فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بیابانی و هجرت

کتاب بیابانی و هجرت

نسخه الکترونیک کتاب بیابانی و هجرت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بیابانی و هجرت

برای آن‌ها که «جای خالی سلوچ» دولت‌آبادی را خوانده‌اند، بیابانی و هجرت می‌تواند تجربه‌ای مشابه اما دوست‌داشتنی باشد. رمانی که از نظر فضاسازی، شخصیت‌پردازی و دغدغه‌های متنی شبیه جای خالی سلوچ است. این کتاب شامل دو داستان است که ماجراهای داستان «بیابانی» در یك روستای اطراف ورامین اتفاق می‌افتد. «ذوالفقار» قهرمان داستان مردی است كه بیشتر زندگی‌اش در بیابان‌های اطراف ورامین می‌گذرد. او نزد اربابی كار می‌كند؛ اما ارباب حق او را نمی‌دهد. ذوالفقار، پیش ملای ده می‌رود؛ اما ملا، او را دعوت به سكوت می‌كند. ذوالفقار طبق سند دستی به دادگاه مراجعه می‌كند؛ اما چون ارباب امضاهایش را عوض كرده، سند ذوالفقار، سند جعلی شناخته می‌شود و ذوالفقار محكوم می‌گردد. داستان «هجرت» نیز یك داستان روستایی است. ماجرا از یكی از روستاهای مشهد آغاز می‌گردد و در آن «سلیمان» به همسرش «معصومه» بدبین شده و با او درگیر می‌شود. در روستا سه دزدی اتفاق می‌افتد و مردم، به سلیمان اتهاماتی می‌زنند. پس از آن سلیمان ناگزیر می‌شود برای همیشه از آن روستا فرار کند.

ادامه...

