کتاب صوتی فوتبال علیه دشمن با صدای عادل فردوسی‌پور
Loading

چند لحظه ...
کتاب صبور

کتاب صبور

نسخه الکترونیک کتاب صبور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۸۰۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب صبور

آره دیشب بازی کردیم باخت قرار شد امروز تا شب منو ببره بیرون. لبخندی زدو گفت:حالا بیا صبحونه بخور بعد برو. – دیره الان پشیمون می شه.خانم جان دو لقمه نون وپنیر دستم داد وگفت: مطمئنم که سینا هم وقت نکرده صبحونه بخوره، بگیر یکی برا تو یکی هم برای سینا.تشکر کردم ولقمه­ها را گرفتم و از خانه خارج شدم. همزمان با من سینا هم خارج شد. بزنم به تخته آنقدر خوشتیپ شده بود که چند لحظه همانطور مبهوت مانده بودم. یک بلوز یقه هفت مشکی پوشیده بود که روی لباس یک بیت از اشعارحافظ نوشته شده بود با یه کت کتان مشکی وشلوارجین تیره رنگ ویک شال گردن به رنگ اشعار کار شده با کفش قهوه­ای ویک کیف جیبی چرم قهوه ای کوچک هم دردست داشت. در مقابل من هم یک پالتوی چرم سیاه با یقه پهن انگلیسی وشلوار جین سیاه و روسی وشال گردن وکیف وکفش قهوه ای پوشیده بودم، هرکس می­دید متوجه می شد که قطعا بین ما نسبتی است وقطعاً احتمال می دادند خواهر و برادر باشیم یا... به مقابلم آمد. سینا: سلام صبح بخیر. - سلام صبح تو هم بخیر. سینا: ببین تورو خدا چیکارمی کنی.آخه هوا به این سردی بگو مگه مجبوریم توی این هوا بریم گردش. - سینا دیگه غُر نزن باشه؟ هوا سرد هست ولی لباس گرم پوشیدیم. سینا: غُرنمی زنم باشه ولی به یک شرط؟ – چه شرطی؟! سینا: با ماشین خودم بریم. – اه سینا قرارشد بریم گردش اونم پیاده نه با ماشین. سینا: روشنک جون دخترخوب تومی خوای با این کفشها پیاده­روی کنی؟!! نگاهی به کفش­هایم انداختم، حدود۸ سانت پاشنه داشت. به ناچارقبول کردم که ماشین را بیاورد. هردو سوار ماشین شدیم واز باغ خارج شدیم. خوشحال بودیم که پس از مدتها به گردش می رویم. لقمه­ها را به دستش دادم: این چیه؟ - چند لقمه­س دیگه خانم جون داد. سینا: توصبحونه نخوردی؟ - راستش نه مگه توخوردی؟ سینا:معلومه که خوردم. چرا زودترنگفتی؟کمی بعدسینا جلوی یک رستوران نگه داشت. سینا: پیاده شو. - چرا هنوزکه نهار نیست. سینا: کو تا ناهار پیاده شو باهم صبحونه بخوریم. پیاده شدم وارد رستوران شدیم، سینا یک صبحانۀ مفصل سفارش داد. گارسون وقتی سفارش را آورد گفت:آقا الان ساعت نزدیک نهار و همین­ها مونده بود.دولیوان شیر وآب پرتقال،دوتا چایی بدون هیچ حرف دیگری باهم شروع کردیم به خوردن حسابی تا بتوانیم تا نزدیک شام چیزی نخوریم.پس از اینکه سینا پول صبحونه راحساب کرد از رستوران خارج شدیم. – سینا بگم من ناهار می خورم؛ تازه من برای ناهاردلم سبزی پلو با ماهی می خواد.سینا با تعجب نگاهی سرتا پایم انداخت وگفت: - یعنی تو میتونی ناهار بخوری؟ - سینا تو که می خوای برام ناهار بخری درسته؟ سینا: معلومه، خب اگه این طوری می خوری چطور این قدر لاغری؟ - وای سینا یک روز منو بیرون آوردی می خوای بهم غذا ندی؟!! سینا در حالیکه قاه­قاه می­خندید گفت: دخترکوچولوگریه نکن برات سبزی پلو با ماهی می خرم، برات شامم می خرم.کمی درخیابان ­ها گشتیم وبرای ناهار به یک رستوران شیک رفتیم. هردو سبزی پلو با ماهی سفارش دادیم.چنان با اشتها می خوردم که سینا فقط نگاهم می کرد و می­خندید. – سینا جون، تو روخدا این طوری نگام نکن بذار راحت بخورم؛ یک روز اومدم گردش می خوام حسابی بگردم وبخورم باشه؟ سینا: باشه بخور...من تسلیمم بخور اگه سیرنشدی؛ مال منم بخور.تو بخور فدات شم. قول می دم تا شب همه جا رو بگردونمت. مانند بچه­ها ذوق کرده بودم.سینا چقدر مهربان بود درنظرم مانند یک فرشته بود، آن روزبود که معنی نگاهش ولبخندهایش را فهمیدم،درک می کردم. در کنار او کامل بودم.زیبای ام معنی می گرفت. به پارک رفتیم وقدم زدیم درمورد آینده تحصیلی وشغلی خودمان حرف زدیم از کنار هرکس که رد می شدیم با دیدی تحسین­آمیز نگاهمان می کرد، واقعا خوشحال بودیم.هردو بدون توجه به اطراف از طرح­ها و نقشه­هایمان،از کودکیمان،از قهروآشتی­هایمان صحبت می کردیم ومی­خندیدم.شام هم برایم کباب گرفت ولی دیگه نمی­تونستم بخورم.سینا قاه­قاه می خندید.چی شد سیر شدی؟خب بخور دیگه. سینا دیگه جا ندارم.نمی تونم. پس از صحبت های فراوان با ماشین به باغ برگشتیم هردو حسابی خسته بودیم جلوی درخانه­ی پدربزرگ ایستادیم.

ادامه...

مشخصات کتاب صبور

نظرات کاربران درباره کتاب صبور