
صبح یک روزِ زمستونی، وقتی موش کوچولو بیدار شد و از پنجره به بیرون نگاه کرد، شهر رو پوشیده از برف و یخ دید. سه پرندهی بیچاره روی سیمهای تلفن نشسته بودن و از شدتِ سرما میلرزیدن. اما اون توی خونه گرم بود و دلیلی برای نگرانی نداشت. چند وقتی میشد که موش توی خونهی یک خانوادهی ۴ نفره زندگی میکرد و کسی از وجودش خبر نداشت؛ حتی گربهی خونه. مامانِ خونه مثلِ همیشه وقتی بیدار شد به آشپزخونه رفت و رادیو رو روشن کرد. پدرِ خونه هم وقتی دید حیاط پر از برف شده، لباسِ گرم و پوتینش رو پوشید و بیرون رفت تا برفها رو کنار بزنه. دوتا پسرِ خونه هم با صدای مادرشون که می گفت هوا برفیه و مدرسه امروز تعطیله، از خواب بیدار شدن و با ذوق و شوق از پله ها پایین اومدن تا از مامانشون بخوان براشون کیک بپزه…
| فرمت محتوا | mp۳ |
| حجم | 13.۳۴ مگابایت |
| مدت زمان | ۰۹:۲۲ |
| نویسنده | جودی کاکس |
| مترجم | یاسین محمدنیا |
| گوینده |