بخشی از کتاب بیابانی و هجرت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


هجرت سلیمان

۱

دو ماه تخت گذشت و معصومه زن سلیمان پیدایش شد. به او انگار سه روز گذشته بود و به سلیمان انگار سی سال. روشنایی از گونه هایش تتق می کشید. دهنش انگار تنگ تر شده بود و گونه هایش گردتر. لبهایش مثل عناب قرمز می زد و چشمهایش مثل دوتکه الماس می درخشیدند. و موهایش مثل اینکه بلندتر شده و سیاه تر بود. صندوقه سینه اش هم پهنا واکرده و پیدا بود که آب شیرین شهر به او ساخته. یک جفت اُرُسی قرمز نیمدار پایش بود، یک چارقد ململ بخارایی سرش و یک پیرهن گلدار خون کفتری برش. یک جفت گیوه ملکی هم برای سلیمان آورده بود و دو جفت کفش پوست وزغی برای بچه هایش.
نزدیک غروب بود. سلیمان وارد خانه که شد معصومه آمد دم در، خندید و آماده شد که برود توی بغلش؛ اما بی هوا خودش را پس کشید. مثل اینکه لاشخوری در چشم سلیمان خانه کرده بود. رنگ به رویش نمانده و صورتش شده بود مثل تیماجی که توی آفتاب مانده باشد. گونه هایش مثل نوک شاخ گوزن بیرون زده بود و چشمهایش مثل دوتا لکه آکله ته حدقه کبودی می زد. عرقچین، روی سرش بند نبود و زلفهای سیاه و بلندش توی هم ریخته و پژمرده شده بودند، مثل یک کپه علف توی آفتاب مانده. قدش انگار درازتر و کمانی تر شده بود و دستهایش خشک تر شده، انگشتهایش حالت ترکه گز سوخته را پیدا کرده بود.
معصومه برای اینکه حرفی زده باشد از دهانش در رفت که:
ــ پس گوساله کو؟
سلیمان که می گفتی حرفهایش از مغز استخوانهایش کشیده می شود، گفت:
ــ شهر را خوب تماشا کردی؟ مناره هایش را خوب دیدی؟ گلدسته هاش را خوب امتحان کردی؟ این قدر تشنه شهر بودی سیر دیدیش؟
معصومه همان طور میخ ایستاده بود. مثل اینکه غریبه ای داشت بااو حرف می زد:
ــ چیه سلیمان؟ مگر ناخوش بودی؟
ــ ناخوش نبودم، دستت را از روی دوشم وردار.
معصومه حرفش را عوض کرد.
ــ کاها کو؟ تو انبار، یک سیرم کاه نیست. عروسشان کردی؟
سلیمان جوابش داد:
ــ مالمه. مالِ خودمه. اختیارشان را داشتم. خودم پیدا کردم، خودمم دلم خواسته عروسشان کنم. زنم را که نخواستم عروس کنم؟ خوب، تو رفتی شهر. رفتی شهر که خودت را نشان آدمای شهری بدی، دادی؟ دیدی که تو شهر از تو لوندترم خیلی هس؟ از همون اولش می دانستم که تو لوده ای. زنکه چی کار داشتی که رفتی شهر؟ مگر اون جا، تو شهر به اون بزرگی کنیز و کلفت گیر نمی آمد؟
معلوم بود که سلیمان از سر شمشیرش خون میبارد و حرفهایش بوی ناسازگاری می دهد.
معصومه گفت:
ــ من چه می دانم؟ خودت گذاشتی برم، من چی کار کنم؟
سلیمان گفت:
ــ من گفتم، تو چرا رفتی؟ تو چرا نگفتی نمیرم؟ من به هرجای نابدترم خندیدم، تو چرا؟ اگر دل خودت مودمود نمی کرد بهانه می آوردی، عذر می آوردی. خودت از همه بیشتر داغ شهر داشتی. خیال می کردی اون جا، چی بخش و بر می کنن؟ مناره های مسجدا را؟ ها؟ گلدسته امامزاده یحیا را؟
حالا دوتایی رسیده بودند به دم درِ اتاق نشیمن که به حد یک پا از کف حیاط گود بود. و سلیمان همان طور حرفهایش را مثل ساطور به فرق زنش می کوفت.
