کتاب صوتی فوتبال علیه دشمن با صدای عادل فردوسی‌پور
Loading

چند لحظه ...
کتاب آن سوی دریای مردگان

کتاب آن سوی دریای مردگان

نسخه الکترونیک کتاب آن سوی دریای مردگان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۶۰۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب آن سوی دریای مردگان

فکر همه‌جایش را کرده بودم. یک دست بلوز و شلوار برداشته بودم. با یک مشت نان خشک تنوری. با چندتا کشک و چندتا سیبِ گلاب. همه را گذاشته بودم وسط سفره‌ی پارچه‌ای ننه. بعد دوتا گره محکم از دو سرش زده بودم. بقچه‌ی کوچک و جمع‌وجوری بود. چسبِ یک‌دوسه هم برداشتم. هر جا عصایم می‌شکست یا ترک برمی‌داشت، با چسب درستش می‌کردم. چسب را فرو کردم توی جیب شلوارم. نمی‌خواستم توی بقچه باشد مبادا نان و کشک و بقیه‌ی چیزها بوی چسب بگیرند. هنوز بابا از شهر برنگشته بود. یکی دو بار زنگ زده بود و از احوال آقاجون خبر داده بود و گفته بود اوضاع خیلی بد است و من باید یک‌جوری ننه را برای شنیدن خبرهای بد آماده کنم. اما من تصمیم دیگری داشتم. قرار نبود کسی را برای شنیدن خبر مرگ آماده کنم. قرار بود آقاجون را به زندگی برگردانم. قرار بود بروم اوته نَه‌پیش‌تیم را پیدا کنم و همه‌چیز را تغییر بدهم. تصمیم خودم را گرفته بودم و هیچ‌کس هم نمی‌توانست جلویم را بگیرد. شب بقچه را گذاشتم توی راهروی ورودی خانه. صبح وقتی می‌خواستم بروم مدرسه، بقچه را برداشتم. اما راه کج کردم و رفتم طرف قلعه‌ی مخروبه‌ی پشت باغ‌ها. فهمیده بودم باغ داییِ جلال کدام است. از روی برج خرابه‌ی قلعه می‌شد باغ را دید. موقع چیدن علف‌های هرز بود. جلال که می‌رفت مدرسه، دایی‌اش حتماً قبل از ظهر به باغش سر می‌زد. بقچه روی پایم بود و دسته‌ی سیاه عصایم توی دستم عرق کرده بود. نگاهم از بین کنگره‌های ریخته‌ی قلعه به کوچه‌باغ بود. چند ساعتی منتظر ماندم. آفتاب افتاده بود روی بقچه و موهای پشت سرم از عرق چسبیده بود به گردنم. داییِ جلال سلانه‌سلانه پیچید توی کوچه‌باغ. معطل نکردم. عصا را برداشتم و بقچه را از پشت گره زدم به گردنم. قلعه را آمدم پایین و از کوچه‌ی پشتی رفتم سمت غسالخانه. می‌دویدم. همه‌چیز را دقیق و موبه‌مو توی ذهنم مرور می‌کردم. باید از پله‌ها می‌رفتم بالا تا برسم به بهارخواب. چون با عصا نمی‌شد، باید خودم را با دست از پله‌ها می‌کشیدم بالا. بعد می‌رفتم توی اتاق. حتی فکر قفل را هم کرده بودم. دسته‌ی آهنی چکش آقاجون را آخر شب گذاشته بودم توی بقچه تا باهاش قفل را بشکنم. بعد باید از اتاق گچ‌بری‌ها و تونل رد می‌شدم و توی طاقچه‌ی کوچک اتاق بعدی، شمع روشن می‌کردم. کبریت هم توی جیبم بود. باید دود شمع را می‌گرفتم زیر طاقچه. بعد آجرها یکی‌یکی مثل تکه‌های جورچین فرو می‌رفتند توی هم و جنگل پیدا می‌شد. نقشه درست همین‌طوری پیش رفت. قفل درِ اتاق با دسته‌چکش راحت شکست. اتاق گچ‌بری‌ها خنک بود و بوی خوبی می‌داد. توی اتاقِ دروازه صدای باد پیچیده بود. شعله‌ی شمع چند بار خاموش شد، اما من دست‌بردار نبودم. شمع را که گرفتم زیر طاقچه، دوباره خاموش شد. برگشتم دوباره روشنش کنم که دیدم جلال ایستاده توی درگاهی تونل و من را ورانداز می‌کند. گفت: «اشتباه می‌کنی. نباید بری. دایی راست می‌گه. اون‌جا خطرناکه.» انگار حرفش را نشنیده باشم، شمع را روشن کردم و گرفتم زیر طاقچه. آجرها با صدای قرژ قرژ رفتند کنار و جنگل پشتشان پیدا شد. برگشتم سمت جلال، بقچه را انداختم دور گردنم و گره زدم. مات و مبهوت نگاهم می‌کرد. راه افتادم سمت جنگل. پاهایم می‌لرزید و عصایم تکان‌تکان می‌خورد. از همه‌ی چیزهای عجیبی که قرار بود پشت دروازه ببینم، ترسیده بودم. از این‌که شاید زنده برنگردم و من و آقاجون جفتمان بمیریم. اما شاید هم موفق می‌شدم. آن موقع یک‌چیزی داشتم که به همه‌ی چیزهای دنیا می‌ارزید. برگشتم و به جلال نگاه کردم. رنگش پریده بود و چند قدمی آمده بود جلو. گفتم: «از داییت معذرت‌خواهی کن و مواظب ننه باش.» بعد دوباره راهم را کشیدم و رفتم سمت جنگل. اول چیزی نمی‌دیدم جز سفیدی، انگار کور شده باشم و همه‌ی دنیا برایم سفید شده باشد. صدای حرکت آجرها را پشت سرم شنیدم. دروازه داشت بسته می‌شد. چشم‌هایم را بستم و با دست پلک‌هایم را فشار دادم. زیر بغلم را تکیه داده بودم به عصا و هوا را بو می‌کردم. بوی همان شاخه‌ی سدر می‌آمد و صدای پیچیدن باد بین شاخه‌ها. زیر لب گفتم: «اِن‌نوگی؟ اِن‌نوگی این‌جایی؟» می‌ترسیدم بلند بگویم.

ادامه...

مشخصات کتاب آن سوی دریای مردگان

بخشی از کتاب آن سوی دریای مردگان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب آن سوی دریای مردگان

خیلی جالبه پیشنهاد می کنم که حتما بخونید ----- یه کتاب ترسناک و هیجان انگیز!!! :)
در ۳ هفته پیش توسط محمدصالح کامیاب ( | )