کتاب صوتی فوتبال علیه دشمن با صدای عادل فردوسی‌پور
Loading

چند لحظه ...
کتاب بر سنگ‌فرش خیس شانزه‌لیزه

کتاب بر سنگ‌فرش خیس شانزه‌لیزه

نسخه الکترونیک کتاب بر سنگ‌فرش خیس شانزه‌لیزه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۰۸۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب بر سنگ‌فرش خیس شانزه‌لیزه

شیدا از بالکن که برگشت، باز حالش خراب شد. زیرلب به خودش لعنت فرستاد. به بی‌موقع آمدن احمد هم لعنت فرستاد. راه رفت و نفرین کرد؛ مادر احمد را، ندا را، خودش را، و راه رفت. مادر احمد از اول هم با ازدواج‌شان مخالف بود. حالا که همه‌چیز داشت به هم می‌خورد، حتماً تو دلش عروسی بود. حتماً قند تو دلش آب می‌شد اگر عروسی به ‌هم می‌خورد. بار اولی که احمد رفته بود خانه‌شان، با تعجب به درودیوار نگاه کرده بود. ‌‌می‌‌گفت براش جالب بوده که چه‌طور توی خانه‌ای که فقط یک پنجره به بیرون دارد سه خانواده زندگی ‌‌می‌‌کنند. از اتاق‌های ردیف هم تعجب کرده بوده. گفته بود «پدرت از اول هم خیال داشته پسرهایش را همین‌ جا نگه ‌دارد که خانه‌اش را این‌طوری ساخته.»‌ خانه‌ی خودشان دو واحد مجزا بود. پدرش گفته بود اگر دوست داشتید، بیایید طبقه‌ی بالا زندگی کنید، اگر هم نخواستید، بروید خانه بگیرید. صبا گفت «آبجی، من هم صدتا صلوات نذر کرده‌ام که امشب احمدآقا بیاید پدر و داداش را ببیند.» شیدا گفت «تو از کِی این‌جایی؟» کمی نگاهش کرد. چتری‌هاش تازه قیچی خورده و ریخته بود تو پیشانیش. بلوزش هم کوتاه بود و تکان که می‌خورد، نافش دیده می‌شد. «این چه لباسی است؟ برو عوضش کن. از آن شلوارکمری‌ها ‌‌بپوش که دَم‌به‌ساعت خشتکت نیاید زیر دست‌وپا. مگر نگفتم تا مشقت تمام نشده از اتاق نیا بیرون؟!» عماد گفت «آبجی، آخرِ دکتر ارنست چی می‌شود؟» شیدا تلویزیون را خاموش کرد. «آخرش این است که تو ولگرد بار می‌آیی و سر خیابان تسبیح می‌گردانی. تا مشق‌تان تمام نشود کسی دست به این نمی‌‌زند.» بچه‌ها غرغرکنان ‌‌کتاب و دفترشان را بردند تو‌ هال، زیر پنجره‌ی بالکن، روبه‌روی اسماعیل و ثریا که کنار هم لم داده بودند. سر ثریا خم شده بود روی سینه‌ی اسماعیل و زیر گوش هم حرف می‌زدند و می‌خندیدند، گاهی ریز و گاهی بلند. شیدا خواست بگوید برگردید تو اتاق خودمان، اما آن‌قدر پریشان و مضطرب بود که زیرلب گفت «به‌جهنم. بروند. به من چه؟ مگر من باید حواسم به همه باشد؟» مادر دوباره رفته بود بیرون. شیدا احساس کرد زیر بار این نگرانی‌ها ‌‌دارد خُرد می‌شود. نمی‌‌دانست چه چیزی این‌همه عصبانی‌اش ‌‌کرده. احمد هم راست ‌‌می‌‌گفت. مگر در این دو سال چه‌قدر بزرگ شده بودند که ‌‌نباید جلوِ مدرسه و تو خیابان هم را می‌دیدند؟ اصلاً مگر برای آدم‌بزرگ‌ها ‌‌بد است که هم را ببینند؟ دستمال برداشت و هی سر تاقچه و عکس پدر و کمد و پنجره را دستمال کشید، تا جایی که زانوش درد گرفت و مچش ورم کرد. مادر باز صدا می‌زد که یکی برود خریدش را بیاورد بالا. ماهرخ تو آشپزخانه بود. ‌عماد و صبا خیره به روبه‌رو پلک نمی‌‌زدند. شیدا رفت سمت پله‌ها و در را کوبید به هم. «خجالت نمی‌‌کشند. بروید توی اتاق خراب‌شده‌ی خودتان.» و رفت پایین. شیدا می‌ترسید خودش را توی شیشه‌ی مغازه‌ها ببیند. آن‌ طرفِ هر شیشه‌ای چشم‌های عیسی را می‌دید که دودو می‌زد و بی‌جهت به هر طرف خیره می‌شد. ‌وقت‌هایی که مغازه خلوت بود، حتی پشت میز اتو هم که بود، چشم از در برنمی‌‌داشت. ‌ترس تو نگاهِ منتظرش نشسته بود. خودش را از تک‌وتا نمی‌انداخت و برای لهراسبی‌ها خط‌و‌نشان می‌کشید و پیغام می‌فرستاد و کُری می‌خواند. پیش رفقایش بلند می‌خندید و یک‌ریز حرف می‌زد. ‌‌اما پشت همه‌ی این‌ها نگاه منتظر رو‌به‌خیابانش بود که به چشم می‌آمد و حال شیدا را بد می‌کرد، حالی مثل نفرت و تهوع. خودش و عیسی آن‌ور شیشه یکی می‌شدند. یکی سایه‌ی دیگری می‌شد. مادر گفته بود «می‌خواهم نباشند دوتا مشتری، پریدند هم پریدند! پول از جان بچه‌ام که واجب‌تر نیست.» و پدر گفته بود «صلاح نیست تنها باشد. باید دورش پُر باشد.» شب که اسماعیل آمد، تا چشمش افتاد به مادر، گفت «از داماد فراری چه خبر؟» مادر خندید. «چه می‌دانم والله! شما برادرها باید بروید سر بزنید، ببینید کجاست.» اسماعیل گفت «چه غلط‌ها! این بچه‌سوسول‌ نمی‌‌تواند خودش تنهایی حرف بزند، حتماً از مامانش اجازه نداشته بماند.» صدای زنگ در آمد. مادر ‌‌به عماد ‌‌گفت «پاشو داداشت پشت در نماند، کلیدش مانده سر تاقچه.» عماد که رفت، اسماعیل دنبال حرفش را گرفت، «هِه! سربازی رفته! انگار نفر اول و آخر است. این خدمت را ما هم کردیم. کِی این‌همه خودمان را چُس کردیم؟» حرفش تمام نشده بود که احمد و مادرش همراه پدر آمدند تو. مادر احمد با اکراه نشست روی زمین و لبه‌های مانتوِ سنگ‌دوزیش را به‌زور کشید روی جوراب شیشه‌ایش. بعد نگاهی به دوروبرش کرد و گفت «شیداجان، نامحرم نداریم، از کی رو گرفته‌ای؟» پدر گفت «به‌به! جناب سرکار! سردوشی دادند یا نه؟»

ادامه...

مشخصات کتاب بر سنگ‌فرش خیس شانزه‌لیزه

  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر ۱۳۹۸/۰۱/۱۵
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.92 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بر سنگ‌فرش خیس شانزه‌لیزه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب بر سنگ‌فرش خیس شانزه‌لیزه