فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ژرمینال

کتاب ژرمینال

نسخه الکترونیک کتاب ژرمینال به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۴۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ژرمینال

کتاب «ژرمینال» نوشته‌ی نویسنده و نمایش‌نامه‌نویس فرانسوی «امیل زولا» و برگردان مترجم نام آشنا «سروش حبیبی» است. زولا در این کتاب دست بر روی یکی از مهمترین و حساس‌ترین موضوعات قرن بیستم، اعتصاب کارگران گذاشته است. «اتین لانتیه» مرد جوانی است که به‌خاطر سیلی‌زدن به رئیس خود از کار اخراج می‌شود و به استخدام یک معدن در‌ می‌آید. اتین که مردی مبارز است و زیر بار زور نمی‌رود، تحت دیکتاتوری صاحبان معدن، شرایط بسیار سخت و ظالمانه‌ای را می‌گذراند. او طی ارتباطاتی که با رهبران جامعه‌خواهی ایجاد می‌کند، مبارزه با معدن‌چیان را آغاز می‌کند و کارگران را به اعتصاب تشویق می‌کند. مبارزه، عدالت، ظلم‌ستیزی و پیروزی دست‌مایه‌ی موضوع این کتاب امیل زولا است. نماینده‌ی مکتب ادبی ناتورالیسم دوبار در دو سال پیاپی در سال‌های ۱۹۰۱ و ۱۹۰۲ موفق به کسب جایزه نوبل ادبیات شد. بخشی از این کتاب را در ادامه می‌خوانیم: « اتین آمد و در جای آنها روی تیر نشست. بار غصه‌اش سنگین می‌شد و خود نمی‌دانست چرا. به پشت پیرمرد که دور می‌شد، نگاه‌کنان، به یاد آن روز صبح افتاد که به آنجا رسیده بود و به یاد سیل سخنانی که باد سیلی‌زن از سینه‌ی خاموش پیر، بیرون می‌کشید. چه فلاکتی! به این دختران از خستگی درمانده‌ای فکر می‌کرد که هنوز آن‌قدر احمق بودند که بچه هم درست می‌کردند: گوشتی برای بار بردن و کالبدهایی برای رنج کشیدن. اگر این‌ها همچنان به درست کردن بچه‌های به گرسنگی محکوم، ادامه دهند، فلاکت‌شان هرگز تمام نخواهد شد. آیا بهتر نبود سوراخ زیر شکم‌شان را چفت کنند و ران‌هاشان را مثل وقت رسیدن مصیبت، جفت؟ شاید این افکار غم‌انگیز به آن سبب در ذهن او بیدار می‌شد که از تنهایی خود احساس ملال می‌کرد حال آنکه دیگران جفت جفت در پی کیف می‌رفتند. هوا ملایم و سنگین بود و خفه‌اش می‌کرد و تک و توک قطره‌های باران بر دست‌های تب آلودش می‌چکید. آری، این راهی بود که همه به آن می‌رفتند. زور غریزه به عقل می چربید.» براساس این رمان فیلمی در سال ۱۹۹۳ ساخته شده است. انتشارات «نیلوفر» چاپ ششم این کتاب را در سال ۱۳۹۳ منتشر کرده است.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ژرمینال

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


بخش اول

۱

مردی تنها، شبی تاریک و بی ستاره به سیاهی قیر، در شاهراه مارشی ین به مونسو پیش می رفت، که ده کیلومتر راه سنگفرش بود، همچون تیغی راست مزارع چغندر را بریده، پیش پای خود حتی خاک سیاه را نمی دید و پهنه عظیم افق را جز از نفسهای باد مارس حس نمی کرد، که ضربه های گسترده ای بود گفتی در فراخنای دریا، و از روفتن فرسنگها باتلاق و خاک عریان پرسوز. هیچ سیاهی درختی بر آسمان لکه ای نمی انداخت و سنگفرش به استقامت اسکله ای، طوماروار در میان رشحات کورکننده ظلمت واگشوده می شد.
