فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب اخگر پردیس

نسخه الکترونیک کتاب اخگر پردیس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اخگر پردیس

این‌ کتاب‌ از سه‌ گانه‌ اسکندر است‌ و سرگذشت‌ اسکندر جوان‌ را از کودکی‌ تا بیست‌ سالگی‌ یعنی‌ زمانی‌ که‌ بر جای‌ پدر مقتولش‌ شاه‌ فیلیپ‌ نشست‌، روایت‌ می‌کند. سال‌هایی‌ که‌ اسکندر بین‌ ستایش‌ پدرش‌، بیزاری‌ از او و عشق‌ به‌ او درمانده‌ بود. اسکندر از عشق‌ حسادت‌آمیز و نابودکننده‌ مادرش‌ المپیاس‌ حذر می‌کند. به‌ روزهای‌ دور می‌اندیشد و اسبش‌ بوکفال‌ را تربیت‌ می‌کند. به‌ کسوت‌ شاگردی‌ ارسطو درمی‌آید کتاب‌ اخگر پردیس‌ در 622 صفحه‌ به‌ بازار کتاب‌ عرضه‌ شده‌ است‌...

ادامه...

  • ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 3.5 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۶۲۲صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب اخگر پردیس


فصل یکم

پسرک با پیچشِ مار به دورِ کمرش بیدار شد. یک لحظه ترس به جانش ریخت. در خواب نفسش تنگ شده، و کابوس دیده بود. اما به محض بیدار شدن، دلیلش را دریافت. دو دستش را در چنبره مار فرو برد. مار تکانی خورد، حلقه تنگش محکم تر شد و بالا خزید. پسرک صدای رقص خوفناک نیش را می شنید.
بر فانوس قدیمیِ اتاق پسرانی را نقش کرده بودند مشغول حلقه بازی و تماشای جنگ خروس ها. فانوس آرام می سوخت. نور میرای شفق دیگر مرده بود. حال نور سرد و درخشان ماه از پنجره بلند بر روی مرمر زرد کف اتاق لایه ای آبی رنگ پاشیده بود. پتویش را کنار زد تا مار را ببیند و مطمئن شود که همان مار خانگی است. مادرش گفته بود که مارهای خط و خال دار خطرناکند و هرگز نباید آزارشان داد.
اما خطری در کار نبود. همان مار قهوه ای رنگ بود با شکم خاکستری و تنی چون مینای درخشان.
یک سال پیش وقتی چهار سالش تمام شد، تختی به او دادند که سه متر طول داشت، اما پایه های آن را کوتاه ساخته بودند تا وقتی از روی تخت می افتد آسیب نبیند. برای همین مار می توانست راحت و سریع به روی تخت بِخَزَد. همه خواب بودند، خواهرش، کلئوپاترا، در گهواره اش کنار پرستار اسپارتی خوابیده بود و نزدیک تر، در تخت زیباتری از چوب کنده کاری شده گلابی، هِلِنایک، پرستار خودش، خفته بود. به احتمال زیاد نیمه شب بود، اما هنوز صدای مردانی که در تالار آواز می خواندند، شنیده می شد. صدایشان بلند بود و ناموزون و در انتهای هر جمله محو و گنگ می شد. او دلیلش را می دانست.
مار یک راز بود. تنهایی اش در دل تاریکی رازورزانه بود. حتی لنایک هم که آن قدر نزدیک بود صدای احوالپرسی خاموش آن دو را نشنیده بود. بی حال و هوش خوابیده بود و خرناس می کشید. به خاطر تشبیه صدای مار به ارّه سنگ تراشان سیلی خورده بود. لنایک پرستاری معمولی نبود، بانویی بود از سلاله سلطنتی و روزی دو بار به او یادآوری می کرد که به کم تر از اویی خدمت نمی کند.
صدای خرخر و آوازی که در دوردست خوانده می شد سرشار از حس تنهایی بود. تنها موجودات بیدار اتاق، او و مار بودند. محافظی هم در راهرو قدم می زد و صدای قلاب های زره فلزی اش از پشت در شنیده می شد.
