فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در حال کندن پوست پیاز

کتاب در حال کندن پوست پیاز

نسخه الکترونیک کتاب در حال کندن پوست پیاز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب در حال کندن پوست پیاز

کونترگراس نویسنده و فعال اجتماعی آلمانی را خیلی از ایرانی‌ها می‌شناسند، «طبل حلبی» یکی از مشهورترین و محبوب‌ترین رمان‌های این نویسنده است که در ایران با ترجمه سروش حبیبی و توسط انتشارات نیلوفر به چاپ رسیده است. کراس در سال 1999 برنده جایزه نوبل ادبیات شد. روایت عریان و معترضانه او از زندگی مردمان تحت سلطه نازیسم نظر هر خواننده‌ای را جلب می‌کند. آثار او به زبانهای مختلف دنیا ترجمه‌شده و از آثار ماندگار تاریخ ادبیات شمرده می‌شود. کتاب «هنگام پوست کندن پیاز» زندگی گونتر گراس‌ را از سال 1939 تا سال 1959 به تصویر می‌کشد. آغاز کتاب با شروع جنگ دوم جهانی قرین می‌گردد. گراس‌ در سال 1939 بیش‌ از 12 سال نداشته است. جنگ لهستان، در کتاب «طبل حلبی» به زیبایی به تصویر کشیده شده است تا آنجا که بتوان در جنگ و کشتار از زیبایی ادبی سخن گفت. رمان طبل حلبی بزرگ‌ترین اثر گونتر گراس‌ محسوب می‌شود. جریانات کتاب هنگام پوست کندن پیاز درست هنگامی خاتمه می‌یابد که رمان طبل حلبی منتشر می‌شود، یعنی در سال 1959. این کتاب را باید در رده اتو بیوگرافی یا زندگینامه خود نوشته محسوب کرد. ضمناٌ این کتاب در همان هفته اول که وارد بازار شد، یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های آلمان گشت. گراس‌ معتقد است که قوه حافظه بشری، همانند پوست پیاز است که لایه به لایه روی‌هم قرار گرفته و باید لایه روئی برداشته شود تا نوبت به لایه زیری برسد تا نهایتاٌ دست ما به مغز پیاز برسد که محکم‌ترین لایه پیاز است. همان‌گونه که ما هنگام پوست کندن پیاز، اشک می‌ریزیم، قوه حافظه و خصوصاٌ روند یادآوری ما انسان‌ها نیز همین‌گونه است. اشک ما را درمی‌آورد. عده‌ای در این هنگام چشم‌ها را بسته و صورت خود را در هم می‌کشند، زیرا که دردآور است. او اضافه می‌کند که من خیلی زود از کندن پوست پیازها دست کشیدم، طوری که اینک به هنگام کندن پوست پیاز ندای آن را در گوش‌هایم می‌شنوم، هنوز هم از آن وحشت دارم. آیا این من هستم که نمی‌خواهم آنچه را که روی پوست پیاز نوشته شده است، بخوانم. این شاید کمی مسخره به نظر آید، ولی گراس‌ خود از دست خود گله و شکایت دارد، زیرا که او خود را بر روی میز محاکمه نشانده است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.22 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در حال کندن پوست پیاز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


پوست های زیر پوست پیاز

سال ها پیش هم مثل امروز همیشه جذاب بوده و هست که خود را در پس سوم شخص استتار کنی: وقتی هم که توانست تا دوازده را بشمارد، چیزی آغاز شد و چیزی خاتمه یافت، اگر چه هنوز هم خیلی دوست داشت در آغوش مادر جا خوش کند، ولی چیزی که آغاز شد و چیزی که خاتمه یافت، فرصت می داد تمام و کمال به نقطه ای برسیم که می خواهیم؟ آن چه شامل حال من می شود، آری. در جایی که بزرگ می شدم، وقتی هم زمان از هر گوشه ای جنگ شروع شد، کودکی ام در فضایی تنگ تمام شد.
جنگ بی سرو صدا با کشتی های عریض خطوط دریانوردی و پرواز هواپیماهای جنگی بر فراز حومه ی بندر نوفاهرواسر(۱) که روبه روی وسترپلاته(۲) پای گاه نظامی لهستان قرار داشت و از فاصله ی دور با شلیک هدف مند به سوی تانک های تجسسی لهستان طی درگیری به خاطر اداره ی پست لهستان در منطقه ی قدیمی شهر دانتزیگ(۳)، آغاز شد. رادیوی روی بوفه ی اتاق نشیمن ما، از فرستنده ی مردمی با واژه گان آکنده از احترام در خانه ی هم کف که بخشی از بنای سه طبقه ی اجاره ای را در خیابان لانگ فورر لابس وگ(۴) تشکیل می داد، پایان دوران کودکی مرا به اطلاع رساند.
