کتاب صوتی فوتبال علیه دشمن با صدای عادل فردوسی‌پور
Loading

چند لحظه ...
کتاب شهری بر لبه آسمان

کتاب شهری بر لبه آسمان

نسخه الکترونیک کتاب شهری بر لبه آسمان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۲۰۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب شهری بر لبه آسمان

یعقوب نبی دوازده پسر داشت، عیسی مسیح دوازده حواری داشت. یوسف پیامبر که داستانش در دوازدهمین سورۀ قرآن آمده است، فرزند سوگلی پدرش بود. عیسی مسیح در شام آخر، دوازده قرص نان روی میز قرار داد. دوازده شیر طلایی از تخت سلیمان محافظت می‌کردند. شش پله به تخت سلیمان منتهی می‌شد و از آنجایی که هر صعودی فرودی دارد، این یعنی شش پله هم رو به پایین، که جمعاً می‌شود دوازده تا. در سرزمین هندوستان، دوازده باور زیربنایی در جریان بود. در مذهب شیعه، بعد از پیامبر اسلام، دوازده امام به امامت رسیدند. تاج حضرت مریم با دوازده ستاره تزیین شده بود. و پسری به اسم جهان، هنوز دوازده سال از عمرش نگذشته بود که برای اولین بار، اسلامبول را دید. او لاغر، آفتاب‌سوخته و بی‌قرار مثل ماهی‌ای در میانۀ رود، نسبت به سنش ریزنقش‌تر می‌زد. کلاف موهای سیاهش انگار برای جبران کوتاهی قدش، رو به بالا رشد کرده و مثل موجودی جاندار روی سرش نشسته بود. وقتی مردم نگاهش می‌کردند، موهایش اولین چیزی بودند که می‌دیدند. بعد، نوبت می‌رسید به گوش‌هایش که هر کدام به قاعدۀ مشت یک بزن‌بهادر بودند. اما مادرش می‌گفت یک روز دخترها اسیر لبخند تابناک و چال روی گونۀ چپش می‌شوند، که درست مثل جای انگشت آشپز روی خمیرِ نرم بود. خلاصه، این چیزی بود که مادرش گفته بود؛ و این چیزی بود که جهان باور داشت. لب‌هایی به سرخی غنچۀ رز، موهایی به‌براقی ابریشم، کمری به‌باریکی شاخۀ بید، چابک مثل یک غزال، قوی مثل یک ماده‌گاو و با صدایی به‌زیبایی بلبل تا برای بچه‌هایش لالایی بخواند، نه برای گپ‌وگفت و وقت‌گذرانی و نه برای حاضرجوابی برای شوهر. اگر مادر جهان زنده بود، چنین عروسی برای پسرش می‌خواست. اما او رفته بود. دکترها گفته بودند بخارات عامل مرگش بوده، اما جهان می‌دانست کتک‌هایی که از ناپدری وحشی‌اش ـ که دست بر قضا، عموی جهان هم بود ـ خورده بود، مادرش را به کشتن داده. مردک موقع خاک‌سپاری، چنان ضجه می‌زد که انگار یک نفر دیگر باعث مرگ زودرس مادر شده بود. از آن روز به بعد، جهان با تمام وجود، از این مرد متنفر بود. بعد از سوار شدن به این کشتی، از اینکه خانه را بدون انتقام گرفتن از ناپدری ترک کرده بود، افسوس خورد. اما می‌دانست که اگر می‌ماند، یا او عمویش را می‌کشت یا عمویش او را. و از آنجایی که هنوز کم‌سن بود و زور بازویی هم نداشت، احتمالاً حالت دوم اتفاق می‌افتاد. به‌وقتش، برای انتقام برمی‌گشت. و در این سفر، زن محبوبش را پیدا می‌کرد. ازدواج می‌کردند و چهل شب و چهل روز جشن می‌گرفتند و با شیرینی و خنده، خودشان را خفه می‌کردند. و اولین دخترش را به احترام مادرش، نام‌گذاری می‌کرد. این‌ها رؤیاهایی بودند که درباره‌شان با هیچ کس حرف نزده