فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب موریانه‌

کتاب موریانه‌

نسخه الکترونیک کتاب موریانه‌ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب موریانه‌

شخصیت اصلی این داستان یک ساواکی است. بزرگ علوی که خود مدتی تحت بازجویی و سپس چند سال زندانی رژیم پهلوی بوده، از مشاهدات و تجربیات خود برای نوشتن این داستان استفاده کرده است: «من یک ساواکی هستم. از اینکه چنین شغلی را اختیار کرده بودم نه شرمنده‌ام نه مغرور. این هم کاری است مانند کارهای دیگر. مگر کارمندان وزارت دارایی همه دزدند و یا کسانی که در دادگاه‌ها دسته دسته مردم را با گناه یا بی‌گناه به زندان می‌فرستند یا به پای دار، همه‌شان آدم‌کشند؟ تنها در یک اداره دولتی کار کردن جرم نیست. مگر می‌شود در کشوری بی‌نگهبانی زندگی کرد؟ مگر در کشور آمریکا سی آی ای وجود ندارد؟ در انگلستان اینتلیجنت سرویس نیست؟ در فرانسه رکن دوم و در روسیه کا گ ب؟ همه جا هست. باید هم باشد. امروز هم اگر پایش بیافتد حاضرم برای هر کس که باشد کار کنم...»

ادامه...

بخشی از کتاب موریانه‌

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


موریانه

من یک ساواکی هستم. از اینکه چنین شغلی اختیار کرده بودم نه شرمنده ام نه مغرور. این هم کاری است مانند کارهای دیگر. مگر کارمندان وزارت دارائی همه دزدند و یا کسانی که در دادگاهها دسته دسته مردم را با گناه یا بی گناه به زندان می فرستند یا به پای دار، همه شان آدم کشند؟ تنها در یک اداره دولتی کارکردن جرم نیست. مگر می شود در کشوری بی نگهبانی زندگی کرد؟ مگر در کشور آزاد امریکا سی آی ا وجود ندارد؟ در انگلستان اینتلیجنت سرویس نیست؟ در فرانسه رکن دوم و در روسیه کا گ ب؟ همه جا هست باید هم باشد. امروز هم اگر پایش بیفتد حاضرم برای هرکس که باشد کار کنم. خوبی یا بدی شغلی بسته به وابستگی های آن است. آری من رشوه گرفته ام. مگر در شهربانی و دادگستری رشوه گیری رواج ندارد؟ در دادگستری و ارتش هم هست. چرا در سازمان امنیت و اطلاعات کشور نباشد؟ اما من کسی را شکنجه نکرده ام. احدی را نکشته ام. سببش این است که عرضه نداشتم. اما دیده ام که خرابکاران را زجر داده اند. بماند... من خیلی چیزها دیده ام. خیلی چیزها می دانم. تا دیروز نمی توانستم بگویم و بنویسم. نمی توانستم به دیگران آنچه فکر کردم و احساس، بروز دهم. اما حالا مثلاً آزادم. دهان بندان نیست. در کشوری که من دارم جان می کنم اقلاً این اختیار را دارم آنچه سالها در دل نگاه داشته ام روی کاغذ بیاورم. هیچ شرمی ندارم. کارهای بدی هم که کرده ام می گویم. قصدم این است آنچه درباره دیگران می نویسم قابل قبول باشد. حالا که من دارم خودم را خراب می کنم چرا آبروی دیگران را نریزم. من در رده های بالای ساواک بوده ام. از پائین شروع کردم. از آن خرده ریزها هم نبوده ام. در سالهای اول فقط گاهی پاره استخوانی به من می رسید. گوشتهای چرب و نرمش را آن بالائی ها می خوردند و پس مانده اش به امثال من می رسید. از آن آب و دانه در نمی آمد. گفتم این جور نمی شود. به من هم باید سهمی برسد. کوشیدم از پله ها بالا بروم. مدتها قسمت من همین بود که شکم زن و بچه ام را سیر کنم و اتوموبیلی بخرم و سفر کنم. آن دوره گذشت. دیگر چیزی باقی نمانده هرچه ذخیره کرده بودم بر باد رفت. حالا جل و پلاسی ندارم. بدبختی هستم شکست خورده، مفلوک، چلاق، پایم تیر خورده و چیزی نمانده بود که ا ین تیر به قلبم یا به سرم بخورد. دوندگی دیگر ازم برنمی آید. فقط دستم کار می کند. مغزم پوک است. اگرچه تصدیق دانشگاهی در دست دارم و مثلاً لیسانسیه هم هستم سواد حسابی ندارم. هرچه به ذهنم برسد می نویسم. لفاظی بلد نیستم. عبارت پردازی هم یاد نگرفته ام. در تمام عمرم ده تا نامه هم ننوشتم. کسی نداشتم به اش نامه بنویسم نه دوست و نه آشنا. عوضش گزارش نوشته ام. نوشتن حالا وسیله ای برای نان خوردن من شده. فصاحت و بلاغتی در کار نیست. همین قدر که چند نفر بخوانند و دریابند که باید به من باج بدهند برایم کافی است.
