فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گاوارِبان‌

کتاب گاوارِبان‌

نسخه الکترونیک کتاب گاوارِبان‌ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گاوارِبان‌

نثر داستان‌های دولت‌آبادی در اوج جذابیت و زیبایی است. نثری زنده، جذاب، اثرگذار و با قدرت انتقالی شگفت که گویی خواننده تمام شخصیت‌ها و مناظر و پدیده‌های طبیعت را که او توصیف می کند، به چشم می‌بیند. مهارت دولت آبادی در توصیف اندام و چهره و حالات روحی قهرمانانش چنان است که تا مدت ها پس از مطالعه داستان، سیمای یک‌یک آنان در ذهن خواننده می‌ماند. این قهرمانان، کردان کوچیده به روستاهای خراسان و چادرنشینانی ایلیاتی اند که با گله‌داری و کشاورزی روزگار می گذرانند. در نثر دولت آبادی واژگان محلی (کردی و خراسانی) نیز در کنار واژه های امروزی آورده شده اند و این موضوع بدون اینکه نقصی در معنی متن ایجاد کند، به شیرینی و زیبایی زبان نثر او می افزاید. این داستان بلند که بطور مستقل به چاپ رسیده، جزو کارنامه سپنج محمود دولت آبادی است؛ مجموعه ای از داستان های او که در فاصله 15 سال (از دهه 40 تا نیمه دهه 50 ) نوشته شده است. دولت آبادی از جمله نویسندگانی بود که در دهه های 40 و 50 خونی تازه در رگ های ادبیات و فرهنگ ایران جاری کردند و امروز خوانش داستان ها و نمایشنامه هایشان، ما را با یکی از مهم ترین و تاثیرگذارترین دوره های ادبیات نو ایران آشنا می کند. دولت آبادی چندی پیش در مصاحبه ای درباره همین مجموعه گفته بود: «این داستان‌ها در دوره‌ای از زندگی من نوشته شده‌اند که جا و مکانی برای نوشتن‌شان نداشتم و تقریبا همه‌شان را در قهوه‌خانه‌های تهران و عمدتا در قهوه‌خانه وطن - کنار ورودی سینما سعدی - می‌نوشتم از صبح تا نهار بازار، که قهوه‌خانه شلوغ می‌شد. وقتی پول دیزی نداشتم پا می‌شدم می‌رفتم بیرون، نصف نان. و با خلوت‌شدن قهوه‌خانه برمی‌گشتم آنجا و می‌نشستم پشت همان میز کوچک ته آن باریکه. زمستان‌ها هم پشت به دیوار گرم مطبخ می‌دادم تا بدنم جان بگیرد.»

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.39 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گاوارِبان‌

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

 