بود. با نزدیک شدن کشتی به بندر، پسرک تعداد زیادی پرنده دید، پرنده‌هایی از انواع و اقسام مختلف: مرغ دریایی، آبچلیک، گیلان‌شاه، گنجشک، جیجاق و زاغ. یکی‌شان شیء براقی به منقار داشت. عدۀ کمی هم ـ شجاع‌ها یا احمق‌ها ـ روی بادبان‌ها و زیادی نزدیک به انسان‌ها نشسته بودند. هوا بویی جدید در لایه‌های زیرین خود داشت، بویی بیگانه و ناجور. بعد از هفته‌ها طی کردن دریای آزاد، دیدن منظرۀ شهر، به‌خصوص در روزی این‌چنین مه‌آلود، تأثیر عجیبی روی تصورات جهان گذاشت. به خط تلاقی آب و ساحل به‌شکل نواری خاکستری نگاه کرد، در حالی که تشخیص نمی‌داد در حال نزدیک شدن به اسلامبول‌اند یا دور شدن از آن. هر چه بیشتر نگاه می‌کرد، خشکی بیشتر به دنباله‌ای از دریا می‌مانست، مثل شهری قالب‌ریزی‌شده و نشسته روی امواج، مدام در نوسان، ناپایدار و حتی در حال تغییر. این کم و بیش اولین برداشتش از اسلامبول بود؛ و این شهر ناشناخته، حتی بعد از یک عمر، دچار تغییر نمی‌شد. پسرک به‌آهستگی روی عرشه راه افتاد. ملوان‌ها سرشان گرم‌تر از آن بود که متوجه حضور او زیر دست و پایشان بشوند. به نوک عرشه رسید، که قبلاً به آنجا نرفته بود. بی‌توجه به بادی که توی صورتش می‌وزید، چشم‌ها را ریز کرد و به قلب اسلامبول خیره شد، که البته هنوز قادر به دیدنش نبود. و بعد، رفته‌رفته، مه رقیق شد؛ درست مثل اینکه کسی پرده را کنار کشیده باشد. شهر که حالا کاملاً پیدا بود، در مقابلش گشوده شد، در حالی که زیر آفتاب برق می‌زد. سایه و روشن، فراز و نشیب. بالا و پایین روی تپه از پسِ تپه، با دسته‌های درخت سرو، این شهر همچون غده‌ای با عناصر متضاد به چشم می‌آمد. اسلامبول در هر پله، شکل قبلی‌اش را انکار می‌کرد. در هر بخش، تغییر حالت می‌داد و در آنِ واحد غم‌خوار و بی‌عاطفه به نظر می‌رسید و سخاوتمندانه به بیننده هدیه‌ای می‌داد، با هر نفس، دوباره آن را پس می‌گرفت. شهری چنان پهناور که از چپ و راست و بالا تا خط آسمان امتداد می‌یافت، میل به عروج داشت و هرگز از حس بالا رفتن ارضا نمی‌شد. با تمام این‌ها، مسحورکننده بود. اگرچه پسرک با این شهر و مرامش بیگانه بود، حس کرد که چطور آدم می‌تواند اسیر طلسمش نشود. جهان با عجله به زیر عرشه رفت. فیل بادکرده و بی‌حال داخل قفس بود.

ادامه...

مشخصات کتاب شهری بر لبه آسمان

  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر ۱۳۹۸/۰۱/۱۵
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۶۴ صفحه
  • شابک

نظرات کاربران درباره کتاب شهری بر لبه آسمان

به نظرم شافاک توی این رمان یک قصه گوی واقعی هستش، داستان خیلی پرکشش و خیالپردازانه ست
در ۵ روز پیش توسط lalehabbasi ( | )
فیدیبو کاش در مورد کتاب در توصیحات بنویسین
در ۵ روز پیش توسط mah...edi ( | )
کد تخفیف ۵۰ درصد برای خرید اولی ها : miyon۲۴۲۲
در ۴ روز پیش توسط miy...242 ( | )
قطعا #کتاب_بعدی_من
در ۴ روز پیش توسط hor...oof ( | )
سلام سلام میدان بهارستان و و به صبح
در ۲ روز پیش توسط mpt...i61 ( | )
  • ۱
  • ۲
  • بعدی ›
  • آخرین ››