راستش را بخواهید من این کاغذها را سیاه می کنم که پول مولی گیرم بیاید و این کشتی شکسته را به ساحل که چندان دور نیست برسانم. مبادا کسی تصور کند که کیسه دوخته ام. دیگر تنهای تنها هستم. زنم خدا بیامرزدش سالها پیش از انقلاب درگذشت. ضعیف بود و علیل. همه اش بیم داشت که اوضاع عوض می شود و مرا می گیرند و می کشند. یک پسر و دخترم هرکدام سی خودشان رفتند. پسرم در امریکا دستش بند شده و دخترم هم شوهر کرده و بچه دار شده و زندگی اش تامین است و هیچ کدام میل ندارند با یک ساواکی خویشی و رابطه داشته باشند. من هم دور آنها را خط کشیده ام. اگر قضیه رقیه نبود هیچ غمی نداشتم. روزی دشمن خونی من بود. حالا پشت و پناه من است. حالا او را دوست دارم، خیلی هم دوستش دارم. پس از ننه ام خدابیامرزدش هیچکس را بیش از او دوست نداشته ام، نه زنم و نه بچه هایم را. کمکی نمی تواند به من بکند. اما همین قدر هست که گاهی پیغام و پسغامی به من بدهد و احوال مرا بپرسد. خودم باید گلیمم را از آب بیرون بکشم.
بچه که بودیم خیلی خاطر همدیگر را می خواستیم. گریه که می کرد من هم با او می نالیدم چهار سال کوچکتر بود و از من حرف شنوی داشت. تا می گفتم: چکار داری می کنی؟ می دوید پیشم و ادا درمی آورد. «رقی چه تار داری میتنی؟»
سرنوشت ما را از هم جدا کرد. حالا که تنها و بیکس هستم می کوشم با نوشتن این یادداشتها باریکه آبی گیر بیاورم، دست گدایی پیش کس و ناکس دراز نکنم. گفتم کس و ناکس. من دست دراز نمی کنم خودشان باید پیش من بیایند و حساب پس بدهند.
خوب، گفتم که آزاد هستم. اما نه به این آزادی که هرچه دلم می خواهد صاف و پوست کنده روی کاغذ بیاورم. اسم کسی را نمی آورم. چون سودی ندارد. چوب که بلند کنی گربه دزده حساب کار خودش را می کند. من جزء به جزء زندگی دور و بری های خودم را می دانم، همه شان را می شناسم. اطلاع دارم که کجا بوده اند و چه کرده اند و به کجا رسیده اند و اکنون در کجا و در چه شرائطی به سر می برند و با کدام شرکت یا کارخانه و فروشگاه بند و بستی داشته اند و سهامشان چه مقدار است و املاکشان در ایران و اروپا و امریکا به اسم کی است و چقدر درآمد دارند. این را بگویم که متوجه شوید اطلاعات من از چه منبعی است.