مرد طرفهای ساعت دو بعد از نیمه شب از مارشی ین راه افتاده بود. قدمهای بلند برمی داشت و در کت نخی پِرپِری و شلوار کبریتی اش می لرزید. دست بقچه کوچکی در دستمالی چهارخانه گره زده سخت اسباب زحمتش بود و او آن را گاه با یک آرنج و گاه با آرنج دیگر بر پهلوها می فشرد تا دستهای کرخت شده اش را که از تازیانه های باد مشرق خونین بود تا تَه جیبها فرو کند. کارگر بیکار و بی سرپناهی بود و جز یک فکر ذهن منگش را مشغول نمی داشت و آن امید بود به اینکه با رسیدن صبح سوز سرما بشکند. ساعتی به این شکل راه پیموده بود که در دو کیلومتری مونسو، سمت چپ چند آتش نظرش را جلب کرد. سه اجاق بود که گفتی در آسمان آویزان، در هوای آزاد می سوخت. اول ترسید و مردد ماند. اما بعد نتوانست در برابر احتیاجی دردناک به لحظه ای گرم کردن دست پایداری کند.
راهی پست تر از شاهراه پیش پایش پایین می رفت. همه چیز از نظرش ناپدید شد. سمت راستش نرده هایی بود، دیوارکی از تخته های زمخت که مسیر راه آهنی را می بست و سمت چپش تلّی سرکشیده بود علفپوش و بر تارک آن سه گوشه هایی مبهم و درهم، منظره دهکده ای با بامهای پست و یکسان. دویست قدمی که پیش رفت ناگهان راه پیچی خورد و آتشها در نزدیکی او دوباره ظاهر شدند، ولی او هنوز سر درنمی آورد که آنها در آن ارتفاع، در آن آسمان مرده، چگونه همچون سه ماه دودآلود می سوزند. اما روی زمین منظره دیگری او را از حرکت بازداشته بود، توده ای بود سنگین، چند بنای بر زمین له شده، که سیاهی دودکش کارخانه ای از میان آنها سرکشیده بود. تک و توکی روشنایی از پنجره هایی چرک بیرون می زد. پنج شش فانوس غم انگیز، از چوب بستهایی آویخته بود که پایه های غول آسا و سیاه شده آنها به صورت سه پایه هایی در تاریکی ناپیدا به خط شده بودند. از این شبحِ وهم انگیز و در تاریکی و دود غوطه ور، جز یک صدا برنمی خاست و آن صدای هن هن خشن و کشیده مخرج ماشین بخاری بود که خود دیده نمی شد.
آن وقت مرد دانست که نزدیک معدنی است. دوباره احساس خواری در دلش افتاد. چه فایده؟ اینجا هم کاری پیدا نمی شد. سرانجام دل به دریا زد و به عوض اینکه به جانب بناها به راه افتد از پشته ای بالا رفت که سه آتش زغال سنگ، در سه زنبیل چدنی بر فراز آن می سوخت تا صحنه کار را گرم و روشن کند. کارگران خاک بردار لابد تا دیروقت کار کرده بودند زیرا هنوز آوار سنگ و خاک بی مصرف از زمین بیرون می آمد. اکنون صدای حرکت واگن کشها را می شنید که قطارهای واگنت را روی پلی بر سه پایه ها استوار پیش می راندند و سایه های زنده ای را تشخیص می داد که واگنتها را کنار آتشها واژگون می کردند.
مرد به یکی از آتشها نزدیک شد و سلام کرد.
ارابه ران پشت به آتش داده ایستاده بود. پیرمردی بود که پشمینه کشباف بنفشی به تن و کاسکتی از پوست خرگوش بر سر داشت. اسبش که حیوان کوه پیکر زردرنگی بود مثل مجسمه بی حرکت ایستاده بود تا شش واگنت خاکی که بالا کشیده بود خالی شود. کارگری که سر دستگاه واگن برگردان کار می کرد و جوان سرخ موی لاغراندامی بود، شتابی نشان نمی داد. با دستی از رخوت خواب گران اهرم را پایین می کشید. آن بالا باد شدت می گرفت. بادی یخزده، که نفسهای پرزور و منظمش همچون داسی عظیم می گذشت.