شاید ساعت مقرر هم می خواست در یادها حک شود. از آن پس دیگر در فرودگاه شهر آزاد، نزدیکی های کارخانه شکلات سازی بالتیک، فقط غیر نظامی ها تردد نمی کردند. از روزنه ی پشت بام خانه ی اجاره ای که نگاه می کردیم، از فراز بندر آزاد دود سیاهی به هوا برمی خاست که نشان از ادامه حملات داشت و از نو با باد ملایمی از شمال غرب ظاهر می شد.
همین که در دوردست ها غرش توپ خانه ی شلزویگ-هولشتاین(۵) را شنیدم، در واقع نقش سرباز کهنه کار کشتار اسکاگرراک(۶) را به پایان رسانده بودم و فقط به درد کشتی آموزشی گماشته ها می خوردم و نیز می خواهم کاهش غرش هواپیماهایی را به خاطر بیاورم که آن ها را استوکاس(۷) می نامیدند. چون در ارتفاع بالای منطقه ی جنگی به پرواز در می آمدند و به سویی سرازیر می شدند و هواپیماهای تهاجمی با بمب های رها شده هدف یابی می کردند؛ پس سئوالی مطرح می شد: به طور کلی چرا دوران کودکی و سرانجام تاریخ برگشت ناپذیر آن باید یادآوری شود. همه ی چیزهایی که بعد از در آمدن دندان اول و دوم برای ام پدید آمد، بسیار زودتر از آغاز مدرسه، هم چون تاب بازی، زخمی شدن زانو، اولین اعترافات اسرارآمیز و بعدها رنج ایمان به کاغذپاره مبدل شد و این ها در همان روزگار به شخصی وصل شد که به ندرت چیزی روی کاغذ می ریخت و نمی خواست رشد کند. شیشه به هر نحوی که از آن استفاده شود، می شکند، دو چوب در دست داشت و به شکرانه ی طبل حلبی، اسمی درکرد و سریع قابل نقل قول بین پشت و روی جلد می زیست و نمی دانم تا چه زمانی می خواهد جاودانه بماند.
خاطرات قایم باشک بازی بچه ها را دوست دارد. خود را پنهان می کند به زیبا حرف زدن انعطاف نشان می دهد و خود را مشتاقانه می آراید و اغلب بی نیاز، مخالف حافظه است، خود را غلو آمیز جلوه می دهد و پرخاش جویانه می خواهد حق به جانب باشد.
اگر به خاطرات سئوال اضافه شود، به خاطرات پیازی می ماند که می خواهد پوست اش را بکنند تا بتواند آزاد باشد، آن طور که کلمه به کلمه قابل مطالعه گردد: به ندرت ساده، اغلب به شکل نوشته ای وارونه یا به شکل دیگری رمزگشایی شده.
زیر اولین پوست خشک با صدای قرچ و قوروچ، پوست دیگری جا گرفته، همین که کنده شود مرطوب است و راه را برای پوست بعدی باز می کند. پوست چهارم و پنجم در زیر آن منتظرند و نجوا می کنند. هر پوست دیگر با کش دادن بی دلیل، واژه های ناگفته ای را بیان می کند که گویی در خرده اسرار پسر جوان، پیازی جوانه زده که می خواهد ناگفته اش نگه دارد.
این جا تلاش برای موفقیت در جوان بیدار می شود: این خط ناخوانا باید رمزگشایی و هر قفل به ناگفته های سرّی باز شود. چیزی که هر بار می خواهد روی حقیقت سایه افکند، با دلیل رد شده است، چون اغلب دروغ و دروغ های کوچک تر و حقه بازی بخش قابل نگه داری خاطرات را تسلیم اش می کند، خاطرات نوشته شده به نظر مقبول می افتد و با جزئیات اش فخر می فروشد و مثل عکسی دقیق پذیرفته می شود: زیر آفتاب سوزان ماه جولای سطح چوبی رنگ خورده و براق پشت بامِ حیاط خلوت خانه ی اجاره ای ما، وقتی باد از وزش باز می ایستاد بوی آب نبات مالت می داد...