گاواره بان

سید عاشق، قامت بلند و لختش را از چارچوب درِ خانه کوکب بیرون کشید و رو به خانه عمو قربانعلی گاواره بان براه افتاد. توی کوچه لمبر می خورد و با هر قدمی که برمی داشت گوشتهای زیادی بیخ گوشها و زیر چشمهایش می لرزید و مندیل سبزی که دور سرش بسته بود جابه جا می شد و گاه تا پشت ابروهایش جلو می آمد و سید عاشق را وامی داشت بایستد، پشتش را به دیوار بدهد و با دستهایی که خوب به فرمانش نبودند، شال سبز را باز کند و دوباره دور سرش بپیچاند. سید عاشق یک جور به خصوصی رعشه داشت، این طور نبود که یکبر تنه اش لق بخورد، یا یک طرف صورتش لمس باشد و یا یک دستش قوه حرکت نداشته باشد. او سرتا پا سالم بود و سرتاپا هم ناسالم. چهارستون بدنش سرجایش بود، اما هیچ کدامش هم جای اطمینان نبود؛ نه پاهایش، نه کمرش، نه بالاتنه و دستهایش و نه سر و گردنش. برای همین بود که سید عاشق دستش را به دیوار می گرفت و راه می افتاد، ده قدمی لمبر می خورد و جلو می رفت، بعد کمانه می کرد و دستش را به دیوار می گرفت، می ماند، نفس راست می کرد و باز خودش را به میان کوچه ول می داد و مثل چله باد تاب برمی داشت، خم می شد، راست می شد، کش می آمد و جمع می شد و می رفت و به رهگذری اگر می رسید، سلامش را کش می داد و می گفت و می گذشت؛ به دالانی اگر می رسید و میل می کرد، آوازش را کش می داد و می خواند و می گذشت؛ به سفره ای اگر می رسید لقمه هایش را کش می داد ومی خورد و می گذشت؛ به سماوری اگر می رسید...
الغرض که نه زمینی، نه کشتی، نه گوسفندی ونه کندویی. فقط دستی دراز داشت و چشمی باز. حالا هم که رو به خانه عمو قربانعلی گاواره بان می رفت تا خبر اجباری را بدهد، در ته دل، چشم به سفره داشت. همین یکدم پیش «ترِنگ» خبر این را که اجباری ها می خواهند بی هوا و ناغافل توی ده بریزند و فراریها را جمع کنند از شهر آورده بود و سید عاشق بلند شده بود تا خبرش را پیشتر از همه به گوش قنبر، پسر عموقربانعلی برساند، تا هم تلافی آقایی های قنبر را بکند و هم اینکه بتواند او را گریزانده باشد و فردا جلویش روی باز داشته باشد. سید عاشق می دانست اگر اجباری ها قنبر را گیر بیندازند و با خودشان ببرند ــ چون که تا حال دو بار از دست مامورها فرار کرده است ــ چهار پنج سالی آنجا نگاهش می دارند و آن وقت هیچکس نیست که بتواند جای او را توی میدان کشتیِ چوقه پر کند. همین که آدم نتواند چهار پنج سال پاچه های ورمالیده و رانهای کلفت و کبود قنبر را توی میدان کشتیِ ببیند و نتواند علی گفتن او را، وقتی پنجه اش را به کمر حریف فرو می کرد، بشنود؛ پنج سال تمام توی «ده»ش کسی را نداشته باشد که بتواند پنجه توی پنجه حریفهای قلعه های کوه میش بگذارد، خودش خیلی حرف است. سید عاشق فکر کرد، قنبر را اگر اجباری ها ببرند، کمر جوانی ده شکسته می شود.
