کتاب صوتی فوتبال علیه دشمن با صدای عادل فردوسی‌پور
Loading

چند لحظه ...
کتاب پرستوهای بی‌سرزمین

کتاب پرستوهای بی‌سرزمین

نسخه الکترونیک کتاب پرستوهای بی‌سرزمین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب پرستوهای بی‌سرزمین

خواب عمیق گرهارت را ضربات مدام مامور قطار به در کوپه پاره کرد. روی تختش نشسته و گوش فرا داد، مرد چیزهایی می‌گفت که به هیچ عنوان متوجه مفهوم آن نبود. دنبال ساعتش گشت، باید در جیب کتش باشد. دیشب... اسم آن مرد چه بود... ارن... نه امرن... هر چه چیزی شبیه این به مامورین قطار تاکید کرده بودند که او را حتما بیدار کنند.به خاطر آورد.قبل از آن نیز یک نوشیدنی ملی شبیه آبی که با آن ظرف‌های کثیف را می شورند خورده و مست شده بود. به زور خودشان را به قطار رسانده بودند. همه چیز را به خاطر داشت، حافظه‌اش سر جایش بود و سرش هم درد نمی کرد. خیلی عجیب بود هر وقت در مصرف شراب زیاده روی می کرد صبح روز بعدش سرش از درد منفجر می شد. پس کفش هایش کجا بود؟ خودش را مانند گونی خالی روی تخت انداخته بود... چه موقع کفش هایش را درآورده بود؟ به احتمال زیاد نیمه شب یک بار بیدار شده بود ولی به یاد نداشت. معلوم بود که خوابش بسیار عمیق بود. خم شد. در کف کوپه دنبال کفش هایش گشت. در زیر میز بودند. بلند شد؛ شلوارش کاملا چروک شده بود. لباس های دیگری از چمدان درآورد. روی تخت خواب پهن کرد. از شیر آبی که در داخل کوپه قرار داشت سر و صورت خود را شست. مسواک زد. لباس هایش را پوشید. برای رفتن به دستشویی از کوپه خارج شد. کارش که در دستشویی تمام شد خارج شده و به آشپزخانه رفت؛ دور میزی که با رومیزی سفید پوشیده شده بود نشست. بوی نان برشته شده با مربا به مشامش می رسید. گارسون میز را پر کرد. مربا، کره گیاهی، انواع پنیرها و زیتون... زیتون در صبحانه یعنی چی؟ به فرانسوی از گارسون پرسید سوسیس ندارند؟ گارسون جواب داد نه. به جای آن تخم مرغ آوردند. کمی بعد هم یک املت پنیری سرو شد.این ترک ها از صبح تا شب چرا فقط پنیر می خورند؟ گرهارت گرسنه بود و املت هم فوق العاده لذیذ. هر چیزی که روی میز صبحانه بود را خورد و تمام کرد. گارسون ها در فنجان های سفید چینی چایی خالی می‌کردند. او قهوه خواست. بعد به این فکر کرد که نکند بار دیگر آن قهوه های فوق العاده تلخی که در فنجان های کوچک می دادند سرو شود!!! پشیمان شد. نه نه... همان چایی بهتر است. میزهای صبحانه کم کم در حال پر شدن بود. یک زن و شوهر پیر هم بعد از کسب اجازه دور میز او نشستند. گرهارت با حرکت سر به آنان سلامی داد و بلند شد. به کوپه بازگشت. آبی را در دهانش قرقره کرده و به موهایش شانه کشید. کیفش را مرتب کرد. پرونده ای را که قرار بود به وزیر آموزش ترکیه تقدیم کند را بالای سایر اوراق گذاشت. شروع به تماشای مناظر بیرون از پنجره قطار کرد. زمانی که وارد ایستگاه شدند تصور می کرد از مناطق حومه نشین و پایین شهر عبور خواهند کرد ولی قطار از اراضی روستایی وارد ایستگاه شد. گرهارت پنجره را باز کرده و همین که به جایگاه نگاه کرد فوراً پروفسور مالچه را از میان افراد حاضر تشخیص داد. با یک کلاه حصیری در سر مانند یک پروسی اصیل صاف ایستاده بود. حول و حوش همان سن پدر زنش را داشت. از قطار پایین آمد. مستقیم به سمتش رفته و خود را معرفی کرد. پروفسو مالچه پرسید: «خوش آمدید جناب اشلیمن. مسافرت خوبی داشتید؟» «عالی بود. با اساتید استانبول یک جلسه بسیار خوبی داشتیم. آن جلسه برای کسب اطلاعات قبل از جلسه امروز بسیار خوب بود جناب» مالچه ادامه داد: «جلسه امروز هم یک جلسه طولانی خواهد بود. بعد از ظهر ساعت دو با وزیر آموزش ملی کشور جلسه خواهیم