الآن مرد مقابلش ایستاده بود، بهشدت میلرزید. اگر وزش باد و زوزه هاش اجازه می دادند، قطعاً میتوانست صدای به هم خوردن استخوانهای زانوی او را بشنود.
قبلاً خوشتیپ بود؛ اما الان، چهره عیاش او بیروح و آوارهای محنتزده در شب تاریک بود. موهاش مثل کاهی که به دام طوفان افتاده باشد به این طرف و آنطرف پرت میشد، اگر میتوانست فرار میکرد؛ اما دو مرد ناشناس در هر طرف مانع رفتنش میشدند.
آنها هم به زن نگاه میکردند و هیچکدام حرفی نمیزدند. ساکت و استوار بودند، میدانستند چرا آنجا هستند و میدانستند که باید بدون هیچ حرفی ناپدید شوند.
خاطرهای از میشل کراس کوچولو در خیابان شلوغ به سرعت در ذهن زن جرقه زد و ناپدید شد. میشل یک دقیقه آنجا بود و بعد به آغوش مریم مقدس رفت.
یا مریم مقدس.
زن میدید که مرد داد میزند، گریه میکند، التماس میکند؛ اما باد کلماتش را میقاپید و مثل پَر به شب طوفانی پرتاب میکرد.
پرتگاه خیلی نزدیک بود.
صد فوت زیر دریای کفآلود، تودههای سیاه وحشتناک، حرکت امواج عظیمالجثه روی سطح صاف آب، صخرههای ناهموار.
زن مانده بود که آیا مرد هیچوقت به او فکر کرده؟
آیا آخرین باری که او را دیده بود، فکرش را درگیر کرده بود؟
چه احساسی داشت؟
احساس گناه میکرد؟ میترسید؟ بیدفاع بود؟
میترسید؛ اما نه بهاندازه ترسی که الان حس میکند.
بدون شک فکر نمیکرد دوباره زن را ببیند.
اما زن آنجا بود، قبل از او در این نقطه متروک در مرز بین بودن و نبودن ایستاده بود، مرد دلیلش را میدانست اما تصمیم زن را نمیدانست، کُشتن یا رها کردن.