به یاد میآورم که وقتی در سوئز بودم حالت شبیه به شخص تازه کاری را داشتم که میخواهد به اسرار آیین جدیدی آشنا شود و به آستانه معبد رسیده و با دستش پردهای را که جلو محراب آویخته است عقب میزند. نخستین مناظر صحرا مرا به شدت تحتتأثیر قرار داده بود، منظورم جنبه مادی و نیز جنبه معنوی آن است، زیرا این سرزمینهای شگفتآور این امتیاز را دارند که فکر انسان را متوجه مسائل باستانی میکنند و من هنگام عبور از این مناطق احساس میکردم گامهایم را جای پای مردان و زنان و کودکانی میگذارم که صف طولانی قبایل اسرائیلی را هنگام ترک سرزمین فراعنه تشکیل میدادهاند. چیزی نمانده بود که شترهایی را که خیمهها و باروبنه آنان را حمل میکردند، ببینم و حتی به خران یساکار که زیر بار سنگین اجساد مصریان درمانده بودند، در بلند شدن کمک کنم. آن شب را بیآنکه چشم به هم بگذارم با هیجان و اینگونه افکار گذراندم و مطالعه جهان بهنظرم بیاندازه جالب آمد.
در کنار هتل چادرهای یک بازرگان ثروتمند مغربی را برافراشته و پیرامون آنها حصاری از صندوق و پالان شتر احداث کرده بودند تا کفار و کسانی که دور و بر خیمهها پرسه میزدند راه ورود نداشته باشند. با این وصف افراد این خانواده که تعدادشان بسیار زیاد بود، بسیار ساکت بودند. در محوطه چادرها فقط چند برده سیاهپوست یا خدمتکار به آهستگی رفتوآمد میکردند و شام زیر نظر شاگرد آشپزی که مثل یک میمون مالیخولیایی در کنار دیگ چمباتمه زده بود، به آرامی در حال پختن بود. ارباب این اردو به یقین بیش از من که سوی جهان ناشناخته آسیایی روانه بودم، شیفته زیارت مکه نبود. بدون شک تحتتأثیر همین چیزها بود که سوئز بهنظرم یکی از نقاط بسیار جالب جهان جلوه کرد. اعتراف میکنم که جز ویرانه چیزی در این شهر وجود نداشت، حتی یک چشمه آب آشامیدنی، یک برگ و یک دسته علف سبز. فقط شنزار بود و صخره و سواحلی که یکی عریانتر از دیگری بود. با اینهمه ممکن نبود نسبت به سوئز بیتفاوت باشم.
پس از آنکه یک روز را در این شهر گذراندیم، همه ترتیبات فراهم شد و آماده سوارشدن به «ویکتوریا» شدیم که یک کشتی بخاری متعلق به شرکت هند شرقی بود و آن را در اختیار سفارت ما قرار داده بودند. صبح روز ۱۳ آوریل یک قایق موتوری متعلق به پاشای مصر ما را به کشتی انگلیسی که در فاصله نیم ساعتی در وسط دریا توقف کرده بود رساند، یعنی نزدیکترین جایی که ممکن بود لنگر اندازد. در کنار ویکتوریا یک قایق بزرگ حامل زغال ایستاده بود تا نیرویی را که برای طی راه لازم بود به ویکتوریا برساند.
در عرشه ویکتوریا با نزاکت و صمیمیتی که بهترین خاطره را در ذهن ما باقی گذاشت مورد استقبال قرار گرفتیم و تا روز پیادهشدن در بوشهر لحظهای در این مهماننوازی فروگذار نشد. با اینهمه نمیتوانم پنهان کنم که هجوم اینهمه کارمندان یک دولت خارجی برای ناخدا و خدمهاش بدون دردسر نبوده است. اما ناخدا آدامز و افسرانش بیشک تصمیم داشتند خودشان را با هر وضعی تطبیق بدهند.