یقه های قابل شست وشوی خانم معلم دبستان، دوشیزه اشپولنهاور(۸) از جنس نایلون بود و دکمه اش را محکم می بست، طوری که یقه اش پر چین می شد... یک شنبه ها ارابه های ملخی دختربچه ها در خیابان زوپوتر زه استگ(۹) زمانی که ارکستر پلیس گشت قطعه ی «خردمند سرزنده» را می نواخت...
اولین قارچ های خوش مزه ی من...
هنگامی که از فرط گرما مدرسه مان تعطیل می شد...
هنگامی که دوباره لوزه های ام ورم کردند...
هنگامی که سئوال های ام را قورت می دادم...
پیاز پوست های زیادی دارد. تعدادشان بسیار است. همین که پوست اش را بکنیم، بی درنگ خود را از نو می سازد، پیاز خرد شده اشک انسان را درمی آورد. هنگام پوست کندن است که حقیقت را بیان می کند. آن چه پیش و پس از خاتمه کودکی من روی داده با واقعیت ها گره خورده و بدتر از آن که بخواهم سپری شده است، حال این یا آن طور هم که تعریف کنم به داستان های دروغین منتهی می شود.
در اواخر تابستان که هوا خوب بود، در دانتزیگ و اطراف آن جنگ آغاز شد-نیروی دفاعی لهستان در وسترپلاته در کم تر از چهار روز کاپیتولاسیون را پذیرفت-در حوالی بندر نو فاهر واسر می شد با تراموای پس از گذر از ساسپه(۱۰) در مدت زمانی خیلی کوتاه به بروزن(۱۱) رسید و من تکه پاره های بمب و نارنجک جمع می کردم، جوانی که از قرار معلوم باید من بوده باشم، در آن مقطع زمانی-که در حین جنگ فقط از گزارشات ویژه ی رادیو می شد پی برد ظاهرا" جنگ ادامه دارد-در برابر عکس های رنگی جعبه های سیگار، کتاب های زهوار در رفته و نو، تمبرها و همین طور سفرهای سون هدین(۱۲) به کویر گوبی(۱۳) و خیلی چیزهای دیگر غوطه می خوردم، که به یاد ندارم.
کسی که ناقص به یاد می آورد، اما بعضی وقت ها به اندازه ی طول چوب کبریت به حقیقت نزدیک می شود حتا اگر لازم باشد از مسیر جاده های پرپیچ وخم.
خاطراتی را که به یاد می آورم اغلب به اشیا پهلو می زنند، زخم زانو یا باز چشیدن مزه ی انزجار. بخاری دیواری... چوب خاک تکانی فرش در حیاط خلوت... مستراح بین دو طبقه... چمدان در انباری زیر شیروانی... قطعه ای کهربا به درشتی تخم کبوتر...
لمس گیره ی موی سرِ مادر، یا پدر زیر آفتاب سوزان تابستان، گره خورده به چهار گوش دستمال جیبی یا لرزش خاصی که تعویض نارنجک دندانه دار-یا ترکش بمب ها حفظ کرده بودند-و شاید هم دست آویزی سرگرم کننده-داستان هایی را به یادش می آورند که در آن ها روی دادها واقعی تر از زندگی روی می دهند.
عکس هایی که در دوران کودکی و سپس نوجوانی برای جمع کردن شان کوشا بودم، می شد با رسید دریافت کرد، آن ها را درون جعبه های کوچک سیگار می گذاشتند و مادرم پس از تعطیلی مغازه سیگارهای اش را بیرون می آورد. مادر سیگارهای اش را از روی عادت همیشه گی "عصا کوچولو" می نامید و هر شب هنگام نیایش لیوانی کوینترو(۱۴) سر می کشید. سرحال تر هم که بود، دودهای حلقوی سیگار را از دهان اش به بیرون پرواز می داد.
