فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دالان بهشت

کتاب دالان بهشت

نسخه الکترونیک کتاب دالان بهشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دالان بهشت

از پرفروش‌ترین‌ رمان‌های‌ ایرانی‌. داستان‌ زندگی‌ دختری‌ که‌ بنابه‌ تصمیم‌ والدینش‌ ازدواج‌ می‌کند، خیلی‌ زود شکست‌ می‌خورد و... خدایا چقدر نفهم‌ و کودن‌ بودم‌ که‌ درک‌ نمی‌کردم‌. حس‌ حسادت‌ زنانه‌ کجا و غیرت‌ و تعصب‌ مردانه‌ کجا! حتی‌ مهلت‌ نشد چشم‌هایش‌ را ببینم‌، سیلی‌اش‌ چنان‌ سخت‌ و محکم‌ و آنی‌، مثل‌ برِ توی‌ صورتم‌ خورد که‌ هیچ‌ چیز ندیدم‌. پسر یا دختر کدام‌ مقصرند؟ و آیا این‌ پرسش‌ از ریشه‌ اشتباه‌ نیست‌؟ پسر جوانی‌ تحصیل‌ کرده‌ است‌، زندگی‌ اجتماعی‌ موفقی‌ دارد و رفتارهایش‌ توسط‌ هر دو خانواده‌ تأیید می‌شود. دختر اما بی‌تجربه‌ است‌، از پشت‌ میز مدرسه‌ و از بازی‌ کودکانه‌ به‌ جایی‌ پرتاب‌ شده‌ است‌ که‌ نمی‌شناسدش‌ و بزرگ‌ترها زندگی‌ زناشویی‌اش‌ می‌خوانند. همه‌ چیز علیه‌ دختر است‌. نویسنده‌ اما به‌ یاری‌ سطرهای‌ نانوشته‌اش‌ چیز دیگری‌ را به‌ تصویر می‌کشد. سپیدخوانی‌ها از به‌ مسلخ‌ بردن‌ یک‌ قربانی‌ حکایت‌ می‌کنند. نازی‌ صفوی‌، 38 سال‌ دارد، ذاتاً نویسنده‌ است‌ و در آثارش‌ بیش‌ از هر چیز به‌ زنان‌ می‌پردازد. به‌ زنان‌ و آزادی‌های‌ بدیهی‌ اما به‌ کسوت‌ آرزو درآمده‌شان‌.

ادامه...