پیرمرد جواب داد: سلام!
سکوتی افتاد. مرد که نگاه بدگمانی را روی خود احساس می کرد بی درنگ نام خود را گفت: اتی ین لانتی یه Etienne Lantier. ماشینکارم. اینجا کاری پیدا نمی شه؟
شعله ها صورتش را روشن می کرد. بیست و یک سالش می شد. رنگ پوستش سبزه تندی بود و صورت جذابی داشت و با وجود ظرافت اندام نیرومند به نظر می رسید.
ارابه ران که خیالش آسوده شده بود سری تکان داد که: کار ماشینکاری؟ نه، نه... دیروزم دو نفر اومده بودن. نه، کار خبری نیست.
نفس تندبادی حرفشان را برید. بعد اتی ین به توده تاریک بناهای پای پشته اشاره کرد و پرسید: این معدنه، نه؟
پیرمرد این بار نتوانست جواب دهد. سرفه های پی درپی شدیدی می خواست خفه اش کند. عاقبت خلط سینه اش را بیرون انداخت و تفش روی خاک سرخ لکه ای سیاه گذاشت.
ــ آره، معدنه. معدن وورو Voreux... کوی کارگرام همین جا نزدیکه.
این بار او بود که دستش را بلند کرد و دهکده ای را که جوان بامهای آن را در تاریکی حدس زده بود نشانش داد. ولی شش واگنتش خالی شده بود و بی آنکه شلاقش را به صدا درآورد با پاهایی از رماتیسم مثل چوب خشک، به دنبال آنها به راه افتاد و اسب زردرنگ، بی آنکه منتظر فرمان یا هدایت او بماند قطارش را در دل تندباد تازه ای که مویش را راست می کرد به سنگینی به دنبال کشید.
اکنون وورو از خواب بیرون می آمد، واقعی می شد. اتی ین خود را کنار آتش فراموش کرده، دستهای بینوای خونین خود را گرم کنان، به منظره پیش رو می نگریست و قسمتهای مختلف معدن را تشخیص می داد، جایگاه قطران اندود سنگ گیری(۱) برج روی چاه و اتاق وسیع ماشین بخار و برج چهارگوش و کوچک تلنبه تخلیه را بازمی یافت. این معدن با بناهای کوتاه آجری و دودکش بلندش که همچون شاخی تهدیدگر راست ایستاده بود در ته زمین پستی قرار داشت و در چشم او به درنده حریص خونخواری می مانست که خود را جمع کرده در کمین نشسته بود تا انسانها را ببلعد. او این جانور را تماشاکنان به حال و روز خود فکر می کرد و به سرگردانی هشت روزه اش در جستجوی کار. به یاد کارگاه خود در راه آهن لیل بود و کشیده ای که به صورت رئیسش زده بود. از لیل بیرونش کرده بودند و دیگر از همه جا رانده و بیکار مانده بود. روز شنبه به مارشی ین رسیده بود. می گفتند آنجا در کارخانه فورژ Forges کار هست اما نه در فورژ کاری بود نه در سونویل Sonneville. یکشنبه را ناگزیر زیر تخته های کارگاه تعمیر واگنی گذرانده بود. اما مراقب گشت شب اندکی پیش، ساعت دو بعد از نیمه شب از این پناهگاه بیرونش انداخته بود. دیگر هیچ نداشت. نه پول سیاهی و نه تکه نان خشکیده ای! کجا داشت برود؟ همین طور، سرگردان و بی هدف در صحرا می رفت و حتی جایی نبود که از این سوز در آن پناه جوید. آری اینجا به راستی معدنی بود. تک و توکی فانوس سنگهای کف صحن آن را روشن می کرد. از لای دری که ناگهان باز شد نور خیره کننده کوره دیگهای بخار را دید. او همه چیز را تا لوله مخرج تلنبه و این هن هن زمخت و طویل را که هرگز آرام نمی شد و به نفس تنگه دیوی می مانست برای خود توضیح می داد.