پسرک به پهلو دراز کشید، مار را نوازش کرد و نیرویی را که از انگشتانش به پوست برهنه اش انتقال یافت حس کرد. مار سر پهنش را روی قلب او گذاشته، پنداری به ضربانش گوش سپرده بود. پوست سرد مار از بدنش گرما می گرفت و کرخ می شد. داشت به خواب می رفت و چه بسا که تا خود صبح نیز می خفت. اگر لنایک می فهمید، چه می گفت؟ پسرک خنده اش را فرو خورد، مبادا مار به لرزه دراُفتد و پَس خیزد. تا آن زمان ندیده بود که مار از اتاق مادرش تا این حد دور شود. گوش تیز کرد تا شاید صدای ندیمه ای را که مادرش پی مار فرستاده بود بشنود.
نام مار گلاوکس بود. اما فقط صدای دو مرد را که در تالار بر سر هم فریاد می کشیدند شنید و اندکی بعد صدای فریاد رساتر پدرش را. صدای فریاد دو مردِ دیگر خاموش شد.
مادرش را با آن شنل پشمی سفید و حاشیه زرد که بعد از حمام به تن می کرد و موهای پریشان و چراغی که از پس دستانش می درخشید در ذهن مجسم کرد؛ زیر لب زمزمه می کرد: «گلاوکس!» گاهی نیز با نیِ استخوانی اش آهنگ مخصوص مار را می نواخت. زن ها همه جا را می گشتند، میان شانه دان ها و رنگدان ها و صندوق های برنزی لباس ها که بوی دارچین می داد. یک بار شاهد بود که برای یافتن گوشواره ای چنین جستجویی به راه انداخته بودند. می ترسیدند و دستپاچه می شدند و او عصبانی می شد. بار دیگر سروصداهای تالار را شنید و یادش آمد که پدرش گلاوکس را دوست ندارد و در صورت گم شدنش خوشحال می شود.
تصمیم گرفت خودش مار را به مادرش بازگرداند.
این کار باید انجام شود. پسرک زیر نور آبی ماه روی کف زردرنگ اتاق ایستاد. مار گرد او پیچید و وزنش را حایل بازوان او کرد. نباید با لباس پوشیدن مار را آشفته می کرد. شنلش را از روی چهارپایه برداشت و دور خود و مار پیچید تا حیوان سردش نشود.
مکث کرد تا بیندیشد. باید از کنار دو سرباز می گذشت. حتی اگر هر دو سرباز نیز از دوستانش باشند، در این ساعت شب مانعش می شوند. با صدای پای یکی از آن ها که نزدیک می شد گوش تیز کرد. راهرو پیچ می خورد و سر پیچ اتاق خزانه بود. نگهبان از هر دو در مراقبت می کرد.
صدای پاها دور می شد. لای در را باز کرد و راه خروجش را بررسی کرد. گوشه دیوار روی پایه ای از مرمر سبز مجسمه مفرغی آپولون جا خوش کرده بود. جثه اش کوچک بود و می توانست پشت مجسمه پنهان شود. وقتی نگهبان راهی سمت دیگر راهرو شد، او دوید. بقیه کار تا رسیدن به تالارِ کوچک مشرف به پلکانِ اتاق خوابِ سلطنتی آسان بود.
پله ها از میان دیوارهایی با نقش درخت و پرنده بالا می رفت. بالای پلکان پاگرد کوچکی بود و دری ظریف و زیبا با کلونی بزرگ در دهان شیر. کف مرمرین پله ها برّاق و جلا خورده بود. آن جا تا پیش از دوره حکومت شاه آرکلائوس شهر بندری کوچکی بود در حاشیه مرداب پِلا. و حال شهری بود کامل با معابد و خانه هایی بَس بزرگ. آرکلائوس قصر بزرگ خود، مایه حیرت یونانیان، را بر سر شیبی ملایم ساخته بود، قصری چنان معروف که هرگز کسی تغییری در آن ایجاد نکرده بود. همه چیزش باشکوه بود و قدمتی پنجاه ساله داشت. زئوکسیس سال ها وقت صرف نقاشی دیوارهایش کرده بود.
پای پلکان نگهبان دوم، محافظ سلطنتی قصر، پاس می داد. امشب کشیک آگیس بود. بی خیال به نیزه اش تکیه داده بود. پسرک که از دل راهروی تاریک آن سو را می پایید، با چشمان باز و سراپا گوش عقب رفت و منتظر ماند.
