فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب میهمانی خداحافظی‌

نسخه الکترونیک کتاب میهمانی خداحافظی‌ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب میهمانی خداحافظی‌

میهمانی خداحافظی‌

ادامه...

  • ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.85 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۶صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب میهمانی خداحافظی‌


سی سالگی و پروانه ها

ساعت روی میز سر ساعت شش و نیم متوقف شده بود. ولی ساعت گوشه مونیتور با کسی شوخی نداشت، ساعت درست را با بی رحمی و دقت نشان می داد: ۳۲: ۷ بعدازظهر. داشتم ایمیل آیدا را می خواندم که سر و کله خودش توی مسنجر پیدا شد. برای جمله «تولدت مبارک» آن قدر «و» اضافه گذاشته بود که روی مسنجر سه خط تمام شده بود. این جور نوشتن به زبان آیدا یعنی خیلی مبارک. اگر این جا بود به جای این که هیجانش را با فشار دادن دستش روی حرف «و» نشان بدهد لابد موهایم را می کشید و بعد جیغ می زد: «سارا سی سالت شد، حواست هست؟»
حواسم بود. از صبح که بیدار شده بودم حواسم بود. با این که بهنام خودش را زده بود به آن راه و چیزی نگفته بود. آیدای توی مسنجر نوشته بود: «یادته دبیرستان بودیم به سی ساله ها می گفتیم پیرزن؟!» واقعا؟! یادم نمی آمد. اما یادم بود که زمانی پانزده ساله شدن بزرگ ترین رویایم بود. حالا دو برابر پانزده سال را داشتم. نمی دانم کی وقت کرده بودم این همه بزرگ شوم؟ صدای تق و توق خفیفی از دم در خانه شنیدم. از همان جا پشت کامپیوتر که نشسته بودم صدا کردم: «بهنام؟» گوش هایم را که تیز کردم، صدای دیگری نشنیدم.
حواسم رفت به آیدا که نوشته بود: «من که تا سه چهار هفته بعد از جشن تولد سی سالگیم حسابی دیپرشن گرفته بودم.» فنجان را برداشتم و نسکافه را فوت کردم. با یک دست نوشتم: «مگه تو بلدی دیپرشن بگیری؟» هنوز enter را نزده بودم که یکی از فاصله نزدیک، از فاصله خیلی نزدیک، زیر گوشم داد زد: «سورپریز!» از جا پریدم. فنجان نسکافه از دستم پرت شد روی میز. نصفش ریخت روی من و بقیه اش پاشید به کیبورد و مونیتور. سوختم. نفسم بند آمد.
الی که پشت سرم بود، گفت: «وای ببخشید! تولدت مبارک!» کیبورد را برداشتم، چپه کردم و گذاشتم روی کیس کامپیوتر. قطره های شیری رنگ از آن بالا چکیدند پایین. پدرم پشت سر الی ایستاده بود که حالا داشت با دستمال کاغذی نسکافه را از روی میز پاک می کرد. سر تا پایم خیس شده بود. لابد رنگم پریده بود که پدر گفت: «من به الی خانم و بهنام گفتم این جوری بی هوا نپرن تو! گوش نمی کنن که!» رو به الی کردم و پرسیدم: «بهنام کو؟» صدایم می لرزید.
از کنار دستم صدای کلفت بهنام را شنیدم. «چرا شمع عدد نخریدی النازخانم؟ سه بار دستمو سوزوندم تا این همه شمع روشن کردم!» کیک شکلاتی بزرگ با شمع های کوتاه و باریک پر شده بود. الی گفت: «سه و صفر پیدا نکردم. منم سه تا بسته از این شمع فسقلی ها خریدم. سارا آب قند درست کنم برات؟ نمی خوای لباستو عوض کنی؟»
وقتی برگشتم پذیرایی، پدر دستم را گرفت و پرسید: «بهتری؟» سرم را تکان دادم. بهنام کیک را گذاشت روی میز. پشت میز نشستم. الی آمد کنارم. حلقه نامزدی اش را در آورد و از بالا انداخت روی یکی از شمع ها. حلقه روی کیک با نور شمع ها می درخشید. پرسیدم: «حلقه انداختن دور شمع یعنی چی؟» الی کنارم نشست و گفت: «یعنی منم می خوام با تو آرزو کنم. وقتی تو شمع ها رو فوت کنی آرزوی منم برآورده می شه.»