من مدتی در سازمان امنیت و اطلاعات کشور در اروپا کیا بیا داشته ام. از من می ترسیدند و با من سازش داشتند و تا اندازه ای با خبر می شدم که شاهزادگان و درباریان و دولتمردان و سردمداران و ساواکی ها کجا سرمایه هاشان را به کار می انداختند. با من مشورت می کردند که کدام سهام را بخرند و در کدام بانک پولهایشان را به حساب بگذارند یا با کدام سرمایه دار شریک شوند و جزئیاتی که از نزدیکترین کسان حتی از زنان و فرزندان و شوهرهایشان پنهان نگاه می داشتند. یکی یکی آنها را دستچین می کنم نشانی هایشان را می دهم اسرارشان را فاش می کنم و جوری خطاها و خیانتها و شرارتها و جنایتهایشان را به ثبوت می رسانم که جیک نمی توانند بزنند. البته گفتم که اسمشان را نمی آورم. خودشان هم می دانند که مقصود من کیست و چیست. دیگر لازم نیست پیش آنها دستم دراز شود. خودشان سراغ مرا می گیرند و حق مرا می دهند و آبروی خودشان را حفظ می کنند. این لِم من است. اگر خدای نکرده بعضی شان رو سفت کردند و نخواستند بسلفند گوشه ای از آن را با اسم جعلی در یکی از روزنامه ها که حالا خوشبختانه مثل قارچ در اروپا و امریکا از زمین می روید منتشر می کردم. اگر اسم آقا مثلاً باختری است من به اسم بختری نقل می کردم. گمان نمی کنم کسی آنقدر پاردم سابیده باشه که از رو نرود. تجربه ام این است که تا به حال دو سه آزمایش کرده ام و نتیجه گرفته ام و چیزکی نصیبم شده است.
نخستین کسی که مرا متوجه کرد که به جز محیط دور بر من عالم دیگری هم هست یکی از خویشان دور مادرم بود به اسم موسی که من او را موسی جون می خواندم. از لحاظ ثروت و حیثیت با هم فرق زیاد داشتیم. من مادرم را ننه می نامیدم و او مادرش را خانم. با هم بزرگ شده بودیم. خانه ما در گذر کلانتر بود. دو سه کوچه خانه هایمان از هم فاصله داشت. در یک مدرسه بودیم. سه کلاس از من بالاتر بود. همبازی بودیم موسی جون باباش مرده بود و مادرش مالدار. حیاط بزرگی داشتند پر از درخت انار و سیب و گلابی و هلو با یک حوض بزرگ که می شد در آن شنا کرد. در هشتی خانه شان اطاقهای جور و واجور داشتند پر از آینه قدی و چلچراغ و تا دلت بخواهد پر از نوکر و کلفت و باغبان. ما فقیر و بیچاره بودیم. پدرم را اصلاً به یاد ندارم. ما حیاط کوچکی داشتیم با یک حوض گرد که چندتا ماهی در آن وول می خوردند و من و خواهرم رقیه همه اش مواظب بودیم که گربه های همسایه به آنها دستبرد نزنند. یک اطاق فنگلی و زیر آن آب انبار و آشپزخانه این ور حوض بود و آن طرف اطاق بزرگتری که در آن می خوابیدم و برای خودم با چند اره و تیشه و چوب مثلاً نجاری می کردم. البته در و صندوقها را می شکستم تا می ساختم. ما فقط در خانه موسی جون می توانستیم بازی کنیم. در کلبه توسری خورده ما جا برای بازی نبود. نخستین کسی که مرا از راه بدر برد همین موسی جون بود. اغلب از مدرسه باهم به خانه برمی گشتیم.
یک روز در پیچ کوچه ماند و با زنی چند کلمه صحبت کرد. من کنار ایستاده بودم و می دیدم که از آن زنهایی است که ضمن لاس زدن با او با من هم چشم چرانی می کند.
ازش پرسیدم: «موسی جون این کی بود؟»
«می خواهی چکار کنی.»
«هیچ چی»
«ببینم دلت می خواهد با خواهرش آشنا بشوی؟»
این طور شد که یک روز از مدرسه سوار اتوبوس شدیم. و به جنده خانه رفتیم و من برای اولین بار مزه زندگی پولدارها را چشیدم و آرزو کردم مثل موسی جون ثروتمند شوم، عیش کنم.