ــ از همو روز اول پتیارگی توی رگ و پی ات بود. دلی بودی. برای اینکه با سگ بزرگ شدی. پدرِ زن قحبه ات نتوانست درست بزرگت کنه. برای اینکه می خواست توله سگاش را بزرگ کنه و به پول برسانه. آدمی که دایم پی سگاش باشه کجا عرضه بچه بزرگ کردن داره؟ آدم قرمساق که نمی توانه بچه بزرگ کنه. آدم قرمساق اصلاً نباید بچه پس بندازه.
یک لحظه ماند و گفت:
ــ منم باید بچه هام را خفه کنم.
دست و پای معصومه می لرزید. به سلیمان نزدیک شد، دست روی سینه او گذاشت و گفت:
ــ سلیمان، چیه؟ مثل اینکه ناخوش احوالی؟ لرز می کنی؟ چیه؟
ــ هیچ مرگم نیست. دست به من نزن. برو تو.
زنش را مثل ماکیان پراند توی اتاق، خودش هم از دنبالش پرید تو و در را از پشت بست. خانه تاریک شد، مثل شب، و زن را وحشت گرفت. مثل اینکه گرگ دیده باشد، می لرزید و تخم چشمهایش می خواست از غلاف بیرون بیاید.
گفت:
ــ مگر من چی کار کردم؟ چطور شده؟ خوب چند روزی دیر شده دیگر. من چه تقصیری دارم؟ من که نخواستم تو خانه اونها بمانم. حاج آقا خودش گفت بمان. زن اون دیرتر پا سبک کرد. بچه اش دیر به دنیا آمد. حالا مگر چی شده؟ چی کارم میخوای بکنی؟
ــ چی می خواستی بشه؟ مهر دیوثی را زدی به پیشانی ام. طوق قرمساقی را انداختی به گردنم، دیگر چی می خواستی بشه؟ مردم جوری نیگام می کنن که انگار بنای زنهاشان را گذاشتم. انگار پااندازیشان را کردم. دیگر چی میخوای بشه؟ خیال می کنی بعد از این من چه جوری می توانم سرم را توی سرا بلند کنم؟ چه جوری می توانم تو چشم هر مرد و نامردی نگاه کنم؟ چه جوری؟
معصومه به التماس گفت:
ــ از این حرفها نزن مرد.
سلیمان نعره کشید: «بمیر زنکه.» و معصومه مثل اینکه خودش را مهیای مرافعه کرده باشد گفت:
ــ حالا چی کار میخوای بکنی؟ بچه هام کو؟
ــ بچه هات؟ تو اون جا برای خودت بچه زائوندی، دیگر بچه میخوای چی کار؟ آدم قحبه بچه چه میدانه چیه؟ آدم قحبه سگ صفته.
ــ سلیمان تو راستی ناخوش شدی. این حرفها از تو نیست. تو الان حرفهای خودت را نمی زنی. به قرآن...
ــ قرآن؟! زنکه شرمم نمی کنی اسم خدا را به دهن پلشتت میاری؟
گفت و سینه دستش را خواباند بیخ گوش معصومه که او دراز به دراز کنار دیوار فرش شد. بعد به طرف پستو رفت و دوتا ترکه جوز که با آنها گاوش را می راند با خودش آورد. زن خودش را جمع کرد و به طرف در دوید. در بسته بود و سلیمان با یک ترکه، که به قلم پایش خواباند او را انداخت. معصومه باز برخاست و این بار سلیمان به طرف ته خانه و نزدیک پستو سینه اش کرد. معصومه نتوانست تحمل کند و دست از دهن برداشت و بنا کرد به بدو بیراه گویی:
ــ سلیمان دستت را سبک نکن و حرف دهنت را بفهم. اگر هیچت نمیگم ملاحظه ات را می کنم. خیال نکن من درخت علف خرسم. اگر رایم بگیره حلقت را پر سرگین خر می کنم. گُه خوردی که گذاشتی برم. مگر آدمی را که بیست ساله در خانه اش کار می کنی نمی شناختی؟ خودت دیوثی به من چه؟ وقتی به گربه رومیدی توی سفره ات هم می شاشه. حالا که به اینجا کشید بگذار بگم تا دلت کباب بشه. بگذار بگم تا همه جات بسوزه. به شهر رفتم. بله که رفتم، دلم خواسته برم. همه جاهارم دیدم، همه کارارم کردم، همه قرو اطوارارم ریختم، با همه مردای شهری یم چخ چخ کردم. حالام دلت میخواد بخواد، نمیخواد نخواد. خوش آمدی. از تو به خیر و از من به سلامت. خوبت شد؟ زردکه، می خوری بخور، نمی خوری بزن بیخ کمرت.