عکس های رنگی اساتید نقاشی اروپا باب پسندم بودند. به این ترتیب خیلی زود نام هنرمندانی چون جورجونی(۱۵)، مانته نا(۱۶)، بوتیچلی(۱۷) جیرلاندایو(۱۸) و کاراواجو(۱۹) را یاد گرفتم، اما با تلفظی غلط. یا؛ پشت عریان زنی آرمیده که کودکی بال دار آینه ای را پیش روی اش گرفته بود باعث شد تا از کودکی با نام ولاسکز(۲۰) نقاش انس بگیرم. زیر اسم یان فان ایکز(۲۱) نقاشی " فرشته ی آواز خوان " برجسته می شد و در پس آن نیم رخ فرشته ی پشت سر خود می نمایاند. خیلی دوست داشتم موهای ام را مثل او یا آلبرشت دورر(۲۲) فرفری می کردم. از نقاشی سیمای خودِ نقاش که در موزه ی پرادو(۲۳)ی مادرید در معرض دید است می شد پرسید: چرا استاد با دست کش نقاشی می کرده است؟ چرا کلاه های عجیب و آستین گشاد دست راست اش خط خطی هستند؟ چه چیزی باعث شده تا چنین اعتماد به نفسی داشته باشد؟ و چرا سن خود را-آن وقت بیست و شش ساله بود-آن زیر روی لبه ی پنجره نوشته است؟
امروز می دانم که مرکز خدمات تصویری کارخانه ی سیگاری در هامبورگ-بارن فلد(۲۴) همه ی این عکس های رنگی چاپی را با دریافت رسید، -بر اساس سفارش-عرضه می کرد و این شامل آلبوم های عکس چهار گوش نیز می شد. به همت دوست صاحب گالری خود که اهل لوبک(۲۵) است و در خیابان کونیگ(۲۶) عتیقه فروشی دارد، هر سه مورد را دوباره به دست آوردم و اطمینان یافتم شماره گان مجموعه ی رنسانس که در سال ۱۹۳۸ به چاپ رسیده بود تا چهار صد و پنجاه هزار می رسید.
ضمن ورق زدن صفحه به صفحه، خود را در حال چسباندن عکس روی میز اتاق نشیمن می بینم. این بار عکس ها به دوران پایانی گوتیک(۲۷) مربوط می شوند و در جمع آن ها، " وسوسه ی آنتونیوس مقدس(۲۸) "کاری از هیرونیموس(۲۹): در جمع حیواناتی با سیمای انسانی. همین که چسب "یوهو"ی زرد، سرش باز شد شادمانه سرگرم چسباندن شدم...
چون آن وقت ها بسیاری از مجموعه داران عاشق دیوانه وار هنر بودند، بیش از اندازه سیگار می کشیدند و ارزشی برای رسید قایل نبودند، و من از آن هایی بهره مند می شدم که در جمع به رسید ارزشی نمی دادند. پیوسته عکس های بیش تری جمع و مبادله می کردم یا می چسباندم و این ها دارایی مرا تشکیل می دادند که با آن ها کودکانه و بعدها مسئولانه رفتار می کردم: به این ترتیب پارمیانینوس(۳۰) اجازه داد تا این نوجوان دوازده ساله که از درون خود را مثل فرشته می پنداشت، زانوی بانوی مقدس قامت افراشته با گردنی کشیده و سری مانند غنچه در پس زمینه را نوازش کند که از ستون سر به فلک کشیده برای رسیدن به بالا تلاش می کرد.
من در عکس ها می زیستم. چون پسر برای رسیدن به کمال اصرار می ورزید، مادر نه تنها مصرف محدود را تحمل می کرد-مادر پیوسته سیگارهای شرقی با مشتوک طلایی می کشید-بل این یا آن مشتری که به او تعلق خاطری داشتند و اعتنایی هم به هنر نمی کردند، رسیدخود را از این سوی میز دکان به سوی اش می سراندند. هر از گاهی پدر-به روایتی فروشنده ی اجناس مستعمرات-در بازگشت از سفر که به سبب شغل اش انجام می شد، برای پسر رسیدهایی که دوست داشت به ارمغان می آورد. نیز دوستان پدربزرگ ام ـ او استاد درودگر بود ـ پیوسته به سود من سیگار دود می کردند. آلبوم عکس، جاهای خالی زیادی در حد فاصل مطالب آموزشی داشت که احتمالا" برای هدایای کریسمس یا جشن تولد در نظر گرفته شده بود.