«چه جالب! نشنیده بودم.»
«از دنیا خبر نداری خره! دیگه لازم نیست برای آرزو کردن تا جشن تولدت صبر کنی، با هر کدوم از دوستات آرزو می کنی. می شه سالی چند تا آرزو! خوب آماده ای؟»
گیج شده بودم. به آرزوهایم فکر کردم. چیزی یادم نمی آمد. چیزهایی که یادم می آمد شبیه آرزوهای کلیشه ای بود: «وضعمون خوب بشه. بهنام وامشو از اداره بگیره.» صدای ضعیفی از درونم می گفت: «خودت چی پس؟ خودت چی؟» همه داشتند به من نگاه می کردند. الی پرسید: «آرزو کردی؟» گفتم: «نه!» الی گفت: «زود!»
فکر کردم دلم می خواهد امسالم با پارسال خیلی فرق داشته باشد. فرق های خوب. خوب را آخرین لحظه اضافه کردم. فرق خوب، یک عالمه فرق خوب. با فوت اول نصف شمع ها خاموش شدند. چشمم افتاد به بهنام. نور شمع های باقیمانده توی چشم های قهوه ای اش برق می زد. الی بقیه شمع ها را فوت کرد. شعله های توی نگاه بهنام خاموش شد. الی حلقه اش را برداشت. اشک قرمز شمع ها روی حلقه افتاده بود. با گوشه ناخنش اشک شمع را از روی انگشتر تراشید. «فکر کنم حتما آرزوم برآورده بشه!» پرسیدم: «چی آرزو کردی الی؟» الی شانه اش را بالا انداخت. گفتم: «حالا انگار که حدس زدنش خیلی سخته. لابد آرزو کردی همایون جونت زودتر خونه بگیره که عروسی کنین.» الی زبان درازی کرد و گفت: «به همین خیال باش!» بهنام نگاهی به الی کرد و پرسید: «مگه هنوز به سارا نگفتی؟» الی سرش را تکان داد.
«الی چی قرار بوده بهم بگی؟»
«هیچی. بیا کادوهاتو باز کن.»
کیفی که الی برایم خریده بود همانی بود که لازم داشتم. بزرگ و جادار. هفته پیش به الی غر زده بودم: «هیچ کدوم از کیف هام برای وسایلم جا نداره. یه کیف گنده می خوام که لپ تاپم و دفترام همه توش جا بشه!» کیف، قهوه ایِ پررنگ بود. الی گفت: «فکر کردم با اون چکمه های تازه ات ست می شه.» چکمه ها را هفته پیش بهنام برایم خریده بود.
الی از آشپزخانه صدایم کرد. دو تا دیس بزرگ سالاد الویه گذاشته بود روی میز. پرسیدم: «روشو تزیین کنم؟» الی گفت: «هوم.» خیارشور برداشتم. فکر کردم هزارپا درست کنم. خیارشور را حلقه حلقه بریدم. به الی که کنار یخچال بود، گفتم: «خیلی به زحمت افتادی. اصلاً انتظارشو نداشتم.» الی خندید: «نقشه شو بهنام کشید. منم غذا رو آماده کردم.» حلقه های بدن هزارپا را با خیارشور درست کردم. الی آمد کنار میز: «این چیه؟ کرم خاکی درست کردی؟» خندیدم: «هزارپاست. پاهاشو نمی بینی؟» هزار پای سبزم پاهای زرد و کوتاهی از ذرت داشت. الی دیس الویه بعدی را روی میز چرخاند و گفت: «بیا روی اینو پروانه درست کنیم.»