کارگری که سر واگن برگردان کار می کرد، قوز کرده ایستاده و حتی نگاهی به اتی ین نینداخته بود. اتی ین می خواست بقچه خود را که بر زمین افتاده بود بردارد که صدای سرفه های پی درپی شدیدی از بازگشت ارابه ران خبر داد. سر و کله اش به آهستگی از دل تاریکی بیرون آمد و اسب زرد مو نیز که شش واگنت پر را می کشید به دنبالش ظاهر شد.
جوان پرسید: در مونسو کارخونه زیاده؟
پیرمرد باز تفی سیاه بر زمین انداخت و جواب داد: کم هم نیست. اما خوب بود سه چهار سال پیش می اومدین و می دیدین. همه جا صدای ماشین بلند بود. کارگر پیدا نمی شد. کارگرا به عمرشان این همه مزد نگرفته بودن... اما حالا باید دوباره کمربندها را سفت بست تا قار و قور شکم کم بشه. این طرفا روزگار مردم سیاس. کارگرا رو دسته دسته مرخص می کنن. کارگاها یکی یکی بسته می شه. شاید هم امپراتور تقصیری نداشته باشه. اما آخه مگه بیکار بود بره امریکا بجنگه؟(۲) حالا دیگه یه تیکه نون خالیم گیر مردم نمی آد. چیزی نمونده که همه کاسه گدایی دست بگیرن و سر به صحرا بذارن. پیرمرد می گفت: بله. کار به جای باریک می کشه. خدا را خوش نمی آد که این همه بنده خدا ویلون و سیلون باشن. بعضی روزا گوشت تو سفره مردم پیدا نمی شه.
ــ اگر همون نون خالیم هر روز باشد راضی هستیم.
ــ حق با شماست. کاشکی همون نون خالی هر روز بود.
صدا به صدا نمی رسید. حمله های تندِ باد کلماتشان را با زوزه غم انگیزی می برد.
پیرمرد رو به سمت جنوب کرد و داد زد: ببینید، مونسو اونجاست...
و دستش را دوباره به آن سو بلند کرد و نقاط ناپیدایی را که نام می برد در تاریکی ها نشان می داد. در مونسو، کارخانه قند فوول Fauvelle هنوز کار می کرد. اما کارخانه قند هوتن Hoton عده ای از کارگران خود را مرخص کرده بود. فقط آسیابهای دوتی یول Dutilleul و طناب تابی بلوز Bleuze که طنابهای معدن را می تابید هنوز مقاومت می کردند. بعد با حرکت گسترده دستش نیمی از افق شمال را نشان داد: کارخانه های سونویل دوسوم سفارشهای معمولشان را دریافت نکرده بودند. از سه کوره بلند ذوب آهن فورژ در مارشی ین فقط دو تا روشن بود و اعتصابی کارخانه شیشه سازی گاژبوا Gagebois را تهدید می کرد زیرا صحبت از کاهش دستمزد کارگران بود.
جوان در جواب هر یک از این اخبار تکرار می کرد: می دونم، می دونم، من خودم اونجا بودم.
پیرمرد افزود: وضع ما اینجا تا حالا عیبی نداشته. اما معدنا تولیدشون رو کم می کنن. تماشا کنین، روبه روتونو، در لاویکتوار La Victoire هم دو تا کوره کک سوزی بیشتر روشن نیست.
تفی بر زمین انداخت و واگنتهای خالی را به اسب زردش که چرت می زد بست و به دنبالش به راه افتاد.
اتی ین اکنون سراسر ناحیه را پیش نظر داشت. تاریکی هنوز عمیق بود اما پیرمرد با حرکت دست خود گفتی همه جا را از فلاکتی سیاه پر کرده بود و جوان سیاهی آن را ندانسته در آن لحظه، همه جا در اطراف خود، در آن پهنه بیکران احساس می کرد. آیا این فریاد گرسنگی نبود که در غرش باد مارس تُندروار سراسر صحرای عریان را می پیمود؟ نفسهای تندباد غضب آلود شده بود، به داسی بزرگ می مانست که کار را فرو می خواباند. قحطی بود که بسیاری را می کشت. چشمهای جویان جوان، فشرده در تنگنای میان میل به دیدن و وحشت از آنچه دیده می شد می کوشید تا در تاریکی نفوذ کند.
