Loading

چند لحظه ...
از مشق تا عشق

از مشق تا عشق

نسخه الکترونیک از مشق تا عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۵۰٪ تخفیف یعنی ۲,۰۰۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره از مشق تا عشق

سال سوم دانشگاه بودم. هر سال هم من و هم آیلار رتبه­ی اول دانشگاه بودیم و در درس­ها موفق. دوستان زیادی پیدا کرده بودیم؛ از شهرهای مختلف و با فرهنگ و آداب و رسوم مختلف، ولی هیچ کدام از آن­ها روی رفتار و درس ما اثر منفی نگذاشت. مادر می­گفت انسان باید از هر کس کلمه یا مطلب جدیدی بیاموزد و هزار دوست کم است و یک دشمن بسیار. آن روز روی یکی از صندلی­های دانشگاه نشسته بودم. ناگهان چشمم به کسی افتاد که همیشه در جستجوی او بودم. آری همان جوانی که در یک روز برفی به کمکم آمده بود. او هم دانشجوی دانشگاه ما بود و پزشکی می­خواند. با هم صحبت کردیم از این که سال­هاست می­شناسمش. نگاهش برایم خیلی آشنا بود و او می­گفت اهل گیلان است، خودش گفت سال­ها پیش در یک قایق در بندر انزلی شما را سوار کرده بودم. او هنوز یادش بود ولی ما... او عضو فعال بسیج دانشگاه بود و حافظ قرآن. پسر مؤدب و فهمیده­ای بود. در خیلی کارها یاور من و آیلار و این همان یاشار آیلار بود. خانه­ی او دو تا کوچه بالاتر از ما بود و با پدر و مادرش زندگی می­کرد. کم کم با خانواده­اش صمیمی شدیم. مادرش همدم مادرم بود و پدرش گاهی به ما سر می­زد و اگر کاری داشتیم انجام می­داد. دیگر ما عضو یک خانواده شده بودیم... سال چهارم دانشگاه بود و ما در تب و تاب درس خواندن که مادربزرگ مریض شد. ما سال­ها بود که بعد از مرگ پدر دیگر به شمال نرفته بودیم و حالا که عمو جان برای رفتن به شمال زنگ زد نه من و نه آیلار تمایلی به رفتن نداشتیم و مادر اصرار داشت به خاطر مادربزرگ باید بروید، او دوست دارد شما را ببیند. شاید روزهای آخر زندگی مادربزرگ باشد. ما هر دو علی­رغم میل باطنی­مان تعطیلات بین ترم با مادر به گیلان رفتیم. مادربزرگ پیر و ناتوان در بستر بیماری بود. هر سه با دیدن او اشک از چشمانمان جاری شد. به یاد خاطرات شیرین روزهایی که با پدر به آنجا می­رفتیم افتادیم و گریه سر دادیم. حرف مادر درست بود، مادربزرگ... بعد از مراسم مادربزرگ دوباره به اصفهان برگشتیم و باز هم با خاطره­ای تلخ­تر از گذشته به زندگی ادامه دادیم. بعد از تعطیلات به دانشگاه رفتیم. در برد تاریخ مسابقه قرآن اعلام شده بود و آیلار که می­شود گفت حافظ بیست جزء قرآن بود در مسابقه شرکت کرد. یاشار نفر اول و آیلار نفر دوم مسابقه قرآن شدند. روز به روز عشق و علاقه­ی آن دو نسبت به هم بیشتر می­شد. در طرف دیگر من بودم و راز پنهانی که در دلم نهفته بود؛ چرا یاشار؟.... چشمم را به روی همه چیز بستم و فقط به فردایی بهتر می­اندیشیدم. فردایی که با لباس سفید به بالین بیمارانم می­رفتم و با لباس سبز به مداوای دردهایشان می­شتافتم تا پیک سلامتی را برایشان به ارمغان ببرم. مثل این بود که روزها با هم مسابقه گذاشته­اند. روزها و ماه­ها و بلکه سال­ها سریع می­گذشتند و ما سه نفر همچنان سرگرم درس خواندن بودیم و مادر یاشار همدم و همراز مادرم و پدرش که مرتب به ما سر می­زد، گویی دوباره سایه­ی پدر بالای سرمان بود. سال آخر دانشگاه بودم و علاوه بر درس­های همان سال مادر اصرار داشت خودم را آماده کنم برای تخصص. دوست داشتم جراح قلب شوم. مادر می­گفت مهم نیست در چه رشته­ای تخصص داشته باشی، مهم این است که علاوه بر تخصص در یک رشته باید تخصص در روح انسان­ها هم داشته باشی. او می­گفت وقتی جسم سالم است که روح فرد سالم باشد. پس سعی کن یک دکتر مهربان و با گذشت باشی؛ چرا که اخلاق نیکوی تو درمان را آسان­تر می­کند و مریض زمانی که با تو احساس راحتی کرد و از خودش گفت و زندگی­اش و از گذشته­اش و حالی که بر او می­گذرد، تو راحت­تر می­توانی درمانش کنی... من دانشگاه را تمام کردم و در آزمون تخصص قبول شدم. همزمان که در دانشگاه درس می­خواندم کارم را در مطب یک دکتر و همین­طور در یک بیمارستان خصوصی شروع کردم.

ادامه...

مشخصات از مشق تا عشق

  • ناشر یاس نبی
  • تاریخ نشر ۱۳۹۲/۱۰/۱۵
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.61 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از از مشق تا عشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره از مشق تا عشق