کتاب صوتی فوتبال علیه دشمن با صدای عادل فردوسی‌پور
Loading

چند لحظه ...
کتاب نمسیس

کتاب نمسیس
مجموعه‌ی رزیدنت اویل - کتاب پنجم

نسخه الکترونیک کتاب نمسیس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۹۶۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب نمسیس

وقتی سر قرار نمی‌رسن، رابط‌هاشون سورپرایز می‌شن، نه؟ جالب می‌شه اگه فقط یه سگ نگهبان زنده بمونه و برای اطلاعاتی که گرفته شده قیمتش رو بگه، این‌طور نیست؟ و آیا این شگفت­انگیز نیست که یه مرد می­تونه با فکر کردن، کمی تلاش و چند تا گلوله تبدیل به میلیونر بشه؟ نُه نفر، برای اینکه تنها کارمندی از آمبرلا شود که اطلاعات مورد نیاز آن‌ها را دارد، نُه نفر جلویش بودند. بیشتر، اگر نگوییم همه­ی افراد U.B.C.S.، زود می­مردند و بعد او آزاد بود تا بقیه­ی سگ­های نگهبان را پیدا کند، داده­های‌شان را بگیرد و به زندگی رقت­آورشان پایان دهد. این بار دیگر نمی توانست جلوی خودش را بگیرد؛ نیکولای پوزخندی زد. عملیاتی که در پیش رو داشت هیجان­انگیز به نظر می‌رسید... آزمونی واقعی برای مهارت­های زیادی که داشت و وقتی همه چیز تمام می­شد، او مرد خیلی پولداری می­شد. *** با وجود جای نشستن تنگ و شلوغ و غرش ممتد موتورهای هلیکوپتر، کارلوس فقط به طور خفیفی از محیط اطرافش باخبر بود. نمی­توانست ترنت و مکالمه­ی کاملاً عجیبی که فقط دو ساعت پیش داشتند را از ذهنش دور کند و متوجه شد که مدام در حال تکرار آن در ذهنش است، سعی می­کرد بفهمد که آیا چیزی به درد بخوری در آن هست یا نه. همین‌طوری هم کارلوس کمترین میزان اطمینان را به طرف داشت. آن مرد بیش از حد خوشحال بود؛ خیلی در ظاهرش پیدا نبود اما کارلوس کاملاً متوجه شده‌بود که او در درون دارد زیرزیرکی به چیزی می­خندد. چشمان تیره­اش به وضوح با حس شوخ طبعی می­رقصید و به کارلوس گفته‌بود برایش اطلاعاتی دارد، به درون کوچه­ای که ازش بیرون آمده‌بود برگشته بود، انگار که شکی در اینکه کارلوس دنبالش خواهد کرد نبود. و واقعاً هم نبود. کارلوس با توجه به شغلش یاد گرفته‌بود که خیلی مراقب باشد اما چیزهایی هم راجع به شناخت افراد می­دانست و ترنت، با اینکه آشکارا عجیب غریب بود، خیلی تهدیدآمیز به نظر نرسیده‌بود. کوچه سرد و تاریک بود و بوی ضعیف ادرار از آن می­آمد. کارلوس پرسیده بود: «چه اطلاعاتی؟» ترنت جوری رفتار کرده‌بود که انگار سؤالش را نشنیده است. «توی منطقه­ی فروشگاه­های پایین شهر، یه رستوران پیدا می­کنی به اسم گریل ۱۳؛ از فواره‌ها یه کم خیابونو می‌ری بالاتر، درست کنار تئاتره، راحت پیداش می­کنی. اگه بتونی خودت رو تا ساعت...» او نگاهی به ساعتش انداخته بود. «بذار ببینم، "۱۹۰۰"(۳۶) به اونجا برسونی، می­بینم که چطوری می­تونم کمکت کنم.» کارلوس حتی ندانسته‌بود که از کجا شروع کند. «هی، معذرت می­خوام اما راجع به چه کوفتی دارید صحبت می­کنید؟» ترنت لبخند زده‌بود. «راکون­سیتی، تو داری به اونجا می­ری.» کارلوس به او خیره شده‌بود، منتظر بود چیز بیشتری بگوید. اما انگار صحبت­های ترنت به پایان رسیده‌بود. خدا می‌دونه اسم من رو از کجا پیدا کرده اما این مرتیکه عقل درست حسابی نداره. - اِ، ببینید، آقای ترنت... - ترنت کافیه. کارلوس داشت بی­حوصله می‌شد. «هر چی. فکر کنم شما اولیویرای اشتباهی رو پیدا کردید... و با اینکه من از، اِ، نگرانی‌تون ممنونم، واقعاً دیرم شده.» ترنت گفته بود: «آه، بله، باید به کارت برسی.» و لبخندش محو شده بود. «باید این رو درک کنی که اونها همه چیز رو بهت نمی‌گن. اوضاع خیلی خیلی بدتر خواهد بود. ساعت‌های پیش رو ممکنه ساعت­های تاریکی باشن، آقای