یک آن فهمیده بودم: نخست این که، فاوستِ مورنائو تنها نیست و کسی هم بغل دستِ اوست. دوم این که، این رفیقِ بغل دستی به چشم نمی آید. سوم این که، منظور از «مسئله ی خاص» چیست. گفتم: «ببخشید شما کدام یکی هستید؟»
بغل دستی گفت: «کدام کدام یکی هستیم؟»
فاوستِ مورنائو اضافه کرد: «فقط به سوال ها جواب بدهید؛ همین!»
گفتم: «ببینید آقای...»
بغل دستی گفت: «هرکدام را دلتان خواست بگویید؛ فرقی نمی کند.»
گفتم: «من که شما را نمی بینم؛ ناچار باید رویم را به ایشان بکنم. ایشان هم اگر یک وقت...»
بغل دستی گفت: «مهم نیست. ما با هم کار می کنیم.»
گفتم: «ببینید آقای...»
ــ چرا می خندید؟
این فاوستِ مورنائو بود که با پرخاش مرا مخاطب قرار می داد. سینه ام را صاف کردم و با تمجمج گفتم: «راستش، از شما که پنهان نیست... ولی آخر...»
ــ ولی آخر چه؟
ــ ولی آخر... اسمتان...
ــ اسممان چه عیبی دارد؟
من عادت داشتم مطالبم را با به کار بردنِ نام مخاطبم شروع کنم. این نام مثلِ سوزنی بود که رشته ی افکارم را به دنبالِ خود می کشید و به آن نظم می داد. اما، سوالی که از من شد پاک از مسیر منحرفم کرد. این بود که به جای دنبال کردنِ حرفِ قبلی ام گفتم: «شما که زبان ما را واردید!»
فاوستِ مورنائو نگاهی به دفترش کرد: «ذهنِ منحرف! اینجا هم نوشته است.»
گفتم: «آدم واقعا تعجب می کند. شما که همه ی امکانات در اختیارتان است... تازه، برای چنین کاری چه نیازی هست دو نفر باشید؟»
نمی خواستم کار به اینجا بکشد. اما دستِ خودم نبود. افتاده بودم در سراشیبی تند و به هیچ طریقی هم نمی شد خود را از سقوطِ حتمی نجات داد.
فاوستِ مورنائو مستقیم به چشم هایم خیره شد: «پنج میلیارد و نیم آدم روی زمین زندگی می کنند؛ گمان می کنید چه تعدادش به زبانِ گُهِ شما حرف می زنند؟ سی میلیون؟ پنجاه میلیون؟ شصت میلیون؟»
می خواستم بگویم اولاً زبانِ ما گُه نیست؛ استاد جمالزاده گفته است شِکر است. ثانیا بعضی ها اختلاف کرده اند اما نگفته اند گُه است؛ گفته اند قند است. تازه، این زبانی است که راه هم می رود. یعنی در روایت است که یک بار تا بنگاله هم رفته... اما فهمیدم فاوستِ مورنائو را بدجور زخمی کرده ام. پس باید سر و تهِ قضیه را به نحوی درز می گرفتم تا وضع از این که هست بدتر نشود. جمله ی مناسبی به ذهنم رسید که می توانست آبِ رفته را تا حدی به جوی برگرداند. سینه ام را صاف کردم: «ببینید آقای...» اما نتوانستم ادامه دهم. لکه ی لبخندی داشت به سرعت روی صورتم پهنا می گرفت. چه مرضی بود که جمله ام را با این عبارتِ خطرناک شروع کنم؟
سکوتِ من حتا اگر به نحوِ مناسبی هم می شکست، باز به خودیِ خود رسوایی آور بود؛ و نفسِ آگاهی به همین امر مرا در مقابلِ انفجارِ مهیبی که در راه بود خلع سلاح کرد. ناگهان، قفلِ دندان ها شکست و طنینِ خنده ای بلند ستونِ موقرِ نورِ کجتاب را به ارتعاش درآورد.

۳

چرا حالا؟ درست یک ماه و دو روز پس از شبِ حادثه؟ چرا همان شب نیامده بودم؟ دستِکم می شد پلیس را خبر کرد. چه خبطی! گذاشته بودم زهرِ واقعه آرام آرام بالا بیاید و حالا که، لبریزِ از هراس، در آستانه ی جنون قرار گرفته بودم پله ها را چندتا یکی آمده بودم تا به صاحبخانه ام چیزی را بگویم که باید همان شبِ واقعه می گفتم و کار را به اینجا نمی کشاندم.
