Loading

چند لحظه ...
کتاب بی‌هم و باهم

کتاب بی‌هم و باهم

نسخه الکترونیک کتاب بی‌هم و باهم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۴۰۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب بی‌هم و باهم

نسترن وجودش در هم فرو ریخت و با صدای بریده و بی جان گفت: آقا شما چه کار مهمی می تونید با من داشته باشید؟ مرد که دید نسترن به شدت جا خورده به اولبخندی زد که در نظر نسترن بیشتر چهرۀ اوچندش آورشد واحساس تهوع بهش دست داد به هرزحمتی بود خود را نگه داشت و فقط بدون آنکه اختیار خودرا داشته باشد به مرد روزنامه فروش زل زد یک زل زدن غیر طبیعی مرد، نسترن را به خود آورد و گفت: خانم تابان شما چرا اینجوری شدید؟ من........من.........فقط می خواستم در مورد یه امرخیر با شما صحبت کنم. یعنی چطور بگم که........به شما..........علاقه دارم. نسترن با شنیدن حرفهای اوکم مانده بودکه ازشدت ناراحتی سکته کند.ازفرط عصبانیت چهره اش قرمزشد با لحن تندی به اوتوپید: شما چه جرأتی به خودتون دادید که به من ابرز علاقه کردی؟ در مورد من چه فکر می کنی؟ مگه فکر کردی من......... دراینجا بغض سنگینی راه گلویش را سد کرد و نتوانست عصبانیت خود را تخلیه کند. درهم می لرزید ومجله را روی تخت انداخت و ازآنجا دورشد زد زیر گریه آنهم با صدای بلند.به منزل که آمدکسی جزنیلوفرنبود.نیلوفر با دیدن چهره بارانی و برافروخته نسترن بدنش سست شد وجرأت اینکه ازاو بپرسد چه اتفاقی برایش رخ داده را نداشت فقط با حالت گنگ به او نگاه کرد نسترن خودش را در آغوش او رها کرد و درحالی که همچنان بلند بلند گریه را سر داد به نیلوفرگفت: نیلو راستش رو بگو من اینقدر زشت و بی ریختم که یه آدم زشت و بی بَررو و از اون بدتر با چشمهای هیز و بی حیا از من خواستگاری کنه؟ نسترن با صدای بلندی گفت: ای خدا این مرتیکه عوضی به چه جرأتی از من خواستگاری کرد؟........ نیلوفر که با شیدن حرفهای نسترن کمی جان گرفت و بر خودش تسلط یافت و نسترن را ازخودش جدا کرد و بازوان اورا گرفت وگفت: نسترن تو که کشتی منو درست حرف بزن ببینم چی شده؟ نیلوفر او را رها کرد و به آشپزخانه رفت یه لیوان آب برای او آورد وبه لبش نزدیک کرد وگفت بخور. نسترن با عطش فراوان که داشت آب را یک نفس سر کشید و بعد از لحظاتی آنهم با صدای بریده گفت: این مرتیکه هیز......این مرتیکه آشغال..........این مرتیکه بی همه چیز. در اینجا نیلوفر عصبانی شد و به نسترن گفت: زهر مارو این مرتیکه خوب بنال ببینم کیو میگی؟ نسترن یکدفعه گفت: روزنامه فروش سرکوچه رو میگم. رفتم یه مجله ازش بگیرم که بهم گفت، بهت علاقه دارم. نسترن حرفش را که زد مثل بمبی منفجر شد ودوباره زد زیر گریه. برعکس نیلوفر خندید وگفت:آخه خره اینم گریه داره خب بنده خدا ازت خوشش اومده می خواست حرف دلش رو بهت بزنه. نسترن با دستانی لرزان داد زد: می خوام نزنه یعنی من اینقدر بی ریختم که اون مرتیکه سیاه چرده زشت به خودش جرأت بده وازمن خوشش بیاد؟ یعنی من اونقدر بدبختم؟چه فکری پیش خودش کرد که این حرفو به من زد وای ای خدا........که فقط دارم از همین آتیش می گیرم. نیلوفر به شوخی به او گفت: خب وقتی که مدام هی می نالی و با خودت می گی کو خواستگار؟ چرا من هنوز یه خواستگار ندارم؟ خدا هم دلش واسه ات سوخت و اولی رو فرستاد خدمتت. نسترن فریاد زد: نیلو بسه سر به سرم نذارکه حوصله شو ندارم. وای که دارم از شانس پدر سوختۀ خودم آتیش می گیرم. نسترن با عصبانیت بلند شد وبه سمت روشویی رفت ومقابل آینه ایستاد و با وسواسی به چهره خود می نگریست و تک تک اجزای صورت خود را برانداز می کرد و تند تند اشک می ریخت. نیلوفرکه ازدست رفتارهای بچگانه نسترن حرصش گرفته بود به او گفت: آهای دختر، تو آینه اینقدر به خودت نیگا نکن و هی اشک نریز. راست راستی دیوونه می شی آخه این ادا اطوارها چیه درمیاری. به قول خودت اون مرتیکه هم به خودش و جد و آبادش خندید که از توخوشش اومده دیگه ول کن، آخه خودت هم می دونی که قیافه قشنگ و با قد و هیکل خوش فرمی داری پس چرا اینقدر می نالی؟ نیلوفر با شوخی ادامه داد: البته درسته که به خوشگلی من نمی رسی اما مطمئن باش قشنگی خودت رو داری. نسترن بی توجه به نیلوفر شیرآب را باز کرد وصورتش را شست. مقنعه را از سر بیرون درآورد وبا آن صورتش را خشک کرد نیلوفر برای اینکه نسترن را از آن حالت بیرون بیاورد خندید وگفت: نسترن یه خبر خوش واسه ات دارم اگه حدسش رو زدی چه هست؟ نسترن نگاهش کرد وگفت: فعلاً اینقدر فکرم به هم ریخته است که اصلاً احساس می کنم مخم کار نمی کنه که خودت بگو ببینم چی هست؟ نیلوفر با لحن کشداری گفت: عمه ماه منیر اینا دارن میان تهران. نسترن یکدفعه لبخندی دور لبهایش نشست و گفت: جدی میگی نیلو؟ نیلوفر خندید وگفت: خوشم میاد ازت که خیلی زود عصبانیت رو فراموش می کنی. نیلوفر ادامه داد: خب حالا خیلی خوشحال شدی؟ نسترن گفت: آره خوشحال شدم اشکالی که نداره. نسترن یکریز ادامه داد: حالا اول میان اینجا یا خونه عمو قدرت. نیلوفر گفت: امشب میرسن و مستقیم هم میرن خونه عمو اینا. نسترن دوباره پرسید: نیما که همراهشون نیست. نیلوفر گفت: نه نیما فعلاً موندگار شیراز شده. نسترن زیر لب گفت: چه بهتر. وبعد به اتاقش رفت تا مانتویش راعوض کندو آن شب تا سپیدهای صبح نسترن بیدار بود و چهرۀ کریه مرد روزنامه فروش و ابراز علاقه کردن او جلوی دیدگانش ظاهر می شد وهر بار اعصاب او بیشترخرد شد ونفرت عجیبی از او به دل گرفت به طوری که تصمیم گرفت از فردا مسیرش را عوض کند وطوری باشد که دیگر چشمش به آن مردک نیفتد.ماه منیر و بهراد و باران در منزل قدرت مستقر شدند. قدرت برای آنکه همه دور هم جمع باشند به صرف شام خانواده نعمت وهمین طور دخترش لاله را به همراه شوهرش مجید دعوت نمود.نسترن از اینکه می توانست یکی از لباسهای مورد دلخواهش رابرای آن شب بپوشد شوق بچگانه ای داشت و از نبود نیما بسار خوشحال بود. یک بلوز آستین کوتاه مشکی رنگ به تن کرد. شلوار مشکی کتانی پوشید. نسترن همیشه لباسهای مشکی رادوست داشت چون احساس می کرد به پوست سفیدش می آید و چهره اش را زیباتر نشان می داد.خلاصه آرایش دخترانه ای هم به صورت خود انجام داد ومانتو نوک مدادیش را پوشید وخود را آماده اعلام کرد. نسترن در آن لحظات بسیارشاد بود و از اینکه باردیگر بهراد را ببیند وکمی با اوخوش بگذراند بدش نمی آمد خصوصاً حالا که درنبود نیما بود، انگار که دنیا به کامش شده بود. بهراد در نگاه اول به نسترن، چشمانش را درشت کرد و بعد ازسلام و علیک گرم به او به طعنه و با لحن آرام گفت: وای نسترن چقدر خوشگل شدی! با خنده ادامه داد: البته به لطف لوازم آرایشت معلومه که از مارک های خوبی استفاده کردی که اینقدر معجزه بخش بوده.....

ادامه...

مشخصات کتاب بی‌هم و باهم

بخشی از کتاب بی‌هم و باهم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب بی‌هم و باهم