در اعماق ابهام شبهای ظلمانی همه چیز نابود می شد. در فاصله ای بسیار دور جز کوره های بلند ذوب آهن و کوره های کک سوزی چیزی نمی دید. این کوره ها به صورت دودکشهایی صد صد اوریب وار بر پا شده، شعله های سرخ خود را همچون پلکانهایی از آتش در آسمان ردیف کرده بودند، حال آنکه اندکی به سمت چپ دو برج بلند، همچون دو مشعل عظیم در میان آسمان، با شعله هایی کبود می سوخت. آسمان را آتش اندوه فرا گرفته بود. از افق عبوس جز همین آتشهای شبانه سرزمینهای زغال و آهن ستاره ای برنمی آمد.
صدای پیرمرد ارابه ران که بازگشته بود از پشت سر اتی ین بلند شد که: شما لابد بلژیکی هستین، نه؟
این بار بیش از سه واگنت نیاورده بود. فعلاً همین ها را می شد خالی کرد. در بالابرِ معدن حادثه ای روی داده بود. جایی مهره ای شکسته بود و کار تا بیش از ربع ساعتی متوقف می ماند. پای پشته خاک سکوت برقرار شده بود. واگن کشها دیگر سه پایه ها را نمی لرزاندند و غرش پیوسته چرخ واگنتها ساکت شده بود. فقط صدای تق تق چکشی دوردست بر ورق آهنی از درون معدن به گوش می رسید.
جوان جواب داد: نه، من مال جنوبم.
کارگر واگن برگردان سه واگنت را خالی کرده و خوشحال از وقفه کار روی زمین نشسته و از سر دیرآشنایی خاموش مانده بود. فقط سر خود را به سوی پیرمرد بلند کرده بود و با چشمان درشت بی نور خود او را می نگریست و گفتی حوصله اش از پرحرفی او تنگ شده بود. راستی هم پیرمرد معمولاً چندان اهل پرحرفی نبود. لابد از چهره جوان ناشناس خوشش آمده و هوس درددل کرده بود. پیرها گاهی هوس وراجی می کنند و حتی تنها که هستند بلند بلند با خود حرف می زنند.
ــ من اهل مونسوام. اسمم سگ جونه!
اتی ین با تعجب پرسید: لابد لقبتونه؟
پیرمرد از سر رضایت پوزخندی زد و معدن وورو را نشان داد و گفت: بله، بله، سه مرتبه لت و پار از اون تو بیرونم کشیدن. یه مرتبه موهام همه سوخته بود، یک مرتبه تا خرخره گل خورده بودم و مرتبه سوم به قدری آب قورت داده بودم که مثل خیک باد کرده بودم. اینه که وقتی دیدن هیچ جور خیال مردن ندارم اسممو گذاشتن سگ جون، به شوخی!
خنده اش شدیدتر شد: به جیرجیر قرقره ای روغن نخورده می مانست و عاقبت به حملات سرفه ای هولناک کشید. روشنایی آتشدان اکنون راست بر جمجمه درشتش می تابید که موی سفید و تُنُکی داشت و بر صورت پهن و پریده رنگ و بی نورش، که لکه هایی کبود بر آن بود. قامتی کوتاه و گردنی کلفت داشت و ساقها و پاشنه هایش عریان بود و بازوان بلندش به دستهای پهنی پایان می یافت که تا زانوانش می رسید. از اینها که بگذریم او نیز مثل اسبش که بی حرکت و گفتی از باد بی خبر ایستاده بود به مجسمه ای سنگی می مانست و گفتی نه سرما بر او اثری دارد و نه تازیانه های باد که در گوش سوت می کشید. سرفه اش با خراشی عمیق که می خواست گلویش را پاره کند تمام شد و تفی که پای آتشدان انداخت خاک را سیاه کرد.