همین طور که زنگ را فشار می دادم خود را آماده می کردم تا این بار ــ دستِکم همین یک بار ــ وقتی از پسِ آن سوال و جواب های تکراری و ملال آورِ ماتیلد در آستانه ی در، سرانجام، با اریک فرانسوا اشمیتِ پیر روبه رو می شوم نگذارم مثل هر بار چشمم به آن بینیِ عجیبش بیفتد. آخر، اجاره ام را همین چند روزِ پیش داده بودم و این بار باید همه ی نیرویم را برای کاری ذخیره می کردم که، هرچه زمان پیش تر می رفت، انجامش را بیش از پیش ناممکن می دیدم. باید در گوش های سنگینِ این پیرمرد چیزی را فریاد می کردم که حتا پچ پچه کردنش می توانست به بهای جانِ من تمام شود.
ــ نکند رفته باشند سفر؟
کاش همان روز می آمدم. همان روز که برای نخستین بار پروفت را در راه پله دیده بودم، با آن چشم های گرد و بیرون زده از حدقه اش، که مثلِ چشم های جغد ترسناک بود و از خود نیرویی ساطع می کرد که چون دشنه ای تیز فضا را می شکافت، شش طبقه را یک نفس بالا و پایین می رفت و هر بار میزی، تختی یا تکه اثاثی گردگرفته و مستعمل را با خود پایین می برد.
این اثاث کشی، که در جهتی خلافِ معمول صورت می گرفت، نشانه ای بود روشن از مصیبتی که در راه است. اما من در بهتِ چیزِ دیگری بودم: صد بار... صد و یک بار... صد و دوبار...
از آشپزخانه ام برگشته بودم به اتاق و همین طور بی اختیار رقم می زدم: صد و بیست ویک بار... صد و بیست ودوبار...
این همه نیرو از کجا می آمد؟ من، دستِ خالی هم که بالا می آمدم، از طبقه ی سوم به بعد را یکسره با سرفه می آمدم. کاسه ی زانوهام به رعشه می افتاد و چشم هام چشمه ی خون می شد و او حالا... صد و بیست وسه بار... صد و بیست وچهاربار... حتا نفس نفس هم نمی زد!
ساعتِ هشتِ شب بود که از تخلیه ی اتاقی که درست چسبیده به اتاقِ من بود فارغ شد. این را از خوابیدنِ سروصدای رفت و آمدش فهمیدم و از بوی تندِ پیازداغی که از لای درِ اتاق بیرون می زد.
چه طور توانسته بود پیرمردِ صاحبخانه را راضی کند؟ این اتاقی را که انباری ساختمان بود و چندین گرگ برایش دندان تیز کرده بودند چه طور توانسته بود از چنگِ صاحبخانه بیرون بیاورد؟
یعنی...
روزی که پروفت به طبقه ی ما آمد من و سید عزا گرفتیم. اتاقِ من دیوار به دیوارِ اتاق او بود، و اتاقِ سید درست روبه رو. ظاهرش نشان نمی داد مثلِ ما از اهالیِ شب باشد. آن صورتِ ظاهر و آن طرزِ حرکات از جنسِ ما و از جنسِ تبعیدیان و مهاجرانِ اینجا نبود. می توانست گروهبانِ ارتش باشد؛ بنّا یا تعمیرکارِ ماشین؛ چیزی در این ردیف. اگر مثلِ آدم هایی از این دست شب ها زود می خوابید و صبح زود بلند می شد اسبابِ دردِسر می شد. آن وقت، اگر هم مثلِ فرانسوی ها مشت به دیوار نمی کوبید، سرانجام، پس از یکی دو روزی مدارا کاسه ی صبرش لبریز می شد و اعتراض می کرد.