داشت. وزارت خانه در منطقه اولوس واقع شده است. قبل از آن در رستوران کارپیچ (اولین رستوران مدرنی است که در ۱۹۲۳ در ترکیه تاسیس شد) ناهار را با هم میل می کنیم. این رستوران متعلق به مرد گرجی است که از روسیه فرار کرده است. غذاهای فوق العاده ای دارد. هنگام صرف ناهار در مورد جلسه امروز نیز گفتگو می کنیم» «اجازه دهید ابتدا من به هتل رفته چمدان هایم را بگذارم. شما آدرس رستوران را به من بدهید، کمی شهر را می گردم و در آنجا با شما ملاقات می کنم» «در ساعت دوازده با هم در هتل دیدار می کنیم... اینجا مانند استانبول نیست، جایی برای گشتن نمی‌توانید پیدا کنید. این جاده اصلی که می بینید از ایستگاه تا کاخ ریاست جمهوری امتداد پیدا می کند. همه چیز در آن بلوار بزرگ متمرکز شده است چیز زیاد دیگری در شهر وجود ندارد. اینجا شهری است که در دست تاسیس می باشد». «مشخص است... هرچند زمان کافی برای گردش در استانبول را پیدا نکردم ولی زمانی که با کشتی به سمت آسیایی استانبول می رفتیم؛ غروب آفتاب منظره باشکوه و فراموش نشدنی خلق کرده بود» «جناب اشلیمن، ترک ها یک شاعر معروفی دارند؛ ازش پرسیده اند که چه ویژگی آنکارا را بیشتر از همه دوست داردی جواب داده بود بازگشتن به استانبول را» سپس به نوعی که لطیفه بسیار خنده داری تعریف کرده باشد قهقهه بلندی زده و خندید.«این دو شهر به هیچ عنوان با یکدیگر قابل مقایسه هم نیستند. بفرمایید، شما را به هتلتان راهنمایی کنم. ساعت دوازده با شما در لابی دیدار خواهم کرد و سپس به رستوران می رویم». گرهارت موافقت کرده و گفت: «بسیار خوب». علی رغم هشدار و توضحیاتی که مالچه در خصوص آنکارا داده بود ولی باز دوست داشت تا شهر را بگردد. البته اگر می شد آنکارا را شهر به حساب آورد. زیرا از زمانی که وارد هتل شد، از کارمند پذیرش هتل گرفته تا خدمتکاری که او را به اتاق هدایت می کرد با زبان های فرانسوی، آلمانی و انگلیسی دست و پا شکسته از او پرسیده بودند که نظرتان در مورد شهر چه بوده است؟ معلوم بود که ترک‌ها از شهر صنعتی خود که در دست تاسیس است مفتخر بودند و از مسافرین خارجی انتظار توضیحات روحیه بخش در مورد شهرشان داشتند. ولی برای یک اروپایی گفتن شهر به این مکان هنوز ممکن نبود. با این وجود باز هم چمدان هایش را در اتاق گذاشته و بیرون رفت. شروع به راه رفتن در بلوار کرد. در میان گاردریل های دو طرف خیابان عریضی که ساخته شده بود نهال هایی هم کاشته بودند برخی از نهال ها کمی هم رشد کرده بود. در هر طرف که نگاه می کرد ماشین آلات راه و ساختمان در حال کار کردن بودند. آنکارا مانند یک محیط ساخت و ساز بسیار بزرگی بود. ولی با توجه به مشاهدات زمانی که ساخت و سازها تمام شود به یک شهر پر درخت و دلباز تبدیل خواهد شد. ساختمان های تازه ساز رنگ و بوی آلمانی داشت. به این فکر کرد که به احتمال زیاد معمارین شهر در آلمان تحصیل کرده بودند. هنوز نمی دانست که طرح کلی شهر را یک معمار آلمانی به نام "جنسن" آماده کرده است. هر از گاهی از جاده اتومبیل‌هایی عبور کرده و بعضا نیز فایتون هایی که توسط اسب‌ها کشیده می شد از کنارش می‌گذشت. بعد از این که نزدیک به پانصد متر پیاده روی کرده بود بازگشت. از آنجایی که راه را گم کرده بود؛ شهر در دست ساخت جای خود را به محله ساده‌ای داده بود. از مقابل خانه های آجری متواضع کنار هم و مغازه های مخروبه عبور کرد. در بالا یک قلعه وجود داشت ولی از آنجایی که می ترسید به دیدارش با مالچه نرسد از رفتن به قلعه منصرف شد.

ادامه...

مشخصات کتاب پرستوهای بی‌سرزمین

بخشی از کتاب پرستوهای بی‌سرزمین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب پرستوهای بی‌سرزمین