اتی ین به او نگاه می کرد و به زمین، که به این شکل سیاه شده بود.
پرسید: خیلی وقته اینجا تو معدنین؟
سگ جان بازوانش را به دو سو گشود و گفت: خیلی وقت! هه! بله... خیلی وقته! وقتی پایین رفتم هشت سالمم نبود. بله، همین جا، وورو... حالا که با شما حرف می زنم پنجاه و هشت سالمه. حالا خودتون حسابشو بکنین. اون زیر همه کار کردم. اول پادو بودم. بعد که بزرگتر شدم و جونی گرفتم گذاشتنم به واگنت کشی. بعد هجده سال کلنگ دار بودم. بعد که با این پاهای لعنتی دیگه نمی تونستم زغال بکنم فرستادندم به خاک برداری. اول خاکریز بودم بعد زیربند شدم تا اینکه مجبور شدن از زیر بیارندم بالا. دکتر می گفت اگر بالا نیام همون زیر باید خاکم کنن. اینه که پنج ساله این کار رو می کنم. هه! کم نیست، پنجاه سال کار توی معدن، چهل و پنج سالش زیرِ زمین!
گهگاه تکه های زغال سنگ فروزان از آتشدان فرو می افتاد و چهره پیرمرد را که حرف می زد با پرتوی خونین روشن می کرد.
پیرمرد ادامه داد: حالا به من می گن دیگه خوبه استراحت کنم. من زیر بار نمی رم. خیال می کنن خرم. تا دو سال دیگه که می تونم سر پا بند باشم تا شصت سالم بشه. اون وقت حقوق وظیفم می شه صد و هشتاد فرانک. اما اگه امروز خداحافظی کنم فوری وظیفه صد و پنجاه فرانکی رو می ذارن کف دستم. خیلی زرنگن! خیرندیده ها! تازه از این پاهام که بگذری بنیه ام بد نیست. این درد پا هم مال آبه که تا مغز استخونام رفته. بس که تو آب خوابیدم و کلنگ زدم. بعضی روزا می شه که پامو که تکون می دم فریادم می ره آسمون...
حمله سرفه ای حرفش را برید.
اتی ین گفت: سرفه تونم مال همینه؟
پیرمرد به شدت سر تکان داد که نه، و بعد، وقتی باز توانست حرف بزند ادامه داد: «نه، چند وقت پیش سرما خوردم. به عمرم هیچ وقت سرفه نمی کردم. اما حالا دیگر دست از سرم برنمی داره... بدیش اینه که سینه ام خلط داره. مدام خلط بالا می آد...» باز خلطی گلویش را گرفت. پیرمرد سینه خراشید و تف انداخت. باز تفش سیاه بود.
اتی ین عاقبت جرات کرد و پرسید: خونه؟
سگ جان دهانش را آهسته با پشت دست پاک کرد و جواب داد: «نه، زغاله... تا مغز استخونام پر از زغاله. اون قدر خوردم که تا آخر عمرم اجاقمو گرم کنه. تازه پنج سالم هست که پامو پایین نگذاشتم. این همه زغال انبار کرده بودم و خودم خبر نداشتم. از قرار عمر زغال زیاده.
