کتاب صوتی فوتبال علیه دشمن با صدای عادل فردوسی‌پور
Loading

چند لحظه ...
کتاب طریق شاهان

کتاب طریق شاهان
مجموعه استورم لایت -کتاب اول - قسمت سوم

نسخه الکترونیک کتاب طریق شاهان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۹۶۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب طریق شاهان

شالان در اتاقی کوچک و سفید، از خواب بیدار شد. از جا بلند شد و نشست، حالش عجیب مساعد بود. خورشید تابناک بر پرده‌های سفید نازک آویخته از پنجره می­تابید و شعاع­های نورش از بافت پرده عبور می‌کردند و به فضای اتاق قدم می­گذاشتند. شالان اخمی کرد و سرش را که هنوز گنگ بود، چند مرتبه تکان داد. حس می­کرد از نوک انگشتان پا تا فرق سرش را سوزانده­اند و از نو پوست انداخته است. اما آن فقط یک خاطره بود. رد اثر زخم هنوز روی مچ دستش بود اما با وجود این­، حالش کاملاً مساعد بود. صدای خش­خشی به گوشش خورد. سرش را که سوی صدا برگرداند، پرستاری را دید که شتابان از اتاق خارج شد؛ احتمالاً دیده بود که شالان بیدار شده و رفته بود خبر را به سایرین برساند. شالان با خود اندیشید، من در بیمارستانم، منتقل شدم به یه اتاق خصوصی. سربازی از پشت در سرک کشید و شالان را ورانداز کرد. ظاهراً اتاق توسط نگهبان تحت نظر بود. شالان با صدای بلند نگهبان را خطاب قرار داد: «چه اتفاقی افتاد؟ من مسموم شدم، نه؟» ناگهان حسی هشداردهنده در وجودش دوید. کابسال! یعنی حالش خوبه؟ نگهبان بدون جوابی سر پستش برگشت. شالان خواست از تختخواب پایین بخزد اما نگهبان بار دیگر سرک کشید و چپ‌چپ نگاهش کرد. شالان دهن‌دره­ای ساختگی کرد، ملحفه را روی خودش کشید و به روی بالش تکیه داد. هنوز یکی از رداهای مخصوص بیماران را به تن داشت که بیشتر شبیه ردای مخصوص استحمام بود. چه مدت را در بیهوشی گذرانده بود؟ چرا او در یک... ناگهان به‌یادش آمد. نشان سول­کستر! اونو به جاسنا برگردوندم. نیم ساعتِ بعد، یکی از تیره­روزترین ساعات عمر شالان بود. تمام آن مدت را با چشم­غره­های نگهبان و احساس تهوع گذراند. چه اتفاقی افتاده بود؟ بالاخره، جاسنا در انتهای راهرو ظاهر شد. او لباسی متفاوت به تن داشت، جامه­ای سیاه با خطوط خاکستری. جاسنا مثل تیری که از چله­ی کمان رها شده باشد، طول راهرو را طی و با گفتن کلمه‌ای نگهبان را مرخص کرد. نگهبان به‌سرعت، پست نگهبانی را ترک کرد، صدای چکمه­هایش روی کف سنگی راهرو بلندتر از صدای صندل­های جاسنا به گوش می­رسید. جاسنا وارد اتاق شد و اگرچه اتهامی را متوجه شالان نکرد اما نگاهش به‌حدی خصمانه بود که شالان می­خواست زیر ملحفه خزیده و پنهان شود. نه، دلش می‌خواست می­توانست زیر تخت بخزد. اصلاً دلش می­خواست زمین دهان باز می‌کرد و او را می‌بلعید، تا دیگر نگاهش به چشمان جاسنا نیفتد. با شرمساری نگاهش را به زیر انداخت. جاسنا با صدایی به سردی یخ گفت: «کار عاقلانه­ای کردی که نشان سول‌کستر رو برگردوندی. من جونت رو نجات دادم.» و با تأکید بیشتری تکرار کرد. «من... جونت رو...نجات دادم.» شالان زیر لب گفت: «ممنونم.» - برای کی کار می­کنی؟ کدوم فرقه بهت پول داده تا فابریال رو بدزدی؟ - هیچ­کدوم، بانو. من از روی میل و اراده­ی خودم دزدیدمش. - وفاداری به اون‌ها فایده­ای به‌حالت نداره، من دیر یا زود حقیقت رو می‌فهمم. «چیزی که گفتم حقیقت داره.» شالان سرش را بالا گرفت، حسی چالش‌برانگیز در وجودش احساس کرد. «از همون روز اول به این خاطر شاگردتون شدم، که فابریال رو بدزدم.» - بله. اما برای کی؟ - برای خودم، واقعاً باورش این­قدر سخته که من کاری رو به­خاطر خودم انجام بدم؟ آیا من اون­قدر بدبخت و بی­عرضه به­نظر می‌آم که تنها حدسی که در موردم می­زنید، اینه که توسط کسی اجیر شده باشم؟ جاسنا با صدایی آرام گفت: «هیچ در شرایطی نیستی که صداتو برای من بلند کنی، دختر جان. به­خصوص الان وقتیه که باید جایگاهت رو به­خاطر داشته باشی.» شالان مجدداً سرش را به زیر افکند. جاسنا برای دقایقی ساکت ماند. آخر سر آهی کشید و گفت: «چی داشتی با خودت فکر می­کردی، دختر جان؟» - پدرم مُرده. - خُب؟ «اون محبوبیتی نداشت، بانو. در واقع اون مورد نفرت همه بود و خانواده­ام داشت ورشکست می­شد. برادرانم همچنان سعی دارن با تظاهر به زنده بودنش، موضع خانواده رو حفظ کنن. اما...» آیا او جرئتش را داشت به جاسنا بگوید که پدرش یک نشان سول­کستر در اختیار داشته؟ گفتن این حرف، عذر موجهی برای کاری که کرده بود محسوب نمی­شد و حتی ممکن بود خانواده­اش را در دردسر بزرگ‌تری بیاندازد. «ما به یه چیزی نیاز داشتیم. یه چیزی که بتونیم به وسیله‌ی اون، خیلی سریع به پول برسیم.» جاسنا همچنان ساکت بود. وقتی دست آخر لب به سخن باز کرد، از صدایش معلوم بود که قضیه برایش جالب شده. «تو فکر کردی راه نجات خانواده­ات از زیرورو کردنِ نه تنها جامعه­ی موبدی، بلکه تمام آلثکار می­گذره؟ هیچ می­دونی برادرم اگر از موضوع خبردار می­شد، چه کار می­کرد؟» شالان نگاهش را از چشمان جاسنا برگرفت، او احساس شرم و حماقت می‌کرد. جاسنا آهی کشید. «بعضی وقت­ها یادم می­ره که چقدر کم سن و سالی. درک می­کنم که دزدی فابریال چقدر برات وسوسه­کننده بوده. بااین­حال، عمل ابلهانه‌ای بود. ترتیب مراجعتت به یاکِوِد داده شده، فردا صبح اینجا رو ترک می‌کنی.» «من...» این لطف فراتر از لیاقت شالان بود. «سپاسگزارم.» - راستی دوستت، اون موبد جوان، مُرده.

ادامه...

مشخصات کتاب طریق شاهان

  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر ۱۳۹۵/۱۰/۱۵
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۰۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب طریق شاهان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب طریق شاهان

خیلی دیر گذاشتین 😠 من مجبور شدم برم بخرم. گفتید دو هفته دیگه شد دو ماه. واقعاً خیلی بدقولی میکنین 😒😒
در ۱ ماه پیش توسط killer Boys ( | )
عالیه فقط کتاب دوم مجموعه رو کی میارید ؟
در ۱ روز پیش توسط فرهاد ( | )
اخرین کتابش ۲۰۱۷ چاپ شده... نمیدونم چرا ترجمه نمیشه ... مجموعه خوبیه
در ۱ هفته پیش توسط حامد نوراللهی ( | )
حتما با دنیای کتاب حال میکنید...
در ۱ ماه پیش توسط حامد نوراللهی ( | )
ای جاان... خدای من فانتزی زیاد نمی خونم اما این مجموعه عالیه
در ۱ ماه پیش توسط حامد نوراللهی ( | )
  • ۱
  • ۲
  • بعدی ›
  • آخرین ››