دسته‌ بندی
Loading

چند لحظه ...
آخرین وداع

آخرین وداع
مورگان دین - ۲

نسخه الکترونیک آخرین وداع به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با «۶۰٪ تخفیف» بخرید!

نقد و بررسی آخرین وداع

درباره کتاب آخرین وداع

کتاب آخرین وداع (Her Last Good Bye) دومین جلد از رمان دوجلدی مورگان دین اثر ملیندا لی نویسنده پرفروش مجله وال‌استريت است. این کتاب اولین بار در سال 2017 منتشر شد. در این رمان جنایی می‌توان مانند یک کارآگاه کارکشته لذت کشف حقیقت را سطر به سطر تجربه کرد و قواعد اساسی قصه‌گویی یا همان علت و معلولی را به آشکارترین شکل ممکن مشاهده کرد. داستان کتاب‌های مورگان دین درباره وکیلی به نام مورگان دین است که در هر جلد وارد پرونده‌ای معمایی می‌شود. در کتاب آخرین وداع داستان درباره‌ی ناپدید شدن مادری جوان به نام «چلسی کلارک» است که بعد از ترک خانه برای گذراندن شبی با دوستانش خبری از او نمی‌شود. او مادری بسیار دلسوز و مسئولیت‌پذیر است که هرگز به خواست خود دو فرزند کوچکش را رها نمی‌کند و همه‌ی خانواده به این موضوع اعتقاددارند. فرزند کوچک او ویلیام چهارساله است و فرزند اولش دختری چهارساله و زیبا به نام بلا است. در این رمان همسر چلسی که به جرم قتل همسر خود متهم ردیف اول است، مورگان دین را استخدام می‌کند تا همسرش را پیدا کند و بی‌گناهی او را به اثبات برساند. مورگان که خود مادری مجرد است و احساس همدردی می‌کند تصمیم می‌گیرد تا این پرونده را دنبال کند. او برای انجام این کار از دوستش، لنس کروگر که یک کارآگاه خصوصی است، کمک می‌گیرد. هم‌چنین دراین‌بین درگیری‌هایی با کلانتر پیر این قضیه به وجود می‌آید که داستان را پر کشش می‌کند؛ اما درواقع ماجرا از جایی به نقاط حساس و هیجان‌انگیز خود می‌رسد که این دو شخصیت هرچه بیشتر در اعماق این ماجرا فرورفته و به‌طورجدی تری درباره‌ی این پرونده‌ی حساس تحقیق می‌کنند و تحقیقاتشان خطرناک‌تر و مرگبارتر از همیشه می‌شود. زمانی که آن‌ها در پي کشف موضوع هستند متوجه مجرمين شرور، خطرناك و قصی القلبی می‌شوند که زندگی آن‌ها را با تهدیدهای جدی مواجه می‌کنند و حتی ممکن است خبر از سروان و اسلحه هم شود. این کتاب به معنای واقعی کلمه نشان‌دهنده‌ی این امر است که هیچ‌کس از یک ساعت بعد، روز بعد و یا هفته‌ی بعد خود خبر ندارد و بدون آن‌که بداند، ممکن است این آخرین خداحافظی و وداع باشد.

این کتاب نمایش‌دهنده‌ی یک زن وکیل درستکار و متعهد است که وارد ماجرایی می‌شود که در کنار تعهد به شغلش، باید نقش یک مادر وظیفه‌شناس را هم ایفا کند که با ورود به این پرونده‌ی مرموز، باید از خانواده‌اش در برابر خطرات احتمالی محافظت کند.

این کتاب شامل داستانی است که هر سطر آن می‌تواند آدرنالین خون شمارا به بالاترین حد ممکن رسانده و مردمک‌های چشم شمارا تا آخرین حد ممکن گشاد کند! این کتاب نوعی کتاب جنایی، رازآلود و کارآگاهی است که هیجانی بیشتر از فیلم‌هایی در ژانر تریلر و جنایی در خواننده ایجاد کرده و او را به وجد می‌آورد. یکی از نکات مهم یک کتاب موفق این است که نه‌تنها شروعی طوفانی داشته باشد، بلکه روند داستان به‌گونه‌ای باشد که یقه‌ی خواننده را گرفته و تا انتهای داستان بکشاند و با پایانی شوکه کننده، باعث شود که خواننده با لبخندی آمیخته به تحیر و رضایت کتاب را بسته و آن را در ذهن خود دوره کند.

کتاب آخرين وداع را انتشارات کتاب‌سرای تندیس با ترجمه‌ی نشاط رحماني نژاد منتشر کرده است و در اختیار علاقه‌مندان قرار داده است. کتاب‌های دیگر این ناشر برجسته، در سایت فیدیبو قابل‌خرید و دانلود است.