همین که جزیی سواددار شدم ننه ام برایم کاری پیدا کرد. بنده میرزا بنویس تاجری در تیمچه حاجب الدوله شدم. برای مشتری ها چای و قلیان می آوردم، دیزی را به نانوایی می بردم، مزدی می گرفتم و به ننه ام می دادم. حاجی نبی ورشکست شد و مرد. پسرش میرزا علی خان مالیه چی بود. مرا همراه خودش به اداره مالیه برد و در بایگانی کاری دادند و من شدم اداره ای. می پلکیدم. موسی جون رفت مدرسه ثروت و دیپلمه شد. خوشگل بود با چشم و ابروی مشکی. خوش صحبت، خوش لباس گاهی هم شق و رق و پرافاده. با من همانجور ماند که بود. یک سفر همراه میرزا علی خان به لنگه رفتیم برای بازرسی مالیاتی ماهیگیران. شش ماه آنجا ماندیم نه ماهی دیدیم و نه ماهیگیر. عوضش تا بخواهی قاچاقچی. از آنها که مالیات نمی شد گرفت. عوضش با مقداری پارچه ابریشمی و ساعت و دستبند و طلا و خرت و خورت های دیگر برگشتیم. یک النگوی طلا آوردم برای ننه که موقع عروسی رقیه جزو جهاز شد. از لنگه که برگشتم قاقاله خشکه بودم. همه اش پوست و استخوان بودم. میرزا علی خان را گرفتند و به زندان انداختند. بعدها خبرچین ساواک شد و هنوز هم در گوشه ای از ایران زندگی می کند. مرا از کار بیکار کردند و من شدم ولگرد.
وقتی برگشتم موسی جون آدمی شده بود. لولهنگش آب می گرفت. بیا برو داشت. با من هنوز هم جور بود. طلا ملا که در دستم می دید لبخندی می زد. یک بار گفت. دم موشی نصیب تو هم شده است. من به روی خود نیاوردم، او هم زیر سبیلی رد کرد.
بیکاری من چندی طول کشید.
سال ۱۳۳۷ بود، زمانی که ساواک پا می گرفت. یکروز بعدازظهر موسی جون به دیدن ننه ام آمد. من و رقیه سر حوض نشسته بودیم. داشتم پاهایم را می شستم و به ماهی های سرخ رنگ نگاه می کردم. نمی خواستم منّت او را بکشم. نکند خیال کند من وامانده ام. هرچه باشد آدم غیرتی هستم. شنیدم که از مادرم پرسید:
«... چه کار می کند؟»
«هیچ چی بیکار است. در لنگه به او بد گذشته است. بگذار سر حال بیاید، کاری برایش پیدا می کنم. حالا که ما از گرسنگی نمرده ایم. هنوز دستمان به دهنمان می رسد...» مادرم دوتا گوشواره طلا را که من از لنگه آورده بودم فروخته بود و زندگی ما روبراه بود.
موسی جون وقتی خواست از خانه برود کمی لب حوض مکث کرد و گفت:
«یارو...»
من اسم خودم را نمی برم. دلیلش فراوان است.
«یارو، مگر چرک پاهایت با آب سرد پاک می شود.»
جواب دادم: «تو با پالمولیو پاهایت را می شوئی و بعد با عطر کوتی مالش می دهی. ما فقیر بیچاره ها با همین آب بوگندو باید بسازیم...»
حوصله متلک شنیدن نداشت. گفت:
«ببین چه می گویم. شنیده ای که من چند روز است کارمند بانک ملی شده ام. تا چند هفته دیگر به اردبیل می روم و کارمند بانک آنجا می شوم.»
«موسی جون، خوب تاخت ورداشته ای؟ به همین زودی؟»
«به این زودی یعنی چه؟ دو سال است که در وزارت دارائی خدمت کرده ام و حالا به بانک ملی منتقل شده ام، کارمند بانک ملی اردبیل که مقام بلند پایه ای نیست. در این باره باهم صحبت می کنیم.»
قرار شد که چند روز دیگر به خانه اش بروم.