بخشی از کتاب دالان بهشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل یکم

از درمانگاه که بیرون آمدم با خود گفتم حالا که مادر نیست، بهتر است به خانه امیر بروم. از گرما و ضعف داشت حالم به هم می خورد، مثل آدم های گرسنه از درون می لرزیدم، دلم مالش می رفت و چشم هایم سیاهی. اصلاً فکر نمی کردم مسمومیتی ساده آدم را این طور از پا در بیاورد. چند بار پشت سرهم زنگ زدم. ثریا که در را باز کرد کیفم را انداختم توی بغلش و با بی حوصلگی گفتم:
ـ در عمارت را هم این قدر طول نمی دهند تا باز کنن، واسه باز کردنِ درِ این آپارتمان فسقلی یک ساعت منو توی آفتاب نگه داشتی؟!
ثریا که با تعجب و سراسیمگی نگاه می کرد، گفت:
ـ این وقت روز این جا چه کار می کنی؟! قرار بود شب بیایی.
با دلخوری گفتم:
ـ اون از در باز کردنت، این هم از خوشامد گفتنت... .
از کنار ثریا که هنوز جلوی در ایستاده بود به زحمت گذشتم. داشتم از گرما خفه می شدم، با یک دست موهایم را جمع کردم و با دست دیگر
تقلا می کردم دکمه های لباسم را باز کنم. ثریا دستپاچه، مثل کسی که می خواهد جلوی دیگری را بگیرد، عقب عقب راه می رفت و با عجله می گفت:
ـ ببین مهنازجون چند دقیقه صبر... .
ولی دیگر دیر شده بود؛ وارد هال شدم و مثل برق گرفته ها یکدفعه خشکم زد. فکر کردم اشتباه می کنم، نمی توانستم باور کنم که درست می بینم. محمد روی مبل، روبروی برادرم امیر نشسته بود و روی مبل کناری اش هم یک خانم. امیر با صدای بلند گفت: «سلام. چه عجب از این طرف ها؟!» و با قدم های بلند به سمت من آمد.
انگار همه صداها و صورت ها را، جز صورت محمد، از پشت مه غلیظی می دیدم. هر کاری می کردم نمی توانستم خودم را جمع و جور کنم.
دهانم خشک شده بود و چشم هایم، بی آن که مژه بزنم، خیره در چشم های محمد، که حالا سرپا ایستاده بود، مانده بود. با فشار دست امیر به زور تکانی به خود دادم و در جواب سلام محمد، با صدایی که به گوش خودم هم عجیب بود، فقط گفتم: «سلام.»
باورم نمی شد. محمد بود، این جا، روبروی من با همان چهره مردانه و معصوم، با همان چشمان مهربان و گیرا. چشم هایی که حالا قدر مهربانی و گیرایی اش را می دانستم و چهره ای که سال ها آرزو داشتم تنها یک بار دیگر ببینمش؛ آرزویی که جز من و خدای من هیچ کس از آن باخبر نبود. چنان احساس ضعف می کردم که با خود می گفتم، آخرین لحظه های عمرم است. لابه لای حرف های امیر که از من می خواست روی مبل بنشینم، صدای محمد را شنیدم:
ـ فرزانه جان، بهتره دیگه زحمت را کم کنیم.
انگار صاعقه بر سرم فرود آمد. پس ازدواج کرده و این زنش است که «فرزانه جان» صدایش می کند، همان طور که روزی مرا صدا می زد؛ همان طور که مدت ها بود ذره ذره جانم با یادآوری اش درد می کشید، از احساس ضعف، حسادت، رنج، پشیمانی، خجالت و... چشمانم سیاهی رفت، فقط دستم را به طرف امیر دراز کردم و دیگر چیزی نفهمیدم.
وقتی چشم هایم را باز کردم، ثریا را دیدم که با مهربانی و ملایمت صدایم می زد با تمام قدرتم می کوشیدم خودم را جمع و جور کنم که دوباره با صدای فرزانه که می گفت: «مهناز خانم حالتون بهتره؟!» احساس تلخ و کشنده حسادت به دلم چنگ زد. من حق نداشتم حسادت کنم. اصلاً هیچ حقی نسبت به محمد نداشتم، ولی چرا این دل لعنتی این جور می کرد؟ انگار تازه بعد از سال ها پرده هایی از روی چهره واقعی ام کنار می رفت و خودم را بهتر می شناختم. این من بودم که این طور از حسِ وجود رقیب درهم شکسته بودم؟! نه، نه، هنوز هم احمقم، چرا رقیب؟! من دیگر چه حقی نسبت به محمد دارم، چه نسبتی با او دارم که این زن رقیب من باشد؟! ای خدا، من ناسپاسی کرده و با حماقت زندگی ام را تباه کرده بودم، ولی به جبرانش هشت سال سوخته بودم. دیگر کافی است. خدایا مرا ببخش.
اشک ناخواسته توی چشم هایم حلقه زد. ثریا با مهربانی گفت: «مهنازجان، گوش کن. اگه این شربت رو بخوری و یه کمی استراحت کنی بهتر می شی، عرق نعنا و نباته.» بعد با محبتی خواهرانه برای نشستن کمکم کرد. دستم را دراز کردم که دستمال کاغذی را از ثریا که بالاسرم ایستاده بود بگیرم که باز چشمانم به چشمان محمد افتاد. ای خدا چه رنجی از نگاه این چشم ها به جانم می ریخت. این بار محمد پشت پرده اشک گم شد و فقط صدایش را شنیدم، صدایی که نفهمیدم خشمگین بود یا غصه دار؟! گفت: «امیر، من رفتم دنبال مرتضی.»
شربت را خوردم و به توصیه ثریا که می گفت: «اگر یک ساعت بخوابی حالت خوب خوب می شه.» چشمانم را بستم و با بسته شدن در اتاق، در تنهایی و سکوت ماندم. چشم هایم می سوخت و اشک بی اختیار بر گونه هایم جاری بود. بعد از سال ها می دیدم اشک نه قطره قطره، که سیل وار صورتم را خیس می کند. غلت زدم و سرم را توی بالش فرو کردم تا صدای ترکیدن بغضی که داشت خفه ام می کرد، صدای هق هق درماندگی ام بیرون نرود. مدام این فکر، مثل ماری که قلبم را نیش بزند، توی مغزم دوران می کرد: «محمد زن گرفته، محمد ازدواج کرده!...» قلبم می سوخت و آتش می گرفت و سیل اشک های بی اختیارم حتی ذره ای از تلخی این آتش نمی کاست.
از فشار ناخن هایم به کف دست هایم که برای خفه کردن صدایم مشتشان کرده بودم حس می کردم دست هایم آتش گرفته و می سوزد. شقیقه هایم از فشار دردی که مثل پُتک به سرم کوبیده می شد داشت منفجر می شد. توی تاریکی اتاق و لابه لای گریه بی امانم انگار ناگهان زمان به عقب برگشت و من مثل کسی که نامه عملش را جلویش گرفته باشند به گذشته پرتاب شدم، به ده سال پیش، به زمانی که شانزده ساله بودم. چقدر خوشبخت بودم و درست به اندازه خوشبختی ام یا شاید به علت خوشبختی، احمق بودم...