آگیس بیست ساله، پسر مالکی از خانواده سلطنتی بود. زره نظامی اش را به تن داشت و در انتظار پادشاه بود. روی کلاهخودش جقّه ای با یال سرخ و سفید اسب بود که لبه هایش نقش شیر داشت. روی سپرش نیز نقش زیبایی از گراز رمیده حک کرده بودند. تا هنگامی که پادشاه در بسترش نمی خفت حق نداشت سپر را از روی شانه اش بردارد و حتی پس از آن نیز می بایست سپر را در دسترس می گذاشت. آگیس در دست راست نیز نیزه ای دومتری داشت.
پسرک که جنبش مار را زیر شنلش حس می کرد، هیجانزده و خوشحال در دل تاریکی ایستاده بود و نگاه می کرد. مرد جوان و رفتارهایش را خوب می شناخت. با صدای فریاد از جا می جست و سپرش را بالا و نیزه اش را مستقیم روی شانه و کنار جقه بلندش نگاه می داشت. و بعد این آگیس بود که در اتاق را می زد و گلاوکس را به زن منتظر می داد، و او خود سهمی جز لنایک و تختش نداشت. پیش از این نیز سعی کرده بود شباهنگام به اتاق مادرش برود. همیشه به او گفته بودند هیچ کس جز شخص پادشاه حق ورود به آن اتاق را ندارد.
کف راهرو با موزاییک ریگ دار و شطرنجی فرش شده بود. آن قدر آن جا ایستاد که کف پاهایش ناسور شد و نسیم خنک شبانگاهی وزیدن گرفت. وظیفه آگیس فقط مراقبت از پلکان بود و بس. نگهبان بعدی وظیفه دیگری داشت.
یک لحظه به فکرش رسید از مخفیگاهش بیرون بیاید و بعد از گفتگو با آگیس به اتاقش بازگردد. اما با تکان خوردن مار به خاطر آورد که به قصد دیدن مادر از اتاقش خارج شده است. این کاری بود که می خواست انجام دهد.
اگر انسان ذهنش را بر آنچه می طلبد متمرکز کند، به حتم چاره ای خواهد یافت. از این گذشته، گلاوکس نیز ماری سحرانگیز بود. آرام بر گردن باریک مار دست کشید و زیرلب گفت: «آگاسودایمون، سابازئوس ـ زاگرئوس، او را از این جا دور کنید، بیا، بیا.» بعد وردی را که از مادرش شنیده بود نیز بر دعایش افزود. مورد استفاده ورد را نمی دانست، اما در هر حال به امتحانش می ارزید.
آگیس برگشت و راهی راهروی مقابل شد. کمی آن سوتر مجسمه شیری بود نشسته بر دو پا. آگیس سپر و نیزه اش را به مجسمه تکیه داد و پشت شیر ناپدید شد. او می بایست حین انجام وظیفه هشیار می بود، اما قبل از آمدن بر سر پستش آن قدر شراب نوشیده بود که نمی توانست تا شروع پست بعدی سرپا بایستد. تمام نگهبان ها برای قضای حاجت پشت همان شیر می رفتند و پیش از طلوع، برده ها آن جا را تمیز می کردند.
به محض این که آگیس راه افتاد، حتی قبل از آن که سلاح هایش را زمین بگذارد، پسرک همه چیز را فهمید و دوید. بی هیچ صدایی از پله های سرد و صاف بالا خزید. همیشه وقتی با بچه های همسن و سال خود بود، از سرعت خود و پشت سر گذاردن آن ها متعجب می شد، پنداری آن ها حتی توان فکر کردن به پیروزی را نیز نداشتند.