صدای زمزمه قنبر می آمد، خودش بود که می خواند:
شو آیم، نیم شو آیم، هرشو آیم-سرانگشتی زنم در را گشایم
سید عاشق دستش را به دیوار گرفت، ایستاد و خوب گوش داد و در جواب قنبر خواند:
به اره گر ببری دست و پایم-به زانو گر نیایم بی وفایم
قنبر خاموش ماند و مثل همه که بیت در بیت می کنند به آواز سید عاشق گوش داد و از توی حیاط صدا کرد:
ــ سرکیفی سید!
سید عاشق خودش را از دیوار جدا کرد، توی کوچه ول داد و نزدیک خانه عموقربانعلی به دیوار چسبید وایستاد. قد سید از دیوارخانه عموقربانعلی بلندتر بود، آرنجهایش را روی دیوار گذاشت، سینه اش را تکیه داد وتوی حیاط را نگاه کرد و گفت:
ــ سلام قنبرعلی جان، نفست گرم باشه الاهی همیشه، بیرقت نخوابه الاهی همیشه.
قنبر شانه تا کرد، واز توی چارچوب در بیرون آمد و غربال خالی را بیخ دیوار تکیه داد و به سید نگاه کرد:
ــ چه خبر سید عاشق؟
ــ خبر خوش ندارم قنبرعلی جان، خبرِ خوش نیست، دلم گرفته بود، گفتم حال احوالی ازت بپرسم. عمو قربانعلی که هنوز از بیابان نیامده، ها؟
ــ هنوز نه، در وازه، بیا تو.
ــ خوبه قنبرعلی جان، آمدم خبرت کنم که اجباریا دارن میان. ترِنگ گفت، گفت این دفعه میخوان همه بچه های ده را جمع کنن ببرن. گفت رئیس حوزه، خودش گفته که یک فوج قشون بریزن تو آبادی و همه را جمع کنن ببرن، گفتم خبرت کرده باشم، بعدشم خودت می دانی، اگر میخوای باقی بچه ها را خبر کنی خبر کن، من که پای راهوار ندارم.
قنبر به طرف دیوار رفت و نزدیک سید عاشق ایستاد وگفت:
ــ کی خیال دارن بیان، روزش کیه؟
ــ معلوم نکردن، شایدم شو بیان. دیگه باقی اش با خودته قنبرعلی جان، چشمای مادرت چطوره؟
ــ همون جوره... حالا بیا تو.
ــ نه دیگه قنبرعلی جان، باید برم، باید برم چراغ را نفت کنم و بشینم یکدم دوخت و دوز کنم، همان جا خودم یک پیاله چای درست می کنم و می خورم.
ــ پس صبرکن چار تا دیشلمه قند برات بیارم.
ــ ای سلامت باشی قنبرعلی جان، سلامت باشی، ان شاءاللّه که به همین فصل، قند عروسی ات را بخورم، ان شاءِاللّه که قند عروسی مدقلی را بخورم، ان شاءاللّه که زنده باشم و قندِ دست حلالیِ پسری را هم که خدا بهت میده بخورم، ان شاءِاللّه که همه زنده باشیم و به خوبی و خوشی و سلامتی و سرکیفی.
قنبرعلی از اتاق بیرون آمد و مشتش را که پرقند کرده بود توی دستهای سید عاشق ریخت و خم شد تا دوتا حبه ای را که پای دیوار افتاد بردارد.
ــ بیرقت نخوابه قنبرعلی جان، خدا سلامتی را ازت نگیره قنبرعلی جان، خدا همیشه سربلندت داشته باشه قنبرعلی جان...
صدای سید عاشق دور شد، قنبرعلی رو از کوچه گرداند، رو به بام که مدقلی رویش ایستاده بود نگاه کرد. مدقلی از ریگ رو برگرداند و به کوچه نگاه کرد، توی کوچه سید عاشق میان دوتا دیوار کوتاه لمبر می خورد ومی رفت و توی هوای غروب گم می شد.