نهایتا" سه چیز بود که مثل گنجینه از آن ها حفاظت می کردم: آلبوم آبی که نقاشی های گوتیک و مرحله ی آغازین رنسانس را در آن چسبانده بودم، آلبوم قرمز که نقاشی های رنسانس را پیش چشم تصویر می کرد، و آلبوم زرد طلایی که در آن نقاشی های باروک به صورت ناقص جمع آوری شده بود. از بخت بد من از نقاشی های روبنس(۳۱) و فان دیک(۳۲) نشانی در آلبوم به چشم نمی خورد. با نقاشی های جدید پشتیبانی شدم. پس از آغاز جنگ از تعداد رسیدهای اهدایی کاسته شد سیگاری های غیر نظامی سرباز شدند و دور از خانه سیگارت های " یونو "یا "آر ۶" دود می کردند. یکی از تامین کننده گان قابل اطمینان درشکه چی کارخانه ی آبجوسازی آکتین(۳۳) بود که در نبرد و دفاع از استحکامات مودلین(۳۴) جان باخت.
انواع دیگری نیز از راه رسیدند: حیوانات، گل، عکس های براق، تاریخ آلمان و چهره های آراسته ی بازی گران دوست داشتنی سینما.
جدا از رسیدها، از آغاز جنگ به هر خانواده کوپن های ارزاق داده می شد که روی قطعه کوپن خاصی سهمیه سیگار اختصاص یافته بود و چون من توسعه ی مجموعه ی تاریخ هنر خودم را پیش از جنگ با کمک کارخانه ی سیگار رمتسما(۳۵) شروع کرده بودم، کم بود برنامه ریزی شده چندان شامل حال ام نمی شد. شکاف هایی وجود داشت که متعاقبا" باید پر می شد. طوری که موفق شدم نقاشی " بانوی مقدس " رافائل(۳۶) را در موزه ی درسدن(۳۷)-که دو نسخه از آن داشتم-با تابلوی " عشق " اثر کاراواجو تاخت بزنم. معامله ای که بعدها تاثیرش را بر جا گذاشت.
در سن و سال کودکی ده ساله می توانستم با یک نگاه نقاشی های هانس بالدونگ(۳۸) معروف به گرین(۳۹) را شناسایی کنم. همین طور آثار ماتیاس گرونه والد(۴۰) و فرانس هالس(۴۱) را از رامبراند(۴۲) و فلیپو لیپی(۴۳) را از سیمابو(۴۴) تمیز دهم.
" بانوی مقدس " روزنهاگ(۴۵) را چه کسی نقاشی کرده بود؟ و چه کسی همان شخص را با دستمال آبی، سیب و بچه کشیده بود؟
از مادر خواهش می کردم عنوان نقاشی و نام هنرمند را با دو انگشت بپوشاند و پسر دقیقا" همه آن ها را جواب می داد.
در این بازی خانه گی-حدس زدن-و نیز در مدرسه از هنر بهترین نمره را می گرفتم، ولی در کلاس ششم دبستان که ریاضیات، شیمی و فیزیک در برنامه ام قرار گرفتند، گیر می کردم. محفوظات ام به ندرت با معادله ی دومجهولی در روی کاغذ جور در می آمد. تا کلاس دوم نمرات خوب و متوسط در درس های آلمانی، انگلیسی، تاریخ و جغرافیا مرا هم راهی می کردند. شاید طرح هایی با سایه روشن مرکبی، فقط از روی تخیل یا الهام از طبیعت می توانست به یاری دانش آموز بیاید و باعث تمجید او شود، اما وقتی در کلاس سوم زبان لاتین اجباری شد، به میز چسبیدم و باید یک سال دیگر هم راه بقیه رفوزه گی را می پذیرفتم و همه ی آن را از نو می جویدم. رفوزه گی، بیش تر باعث اندوه والدین می شد تا من، چون از همان ابتدا راه فرار ناشناخته به روی ام باز بود.
اکنون نوه ها با تایید پدر بزرگ پذیرفته اند که او در عین تنبلی، کمی کوشا نیز بوده، ولی روشن است که شاگرد خوبی نبوده و فقط محض دل داری می شد گفت که اگر نمرات بد می گرفته به خاطر درمانده گی در برابر آموزگاران بی قرار بوده است. آن ها می نالیدند، انگار مجبور بودند تخته سنگ های مرتفع و سنگین آموزش و پرورش را با خود بکشانند، انگار دوران مدرسه ی آن ها در تبعیدگاه ها سپری می شد و گویی سخت گیری و آموزش اجباری برای شان شیرین ترین رویا بود، اما هراس زنگ تفریح مرا هرگز نتوانست به گلایه ی از ترس مبدل کند.