گفت و گفت که آدم باید در این هیر و ویر که هیچکس به هیچکس نیست پشت گرمی داشته باشد. دستگیره ای پیدا کند که با کمک آن وقتی افتاد برخیزد. همه یک ترکش پر از تیر دارند و به آدم نشانه می روند به قصد اینکه هر جنبنده ای را از پا درآورند. میرزا علی خان و تو وقتی در لنگه بودید بی کس ماندید و هیچ آدمی در فکر شما نبود. گفت و گفت و من پرسیدم:
«موسی جون، تو حالا پشت گرمی ات را داری و دستگیره ای هم پیدا کرده ای.»
«بله اینطور است. تو هم باید به راه بیفتی. تکیه گاهی داشته باشی. ننه که نمی تواند عصای دست تو باشد» درست نفهمیدم چه می خواهد بگوید. گیج شده بودم. می خواست مرا سرزنش کند؟ یا راستی دلش به حال من می سوخت؟ قصد داشت دل ننه ام را به دست بیاورد؟ وقتی با هم شبها تنها بودیم دیگر موسی جونی که با هم به جنده خانه رفته بودیم نبود. گویی رئیس بانک است و دارد به یک مشتری خرده پا پند و اندرز می دهد. یک تسبیح دانه درشت در دست داشت و بدون اینکه خودش بخواهد ادای بزرگان را درمی آورد. تا آن زمان اسمی از ساواک نشنیده بودم و نمی توانستم باور کنم که از دست این اداره های دولتی کاری برمی آید. در فکر بودم با ته مانده آنچه از لنگه آورده بودم دکانی باز کنم. حتی به خیالم رسید به لنگه برگردم و دنباله کار شش ماه گذشته را پیش گیرم. یک روز حتی به دیدن میرزا علی خان رفتم. سه ماه و نیم در زندان مانده بود چاق و چله. ککش هم نگزیده بود. مرا که دید خیلی خوشحال شد.
«چه کار می کنی؟»
«هنوز بیکارم می خواهم بروم به بندر لنگه. آمده ام از تو سراغ چندتا از آنهائی را که با تو همکاری می کردند بگیرم. زعشیر و شویر خوب مالی بودند. با ما می ساختند. میرزا کعبی هم که کوره سوادی داشت با آن چشم کورش با ما بد تا نمی کرد.»
«صبر کن تا چند روز دیگر کار من تمام می شود. من سوراخ دعا را پیدا کرده ام. همین که از هلفدونی درآمدم باز باهمیم. هنوز که ته آب خشک نشده.»
راست می گفت یا دروغ نمی دانم. تصمیم گرفتم به بندر لنگه سفر کنم. اما سرنوشت نقش دیگری برایم طرح کرده بود. موسی جون آمد به خانه مان که از ننه ام خداحافظی کند.
«فردا سر ساعت ده بیا به خانه ما با تو کاری دارم.»
مرا سوار تاکسی کرد و به یک عمارت چند طبقه برد. دم در ایستادم و خودش زنگ زد و رفت تو. نیم ساعتی آنجا منتظر ماندم، بعد کسی آمد و پرسید:
«شما همراه موسی خان بودید؟»
در را باز کرد و مرا به درون عمارت برد. چشمهای مرا بست و با آسانسور از چند طبقه گذشتیم. کس دیگری آمد و مرا به اطاقی برد و در را بست. نیم ساعت طول کشید. نه، نمی دانم این مدت به درازی یک عمر بود. در همان اطاق در دیگری بود و من کوشیدم آنرا باز کنم. صدای پایی شنیدم. دلم تاپ تاپ کرد. نزدیک بود داد و فریاد راه بیاندازم. هرچه فحش بلد بودم نصیب موسی و جد و آبایش کردم. چیزی در درونم مرا ندا می داد. هرچه باشد تو این اطاق است. چشم های مرا باز کردند. در باز شد و کسی عینک سیاه به چشم آمد تو. دیدم یک میز و دو صندلی آنجا بود.
پرسید: «اسمت چیست؟ من دکتر بیژن هستم.»
جواب ندادم.
