اون روز کایلو صبح زود از خواب بیدار شد و بعد از شستن دست و صورتش به آشپزخونه رفت.
مامان و باباش و خواهر کوچولوش رزی زودتر از اون بیدار شده بودن و مشغول خوردن صبحونه بودن.
مامان برای کایلو چای ریخت و کنارش روی صندلی نشست.
کایلو از اولین باری که مامانش براش از مهدکودک حرف زده بود خیلی دلش میخواست که هرچه زودتر به اونجا بره و بالاخره اون روز از راه رسیده بود.
بعد از خوردن صبحونه با ذوق به اتاقش دویید و عروسک خرسیش رو برداشت.
بعد به همراه مامان و باباش و رزی از خونه بیرون رفتن و سوار ماشین شدن…