آگیس حتی پشت آن شیر نیز وظیفه اش را فراموش نکرده بود. با پارس سگِ نگهبان، بی درنگ سر بلند کرد. صدا که از سوی دیگری می آمد، و زود قطع شد. آگیس لباسش را مرتب کرد و سلاح هایش را برداشت. هیچ کس در پلکان نبود. پسرک در سکوت درِ سنگین را با فشار بست و دست برد تا کلونش را بیندازد. در، جلا و روغن خورده بود. بی سروصدا در را چفت کرد و بعد برگشت سمت اتاق، روی ستون بلندی از برنز درخشان که گرداگردش تاکی مطلا پیچیده شده و بر پاهای طلاپوش گوزنی سوار شده بود، چراغی می سوخت. اتاق گرم بود و جابجایش دَم حیاتی رازآلود موج می زد. پرده های پشمی و ضخیم و آبی رنگ با حاشیه های گلدوزی شده، مردم نقش بسته بر دیوارها، همه و همه جان داشتند. شعله چراغ نیز نفس می کشید. صدای فریاد مردها از پس درِ ضخیم به نجواهایی گنگ و خفه تبدیل شده بود. اتاق غرق بو بود: بوی عود و مُشک، بوی کاج از سبد قلب مانند مفرغی، بوی سرخاب و روغن های آرایشی و نیز شیشه عطر آتنی مادرش، بوی تند ماده ای که برای سحر و جادو می سوزاند و بوی تن و موهایش. در تختی که پایه هایش با عاج و لاک سنگ پشت معرّق کاری شده و پایینش را چون پنجه های شیر تراش داده بودند خفته بود و موهایش روی بالش نخ نقش دار پریشان بود. تا پیش از آن لحظه هرگز مادرش را خفته در خوابی چنین ندیده بود.
چنان آرام خفته بود که پنداری هیچ دلتنگ گلاوکس نبود. کمی درنگ کرد تا از این موهبت پنهان و بی دغدغه لذت ببرد. جام ها و بطری های دربسته، مرتب و تمیز، روی میز آرایش مادرش، از چوب زیتون، چیده شده بود. پری ای طلایی نقش ماه آینه نقره ای را بالا گرفته بود. لباس خواب زعفرانی رنگش روی چهارپایه تا شده بود. از اتاق کناری که مختص ندیمه هایش بود صدای گنگ و مبهم خرخر شنیده می شد. نگاهش گشت و به سنگ کنار شومینه، که زیرش اشیاء ممنوعه ای قرار داشت، افتاد. دلش می خواست حال که تنهاست سحر و جادوهای مادرش را لمس کند، اما ممکن بود گلاوکس بگریزد. باید مار را به او تحویل می داد.
آهسته گامی به پیش برداشت تا رب النوع نامرئی ای که در خواب از مادرش مراقبت می کرد آشفته نشود. پوشش پوست های سمور با کناره های سرخ و حاشیه طلاکاری شده بالای سرش آهسته و آرام به زمین افتاد. بالای پلک های صاف و نازکش که پنداری از پَسِشان نیز چشم های خاکستری دودی رنگش آشکار بودند، ابروانی زیبا نقش بسته بود. مژه هایش را سیاه کرده بود. لبان به هم چسبیده اش به رنگ شراب بود. بینی اش سفید و قلمی بود و حین نفس کشیدن نجوایی آهسته داشت؛ بیست و یک ساله بود.
روانداز کمی از روی سینه اش، آن جا که تا همین اواخر نیز سر کلئوپاترا را بر خود جای می داد، پس رفته بود. پسرک را به پرستار اسپارتی سپرده بودند و حال در کنار مادرش پنداری یک بار دیگر پادشاهی اَش را یافته بود.
طُرّه ای از موهای سرخ و پرپشت مادرش به سمت او پریشان بود و زیر نور لرزان چراغ می درخشید. دسته ای از موهایش را به موهای مادر گره زد. موهایش چون طلا بود و درخشان و سنگین. لنایک روزهای جشن غر می زد که موهای خودش حالت نمی گیرد، اما موهای پسرک موج هایی انعطاف پذیر دارد. پرستار اسپارتی گفته بود که موهای کلئوپاترا که حال به پَر می مانست نیز همین گونه خواهد شد. اگر خواهرش بیش از او به مادرش می رفت، از او متنفر می شد؛ اما شاید او می مرد، خیلی از بچه ها می مُردند.
موهایش در تیرگی سایه ها، مشکی و دیگرگونه می نمود. برگشت و به دیوارنگاره چشم دوخت: نابودی تروآ، اثر زئوکسیس برای آرکلائوس. آدم ها در اندازه طبیعیشان نقاشی شده بودند. اسب چوبی در پسزمینه نقاشی شده بود. در پیشزمینه یونانی ها به روی مردم تروآ شمشیر کشیده و با نیزه به آن ها هجوم برده بودند و عده ای نیز زنانی را که فریاد می زدند بر روی شانه هایشان می بردند. در پیشزمینه پریامِ پیر و آستیاناکس در خون خود غرقه بودند. رنگ دیوارنگاره سرخ بود. دلی سیر نگاهش کرد و رو گرداند. در این اتاق به دنیا آمده بود. آن نقاشی چیز جدیدی برای او نداشت.