ــ به سیخت می کشم.
گفت و ترکه دستش روی لب معصومه چسبید. معصومه دهانش را قبضه کرد، خم شد و پشتش مثل پشت گربه بیرون زد. و ترکه دست سلیمان نشست روی برآمدگی پشت او و غلتاندش روی زمین. سلیمان مثل حارث شده بود. خونش می جوشید و دستش بالا می رفت و پایین می آمد. خودش نمی دانست ترکه اش به کجا می خورد. ولی معصومه مثل بزغاله مار جمع و بسته می شد مثل گرگ دیله می کرد. صدایش اما در دیوار دفن می شد. انگار دوتا سوسمار توی یک گور به هم افتاده بودند.
ترکه ها شکست. سلیمان شکسته هایش را انداخت کنج اتاق و خیس عرق، دمِ در، روی گلگودفرت نشست. دستهایش را گذاشت روی آینه زانویش و به اجاق خیره شد.
معصومه همان طور دیله می کرد.
در زدند.
سلیمان گفت: «ورخیز.»
معصومه برخاست.
سلیمان گفت:
ــ اشکهات را پاک کن.
معصومه پاک کرد.
سلیمان گفت:
ــ حالا برو ببین کیه.
معصومه بیرون رفت.
وقتی که برگشت پسر «کورکوری» پشت سرش بود: گرنخ، و مثل گل چسبنده ای که به ریشه یک بته جو خشکیده باشد. چشمهای به هم خورده ای داشت و کچلی تا بیخ گوشهایش را گرفته بود، لفچ واکرد و گفت:
ــ سالار سلیمان، ننه ام گفت اگر همه اش را نداری بیست تومنش را بده. حسن کلاتی آمده میخوام تریاک بخرم.
سلیمان همان طور که سرپا روی گلگود نشسته بود، دندانهایش را برهم فشار داد، سرش را برگرداند و گفت:
ــ برو به ننه ات بگومنار به میون لنگت بره، من تو این دو ماهه سیصدتومن اسکناسم را بابت اون شیره های قره قروتیت به تو دادم. حالا کک تو تنبانت افتاده و نمی توانی چار روز تاب بیاری تا خرمنا دست بده و من یک سامونی بگیرم؟
پسر کورکوری دیگر لب نجنباند. رنگ گذاشت و رنگ برداشت و رفت و معصومه در را پشت سرش چفت کرد و برگشت.
سلیمان به زن حکم کرد که کفشهای سرخش را در بیاورد.
معصومه در آورد.
حکم کرد پیراهن گلدار و چارقدبخارایی اش را هم بکند.
معصومه کند.
حکم کرد شلوار سیاه اطلسی اش را هم در بیاورد.
معصومه لخت و عور شد. دستهایش را گرفت روی سینه هایش، پاهایش را چسباند به هم، و پشتش را خم کرد و سرش را انداخت پایین و روی پاهایش چمباتمه زد. در این حال تنش انگار یک تکه مرمر بود و موهایش یک خرمن ابریشم سیاه که ریخته بود روی دوشهایش. سلیمان دست برد توی رختهای ناشور و یک پیراهن و تنبان سیاه خط خطی انداخت جلوی معصومه. و معصومه خودش را پوشاند و یک گوشه پریش کرد. سلیمان برخاست. رختهای به آب نرسیده زنش را جمع کرد. بقچه ای را هم که سوقات آورده بود بغل گرفت، بیرون برد و ریخت توی تنور، چلیک نفت را روی رختها خالی کرد؛ کبریت کشید و برگشت و به زنش گفت که اگر صدایش در بیاید خفه اش می کند. معصومه سرش را روی زانویش گذاشت و شروع کرد با خودش مویه کردن و سلیمان درِ خانه را باز گذاشت و سر جایش نشست.
دوتا طفل ــ قدرت و فاطمه ــ با سر و گوش خاکی از کوچه ها آمدند، خودشان را انداختند توی اتاق، رفتند به بغل مادرشان و گریه شان را سردادند.
از بیرون بوی لته سوخته برآمد.

