از وقتی چشم باز کردم، جوی صدایم میکردند. من توی شهر زندگی میکنم. بیشتر وقتها بین پیـادهرو و خیـابان فاصلـه میاندازم تا آدمها همینجوری توی خیابان و ماشینها همینجوری توی پیادهرو نروند. راستـش را بخواهید تا مدتها فکر میکردم من را برای همین کار ساختهاند تا همهچیز قاتیپاتی نشود؛ آدمها زیر ماشینها نروند و ماشینها روی آدمها. البته یک جاهایی هم آدمها از روی من میپرند! بعضی وقتها هم رانندههای حواسپرت چرخ ماشینشان را توی من میاندازند!
بعد از یک مدت به ای ن نتیجه رسیدم که کار من جمعکردن و جابهجاکردن زبالههاست.