گلاوکس دور کمر و زیر شنلش می جنبید و بی شک از بازگشت به اتاقش شادمان بود. پسرک یک بار دیگر به صورت مادرش نگریست و بعد شنلش را درآورد و آرام لبه پتو را بالا زد و با ماری که هنوز بر تنش تنیده بود به کنار مادر خزید.
بازوان مادر دورش حلقه شد. زیر لب چیزی نامفهوم گفت و بینی و دهانش در دل موهای انبوه گم شد. عمیق تر نفس می کشید. پسرک سرش را زیر چانه مادر گذاشت. آغوش باز مادر او را در بر گرفت. حس کرد که پوست تمام بدنش به پوست تن مادر چسبیده است. مار که تنگ میان آن دو گرفتار آمده بود به گوشه ای خزید.
حس کرد مادرش بیدار شده است. وقتی به چهره او خیره شد، چشمان خاکستری مادر با حلقه های دودی رنگشان باز بودند. پسرک را بوسید، نوازش کرد و گفت: «چه کسی به تو اجازه ورود داد؟»
از همان لحظه که مادر نیمه بیدار و او غرق در سعادت شد، منتظر این سوال بود. آگیس به وظیفه اش درست عمل نکرده بود. سربازان را به خاطر بی دقتی مجازات می کردند. همین شش ماه پیش به چشم خویش دیده بود که نگهبانان در میدان مشق نگهبانی دیگر را اعدام کرده بودند. هر چند با گذشت زمان و به رغم تلخی احتمالی این تجربه، دیگر فراموشش کرده بود. اما هنوز بدنی را که به دیرک بسته شده بود، سربازانی را که نیزه بر دوش دورادور دیرک ایستاده بودند، فریاد خفه و گرفته کسی که فرمان اعدام را صادر کرد، صدای ضجه متعاقب فرمان را و بعد جمع شدن سربازان برای بیرون کشیدن نیزه ها از تن مرد، سری را که آویزان شد و خونی را که فواره زد، به یاد داشت.
«به نگهبان گفتم که شما با من کار داری.» نیازی نبود از کسی نام ببرد. مثل سایر بچه ها که حرف زدن را دوست دارند، نبود و از همان آغاز زندگی یاد گرفته بود چطور زبان به کام گیرد.
بر گونه های مادر طرح لبخندی نشست. تا آن زمان هر بار که گفتگوی او و پدرش را شنیده بود، به حتم دانسته بود که مادرش در مورد چیزی دروغ می گوید. فکر می کرد که این کارش نیز چون نواختن آن نیِ استخوانی از هنرهای اوست.
«مادر، کی با من ازدواج می کنی؟ وقتی بزرگ تر شدم، وقتی شش ساله شدم؟»
پس گردن پسر را بوسید و انگشتانش ستون فقرات او را نوازش کرد. «وقتی شش سالت شد، باز از من خواستگاری کن. چهار سالگی برای عقد زناشویی زود است.»
«برج اسد پنج سالم می شود. دوستت دارم.» مادر او را بوسید و چیزی نگفت. «مرا از همه بیش تر دوست داری؟»
«اگر پسر خوبی باشی، بله.»
«نه!» زانوکشان از کمر مادر بالا جست و شانه هایش را کوفت. «واقعا باید بیش تر از همه دوستم داشته باشی، بیش تر از همه، بیش تر از کلئوپاترا.» صدایی آهسته از میان لبانش برآمد، صدایی که بیش تر آبستن سرزنش بود تا دلجویی. «داری! داری! بیش تر از پادشاه دوستم داری.»
تا آن جا که ممکن بود از گفتن کلمه «پدر» خودداری می کرد و می دانست که مادرش نیز ناخشنود نخواهد شد. لرزش خنده ای خاموش را در چهره مادر حس کرد. مادر گفت: «شاید.»
ظفرمند و هیجانزده در آغوش مادر لغزید: «اگر قول بدهی بیش از همه دوستم داشته باشی، چیزی نشانت خواهم داد.»