۲

حال و وضع سلیمان عوض شده بود.
زنش که شهر بود گوساله و کاههایش را به نصف و نیم بها فروخته و تازه قرض هم بالا آورده بود. از دکان کربلایی شکراللّه چهارده تومان و از خانه کورکوری شصت تومان. قرض های چکی پکی هم که مثل عشقه به دست و پایش پیچیده بود: حمامی، سلمانی و... روز به روز هم بیشتر غرق می شد.
هرکس از راه می رسید پندش می داد که «این قدر نکش، این قدر نکش.»
آدمهایی هم که معطلند تا پای یک نفر روی پوست خربزه گیر کند، زمین بخورد و برایشان خنده بازار شود، هرجا می نشستند نیششان را باز می کردند که:
ــ بدبخت فلک زده، المفلس و فی امان اللّه شده.
ــ همه چیزش را داده دم سوراخ دوده.
ــ فقط استخواناش مانده.
ــ پاک داره نفله میشه.
ــ خانه شم به فروش گذاشته.
ــ چند بار هم حاج نعمان با او سربه سر شد و گفت:
ــ «این قدر شیره نکش، از بین میری.» و سلیمان شنید و به گوش نگرفت. او دیگر زمین خورده و به قولی، خدا زده بود! از بین رفته بود و زخم زبان مردم هم بیشتر داشت از بینش می برد. پکر شده بود. یک جا نمی توانست بند بیاورد و مثل سرکوفت خورده ها از میان مردم می گریخت. با همه غریبه شده بود. و این غریبگی از لحظه ای شروع شد که زنش با ماشین جیپ حاج نعمان از او جدا شد. بعد از آن سلیمان حس کرد دیگر نمی تواند توی جمعیت تاب بیاورد. می توانست دلهای مردم را بخواند و بفهمد که در باطنشان چه جور به او نگاه می کنند. او از همان غروبی که سرش را پایین انداخت و از جلو آغل حاج نعمان راه خانه اش را پیش گرفت، احساس کرد که چیزی در روحش تاخورده است. دیگر شوقی نداشت که توی مردم آفتابی شود. و اگر کسی با او کار داشت باید می رفت و توی خانه کورکوری یافتش می کرد.
دختر کوچکش ناخوشی گرفت و افتاد توی جا. اما سلیمان گذاشت تا خودش شفا پیدا کند. چون لازم بود برود پیش حاج نعمان تا او را به شهر و حکیم و دوا برساند و سلیمان هم دیگر به خودش راه نمی داد چیزی از حاج نعمان طلب کند.
پیش خودش فکر می کرد «بگذار بمیره و راحت شه. یک زن مثل مادرش از دنیا کم» ولی طفل نمرد و برایش ماند. زنش هم دیگر داشت از رنگ و بار می افتاد. روز به روز بیشتر کاهیده می شد. چشمهایش خانه واکرده بود، لبهایش به خنده بسته شده و جایش را غصه آرامی پر کرده بود. بقچه رختش را هم که وقتی می خواست به شهر برود پیش ننه عباسعلی دست فروش به امانت گذاشته بود، دزد برده و او پاک از بنه در رفته بود.
به خانه برگشت. سلیمان پرسید:
ــ خوب، چی گفت؟
معصومه جوابش داد:
ــ هیچی. میگه کاریست شده.
ــ سلیمان گفت:
ــ که یعنی چی؟
ــ غرضش اینه که حرفش را تو دهن مردم نندازیم.
ــ خوب، اگر حرفش را تو دهن مردم نندازیم پس مال چه جوری پیدا میشه؟
ــ میگه اگر حرف پیش خودمون بمونه تاوونش را خُرد خُرد میدم، اگر نه چیزی جواب بده نیستم.
ــ خوب؟
ــ برای اینکه اگر مردم ملتفت بشن دیگر آبرو اعتبارش میره. میگه من دوست و دشمن زیاد دارم، اگر بفهمن میگن در امانت مردم خیانت کرده، اون وقت کارم فلج میشه.
سلیمان از جا برخاست. معصومه گفت:
ــ کجا داری میری؟
سلیمان جوابش داد:
ــ خودم باید با این زنکه پاچه ورمالیده حرف بزنم.