***

مدقلی از بام به روی دیوار آمد. و از دیوار به روی آخور و از آخور به حیاط، و از حیاط به اتاق رفت، گیوه هایش را ور کشید، از در بیرون رفت، پا به کوچه گذاشت و به جواب قنبر گفت:
ــ میرم کمک بابا کنم. گاواره از شیب ریگ کله پا کرده.
گاواره همیشه از آغوشگاه به ریگ می رفت و از همان جا هم سر به قلعه می گذاشت.
مدقلی روی زاله جوی ایستاد، و ته گزی را که دستش بود به دل ماسه های نم کشیده کنار جوی فرو کرد و به گله گاوها که می آمدند نظر انداخت و گردن کشید تا پدرش را میان دودلاخهایی که از زیر سم گاواره برمی خواست ببیند. عمو قربانعلی، دنبال گاواره، جایی که دودلاخها تمام می شد، پا می کشید و می آمد. به زحمت می آمد. چوبدستی اش را مثل عصا دستش گرفته بود و هر قدمی که برمی داشت تا ساق پا، توی ماسه فرو می رفت و خودش را بیرون می کشید و تقلا می کرد، و باز هم به گاواره نمی رسید. مدقلی فکر کرد پدرش دارد از پا می ماند و باید امسال، بعد از اینکه کارنامه کلاس ششمش را گرفت، خودش دنبال گاواره بیفتد و بگذارد پدرش اقلاً هفته ای سه روز راحتی کند.
گاواره به جوی نزدیک شد و مدقلی به طرف گوساله زردش رفت، گردنش را زیر بغل گرفت و بیخ گوشهایش را خاراند و نگاهش داشت تا پدرش برسد. گاوها، یکی یکی، از پهلویش، جلو رویش، و پشت سرش رد می شدند و شکمها، رانها، و پوزه هایشان به بال پیراهن مدقلی ساییده می شد. گاواره که به پشت جوی افتاد، عمو قربانعلی به نزدیک مدقلی رسید و مثل همیشه لپهایش از لبخندی که به لب داشت گود افتاد و ته چشمهایش برق زد. مدقلی که هنوز پیشانی کوچکش گره داشت گفت:
ــ «خدا قوت!» و هر سه، دنبال گاواره راه افتادند. لب جوی که رسیدند مدقلی به پدرش گفت:
ــ تو گوساله را همراه خودت ببر خانه، من دنبال گاواره میرم و گاو هر کسی را سر به خانه صاحبش میدم.
عمو قربانعلی گردن گوساله را گرفت و از زیر قلعه، رو به خانه رفت و مدقلی دنبال گاواره براه افتاد.
قربانعلی خسته بود. خسته تر از هر غروب بود. امروز، باز قلنج به سراغش آمده و درهمش پیچانده و سیاهش کرده بود و او، از زور درد، زمین را کلف گرفته بود. دیگر حس می کرد شانه هایش از خستگی دارند پایین می افتند و رمق دارد از پاهایش بیرون می رود. دلش گرس گرس می کرد وسینه اش خس خس می کرد و بالا و پایین می آمد. حالا سی، سی و پنج سال بود که دنبال گاواره می رفت و هر روز یک روز از عمرش را توی صحرا، میان ماسه های داغ و لابه لای بوته های سبد و هوهوی چرخه سر می کرد.