کارمان که تمام شد الی گفت: «هزارپا تکامل پیدا می کنه و می شه پروانه!» زدم به شانه اش. «اون که پروانه می شه کرم ابریشمه نه هزارپا.» الی گفت: «فرقی نمی کنه. به هر حال پروانه می شه. ببین کرم چقدر پیشرفت می کنه. ما که آدمیم همین جور داریم درجا می زنیم.»
به این حرف های الی عادت داشتم. گفتم: «چه درجا زدنی الی؟ امسال نامزد داری! کلی وضعت بهتر از پارساله.» الی شانه هایش را انداخت بالا. به صورتش نگاه کردم. ابروهایش را آن قدر باریک کرده بود که چشم هایش از همیشه درشت تر به نظر می رسید: «نامزد داشتنم شد پیشرفت؟! خاک بر سر این زندگی!» دیس پروانه را برداشت که برود. بازویش را گرفتم. «چی شده؟ با همایون دعواتون شده؟»
«نه.»
«پس چته؟ باز زده به سرت؟ باز ضد ازدواج شدی؟»
«من ضد ازدواج بودم. همیشه از وابستگی بدم می اومد. اصلاً دلم نمی خواست جایی بند شم!»
«پس چرا نامزد کردی؟»
«اشتباه کردم. خر شدم. گذاشتم تو و مامانم اینا خرم کنین.»
«همایون کاری کرده؟»
«نه. کاش می کرد. کاش یه دروغی می گفت یا مثلاً معلوم می شد زن داره. اصلاً کاش کلاهبردار بود!»
نگاهم ماند روی صورتش. از پذیرایی صدایمان کردند. الی راه افتاد طرف در. لباسش را کشیدم. «الی صبر کن. به من بگو چی شده؟» از دم در برگشت و به من نگاه کرد. پروانه ها با بال های نارنجی هویجیشان دو طرف دیس بودند. انگار داشتند از دست های الی پر می کشیدند و می رفتند. الی گفت: «اخم نکن. تولدته مثلاً. بریم منتظرمونن.»
صدای زنگ در آمد، بهنام سریع از سر میز بلند شد: «ساناز رو آوردن.» ساناز تا وارد اتاق شد، جیغ زد: «سارا تولدت مبالک!» پیراهن سبزش را پوشیده بود. موهایش را با کش سبز دم موشی کرده بودند. دست بهنام را گرفته بود و مثل همیشه به جای راه رفتن، جست و خیز می کرد. با این که قدش تا کمر بهنام بیش تر نبود معلوم بود بهنام به زور نگهش داشته. برایم یک روسری آبی آورده بود. نگذاشت ببوسمش. روسری آبی را سرم کردم. بهنام نگاهی به من کرد و گفت: «خیلی بهت می آد.» به ساناز نگاه کردم و گفتم: «مرسی سانازجون.» ساناز خم شد و رفت زیر میز. از روی صندلی کناری بهنام اول موهای فرفریش آمد بیرون و بعد خودش پیدا شد. ساناز گفت: «من نخریدم که. بابا داد که بدم به تو. بابا از اون پروانه ها می خوام.» بهنام دیس الویه را برداشت و یکی از پروانه ها را گذاشت توی بشقاب ساناز. الی برعکس همیشه، حسابی جدی شده بود و داشت خیلی خانمانه دیس الویه را به پدرم تعارف می کرد. پدرم سرش را بلند کرد و به من لبخند زد. بعد گفت: «جای مامانت خالی!» بند دوم این جمله زیبا را می توانستم حدس بزنم. مامان الویه دوست نداشت و هر وقت که من درست می کردم غر می زد. پدرم ادامه داد: «اگر الآن این جا بود از این که شاممون الویه اس، شاکی می شد.» الی اخم کرد و گفت: «من مثل سارا نیستم که از هر انگشتم یه هنر بریزه! من فقط بلدم الویه و ماکارونی درست کنم!» پدرم دستپاچه شد و سریع به الی گفت: «خیلی هم خوشمزه اس!» پنج تا از حلقه های تن هزارپایم ناپدید شده بود. به الی نگاه کردم. به نظرم آمد مثل همیشه اش نیست. از بهنام پرسیدم: «الی طوریش شده؟» بهنام که دهانش پر بود سرش را تکان داد. اما چیزی نگفت.