اندکی ساکت شدند. صدای منظم و دوردست چکش از معدن می آمد. باد می وزید و ناله اش به فریاد گرسنگی و درماندگی می مانست که از دل شب برمی آمد. پیرمرد، جلو شعله ها که باد پریشانشان می کرد به نشخوار خاطرات خود ادامه داد. آه، بله، خیلی وقت بود که او و زادورودش در دل رگه های زغال کلنگ می زدند. تبار او تا بوده برای شرکت زغال سنگ مونسو کار می کرده اند. خیلی وقت پیش بود. صد و شش سال می شد. از پدربزرگش گیوم ماهوGuillaume Maheu شروع شد که آن وقت پسرکی پانزده ساله بود. در رکی یار Requillard زغال چرب خوبی پیدا کرده بود. رکی یار اولین معدن شرکت بود که امروز آن دورها، نزدیک کارخانه قند فوول متروک افتاده بود. همه می دانستند که این رگه را پدربزرگ او پیدا کرده بود. دلیلش هم اینکه اسم رگه نویافته را رگه گیوم گذاشته بودند، که همان اسم پدربزرگ او بود. او پدربزرگ خود را ندیده بود. می گفتند مرد تنومند و بسیار پرزوری بوده است. در شصت سالگی، بی هیچ عیب و علتی، از پیری مرده بود. بعد پدرش نیکلا ماهو Nicolas، معروف به نیکلا سرخابی بود که هنوز چهل سالش نشده در معدن وورو که تازه چاهش را می کندند مدفون شده بود. معدن ریزش کرده و او زیر آوار مانده و له شده بود. خاک خونش را مکیده و سنگها استخوانهایش را جویده و بلعیده بودند. بعدها دو تا از عموها و سه تا از برادرانش همانجا ته معدن مانده بودند. خود او ونسان ماهو Vincent، که تقریبا صحیح و سالم جان به در برده بود، و فقط پاهایش درست به فرمانش نبودند، آدم خوش اقبالی به حساب می آمد. تازه چاره چه بود؟ باید کار کرد تا نان خورد. این کار تبارشان بود. مثل هر کار دیگری پدر در پدر ادامه داشت. حالا پسرش توسن ماهو Toussaint بود که پایین بود و جان می کند و نوه هایش و همه زادورودش، که آن روبه رو در کوی کارگران زندگی می کردند... صد و شش سال بود که پشت در پشت همه برای یک ارباب کلنگ می زدند. خیلی از اعیانها تاریخ تبارشان را به این خوبی نمی دانستند.

نظرات کاربران درباره کتاب ژرمینال

متأسفانه ترجمه ش برای من خییییلی سنگینه و نمی تونستم تمرکز کنم. حیف شد، کاش یه مترجم قوی ب زبان امروزی و روان از دوباره ترجمه ش کنه
در 3 ماه پیش توسط گل پری بانو
توصیف های فوق العاده این کتاب باعث می شه یک دقیقه هم نتونین بذارینش زمین.داستان جذاب و‌پرکششی که به خوبی توسط‌نویسنده پرورونده شده.
در 4 سال پیش توسط Fat...meh
علاوه بر موضوع و داستانش که خیلی جذابه فوق العاده ملموس و واقعی همه چی رو توصیف کرده.
در 2 سال پیش توسط nil...j96
چه قدر خوندن کار کلاسیک سخت شده!
در 10 سال پیش توسط Ava...
کتاب بسیار زیبا، موشکافانه اما تلخی بود. البته این تلخ نویسی در آثار زولا تازگی ندارد. جزو کتاب هایی ست که یک کتابخوان حتماً باید بخواند. ممنون از فیدیبو که کتاب کامل را در اختیار همگان گذاشته.
در 2 ماه پیش توسط sara sharifi
عالی
در 1 سال پیش توسط علی جلیلیان
کار جذابی هست از لحاظ روایت داستانی هم انقدر کشش داره و قوی هستش که بعد از مدتها هم صحنه ها رنج ها شخصیت هاشو به یاد می آرم...
در 1 سال پیش توسط سامان غلامی
رمانی جالب و البته غم بار از درد و رنج کارگران معدن، جدال سرمایه و کار، بورژوازی و پرولتاریا. برای درک بهتر زولا و رمان هاش باید زندگی نامشو هم خوند. فیدیبو جان مرسی
در 9 ماه پیش توسط sha...ila
توصیف معدن به هیولایی که از گوشت آدمی، سیر نمیشه. توصیف زندگی سخت و فلاکت بار معدن چیان، و و و ، فریاد های بی انتها در اعتراض به ظلم و ستم.... کتاب سیاهی بود... در بعضی قسمت های کتاب، ترجمه یه جورایی نامفهوم بود ولی با اینحال کتابیه که نمیشه ازش گذشت....
در 1 سال پیش توسط fateme hatami
بسیار خوب است
در 3 ماه پیش توسط ham...813