
«این جمعه در رادیو چکاد، به ضیافتِ کلماتی میرویم که از جنسِ خون، خاکستر و عصیاناند؛ روایتی عریان از مردی که در روز میلادش، به جای جشن، به تماشای ویرانیِ خویش نشسته است. در این اپیزود، با صدای ابوالفضل غفوری، سفری را آغاز میکنیم که از سینه ی سیب و هبوطِ آدم آغاز میشود و تا قلههای مهآلودِ تنهایی و مسلخِ خاطرات ادامه مییابد. این شعر، فریادِ تمامِ آنانی است که در جهانی از فرضیهها، واقعاً سوختند، باختند و دود شدند، اما اجازه ندادند شعلهی انسان بودن در وجودشان خاموش شود. اگر شما هم در جستجوی معنا میانِ زخمها هستید و میخواهید بدانید چطور میتوان از زیر خاکسترِ یک شکست، ساقه شد و قد کشید، در این درنگِ جمعه شب همسفرِ ما باشید؛ چرا که چکاد، دقیقاً همان نقطهای است که درد، جامه ی شعر به تن میکند و تراژدی به زیبایی بدل میشود.»