«ای حاکم جبار، چه چیز؟»
پتو را کنار زد و مار را نشانش داد. مار که کمر پسرک را جایی دنج یافته بود، یک بار دیگر به دورش چنبره زده بود.
مادر به سر برّاق مار که روی سینه سفید پسرک بلند شده بود و رو به او فِش فِش می کرد نگاه کرد. گفت: «کجا پیدایش کردی؟ این گلاوکس نیست. از همان نوع است، اما این یکی خیلی بزرگ تر است.»
چشمان هر دو نفر بر مارِ چنبره زده خیره شد. غرورِ در دل داشتنِ یک راز قلب پسرک را آکند. همان طور که آموخته بود گردن مار را نوازش کرد و مار مجددا آرام گرفت.
لبان المپیاس از هم گشوده شد و چشمانش با مهربانی بر او خیره ماند. چشمان مادر را چون دو تکه ابریشم لطیف می دید قرینه یکدیگر. بازوان مادر گرد پسرک حلقه شد.
مادر به نجوا گفت: «تو را می شناسد. مطمئن باش امشب اولین شبی نیست که پیش تو آمده. حتما وقتی در خواب بوده ای بارها به کنارت خزیده. تو را خوب می شناسد. از جانب خدایان آمده. او محافظ توست، اسکندر.»
چراغ کورسویی زد. تکه چوب نیم سوزی به دل اخگرها افتاد و شعله ای آبی برانگیخت. مار آهسته کمرش را فشرد، پنداری می خواست رازی را با او در میان نَهَد؛ فلس هایش چون آب فرو می ریخت.
بی درنگ گفت: «اسم او تیچه خواهد بود. در جام طلای من شیر خواهد خورد. با من حرف خواهد زد؟»
«که می داند؟ او نگهبان توست. گوش کن، به تو خواهم گفت...»
با باز شدن درهای تالار صداهای خفه و گنگ جانی دوباره گرفت. مردها عربده زنان به هم شب به خیر می گفتند، شوخی می کردند و کنایه می زدند. صداها حتی از پس حصارها نیز به گوش می رسید. المپیاس اسکندر را پنهان کرد و آرام گفت: «نگران نباش، او به این جا نخواهد آمد.» اما پسر لرزش صدای او را حس کرد. صدای سنگین پا به گوششان رسید و بعد سکندری خوردنی و دشنامی و از پَسِ آن کوبیده شدن ته نیزه آگیس بر کف راهرو و به هم خوردن پاشنه هایش به هنگام تحویل سلاح ها.
پاها همچنان افتان و خیزان از پلکان بالا می آمدند. در باز شد. شاه فیلیپ در را با صدا پشت سرش بست و بی هیچ نگاهی شروع کرد به درآوردن لباس هایش.
المپیاس رواندازش را بالا کشیده بود. پسرک با چشمان گشاده لحظه ای از مخفی بودنش احساس خوشحالی کرد. بعد پنهان در دل پشم نرمِ روانداز و در آغوش تنی خوش بو، ترس از خطری که نمی توانست با آن روبرو شود یا ببیندش به جانش ریخت. کمی پتو را جابجا کرد تا روزنه ای بیابد و بیرون را نگاه کند، دانستن بهتر از حدس زدن بود.
پادشاه برهنه بود و یک پایش را برای باز کردن سگک کفشش روی چهارپایه کوسن دار میز آرایش گذاشته بود. صورت پوشیده از ریش سیاهش را کج کرده بود تا ببیند چه می کند. چشم نابینایش به سمت تخت بود.