اولیویرا. اما من به توانایی­هات اطمینان دارم. فقط یادت باشه، گریل ۱۳، سر ساعت هفت، درست گوشه­ی شمال شرقی شهر.» «آره حتماً.» کارلوس این را گفته‌بود، در حالی‌که سر تکان می‌داد و به سمت نور آفتاب بر می­گشت، با لبخندی تقریباً زورکی که بر لب­هایش بود. «به نظر خوب می‌آد، یادم می­مونه.» ترنت دوباره لبخند زده‌بود، پشت سر او بیرون آمد و گفت: «خیلی مراقب باش که به کی اعتماد می­کنی، آقای اولیویرا. به امید دیدار.» کارلوس برگشته‌بود و با قدم‌های تند از او دور شده‌بود، نگاهی به عقب و به ترنت انداخت. او داشت نگاهش می­کرد، دستانش را دوباره در جیب‌هایش گذاشته‌بود و حالت ایستادنش عادی و با آرامش بود. به عنوان یک دیوانه، او واقعاً خیلی عجیب به نظر نمی­رسید. ... و حالا حتی خیلی کمتر عجیب به نظر می­رسه، نه؟ کارلوس باز هم کمی زودتر به دفتر رسیده‌بود اما انگار هیچ کس خبر غیرعادی­ای راجع به کاری که در پیش رو داشتند، نشنیده‌بود. در جلسه‌ی توضیحی کوتاهی که توسط سرگروه­های U.B.C.S. برگزار شده‌بود، به همه‌ی آن‌ها اطلاعات کمی که موجود بود را گفته‌بودند: در اوایل هفته در منطقه­ای دورافتاده، یک پخش شیمیایی سمی اتفاق افتاده‌بود که باعث توهماتی می­شد که با خشونت همراه بودند. مواد شیمیایی از بین رفته‌بودند اما مردم عادی همچنان مورد آزار کسانی که مبتلا شده‌بودند قرار می­گرفتند؛ مدارکی در مورد اینکه آسیب­ها ممکن بود دائمی باشند وجود داشت و پلیس محلی نتوانسته‌بود اوضاع را تحت کنترل بگیرد..U.B.C.S داشت برای خارج کردن شهروندانی که مبتلا نشده‌بودند، فرستاده می­شد و اگر لازم بود، برای محافظت از آن‌ها می­توانست از زور استفاده کند. همه­ی اینها اطلاعات فوق سری بودند. در راکون­سیتی. این به این معنی بود که شاید ترنت واقعاً هم چیزی می­دانست... و این چه معنایی داشت؟ اگر اون راجع به جایی که می­رفتند درست گفته‌بود، پس بقیه­اش چی؟ اون­ها چه چیزی رو به ما نگفتن که باید بدونیم؟ و چه چیزی می‌تونه خیلی خیلی بدتر از یه دسته آدم دیوانه و خشن باشه؟ او نمی­دانست و ندانستن را دوست نداشت. اولین بار در دوازده سالگی برای حفاظت از خانواده­اش در برابر یک گروه از تروریست­ها دست به اسلحه برده‌بود و در هفده سالگی یک حرفه­ای شده‌بود- تا الان به مدت چهار سال، برای اینکه زندگی­اش را برای هدف­های مختلف به خطر بیندازد به او پول پرداخت کرده‌بودند. اما او همیشه از وضعیت و شانس‌هایش و اینکه با چه چیزی قرار بود رو به رو شود خبر داشت. اما این بار، ایده­ی کورکورانه وارد عمل شدن اصلاً خوشایند نبود. تنها دلگرمی­اش این بود که داشت با بیشتر از صد سرباز با تجربه به عملیات می­رفت؛ هر چه هم که بود، آن‌ها از پسش برمی­آمدند. کارلوس اطرافش را نگاه کرد، به این فکر می­کرد که با گروه خوبی همراه است. لزوماً انسان‌های خوبی نبودند اما جنگنده‌های ماهری بودند و این برای مبارزه بسیار مهمتر بود. حتی ظاهرشان هم آماده بود با چشمانی‌ باز و چهره‌هایی‌ مصمم، به جز رئیس جوخه­ی B که به فضای خالی خیره شده‌بود و داشت مانند کوسه‌ای می­خندید. مثل یک شکارچی. کارلوس با نگاه کردن به او ناگهان نگران شد، نیکولای نمی‌دونم چی چی، موی سفید کوتاه و هیکلی مانند یک وزنه­بردار داشت. او تا به حال ندیده بود کسی آن گونه لبخند بزند...

ادامه...

مشخصات کتاب نمسیس

  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر ۱۳۹۸/۰۱/۱۵
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.61 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نمسیس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب نمسیس