اما نگرانی من و سید بی مورد بود؛ و به زودی روشن شد که او هم مثلِ خودِ ما از اهالیِ شب است. این را از نوری فهمیدیم که از پایینِ درِ اتاقش بیرون می زد و از صدای گاه گاهیِ سرفه اش. حالا آدمی مثلِ او شب تا صبح در آن اتاقِ در بسته چه می کرد خود معمای دیگری بود. به هر حال آدمِ مرموزی بود. به ندرت از اتاقش بیرون می آمد؛ و وقتی هم می آمد یا برای قضای حاجت بود یا برای برداشتنِ آب از دستشوییِ توالتی که تنها نقطه ی مشترک اهالیِ این سیاره ی دورافتاده بود؛ یعنی طبقه ی ششمِ ساختمانی که به اریک فرانسوا اشمیت تعلق داشت؛ پزشک هشتادونه ساله ای که در طبقه ی چهارم می نشست و همه ی عمرش را برای ساختنِ جهانی عادل مبارزه کرده بود، و عاقبت، که کار به ناکامی کشیده بود، به همین دل خوش کرده بود که آن جهانِ آرمانی را در تنها حیطه ی اقتداری که برایش مانده بود پیاده کند؛ یعنی همین ساختمانِ شش طبقه ای که حالا، در بوی تند و زننده ی پیازداغ، آرام آرام به سوی فاجعه پیش می رفت.

۴

فاوستِ مورنائو در سکوتِ مطلق دفترش را ورق می زد. سکوتی ترسناک تر از پرخاش. می دانستم آن حرف های بی مزه و آن خنده های احمقانه عاقبت کار دستم خواهد داد.
شبی که در دهِ «دوست محمد» بر آن صُفه ی گِلی، که از هر سو احاطه در شب و بیابان بود، نشستیم و بهرام نارویی ربابش را برداشت و با زبانی که از آن هیچ درنمی یافتم نغمه هایی سرداد که جن زده و گنگ و تبدار غرقه ام کرد در رخوتِ شبانه ی ستارگان حس کردم مرده ام؛ و این صدای جادویی نه از آنِ خنیاگری بلوچ که صدای نکیر و منکر است که، مهربان و تبدار، نامه ی اعمالِ مرا می خوانند. یکی به نغمه و یکی به کلام. می دیدم که هیچ پرخاشی در میانه نیست؛ نه حتا هیچ سرزنشی. می دیدم گناهانِ مرا می شمرند اما نه از سرِ شماتت. همه اش به دلسوزی که پایش اگر لغزید، لغزید اما نه از سرِ پستی که خطایی اگر رفت، رفت اما نه از سرِ اختیار.
چه سبکبار شده بودم آن شب. می گفتم: «پس این است مرگ؟ این حلاوتِ در کمین؟»(۱)
آه که چه تصوری از این شب داشتم و عاقبت چه از کار درآمد! برنارد حق داشت که در آن نامه ی تلخ و سراسر سرزنشش متهمم کند به «خودویرانگری». طفلک چه سگدویی زده بود موقعیتی فراهم کند که از این زندگیِ سگی رهایی پیدا کنم، چه می دانست ناگهان، و در لحظه ای که نباید، لگد می زنم به بختِ خویش. کاش ببخشدم. من چگونه می توانم به او بگویم که دستِ خودم نیست. که این لگدها را کسِ دیگری است به من می زند. که این هم نیست، این لگدها را من دارم به کس دیگری می زنم. من چگونه به برنارد بگویم که مردِ بیابانی همیشه با سایه اش زندگی می کند. که هرجا می رود سایه اش را سمتِ راستش دارد، یا چپش. که هرجا می رود یا به دنبالِ سایه اش می رود یا سایه اش را به دنبال می کشاند. که تنها یک لحظه، فقط یک لحظه، بی سایه می شود: عدلِ ظهر! وقتی تیغِ آفتاب درست به فرقِ سر می کوبد.
تازه، در این لحظه هم تنها نیست. مردِ بیابانی تنها ثروتش سایه ی اوست. می نشیند، با او می نشیند. می ایستد با او می ایستد. صبح که می شود عظمتِ او را امتداد می دهد تا مغربِ جهان. عصر که می شود غروبِ او را امتداد می دهد تا مشرقِ جهان. چه کسی این همه وفادار است؟ این چنین رفیقی را تیغِ آفتاب که به فرقِ سر بکوبد رهاش می کنی بسوزد؟ می بینی هی مچاله می شود در خود. می بینی به پات می افتد. راه می دهی که از زیرِ ناخنِ پاها نشت کند در تو. طبیعتت شده که این کمترین کارِ توست در قبالِ او. خوب که به قالبِ تنت در تو نشست تیغِ آفتاب هزیمت کرده است. پس، آرام آرام از زیرِ ناخنِ پاها خودش را می کشد بیرون. اما اگر نکشید؟
این همان بلایی بود که در آن روزِ تابستانیِ سالِ هزار و سیصد و چهل وهفت بر سرم فرود آمد. همان وقتی که مثلِ همیشه ایستاده بودم تا سُمیلو بیاید و نامه ی محبوب را بیاورد. فقط چند لحظه طول کشید. همان چند لحظه ای که تیغِ آفتاب درست به فرقِ سر می کوبد. چهارده ساله بودم. فقط.