درباره‌ی ملیندا لی نویسنده‌ی کتاب آخرین وداع

ملیندا لی Melinda Leigh، نویسنده‌ی آمریکایی مشهوری است که بیشتر به نوشتن داستان‌های تریلر و معمایی شهرت دارد. او کتاب آخرین وداع را برای اولین بار در سال 2017 منتشر کرد. او قبل از اینکه تبدیل به نویسنده‌ای تمام‌وقت و حرفه‌ای شود، به‌عنوان کارمند در بانک مشغول به کار بود و تنها برای فرار از ملالت و کسلی کار کارمندی گاهی به نوشتن می‌پرداخت. او درواقع برای فرار از زندگی کسل‌کننده‌ی خود به نوشتن متوسل شد. او بعد از مدتی کار خود را رها کرد و شروع به نوشتن رمان به شیوه‌ای حرفه‌ای کرد. رمان‌های او تا امروز بیش از 7 میلیون نسخه فروش داشته‌اند که نشانه‌ی موفقیت یک اثر و تبحر نویسنده‌ی آن است. او می‌تواند بدود (SHE CAN RUN) اولین رمان ملیندا لی است که با استقبال خوبی مواجه شد. او دارای آثار دیگری در ژانر تریلر و جنایی است. ازجمله‌ی این آثار: استخوان‌ها دروغ نمی‌گویند، نفست را نگه‌دار، رازها هیچ‌وقت نمی‌میرند و غیره است. این رمان همچنین نامزد دریافت جایزه‌ی بهترین کتاب اول توسط «انجمن بین‌المللی نویسندگان داستان‌های تریلر» شد. کتاب‌های او برای کتاب‌خوان‌های حرفه‌ای این ژانر، تشابه عجیبی به کتاب‌های استاد رمز و راز و جنایی یعنی جان گریشام دارد همین نکته توانسته افراد زیادی را جذب داستان‌های ملیندا لی کند.

در بخشی از کتاب آخرین وداع می‌خوانیم

هیچ‌چیز بدشگونی درباره خیابان بلوط ۷۷ وجود نداشت. خانه‌های دو طبقه سفید شبیه به هم به سبک خانه‌های مهاجرنشین با پشت پنجره‌ای‌های آبی که میان یک منطقه انبوه‌سازی شده بزرگی قرار داشتند. خطوط زمین‌های بازی بسکتبال و هاکی در خیابان‌ها کشیده شده بودند و با گچ‌های رنگی نقاشی‌های زیبایی روی پیاده‌روها کشیده شده بود.

محله در ساعت نه صبح در سکوت کامل فرورفته بود. بچه‌ها به مدرسه و پدر و مادرها هم سرکارشان رفته بودند.

ولی زمانی که داشت آدرس جایی که آمده بود را با کاغذی که روی پاهایش بود مقایسه می‌کرد، انگار چیز دلهره‌آوری به همراه قطره‌ای عرق از کمرش پایین لغزید، شماره پلاک‌ها یکی بودند.

با چشمان ریز شده به خانه نگاه کرد. خورشید ماه اکتبر از آسمان آبی و بی ابر از بالای سقف خانه به بیرون سرک می‌کشید. پرتوهایش از نسیم صبحگاهی زمستانی می‌گذشت و درخت افرایی که در مرکز حیاط بود را روشن می‌کرد. صبح پاییزی زیبایی بود ولی اگر کسی توی خانه بود نمی‌توانست این حال و هوای خوب را حس کند. تک تک پرده‌های پشت تمام پنجره‌ها کیپ تا کیپ بسته شده بودند.

مطمئنا آن مرد آنجا بود.

مورگان گفت: «همین خونه ست»

لنس کروگر با یک انگشتش روی فرمان جیپش ضرب گرفت. «کمی از این یکی خوشم نمی‌آد.»

مورگان آفتاب گیر بالای سرش را پایین آورد و در آینه پشتش رژلبش را تمدید کرد. «منم همین طور.»

به کار بردن حکم های قانونی هیچ لذتی نداشت.

لنس از آن خانه گذشت و دو در آن طرف‌تر کنار جدول پارک کرد. «شاید بهتر باشه من برم در بزنم.»

مورگان یک وری به مردی درشت اندامی که روی صندلی راننده نشسته بود نگاه کرد.

لنس با اینکه در تابستان گذشته خدمت در اداره پلیس را ترک و به یک شرکت کارآگاهی خصوصی پیوسته بود، ولی هنوز هم در شلوار کتان سیاهش با آن موهای طلایی کاملاً کوتاه شده‌اش پلیس بودن از سر و رویش می‌بارید. دکمه‌های بلوز پشمی آبی که به تن داشت باز و تفنگش را به نمایش گذاشته بود ولی برای پنهان کردن عضلات برجسته‌اش که زیر تی‌شرت خاکستری‌اش را پر کرده بود هم هیچ کاری نمی‌کرد. بازوهایش هم زیر سرآستین های تاخورده و بالا داده‌اش کاملا عضلانی و برجسته بودند. و اگر ظاهر خشنش تهدیدکننده نبود، برقی که در چشمان آبی‌اش داشت کار خودش را می‌کرد. خطرناک به نظر می‌رسید، همان‌طوری که برای کارش نیاز بود خطرناک به نظر برسد.

اگر آن مرد پستی که آن‌ها سعی می‌کردند دستگیرش کنند یک نگاه به لنس می‌انداخت، فرار می‌کرد و قانون باید دوباره به دنبالش می‌گشت. همین حالا هم گرفتن ردش سه روز طول کشیده بود.

مشخصات آخرین وداع

نظرات کاربران درباره آخرین وداع

الان ساعت بک ربع به سه ی صبحه و من تا کتاب رو تمام نکردم نتونستم بخوابم . داستان هیجان انگیزی داره . اگر به کتابهای معمایی و جنایی علاقه مندید حتما پیشنهاد میشه.
در ۲ ماه پیش توسط سميرا رشوند ( | )