۳

ننه عباسعلی جلو درِ خانه اش کنار یک بقچه پُر رخت نشسته بود و با دوتا زن داشت حرف می زد. سلیمان بیخ دیوار رفت و گفت:
ــ خدا قوت ننه عباس.
ننه عباسعلی سرش را برگرداند و گفت:
ــ خوش آمدی سالار سلیمان. از کوچه ما کجا؟
سلیمان جواب داد:
ــ داشتم می آمدم پیش تو. ننه قدرت یک چیزایی می گفت.
ننه عباسعلی حرفش را با زنها برید، بقچه اش را برداشت، پا توی حیاط گذاشت و به سلیمان گفت:
ــ خوب بیا تو. بیا.
سلیمان، همان جا توی چارچوب ایستاد، شانه اش را به دیوار تکیه داد و گفت:
ــ خوب، چی میگی؟ اول آخر چه معامله ای میخوای همرای ما بکنی؟ حالا که خدا از زمین و آسمون پلشتی برای ما میباره تو هم وقت گیر آوردی؟! مگه چشم نداری؟ مگه نمی بینی که دارن فلجم می کنن. خوب، پس این حقه تو دیگر چیه؟
ــ حقه؟ چه حقه ای سالار سلیمان! همچو حرفی را از تو دیگر توقع ندارم. من حاشا که نکردم مادرجان، دزد مال تو را از خانه من برده، منم کور میشم، چشمم چارتا میشه و تاوونش را کم کم میدم. بار که نکردم از این قلعه برم. بی آبرو اعتبارم که الحمدواللّه نیستم. زحمت...
سلیمان نگذاشت حرفش را تمام کند و گفت:
ــ تاوون؟ چه تاوونی؟ اون تاوونی که تو میدی به درد ننه من میخوره.
ننه عباسعلی گفت:
ــ خوب حالا میگی من چه کار کنم؟ کاریست شده. خودم را چارشقه کنم؟
ــ خودت را چارشقه نکن. اما بگو بفهمم اون بقچه ای که الان زیر کون تویه چیه؟ اونها که همش رخت و پخته. خوب لامروت اگر دزد به خانه تو آمد، پس چرا فقط رختای زن من را برد؟ مگه اونها را نشون کرده بود یا که با من بخل و غرضی داشت؟
ننه عباسعلی روی بقچه جا به جا شد و گفت:
ــ چی کار کنم. همون دم دست بود. درِ صندوق را نتوانسته بود واکنه.
سلیمان پا توی حیاط گذاشت، جلو رفت و پیش پای ننه عباسعلی نشست، چشمهایش را به صورت او دوخت و گفت:
ــ این حرفها را به کی می زنی ننه عباس. من خودم صد کل را کلاهم و صد کور را عصا. دیگه جلو من معلق نزن. اگر دزد، دزد بود که فقط یک بقچه، اونم مال زن من را نمی برد. اقلاً می خواست دوتکه هم از رختای خود تو را ببره. پس برای چی نبرد؟ برای چی یک چادرشب رختخوابی یا دوتا قطیفه حموم که نشون نداره و پولشم رو هوا میدن با خودش نبرد؟ برای چی یک سر سوزن از مال خودت کم نشد؟ پس معلومه که کاسه ای زیر نیم کاسه هست. می بینی سلیمان داره از کار میره، تو هم یک لنگ کفش می زنی تو سرش. شما مردم این قلعه مثل مردم کوفه با من تموم کردین. آخه زنکه مگه تو دیواری از دیوار من کوتاه تر پیدا نکردی؟
ننه عباسعلی را هراس برداشت. از روی بقچه بلند شد، به طرف در اتاق رفت و گفت:
ــ اصلاً تو چی داری میگی؟
سلیمان هم برخاست به طرف ننه عباسعلی رفت و گفت:
ــ اگر من شاهد آوردم که پسر قرمساقت رختای زن من را برده به قوچان و آب کرده چی میگی؟
ننه عباسعلی گفت:
ــ پسر من؟ پسر من رختای زن تو را برده به قوچان؟ بارک اللّه! اصلاً پسر من از یک ماه ونیم پیش تا حالا تو قلعه دیده شده؟ دوتا چشم او را دیده؟ مردکه تو کله ات خالی شده، شیره عقل از سرت برده، تو چی داری میگی با خودت؟
سلیمان گفت:
ــ اگر شاهد آوردم که پسر تو روز سیم ماه، صبح طلوع به تاخت از قلعه بیرون رفته و خرش را مثل اسب چاپار توی راه کهنه به طرف شهر می تازانده چی میگی؟
ننه عباسعلی آتش گرفته بود. حرفی نداشت که بزند. بقچه اش را توی اتاق کشید و گفت:
ــ خوبه خوبه سلیمان... تو اصلاً معلوم نیست این روزها چت هست؟ اصلاً این شاهدای تو کیا هستن که های برای من قطارشون می کنی؟
سلیمان گفت:
ــ بیا بریم تا به ات نشون بدم.
دست ننه عباسعلی را گرفت و کشید، ننه عباسعلی دستش را از سلیمان گرفت و چشمهای بزرگش را برگرداند:
ــ بارک اللّه! همینم کم بود. سرزده میای تو خانه مردم و به من پیرزن دست درازی می کنی؟ خوبه بابام، خوبه! خوبه! خیلی خوبه! چشمم روشن؛ بارک اللّه، صدبارک اللّه.