یک یا دو سالی بود که پسرک، هرگاه آدم قابل اعتمادی از دست پرستاران نجاتش می داد، به زمین کشتی می رفت. برای همین بدن های برهنه یا ملبس برایش فرقی نداشتند، هر چند، بدن برهنه این مزیت را داشت که زخم های مردان جنگاور را عیان می کرد. با این همه تن پدر که کم تر برهنه دیده بودش، او را منزجر می کرد. از زمانی که یک چشم پدرش در حصر مِتون نابینا شده بود، از او می ترسید. پدر در آغاز چشمش را با نوار زخم می پوشاند. از زیر نوار اشک های خون آلود به روی ریش هایش می چکید. بعد اشک ها بند آمد و او هم نوار زخم را برداشت. پلکی که تیر دریده بودش چین خورده و پُر از رگه های خونین بود. ماده زردی مژه هایش را به هم چسبانده بود. مژه ها چون چشم سالمش، ساعدها و ساق پاهایش مشکی بود. رگه ای از موی سیاه از شکمش می گذشت و به بیشه ای انبوه می رسید که چون ریشی دیگر بود. بازوان و گردن و پاهایش جابجا پُر بود از زخم های عمیق سفید و قرمز و ارغوانی. آروغ زد، شکاف میان دندان هایش آشکار شد و اتاق پر شد از بوی شراب کهنه. پسرک که همچنان از روزنه پتو بیرون را می پایید، ناگهان دریافت که پدرش شبیه چه موجودی است: پولیفموس. غول یک چشم که ملوانان اولیس را ربود و خام خام خوردشان.
مادرش به یک آرنج تکیه داد. روانداز تا زیر چانه اش بالا کشیده شده بود. «نه، فیلیپ. امشب، نه. وقت مناسبی نیست.»
پادشاه گامی به سمت تخت برداشت و با صدای بلند گفت: «وقت مناسبی نیست؟» با شکم پُر از پله ها بالا آمده بود و هنوز نفس نفس می زد. «پانزده روز پیش هم همین را گفتی. فکر می کنی شمردن نمی دانم، فاحشه مولوسیایی؟»
پسرک حس کرد دست مادر که دورش حلقه شده بود، مشت شد. وقتی بار دیگر سخن آغاز کرد، لحنش خصمانه بود. «شمردن، آن هم توی شرابخوار؟ تو فرق تابستان و زمستان را نمی دانی. برگرد پیش نوکرانت. روزهای ماه هیچ فرقی برایش ندارد.»
پسرک سر در نمی آورد. با این حال از آنچه در حال روی دادن بود درکی گنگ داشت؛ از فخرفروشی پدرش بیزار بود و اگر احساس می کرد آن دو رازی مشترک دارند، سراپا انزجار می شد. بدن مادرش منقبض بود. سفت و سخت. پسرک نفسش را حبس کرد.
پادشاه گفت: «ای، گربه وحشی!» پسرک دید که پدر چون پولیفموس به هنگام شکار به سوی آن ها یورش آورد. سراپایش می لرزید. چه منظره هولناک و اسرارآمیزی! روتختی را پس کشید.
پسرک در بازوی مادرش جا گرفته و انگشتانش در پهلوی او فرو رفته بود. پدرش دشنام گویان به سمت آن ها اشاره کرد و پس رفت، اما اشاره اش به آن ها نبود. چشم نابینایش هنوز همان خط سیر پیشین را داشت. پسرک دریافت که چرا مادر از دیدن مار جدید در تختخوابش متعجب نشده بود. گلاوکس قبلاً هم آن جا بوده. حتما وقتی پدرش خواب بوده.
فیلیپ خس خس کنان فریاد زد: «چطور جرئت کردی؟» سراپایش به شدت می لرزید. «چطور جرئت کردی وقتی ورود این حیوان موذی را به اتاق ممنوع کرده ام، باز هم او را به تخت من بیاوری؟ ساحره، جادوگر، بربر... .»
از سخن گفتن باز ایستاد. نفرت را در دو چشم همسرش دید و ناخودآگاه چشم سالمش به پسرک افتاد. دو صورت لحظه ای در برابر هم قرار گرفتند. چهره مرد تحت تاثیر شراب و خشم و شرم ارغوانی و برافروخته شد. کودک با چهره ای چون جواهری نشسته بر طلا، چشمان خیره درشت آبی تیره، پوست شفاف و پیکر لطیف مملو از غم و درد، کنار تن لطیف مادر جاخوش کرده بود.
فیلیپ که به نظر می رسید زیر لب چیزی می گوید، ناخودآگاه دست به شنل برد تا برهنگی اش را بپوشاند، اما دیگر نیازی به این کار نبود. احساسش به سخره گرفته و جریحه دار شده بود. حس می کرد به او خیانت شده است. اگر شمشیرش دم دست بود، چه بسا که زن را می کشت.
