Loading

چند لحظه ...
کتاب کد ورونیکا

کتاب کد ورونیکا
مجموعه‌ی رزیدنت اویل- کتاب ششم

نسخه الکترونیک کتاب کد ورونیکا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۱۶۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب کد ورونیکا

رودریگو در تاریکی سرد ساعات ناآرامی را گذرانده بود. در همین لحظه صدایی از بیرون شنید و چشمانش را وادار به باز شدن کرد، باید آماده می‌شد. او اسلحه­اش را بالا گرفت، وقتی متوجه شد نمی­تواند آن را نگه دارد مچش را روی میز گذاشت. با خودش فکر کرد: هر کی بخواد آزارم بده رو می­کشم. فکرش بیشتر از روی عادت بود. خوشحال بود که تفنگ همراهش است، با اینکه همین الان هم یک مُرده محسوب می­شد. بعد از اینکه دختره رفته بود، نگهبان زامبی‌ای از پله­ها پایین افتاده و به داخل سلول خزیده بود. رودریگو با زدن لگدی به سرش آن را کشته و اسلحه­اش که هنوز روی کمر شکسته‌اش بود را برداشته بود. منتظر شد. دلش می­خواست دوباره بخوابد، اما باید هوشیار می­ماند. اسلحه­اش خیالش را راحت می­کرد و خیلی از ترس­هایش را از بین می­برد. به زودی می­مرد، شکی در این نداشت... اما هرگز اجازه نمی­داد که به یکی از آن‌ها تبدیل شود. می­گفتند خودکشی گناه بسیار بزرگی است، اما اگر نمی­توانست یکی از زامبی­ها را موقع نزدیک شدن بُکشد، شلیک گلوله به خودش بهترین راه بود. به احتمال زیاد در هر صورت به جهنم می­رفت. صدای پا آمد. کسی داشت به سمت اتاق می­آمد، اما انگار بیش از حد سریع بود. زامبی بود یا نه؟ حواس رودریگو درست کار نمی­کردند. نمی‌دانست سرعت اتفاق­ها خیلی سریع است، یا خیلی کُند. فقط می‌دانست باید زودتر شلیک کند، وگرنه شانسش را از دست می­دهد. ناگهان متوجه نور کوچک، اما شدیدی شد- و بعد او آمده بود و مانند یک رؤیا جلویش ایستاده بود. دختری به اسم ردفیلد، زنده، با فندکی در دستش. او فندک را در حالت روشن روی میز گذاشت، همانند فانوس کوچکی بود. رودریگو زمزمه کرد: «اینجا چی کار می­کنی؟» اما ردفیلد داشت با کیف کمری­اش ور می­رفت و به او نگاه نمی­کرد. رودریگو گذاشت اسلحه­اش به زمین بیفتد و چشمانش را یک لحظه بست. وقتی دوباره آن‌ها را باز کرد، ردفیلد با یک سرنگ بازویش را هدف گرفته بود. او گفت: «این داروی ضد خونریزیه.» صدا و رفتارش ملایم بودند، سوزش سوزن فقط برای یک لحظه احساس شد. «نگران نباش، پشت شیشه­اش نوشته بود چقدر باید استفاده کنم. خونریزی داخلی‌ات آهسته­تر می­شه، بنابراین تا وقتی کمک از راه برسه می­تونی دووم بیاری. من فندک رو اینجا می­ذارم... هدیه­ی برادرمه. برات خوش­شانسی می‌آره.» در همان حال که ردفیلد حرف می­زد، رودریگو سعی کرد بیدار شود، سعی کرد بر فقدان احساسات در وجودش غلبه کند. حرف­هایی که ردفیلد داشت می­زد هیچ معنایی نداشت، چون رودریگو آزادش کرده بود، او رفته بود. چرا باید برمی­گشت و کمکش می­کرد؟ چون من آزادش کردم. درک آن باعث شد وجودش پر از حس شرم و قدردانی شود. او زمزمه کرد: «من... تو خیلی خوش­قلب هستی.» ای کاش می­توانست کاری برایش بکند، چیزی بگوید که مهربانی‌اش را جبران کند. خاطراتش را گشت، شایعات و واقعیاتی راجع به جزیره، شاید بتونه فرار کنه... رودریگو به او نگاه کرد، سعی کرد لحنش واضح باشد. «گیوتین، درمانگاه پشت اونه، کلیدش تو جیبمه... می‌گن اونجا پر از رمز و رازه. اون یه چیزهایی می­دونه، قطعات پازل... می­دونی گیوتین کجاست؟» کلیر گفت: «بله. ممنونم، رودریگو، این خیلی کمکم می­کنه. حالا استراحت کن، باشه؟» کلیر دستش را دراز کرد و موهایش را از روی پیشانی­اش عقب داد. کار ساده­ای بود، اما آن‌قدر مهربانانه و عالی بود که رودریگو می­خواست گریه کند. کلیر دوباره گفت: «استراحت کن.» رودریگو چشمانش را بست، آرام­تر شده بود، بیشتر از هر زمانی در زندگی­اش احساس آرامش می­کرد. قبل از اینکه از هوش برود، آخرین فکرش این بود که بعد از کارهایی که کرده بود، کلیر او را بخشیده بود و طوری کمکش کرده بود که انگار لیاقتش را دارد. شاید حتی به جهنم نمی­رفت.

ادامه...

مشخصات کتاب کد ورونیکا

  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر ۱۳۹۸/۰۱/۱۵
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.35 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کد ورونیکا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب کد ورونیکا