توضیحات: سرنوشت بازیهای عجیب و غریبی دارد. مثلا اگر آن نیمه شب بهاری، «هما» پشت در هر خانه دیگری رگ دستش را زده بود؛ شاید سرنوشتش چیز دیگری میشد. شاید اصلا زنده نمیماند تا بین شک و یقین و ایمان به مهربانی خدا، عاجزانه دست و پا ب زند و با تمام تلخیها و سیاهیهای کفر و عنادش، اسیر چهاردیواری تنگ و تاریکی میشد که مشتی خاک او را از دنیای زندگان جدا میکرد. اما اینکه دست سرنوشت او را از میان تمام در و دیوارهای سنگی و سیمانی و از میان آن همه کوچه پس کوچههای شهر، پشت در خانهای کشیده بود که آدمهای قصهاش عزیز خانم و حسام بودند، برای این بود که مسیر زندگیاش جور دیگری رقم بخورد.