گفت: «بنشین»
روی میز یک صفحه کاغذ و دو سه تا قلم و مداد بود. زهره ام ترکید. شستم خبردار شد اینجا ساواک است. اینجا از آدم س و ج می خواهند و ته و توی هرکاری را درمی آورند. حتما باید هرچه از لنگه آورده ام بسلفم. دستگیره همین است. شاید جان سالم بدر ببرم. ازخودم پرسیدم: پس کار میرزا علی خان هم به اینجا کشیده است. از قیافه هم اطاق من غیظ و غضب تراوش نمی کرد. خودش گفت:
«من دکتر بیژن هستم. من یک ساعت از پیش شما می روم و شما شرح زندگی خودتان را بنویسید. اما جزئیات را فراموش نکنید. کلیات را ما خودمان می دانیم. دوستانتان چه کسانی هستند. با کی آمد و شد کرده اید. اسم های آشناهایتان را هم بنویسید. اسم مادرتان، پدرتان، خواهرتان. چه کاره اید؟ از کجا امرتان می گذرد. حتی آن چیزهایی را که به نظرتان ضروری نمی رسد باید دقیقا و بی شیله پیله بنویسید».
گفتم: آقای دکتر من کاری نکرده ام. در هیچ دسته ای و حزب سیاسی هم وارد نشده ام.
گفت: «می دانم، از خودتان بهتر می دانم. می خواهید آنچه خودتان نمی دانید برایتان توضیح بدهم. می دانم که شما هیچکاره بوده اید و هیچ بامبولی نزده اید. مگر اینجا نیامده اید که دیگر پیاده راه نروید و سوار شوید؟»
گفت و برخاست و در را نبسته تکرار کرد:
«پس من بعد از یک ساعت می آیم و برگها را می برم.»
رفت و من قلم در دست گرفتم و چند تا خط روی صفحه اول کشیدم و با خودم گفتم: چه بنویسم و چه ننویسم؟ دل به دریا زدم و جزء به جزء شرح دادم که شش ساله بودم که ننه ام مرا در مدرسه فرهنگ برد و من قدم کوچک بود روی نیمکت اول نشستم. بچه کودنی نبودم هرچه در مدرسه می خواندم یاد می گرفتم. تا کلاس یازده رفتم و بعد در امتحان رد شدم و دیگر به مدرسه نرفتم و روزها ول گشتم. شش ماه ننه ام نفهمید که از درس می گریزم و با لات ها قاپ بازی می کردم و ننه ام برایم کار پیدا کرد و اول در تیمچه حاجب الدوله پیش حاجی نبی وبعد در دارائی. اسم خواهرم رقیه است. دوستم موسی جون. دردارائی چگونه زیردست میرزاعلی خان کار یادگرفتم. همه جور کار. چطور کار مشتری ها را به عقب می انداختم. چقدر رشوه می گرفتم و چه مقدار از آن را به میرزا علی خان می دادم سهم میرزا علی خان دوبرابر مال من بود. می گفت او باید نیمی از سهم خود را به رئیسش بدهد. زیرچشمی می دیدم که خودش از بعضی مالیات بده ها مبلغ کلانی می گرفت و آن را هم به حساب رئیسش می گذاشت و یا لااقل به من اینطور وانمود می کرد. همه جور آدمی به او رجوع می کردند. فکل کراواتی، کلاهی، عمامه ای، دوره گرد، تاجر ورشکسته، خرده پا. کارهای رسیدگی به حساب محله چاله هرز بود. فکل کراواتیها اربابهای دستفروش ها بودند. سیاست این بود که ابتدا همه را دنبال نخودسیاه بفرستیم. یللی و تللی می کردیم. آنها را می چرخاندیم تا عاجز می شدند و واسطه می فرستادند، چانه می زدند و حل و فصل می کردیم. یک ماه مانده به سفر بندر لنگه یک شاهی به من ندادند. گفت: همه را باید به رئیسش بدهد. دارد کار حسابی برایمان درست می کند و آنجا نان مان در روغن است. همینطور هم شد. ما سفر کردیم. تا اینجا نوشتن زندگی نامه کار دشواری نبود. درآمد زیادی نداشتیم که چشم گیر باشد. اما در لنگه شورش را درآوردیم. میرزا علی خان هزار لم می دانست که از بازگویی آن شرمم می آید. گاهی من می کوشیدم جلوی زیاده روی های او را بگیرم. لبخند پس می داد و مرا بچه حساب می کرد و می گفت: بزرگ می شوی عقلت سر جا می آید. اگر همه اینها را می نوشتم، مچ خودم باز می شد، تا آن روز تصور می کردم که سر این ساواکی ها می شود مانند ژاندارم ها کلاه گذاشت و گلیم خود را از آب بیرون کشید، مختصر سه برگ را پر کردم و چشم به راه نشستم. از سر میز بلند شدم. دیگر چشمم باز بود و می توانستم به سوی پنجره بروم و نگاهی به بیرون بیندازم. چیزی چشم گیر پیدا نکردم. راه رفتم تا باز صدای گرداندن کلید در شنیده شد.