هر روز، مثل هر روز بود. در خودش و در دنیا هیچ فرقی حس نمی کرد. انگار می کرد که دنیا همین قدر تنگ است و آدم فقط، همین قدر، بنده زندگانی خودش است. همان روز و همان غروب؛ همان آفتاب و همان خاک و همان توبره و کلاه و کوزه آب و سفره نان و زنش که این آخری ها کور شده بود و پسرهایش و گاوها. تا صغیر بود، با پاچه های لخت و سیاه، توی خاک و خاکستر و آب و گِل غلت می زد. جره که شد، تنبان پوشید و افسار ارونه پدرش را به شانه اش انداخت و به کال شور رفت که درمنه بار کند، به شهر ببرد وتوی بازار زغالی ها، به خبازها بفروشد. پدرش که توی راه عشق آباد روس، میان کولاک مُرد، عمویش ارونه را صاحب شد. چون که قربانعلی هنوز هیجده سالش تمام نشده بود. بعد دنبال گاواره رفت، با مُزد هر سر گاو چهار من گندم در سال. صبح هر روز، بعد از نماز، دو پیاله چای می خورد، نانش را به سفره می بست، توی توبره اش می گذاشت، پاشنه های گیوه اش را ورمی کشید، تسمه اش را محکم به کمرش می بست، نخِ مچ پیچ هایش را قلاب می زد، بند چوبدستی اش را بالای گره مچ دست می انداخت و از خانه پا بیرون می گذاشت. این وقت روز، همیشه، قنبرعلی خواب بود و کله به بالش می مالید و عمو قربانعلی که راهی آغل گاوها می شد، هیچکس در کوچه نبود، مگر گاهی موءمنی که حوله قطیفه حمام زیر بال قبایش گرفته بود و رو به کوچه آبگیر می رفت. عمو قربانعلی تا وقتی که آفتاب روی بامها پهن می شد، جلو درِ آغل ایستاده بود، و بعد که آغل از گاو پرمی شد، او تخته را از درگاهی برمی داشت و گاواره را رو به آغوشگاه سینه می کرد، از آغوشگاه به ریگ می رفت و تا اِلاَی غروب، با بیابان و آفتاب و رمل و ریگ تنها بود. غروب که به خانه برمی گشت، انگار استخوانهایش را توی هاون کوبیده بودند. این قدر که حتی حوصله جواب دادن به «خدا قوت» را هم نداشت.
گوساله زرد مدقلی، شاخ به در گذاشت و تنه اش را به حیاط کشاند و بعد عمو قربانعلی وارد شد و توبره را از پشتش وا کرد و کنار دیوار گذاشت. قنبر لامپا را هم از در اتاق به حیاط آورد و به پدرش «خدا قوت» گفت، و عمو قربانعلی، پای سوراخ آب رو، زیر دیوار، نشست و مشغول شستن دست و رویش شد. نسا دستش را به دیوار سایید، با قدمهای ریز از در اتاق پا به حیاط گذاشت، و روی جایی که قنبر برایش درست کرده بود نشست و به قربان گفت: «خدا قوت». عمو قربانعلی رویش را با بال قبایش پاک کرد و نشست و گفت که امروز باز هم قلنج بدجوری درهمش آورده است و گفت که چه بادی، توی ریگ، لوله شده بوده است، و قنبر تندتند برای پدرش چای ریخت و او خورد. مدقلی به حیاط آمد، چوبدستی اش را جلو پایش انداخت و نشست و کتری را برداشت و برای خودش چای ریخت و داغ داغ خورد و روی زبان و گلو و روده اش سوخت و پیشانی اش عرق کرد. مادرش گفت:
ــ مدقلی، سفره را بیار، حکماً بابات گرسنه س.
مدقلی، یک چای دیگر برای خودش ریخت و برخاست به اتاق رفت که سفره را بیاورد. قنبرعلی از جا برخاست و گیوه هایش را ور کشید؛ مادرش برخاستن او را حس کرد و گفت:
ــ مگه تو شوم نمی خوری؟
ــ برام نیگا دارین.
مادرش می دانست که قنبر، نابگاه هوس می کند صفورا را ببیند، این بود که به رویش نیاورد و فقط به صدای پای او ــ که به کوچه گذاشت ــ گوش داد و لبخند محوی روی لبهای نازک و خشکیده اش راه افتاد و تمام شد. مدقلی از اتاق بیرون آمد و سفره چهارخانه را روی نمد انداخت.