وقتی سُمیلو دستِ خالی رسید مقابلم، همان دهانِ کلید شده اش و همان درخششِ خیسی که مثلِ گرداب در نی نیِ چشمانش می چرخید کافی بود تا تمامِ وجودم را دستخوشِ زلزله ای دهشتناک کند. سُمیلو گریخت؛ با بغضی که مثلِ آتشفشان دهان گشوده بود. می دوید و می گریست و منِ توفان زده، بی آنکه توانِ واکنشی داشته باشم، به چشمِ خویش دیدم که سایه ام در من ماند. و مرا از زیرِ ناخنِ پاها بیرون کرد.
تو حق داری برنارد که «خودویرانگر» بنامیم، اما من حق ندارم به کسی بگویم که اگر دائم با خودم می جنگم، که اگر هماره برخلافِ مصلحتِ خویش عمل می کنم، از آن روست که من خودم نیستم. که این لگدها که دائم به بختِ خویش می زنم لگدهایی است که دارم به سایه ام می زنم. سایه ای که مرا بیرون کرده و سال هاست غاصبانه به جای من نشسته است.

نظرات کاربران درباره کتاب همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها

لطفا در این طرح رایگانتون فقط رمان نزارید
در 2 سال پیش توسط امیررضا میرشجاعان
میشه لطف کنین وفقط رمان نذاریدتوی طرح رایگانتون؟
در 2 سال پیش توسط دخترآفتاب
سلام رمان های دفاع مقدس رو هم بذارید مثل دختر شینا، سلام بر ابراهیم و... این واقعا جفاست که فقط مرعوب غرب باشیم.
در 2 سال پیش توسط صادق نوری
لطفا کتاب های روانشناسی و موفقیت هم تو طرح رایگانتون بذارید
در 2 سال پیش توسط amirreza
مشکل بسیاری از ما این است که برای کتاب خواندن برنامه نداریم. به همه چیز نوک می زنیم و هر کتابی دم دستمان باشد می خوانیم. در حالی که داشتن برنامه برای خواندن کتابها چه بر اساس زمان باشد چه ژانر خیلی به کتابخوانی ما کمک می کند. قطعا باید دولت آبادی. گلستان. چوبک. گلشیری و به خصوص گلشیری را خوانده باشی تا با این کتاب مواجه شوی. کتابی بزرگ تر از قد و اندازه داستان های ایرانی.
در 2 سال پیش توسط کاملیا کاکی
این کتاب رو دارم و جزو بهترین کتابهای ایرانیه. از همین نویسنده چاه بابل رو پیشنهاد می کنم.
در 3 سال پیش توسط man...mir
مرسی از این طرحتون. و لطفا فقط رمان بزارید توی طرحتان.
در 2 سال پیش توسط mam...6sh
اتفاقا من میگم همش رمان بذارید ولی رمانای خارجی و شاهکارای ادبی بیشتر بذارید.مث جنگ و صلح، به سوی فانوس دریایی و....
در 2 سال پیش توسط شیرین افضل زاده
وقتی این کتاب رو خوندم تا یک هفته درگیر بودم. حیف که سال هاست کتابی در سطح این کتاب پیدا نکردم...
در 3 سال پیش توسط مصطفا بلند قامت
کتاب خوبیه و بعضى عبارات و صفحاتش واقعا تاثیر گذار و عالیه اما در کل ازون کتاباس که خوندنش سخته و آدم چند بار میزاره کنار و دوباره میره سراغش،یعنى روان جلو نمیبرتت ولى در عین حال چون ذهنو درگیر میکنه آدم تمومش میکنه
در 3 سال پیش توسط q.f...mah