Loading

چند لحظه ...
برزخی‌ها گاهی به زمین می‌آیند

برزخی‌ها گاهی به زمین می‌آیند

نسخه الکترونیک برزخی‌ها گاهی به زمین می‌آیند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۶۰۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره برزخی‌ها گاهی به زمین می‌آیند

امروز سه شنبه است و تا بهار، دو هفته­ی دیگر باقی مانده. دو برادرم مسعود و بهزاد تازه برایم خانه را نقاشی کرده بودند. خیال داشتم امسال عید با بقیه­ی سال­های عمرم متفاوت باشد؛ فرش­ها را شسته بودم؛ ملحفه­ها را نو کرده بودم؛ پرده­ها و آشپزخانه از غبار و چربی پاک شده بودند و من داشتم خودم را برای یک زندگی تمیز و مرتب آماده می­کردم. خیال داشتم تا قبل از فرا رسیدن عید موهایم را کاهی کنم و کمی بیشتر به خودم برسم تا از حالت یکنواختی بیرون بیایم و امیدوار بودم که بهار امسال از بقیّه سال­های زندگی­ام با منصور، بیشتر مورد توجه و عنایت شوهرانه­اش قرار بگیرم که البته نشد. فرشی که تازه شسته بودم از شدت رنگ و بوی خون، قابل استفاده نبود و من هم تمام فرصت­ها را از دست داده بودم که خّب البته زیاد هم بد نشد. دیگر مجبور نیستم توجه و عنایت منصور را گدایی کنم. حالا دیگر زمان برایم متوقف شده و من حتی نمی­توانم حدس بزنم چقدر از این حادثه­ی فجیع گذشته است. ساعت دیواری هنوز روی هشت و پنجاه دقیقه ایستاده ولی من مطمئنم که تقویم را تا روز یازده اسفند هشتاد و هشت ورق زده­ام و تمام لحظاتی را که تا قبل از این تاریخ گذرانده­ام مو به مو به خاطر می­آورم. حالا دیگر تاریخ دقیق تولدم را می­دانم. تاریخ دقیق تولد من بر اساس آنچه الان اراده کرده­ام که بدانم بیست و پنج آذر ماه شصت و یک است. در حالی که در شناسنامه­ام تولد مرا سی شهریور شصت و یک ثبت کرده­اند. من هفتمین فرزند مادرم بودم و اولین دختر او؛ پدرم به خاطر داشتن یک دختر، صورتش را به حجرالاسود چسبانده بود و با وجود خوردن ده ضربه تازیانه از دست شرطی­های عربستان، از خدا مرا خواسته بود. حالا می­فهمم چرا نباید برای چیزی که مقدّر نیست نذر و نیاز کرد، شایدمن برای پدرم مقدّر خدا نبودم. سال­ها بعد هر وقت با او لجبازی می­کردم سرم داد می­کشید و ادعا می­کرد ده ضربه­ی تازیانه­ی شرطی­ها را به خاطر داشتن پلنگ صورتی تحمل کرده که حالا شاهد لجبازی و زبان درازی­اش باشد و اعتراف می­کرد حالا از خواسته­اش پشیمان است. اما من مطمئنم در این ادعای او چیزی جز طنز نبود. او مرا به خاطر جثه­ی ظریف و ضعیفم پلنگ صورتی یا ماهیِ خارو خطاب می­کرد که خوب البته باعث عصبانیتم می­شد؛ بیشتر وقت­ها به اسم­های مسخره­ای که با آن­ها مرا صدا می­زد اعتراض می­کردم و داد و هوار راه می­انداختم که البته هیچ تأثیری روی پدرم نداشت و او تغییر رویه نمی­داد. پدرم مردِ چاق خوش سر و زبان، شوخ، مهربان، دست و دلباز و باصفایی بود. او مرا بیشتر از خودش دوست داشت و اشتباهات و شیطنت­های مرا به سادگی می­بخشید به طوری که بقیه به او اعتراض می­کردند. با این حال خیلی به ندرت تنبیه می­شدم و عزیز دردانه­ی پدرم بودم. برادرانم اسماعیل و بهزاد به خاطر چشم­پوشیِ وقت و بی وقتِ پدر در مورد خطاهای من مرتب اعتراض می­کردند و گاهی دور از چشم او مرا حسابی گوش مالی می­دادند که خّب البته من هم اصلاً کوتاه نمی­آمدم، زیرابشان را می­زدم و چغولی آن­ها را به پدرم می­کردم، پدر هم آن­ها را تنبیه می­کرد. چه قدر دلم برای آن روزها تنگ شده و چه قدر خوشحالم که در آستانه­ی ملاقات با پدرم قرار دارم، بیشتر از پانزده سال است که از دیدنش محروم بوده­ام و حالا حتماً او را خواهم دید وقتی او را ملاقات کنم بغلش می­کنم و اجازه می­دهم مرا بغل کند و به سینه­اش بفشارد، من حالا خیلی فرق کرده­ام دیگر اصلاً شبیه پلنگِ صورتی نیستم. حسابی بزرگ شدم، جوان و قوی و او حتماً از دیدن من شگفت زده خواهد شد!

ادامه...

مشخصات برزخی‌ها گاهی به زمین می‌آیند

  • ناشر یاس نبی
  • تاریخ نشر ۱۳۹۲/۰۷/۱۵
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.62 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

نظرات کاربران درباره برزخی‌ها گاهی به زمین می‌آیند