نظرات کاربران درباره کتاب دالان بهشت

واقعا مناسب خواننده های ۱۵ ۱۶ ساله است، راوی انقدر که به خودش توهین میکنه و فحش میده حس تنفر دست میده به خواننده. پیشنهاد نمیشه
در 3 سال پیش توسط تیرامیسو
یکی از بدترین کتابهایی بود که خوندم،یه روایت غیر واقعیه و توی دنیای زنده و بین ادما همچین چیزی ممکن نیست،و از اون بدتر به طرزعجیبی سعی در تخریب زن و ابله جلوه دادنش رو داره و عاقل نشون دادن شخصیت مرد داستان،اگه همین خلاصه صفحات رو بخونید میبینید زن قصه گفته: خدایا چقدر نفم و کودن بودم که درک نمیکردم،حس حسادت زنانه کجا و غیرت و تعصب مردانه کجا! بدترین کتاب عمرم بود
در 1 سال پیش توسط fat...941
واقعا متاسفم که یک زن همچین کتابی نوشته، این کتاب نمونه بارز یک کتاب ضد زن است، تو کشورهای دیگه در مورد خشونت و سواستفاده احساسی و عاطفی و کلامی به مردم آموزش میدن اونوقت در کشور ما یک زن یه رابطه ناسالم رو آموزش میده و توجیح میکنه، تو این کتاب یه دختر و پسر جوان با هم نامزد میکنن، دختر کم سن و خام است، پسر برنامه هفتگی قبل از ازدواجش این بوده که هر هفته بره کوه و بعد ازدواج دختر رو مجبور میکنه با اون بره، مگه زن فلاسک است که به همون راحتی که قبل ازدواج فلاسکش رو هر هفته میذاشته تو کیفش و با خودش میبرده حالا زنش رو ببره، همینطور هفته ای یک بار جلسه مشاعره، این دختر خام توان دفاع از حق خودش رو نداشته و خشم خودش رو به صورت پرخاش منفعلانه بروز میده و در کل کتاب نویسنده از زبان خود دختر اون رو سرزنش میکنه و حق رو کاملا به پسره میده، من تعجب میکنم بعضیا گفتن این کتاب آموزنده ست بلعکس کاملا بدآموزی داره
در 9 ماه پیش توسط حنا
من این کتابو سالها پیش خوندم و بعدش توی سالهای بعد در چندین دوره بازم خوندمش ،جنبه آموزشی بسیار خوبی داره و این تنها کتابی بود که نسخه چاپی ازش خریدم،پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش
در 2 سال پیش توسط ریحانه
فاقد محتوا واقعا متاسفم واسه وقتی که برای این کتاب گذاشتم
در 1 سال پیش توسط raha
همون چندسال پیش که ۱۵ یا۱۶ ساله بودم و خوندمش خوشم نیومد چه برسه به الان!!!! کلا رمان های عاشقانه ایرانی به مفت نمی ارزه، شایدم من نمیشناسم و نخوندم اگه میشناسید معرفی کنید.
در 2 سال پیش توسط مریم هروی
مسخره ترین رمان ایرانی
در 3 سال پیش توسط doy...ojo
کتابی خوب و خوشخوان که خیلی هارو به کتاب علاقه مند کرد. البته که عاشقانه و لطیف است ولی اصلا در حد این کتاب های دوست پسر دختری که تو بازار پرشده اراجیف نیست. قلم و نثر خوبی دارد. بالغ بر ۵۰ بار و هر بار ۵۵۰۰ بار چاپ شده است.
در 2 سال پیش توسط mah...gan
به نظر من که این کتاب رو سالها پیش خوندم،بدرد کسانی میخوره که از رمانهای فارسی و سطح پایین ادبیاتی لذت میبرن و کم سن و سالن و هنوز تو تخیلاتشون عشق و عاشقی و خیانت و رهایی و این جور مسائل وجود داره.اصلا بار علمی و ادبیاتی و کلا هیچی نداره از نظر من
در 11 ماه پیش توسط شیما عزیزی
من اصلا خوشم نیومد پشیمونم از خواندنش
در 1 سال پیش توسط حنا