این بار مردی که خود را دکتر جهانگیر معرفی می کرد و کیفی همراه داشت با قیافه ملایمی که کمی خنده دروغی از آن تو ذوق می زد با سیگاری بر لب به اطاق آمد. کیف چرمی زرد رنگی در دست داشت، با عینک دودی برچشم نمی شد قیافه او را تشخیص داد. چنین می نمود که قصد دارد دل مرا به دست آورد. من این آدم را درست بجا نیاوردم. می خواست مرا فریب بدهد و ازم حرف درآورد؟ قیافه گرفته بود یا چهره بشاشی داشت؟ در هر صورت می توانست بازیگر خوبی باشد. مرا ترساند.
«بنشینید آقا»
در کیفش دنبال چیزی می گشت. یک دست ورق از آن بیرون آورد و روی میز گذاشت. می خواست چنین جلوه دهد که آنها را اشتباهی درآورده. من شستم خبردار شد. ورق ها مال من بود. فوری آن را در کیف جا داد. سه برگی را که پر کرده بودم برداشت. نگاهی به آنها انداخت. چند ثانیه به برگ دوم چشم دوخت و برگ سوم را اصلاً نگاه نکرد.
«همه اش را نوشته اید؟»
گفتم: «بله» اما حواسم جای دیگری بود. این همان ورقهایی بودند که آنها را نشان کرده و جیب شیخ غضنفر را خالی کرده بودم که فریادش به آسمان رفت. هیاهو راه انداخت. تهدیدش کردم. چقدر ماهی گرفتی؟ رسید مالیاتی ات کجاست؟ پدرش را درآوردم. جیک نزد. حالا این آقای دکتر ورق ها را به رخ من می کشد.
«پس این شیخ غضنفر چرا از دست تو به ژاندارمری شکایت کرده؟»
«آقا این ها قاچاق می کردند و من مچشان را می گرفتم و به آدم تهمت می زدند.»
من می گفتم و او گوش می داد و نمی داد و نوشته مرا مرور می کرد. اما یادداشت نمی کرد. دلم می تپید. می ترسیدم که س ج یقه ام را بگیرد.
«کسان دیگری هم از تو شکایت کرده اند. مثل کعبی شبیر و عاصم.»
«آقای دکتر، همه شان قاچاقچی بوده اند.»
دیدم توجهی به این کارهای من ندارد. سوال می کرد، من جواب می دادم و او کاغذهای کیفش را درمی آورد و زیر و رو می کرد. ناگهان دوید توی حرف من و گفت:
«پسر حالا چکار می کنی؟»
«بیکارم» و شرح دادم که ننه قالی و اثاثیه خانه را می فروشد و هرجوری شده امرمان می گذرد.
همین که گفتم «باز خیال دارم به بندر لنگه بروم» گوشش را تیز کرد.
«آنجا چه کار می کنی؟»
«کسب می کنم.»
«می خواهی قاچاقچی بشوی؟»
«نه اما من قاچاقچی ها را می گیرم و تحویل ژاندارمری می دهم.»
«آقای میرزا علی خان... توصیه تو را کرده است والا کارت زار بود.»
«لطف دارید.»
«هرجایی می خواهی می توانی بروی. بندر لنگه بدجایی هم نیست. اما یک شرط دارد. هرجا چیزی دیدی که خلاف مصالح عالیه کشور است باید به من خبر بدهی.»
پس از من خبرچینی می خواستند. مقصودش را فهمیدم. خودم را به کوچه علی چپ زدم. عجب، اگر رند است من از او رندترم.
گفتم: «آقا مصالح عالی کشور یعنی چه؟»

نظرات کاربران درباره کتاب موریانه‌