***

قنبرعلی با خودش فکر کرد: «چه طور می شود، یکصدا، همه را خبر کرد که اجباری ها دارند می آیند!» و از زیر دالان قلعه گذشت و به کوچه «سیدا» پیچید و آن طرف مسجد، درِ خانه کربلایی حمید ایستاد و گوش داد. صدای ماکوی فرَتْ بافی می آمد. حکماً خود صفورا بود که می بافت. بگذار ببینم! خودش هم بود که بیت می خواند. چه آرام می خواند؛ همان قدر که لابه لای شرق شرق ماکوهایی را که به تنه فرت می رماند پر کند. اما ای کاش یک هوا صدا را بلندتر می کرد تا قنبر می توانست صدایش را بشنود. چون که تا به حال صفورا برای او نخوانده بود؛ هر وقت قنبر خواسته بود که صفورا بخواند او سرخ شده بود و سرش را پایین انداخته بود و قنبر بناگوش او را خارانده و به خنده اش انداخته بود.
قنبرعلی خودش را از پای در خانه پس کشید، ریگی برداشت و به پنجره بالاخانه انداخت، ریگ درست توی شیشه خورد، مثل همیشه. چون که دیگر قنبر خبره این کار شده بود.
کم نبود، حالا نزدیک یک سال بود. همیشه هم بعد از مدت کوتاه و معینی پنجره باز می شد و صفورا از آن بیرون می آمد و باز پنجره بسته می شد و او از پله ها پایین می دوید. مثل همین حالا... و قنبر صدای پای صفورا را یکی یکی می شمرد. پله اول، دوم، سوم، چهارم، دو پله یکی، یک قدم پشت در، صدای برداشتن زنجیر از زلفی، باز شدن در، و صفورا که توی در بود. مثل همیشه. صورت باز، شانه های گرد، قد بلند، و چشمهای پر شرم.
ــ بیا تو کسی نبیند.
ــ بابات هست؟
ــ نه، بیا تو.
قنبر توی در رفت و در بسته شد.
ــ برادرت کجا است؟
ــ میون کوچه ها.
بالا رفتند؛ قنبر روی گلگودفرت نشست و صفورا، دم تاقچه، به دیوار تکیه داد:
ــ کجا بودی؟
قنبر گفت:
ــ بیا بشین بباف.
ــ صدای ماکو سرت را درد نمیاره؟
ــ نه، بیا بباف.
صفورا، پشت فرت نشست و پاهایش را روی پاوشار گذاشت و ماکو را توی تنه فرت براه انداخت و چشمهایش را به پارچه پیش رویش دوخت، اما حواسش پیش قنبر بود. بوی تن او، و گرمایی که انگار از پیراهنش بیرون می زد، او را راحت نمی گذاشت. صفورا هنوز نمی دانست چطور قنبر را راضی نگاه دارد. خیال می کرد همیشه قنبر باید شروع کند. بی بی اش به گوش او خوانده بود که مبادا تو به او بخندی، همیشه بگذار او به تو بخندد. اما حالا صفورا دلش می خواست یک چیزی به قنبر بگوید، گور پدر بی بی! دلش می خواست بگوید «این پارچه را برای تو می بافم، پیراهنی است. رنگش الان یک کمی تیره است، اما توی روز، روشن تر می شود. تقریباً آسمانیِ رنگ تیره است، اما توی روز، روشن تر می شود. تقریباً آسمانی رنگ می شود. خودم هم می دوزمش.» و گفت.
قنبر لبخند زد و گفت که مادرم خیلی خوشحال می شود که ببیند تو برایم رخت درست می کنی، و بعد گفت که اجباری ها خیال دارند بیایند و یک وقت می بینی او را بردند و قسمت نشد که تا دو سال این پیراهن را تنش کند.
حالا بود که صفورا خاموش شد و ماکو را کنار گذاشت و ماند و قنبر هم مثل او خاموش ماند و ندانست چی باید به صفورا بگوید و از این حال ــ از ته چاه ــ بیرونش بیاورد. و گفت که خیال دارد کاری کند که اجباری ها دستشان به بال یکی از بچه های قلعه هم نرسد، و گفت که غصه اش را نخورد، چون که آدم اگر پیش از بلا شروع به غصه خوردن کند، بلا زودتر او را از پا می اندازد. و گفت که تا برف نیامده آدم پارو برنمی دارد و بالای بام نمی رود. و بعد، تا وقتی که بی بی از پایین برایشان چایی آورد، خیلی حرفها به صفورا گفت و خیلی دلداری اش داد و خیلی امیدوارش کرد. بعد هم با هم چای خوردند و قنبر برخاست و صورت صفورا را به سینه اش گرفت و دستش را چند بار به تخت پشت او کوفت و از پله ها با هم پایین رفتند و توی در، از هم جدا شدند.
قنبر از لب گودال و بیخ دیوار مسجد پیچید، و صفورا در را بست و از پله ها بالا رفت و پشت پنجره بالا خانه ــ که رو به دشت پنبه باز می شد ــ ایستاد و به دشت نگاه کرد. شب و دشت قاطی هم شده بودند و هر دو مثل قیر بودند. در ته دشت یک خال روشن دیده می شد که فانوس پدرش بود. و صدایی می آمد. که زمزمه آب بود، و بویی می آمد که نسیم شب بود و از روی سبزه می آمد. و خاموشی بود که مثل دریا روی شب افتاده بود و بعد... صدای جار مردی بود که از بام مسجد می آمد:
ــ «های... های، اجباریا دارن میان. های... های، دارن میان. های...!»

***

نظرات کاربران درباره کتاب گاوارِبان‌

روایت مظلومیت. . . و مبارزه با ظالم. . .داستانی با صحنه پردازی فوق العاده که به دلیل تسلط نویسنده به فضا و واژگان روستایی، در اوج تلخی، دلنشین و باورکردنیست. شاید تنها نقطه ضعفش این است که شخصیت ها چندان دقیق و جامع پرداخت نشده اند.
در 2 سال پیش توسط lac...zad
عالیه .. نیازی به تعریف نیست
در 3 سال پیش توسط mar..._fb
داستان های دولت آبادی شاهکاره. این کتاب هم
در 2 سال پیش توسط یاسر اسماعیلی