مار که آرامشش بر هم خورده بود خود را جمع کرد و سرش را بالا آورد. تا آن لحظه فیلیپ متوجه نشده بود که این مار گلاوکس نیست.
انگشت نشانه اش را به سمت جانور گرفت و گفت: «این دیگر چیست؟ این موجود بر تن پسرک چه می کند؟ مال توست؟ داری به او می آموزی؟ او را به یک جادوگر دهاتی که با مارها می رقصد تبدیل می کنی؟ بدان که این وضع را تحمل نخواهم کرد. قبل از آن که کیفرت دهم به آنچه می گویم توجه کن، چون سوگند به زئوس که حقیقت را می گویم. پسر من یک یونانی است، نه یکی از شما تپه نشین های بربر و چوب دار... .»
«بربر!» صدای مادر اوج گرفت و بعد چون گلاوکس به هنگام خشم فرودی مرگبار یافت. «روستایی زاده مفلوک، پدر من از پشت آشیل بود و مادرم از سلاله پادشاهان تروآ. نیاکان من همه فرمانروا بودند و اجداد تو رعیت های آرگوس. تا به حال خود را در آینه نگریسته ای؟ مُهر بردگی اجدادت در تراکیا بر چهره ات نقش بسته. پسرم از من است که یونانی است. ما خون اپیروس در بدن داریم.»
فیلیپ دندان برهم فشرد. چانه اش جمع شد و گونه های پهنش کشیده تر. حتی بعد از این همه توهین های گزنده و نیش دار یادش بود که پسرک آن جاست. «با تو دهان به دهان نمی شوم. اگر یونانی هستی، چرا رفتار زنان یونان در تو نیست؟ پس تواضعت کجاست؟» حس کرد برهنه است. دو چشم خاکستری با حلقه های دودی رنگ از روی تخت به او خیره بود. «آموزش و خرد و فرهنگ یونانیان، پسرم باید از همه آن ها برخوردار شود. تو نیز عزمت را جزم کن.»
«آه، تبس!» مادر این عبارت را چنان ادا کرد که گویی دشنامی آیینی بود. و ادامه داد: «باز هم تبس؟ تبس را به قدر کافی می شناسم. در تبس از تو یک یونانی می ساختند؟! در تبس فرهنگ می آموختند!؟ در تبس؟! تاکنون شنیده بودی یک آتنی از تبس سخن بگوید؟ یونانیان این کلمه را معادل دهاتی و بی شعور می دانند. این قدر احمق نباش.»
«آتن، سرزمین مردان پرحرف. دیگر روزگار شکوهشان را پشت سر گذاشته اند. باید شرم کنند و از تبس سخنی نگویند.»
«تو باید در این مورد سکوت اختیار کنی. تو در تبس چه بودی؟»
«یک گروگان، بازیچه سیاست. مگر من بودم که میان برادرانم عهد بستم؟ حال این را به رُخَم می کشی؟ من شانزده ساله بودم. آن ها بیش از تو با من به ادب رفتار کردند. و هنر جنگیدن را به من آموختند. مقدونیه هنگام مرگ پردیکاس چگونه بود؟ مغلوب ایلیریان و چهار هزار سربازش شد. دره ها در حال آیش بودند. مردم ما می هراسیدند و جگرِ پایین آمدن از تپه ها را نداشتند. تمام آنچه داشتند گوسفندانی بود که از پوستشان جامه می بافتند و به تن می کردند و توان حفظ همین را نیز نداشتند. به زودی ایلیریان همه چیز را از آن خود می کردند. باردِلیس آماده می شد. حال می دانی ما چه هستیم و مرزهایمان تا کجا پیش می روند. از تبس و به کمک مردانی که از من یک سرباز ساختند، در مقام پادشاه نزد تو آمدم. خویشان تو نیز از این امر شاد بودند.»
پسرک که تنگ در آغوش مادرش بود حس کرد که مادرش عمیق و عمیق تر نفس می کشد. با چشمان بسته طوفانی ناشناخته را به انتظار بود که هر دم از ابرهای فرودست آسمان وزیدن می گرفت. پتو را در مشت می فشرد. خود را فراموش شده و تنها می دید.

نظرات کاربران
درباره کتاب اخگر پردیس

کتاب نخست از سه گانه (تریلوژی) سرگذشت اسکندر
در 6 سال پیش توسط