سلیمان گفت:
ــ این سلیطه بازی یا را بگذار کنار. یااللّه بریم تا شاهد بیارم که سی ساله تو گرگی و رفتی تو جلد میش. یااللّه. زنکه چوچولبازِ هوچی. سی ساله که به اسم امانتداری خون مردم را داری می خوری.
ننه عباسعلی چادرش را از سر برداشت، از حیاط بیرون زد، هوار کشید و همسایه ها جمع شدند.
ــ چه خبره ننه عباس؟
ــ نمی دانم؟ از این مردکه خر شیره ای بپرسید این وقت روز تو خانه من چی کار داره؟ بپرسین که تو خانه یک زن تنها گُه کی را میخواد؟ مردکه نره غول! سرزده آمده تو خانه من هزارتا حرف مفت را بار من کرده و بعد هم دستم را پیچونده که چی؟ پسرم پاش به اینجا برسه میدم اخته ت کنه. گرچه تو اخته شده خدایی هستی.
میرزاکریم سر رسید. خودش جلو و خرش پشت سر. او دست فروش بیرون ها بود و در معنا همکار عباسعلی و ننه عباسعلی حساب می شد. تازه از قوچان برگشته، و توی خانه کورکوری لبی جنبانده بود که: «با چشم خودم دیدم که عباسعلی پیراهن شب عروسی زن سلیمان را توی بازار قوچان داشت می فروخت به دوتا زن کرد» و خدا را هم شاهد آورده بود.
سلیمان جلوش را گرفت و آورد توی جمعیت. رو کرد به مردم و گفت:
ــ آی ایهاالناس، من میگم این زنکه رختای زن من را داده به پسرش، او هم برده به قوچان و فروخته. میگین نه، اینم شاهدم. میرزاکریم، تو را به اون قفل حضرت عباس که بوسیدیش راستش را بگو. بی رودرواسی راستش را بگو، تو با چشم خودت دیدی که پیرهن شب عروسی زن من تو بازار قوچان به فروش می رفت یا نه؟ ها؟ دیدی یا نه؟
میرزاکریم سرش را پایین انداخت و گفت:
ــ واللّه، گمون کنم همو خودش بود. آخه خیلی سال از عروسی شما میگذره. مگه چیت گلدار نبود؟
سلیمان دستپاچه گفت:
ــ خوب؟
میرزاکریم ادامه داد:
ــ واللّه، من نمی توانم خودم را مشغلذمه دیگری بکنم. بود. چرا، بود. دیدم که مشدعباسعلی سر قیمتش داشت چانه می زد. انسون باید حقیقتش را بگه. اون دنیاییم هس بالاخره.
ننه عباسعلی به نزدیک سینه میرزاکریم آمد و گفت:
ــ «تو که راست میگی، اما هر کی دروغ میگه همین برج ترکمن، مردکه موذی! داری اینجا حساب خُرده هات را با پسر من صاف می کنی؟ می سوزی که او بیشتر از تو کاسبی می کنه؟ بی غیرت.» و یک قبضه تپاله ای را که پیشتر از کنار دیوار برداشته و پشت سرش قایم کرده بود توی ریش میرزاکریم مالید و تا میرزاکریم رفت سر چشمش را پاک کند، ننه عباسعلی به خانه اش زد و در را بست. میرزاکریم خرش را از توی جمعیت بیرون برد، هر چه توانست به ننه عباسعلی فحش داد و به کوچه پیچید. و سلیمان پشت درِ خانه ننه عباسعلی ماند و بنا کرد به بد گفتن. مردم هر چه کردند که او را ببرند، نشد. سلیمان دورخیز کرد، شانه به در زد، در از هم در رفت و سلیمان یک پا توی حیاط و یک پا توی کوچه ماند و گفت:
ــ زنکه پتیاره بیابرون. امروز یا غرامت رختها را از تو می گیرم یا از میان جرت میدم.
ننه عباسعلی رفته بود روی بام، جیغ می کشید، فحش می داد و کلوخپاره به طرف سلیمان می انداخت.
امین اللّه به دو آمد. بازوی سلیمان را گرفت، او را کنار کشید و گفت:
ــ «حاج آقا گفت شر را بخوابون.» و کشان کشان از توی جمعیت بیرونش برد.
ننه عباسعلی یکبند فحش می داد. سلیمان همان طور که می رفت رویش را برگرداند و گفت:
ــ خونه ات را آتیش می زنم زنکه پاانداز. نیستت می کنم. اگر از امروز گذاشتم تو این ده کاسبی کنی از تو کمتر باشم.
صدای ننه عباسعلی آمد که:
ــ مردکه خر شیره ای دلش از جای دیگر پُره و درد داره، آمده داره سرِ من خالی می کنه. یک کسی دیگر سرش بی ناموسی آورده، حالا آمده دامن من را گرفته. به من چه؟ می خواست غیرت می داشتی و جلو ناموست را می گرفتی، حالام این قدر کونت را زمین بزن تا جونت دربره... مردکه الدنگ.

نظرات کاربران درباره کتاب بیابانی و هجرت

واقعاً کتابِ خوانی با داستان‌هایی تاثیرگذار است.
در 1 روز پیش توسط سیدناصر خادم