غذا توی بشقابم ماسیده بود. به الی نگاه کردم که داشت سفره را جمع می کرد. بهنام کنار ساناز نشسته بود و غذایش را می داد. رفتم توی نخ الی. وقتی چشم تو چشم شدیم الی سرش را برگرداند. بشقاب نیم خورده را بردم آشپزخانه. گفتم: «الی چرا حرف نمی زنی؟ چی شده؟» الی سینی چای را داد دستم. «چایی ببر عروس خانم.» خنده ام گرفت. «من عروسم یا تو؟»
الی داشت بند کفش هایش را می بست. کناره های شال صورتی اش می کشید به زمین. سرش را بلند کرد و گفت: «سارا می دونم باید زودتر بهت می گفتم. فقط نمی خواستم ناراحت بشی.» نفسم بند آمد. بریده بریده گفتم: «چی رو؟ خودم فهمیدم با همایون دعوات شده.»
«نه اصلاً موضوع همایون نیست!»
«این ماه آخر قبل از عروسی همه استرس دارن. اگه با هم دعواتونم می شه طبیعیه.»
«عروسی بی عروسی! دلتو صابون نزن.»
«این یعنی چی الآن؟»
الی از جایش بلند شد و به چشم های من نگاه کرد. نفسش را تو داد و بعد مثل آدمی که خودش را برای پریدن توی استخر آب یخ آماده می کند، تند تند گفت: «من دارم می رم. پذیرشم اومده. تا دو هفته دیگه می رم کانادا!» یخ زدم. انگار چله تابستان برف آمده بود. قلبم تیر کشید. نفهمیدم جواب خداحافظ الی را دادم یا نه. درِ خانه را بستم. بعد از هیاهوی مهمان ها سکوت خانه توی ذوق می زد. یک نفر دیس های نیم خورده الویه را یکی کرده بود. از هزارپایم فقط یک حلقه خیارشور مانده بود و پروانه یک بال نداشت. گیج دور اتاق را نگاه کردم. حوصله جمع کردن نداشتم.
رفتم توی اتاق کامپیوتر. کیبورد خشک شده بود اما نوچ نوچ بود. داشتم کیبورد را دستمال می کشیدم که بهنام آمد. جوراب هایش را از پایش در آورد و پرت کرد گوشه اتاق. از بهنام پرسیدم: «تو می دونستی الی می خواد بره؟» پیراهنش را در آورد و آویزان کرد به جالباسی. «امروز صبح همایون زنگ زد یه چیزایی گفت.»
«دعواشون شده؟»
«فکر نمی کنم دعوا کرده باشن.»
«این یعنی چی؟ الی برای چی می خواد بره؟ یه ماه دیگه عروسیشه...»
«بریم بخوابیم؟»
«حتما یه چیزی شده.»
«نمی آی؟»
«ها؟ نه. تو برو.»
شلوار بهنام را از روی زمین برداشتم. تکاندم و آویزان کردم. گوشه های اتاق خاک گرفته بود. کامپیوتر را روشن کردم. سرم پر از صدا بود. انگار ده تا آدم توی مغزم افتاده بودند به جان هم. می دانستم با این صداها خوابم نمی برد. چرا الی چیزی به من نگفته بود؟ چرا کسی چیزی به من نگفته بود؟ آرزویم به این زودی داشت برآورده می شد. زندگی ام داشت فرق می کرد. نکند موقع آرزو کردن کلمه «خوب» را جا انداختم؟ فکر می کردم توی سی سالگی دیگر می توانم به چیزهایی که در زندگی ام دارم اطمینان کنم. فکر می کردم سی سالگی سن جا افتادن است. دوباره همه چیز داشت می ریخت به هم. چقدر بزرگ شدن سخت است! چقدر مسخره است! پس اتفاق های خوب این دنیا مال چه کسی است؟ سهم من کجاست؟ چرا سهم من از این همه غافلگیری، خبر رفتن بهترین دوستم است؟
ساعت روی میز هنوز همان شش و نیم بود. عقربه های خسته، حالِ سربالایی رفتن نداشتند. شاید هم به این نتیجه رسیده بودند که بهتر است پشت این میز همیشه خدا ساعت شش و نیم بماند. کاش می شد من هم یک جای زندگی ام بایستم. بگویم می خواهم همین جایی که هستم بمانم. سربالایی نروم. تکان نخورم. فکر نمی کردم هیچ وقت به یک ساعت حسودی کنم.