خُب بچه که بودم و هنوز کلاه قرمز دبیرستانی بر سر نداشتم و نقاشی های داخل جعبه ی سیگارها را جمع نمی کردم، با به گوش رسیدن صدای پای تابستان با بی تابی در امتداد یکی از سواحل خلیج دانتزیگ راه می افتادم که از ماسه های خیس، قلعه های بلند گوناگونی با برج و بارو شکل گرفته بود و چهره هایی مجازی در آن ها می زیستند که سرشتی خیالی داشتند. آب دائما" زیر بناها را خالی می کرد. برج های مرتفع، بی سروصدا در هم فرو می ریختند و از نو ماسه های خیس از لابه لای انگشتان ام عبور می کردند.
میانه ی سال های شصت شعر بلندی با عنوان " قلعه های روان " سرودم که در آن پدر چهل ساله، سه پسر و یک دختر که قبلا" به ظاهر وابسته گی اشرافی داشتند و نویسنده ی رمان که کار اول اش نیز بود، مانند قهرمان اثر، شهرتی بر هم زد، چون او، منِ دوگانه ی خویش را درون کتاب ها محصور کرد و به آن شکل جلد کرد و به بازار فرستاد.

نظرات کاربران درباره کتاب در حال کندن پوست پیاز

سال دو هزار و شش، وقتی گونتر گراس، نویسنده‌ی معروف آلمان و خالق رمان مبهوت کننده‌ی «طبل حلبی،» و برنده‌ی جایزه‌ی ادبی نوبل، به گذشته‌اش نگریست، عنوان اتوبیوگرافی‌اش را گذاشت: «در حال کندن پوست پیاز.» کتابی که بر خلاف چیزی که در اولین نگاه فکر می‌کردی، جنجال برانگیز شد – مخصوصا بعد از ترجمه به انگلیسی. گونتر گراس در این کتاب اعتراف کرده که با تمام وجود، در کودکی و نوجوانی عضو «سازمان جوانان جزب نازی» بوده و بعد‌ها، در اواخر جنگ و در حدود شانزده ساله‌گی، به عنوان سرباز «اس‌اس» به جنگ رفته است: «... که اگر همه عهد خود را بشکنند، ما عهد خود را نخواهیم شکست ...» سوگندی که در سرمای زمستان خورده شد. گونتر گراس، مسافری خسته است که برگشته تا به گذشته‌اش بنگرد: بعد از عبور از جاده‌یی طولانی و گذر از پیچ‌هایی عجیب، پرتگاه‌ها و تنگ‌نا‌ها. از کودکی‌اش شروع می‌کند و در یازده فصل، تا جایی پیش می‌رود، که اولین رمان، و مهم‌ترین اثرش، «طبل حلبی» را دارد منتشر می‌کند. و بعد ... بعد دیگر مهم نیست. هر چیزی که اتفاق افتاده مال همان سال‌هایی است که گراس کورکورانه طرفدار نازی‌ها شد. اسیر آمریکایی‌ها، چند سالی در اردوگاه ماند. آزاد شد و کارگر معدن. بعد خانواده‌اش را پیدا کرد. سنگ‌تراش شد. به آکادمی رفت و مجسمه‌سازی آموخت. نقاش شد. شاعر شد. و رمان‌نویس ... سفر گراس از جهالت و آشفته‌گی تا رسیدن به آرامش و شهرت. او کم‌کم یاد می‌گیرد تا چه‌گونه زنده‌گی کند. چه‌گونه کار کند. و در فرم‌های هنری می‌گردد تا به واقعیت نهفته‌ی درونی‌اش برسد: نوشتن. اول از شعر شروع می‌کند. وقتی شعر‌هایش موفق می‌شوند (یکی از شعر‌هایش در سیصد و پنجاه هزار نسخه منتشر می‌شود) کار نوشتن را (به جای مجسمه یا نقاشی) دنبال می‌کند. و آخر سر به رمان می‌رسد: فرم هنری‌ای که او را به بلند‌بالاترین مرتبه‌ها، نوبل ادبیات و ترجمه‌ی آثار به تقریبا تمام زبان‌های زنده و مهم دنیا می‌رساند. گونتر گراس حرف‌ها برای گفتن دارد و زنده‌گی‌ نامه‌اش، ادای احترامی است به گذشته، به راه دشواری که طی شد؛ به پیازی که پوست گشت
در 4 سال پیش توسط ب...ن
خاطرات در چه جاهایی گیر می کنند, سبکی از زندگی,فقط در خدمت هدف که نمی خواست هنر باشد
در 4 سال پیش توسط Ham...n