توی میل باکسم بجز یک ایمیل spam چیز دیگری نبود. صفحه وبلاگم را باز کردم. صبح روی وبلاگم نوشته بودم که تولدم است. خواننده های وبلاگم برایم پیغام تبریک گذاشته بودند. آیدا وسط پیغام های رسمی تبریک نوشته بود: «باز خودتو لوس کردی؟» کنارش یکی از این صورتک های زرد گذاشته بود. صورتک مسخره داشت به من زبان درازی می کرد. نوشته صبح را پاک کردم. پیغام های تبریک و صورتک زبان دراز پاک شدند. روی صفحه سفید از نو شروع کردم به نوشتن:
الی می خواهد برود. الی دارد می رود. الی خواهد رفت. من می مانم. من تا ابد می توانم بنشینم و فعل رفتن را صرف کنم: رفتی، رفت، رفتید، رفتند. الی که برود من چه کار کنم؟ فکر می کردم الی را این جا برای خودم نگه داشته ام. چی شد؟ الی هم دارد می رود. کدام گوری می رود؟ چرا همه تان این موضوع را از من پنهان کرده اید؟ انگار صد سال از آن وقت هایی که هر پنج تایمان دور هم جمع می شدیم گذشته. آیدا و سمیرا که رفتند. مرجان را هم که توی همین تهران است، هشت سال است ندیده ام. حالا هم که الی می خواهد برود. امشب نوشتن دلداری ام نمی دهد. هیچی دلداری ام نمی دهد.
بعضی وقت ها فکر می کنم تعداد دوست هایی که ندارم، از دوست هایی که دارمشان بیش تر است. فکر می کنم زندگی ام دارد خالی می شود. خیلی نامردید که رفتید، همه تان! الی هم که برود من تنهای تنها می شوم.
الی به زودی تو هم مشتری این صفحه می شوی. مشتری یاهو مسنجر و شب هایی که سه ساعت، شش ساعت یا دوازده ساعت با من فاصله زمانی دارن. حسابتان دارد از دستم در می رود: آیدا، ده ساعت، سمیرا، دوازده ساعت، الی با تو چند ساعت فاصله داریم؟ غروبی را که من می بینم تو کی خواهی دید؟ نگو هشت ساعت بعد. جواب، هیچ وقت است!
آیکن آیدا داشت در مسنجر چشمک می زد. برایم یک عالمه بوس و گل و بغل مجازی فرستاده بود. هیچ کدامشان مرا گرم نمی کرد. وب کمم خاموش بود. با خیال راحت گذاشتم اشک هایم سرازیر شود. کسی مرا نمی دید. هر دروغی می گفتم آیدا باور می کرد. نوشتم: «آره، خوش گذشت.»

نظرات کاربران
درباره کتاب میهمانی خداحافظی‌

شدیدن الکی!!!! سعی کرده بود ژانرنویس باشه ولی نه مدل کتاب خوب درآمده بود، و نه روابط بین چند تا دوست خانوم رو خوب از آب درآورده بود، انگار که در جوانی هییییچ دوستی نداشته...
در 6 ماه پیش توسط
دوست داشتم . خیلی واقعی و دلنشین بود . کاش طولانی تر هم بود
در 11 ماه پیش توسط
جذاب، لطیف و خوشخوان بود.
در 3 سال پیش توسط