Loading

چند لحظه ...
کتاب احساس زخمی

کتاب احساس زخمی

نسخه الکترونیک کتاب احساس زخمی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب احساس زخمی

رفت و آمدها به خونه دایی کمتر شده بود و با لطبع من هم کمتر پاشا رو می­دیدم، هربار هم می­دیدمش سعی می­کردم فاصله مو باهاش حفظ کنم. هنوز از جریان مهمونی ازش دلخور بودم. دو روز بعد از مهمونی هم وقتی مامان کتم رو از خشک­شویی آورد و لکه­اش رو هنوز پابرجا دیدم،از عصبانیت قیچی کردمش و انداختمش دور. به کسی حرفی درباره­­­­­­­­­­­­­ی بحث بین خودم و پاشا نزده بودم و ظاهرااون هم فقط گفته بود من به خاطر لباسم می­خواستم مهمونی رو ترک کنم ولی دلیل خراب شدن لباسم رو نگفته بود. دراین بین ازهمه خوشحال­تر وهیجان­ زده­تر مامان ­بزرگ بودکه یا مدام خونه دایی بودو یا با آب ­وتاب از پاشا وکارهاش تعریف می­کرد. بهرحال اگر من کوچکترین نوه بودم پاشا بزرگ­ترین نوه بود و برای خودش ارج و قربی داشت. از تعریف­های مامان­بزرگ خبر داشتم، پاشا سخت دنبال کارهای اجرایی شرکتشه وهرچه زودتر می­خواد کارش رو شروع کنه. شرکت ساختمانی پاشا باهم­کاری پیام که قبلاً هم جای دیگه­ای مشغول بود شروع به کار می­کرد و قرار بود نگار هم پیش اون­ها مشغول به کار بشه. خلاصه شرکت یک جمع کاملاً خانوادگی بود. یک روز که مشغول شستن قلم­موها و وسایل نقاشی بودم مامان­بزرگ بعداز این که کلی از کارهای اون­ها برام تعریف کرد،آه حسرت­باری کشید و گفت: اگر تو هم یک رشته درست و حسابی درس می­خوندی می­تونستی الان با اون­ها کار کنی. من عادت نداشتم به ماما­ن بزرگ بی­احترامی کنم ویا حرفی روی حرفش بزنم،اما اون روز خیلی از دستش دلخور شدم و با عصبانیت گفتم:مطمئن باشید اگر هم یک رشته به قول شما درست حسابی خونده بودم بازهم صدسال سیاه بااون پاشای از خودراضی کارنمی­کردم و زیردست اون نمی­شدم. مامان­بزرگ که طاقت نداشت کسی برعلیه پاشای اون حرفی بزنه بااخم گفت: آش کشک خاله­است بخوری پاته، نخوری پاته. بالا بری پایین بیای پاشا نمی­ذاره تو جای دیگه کار کنی. دیگه واقعا از کوره در رفته بودم و با یکمی صدای بلندتر از حدمعمول گفتم: خیال کردید پاشا کیه؟ حالا چندسال رفته به پشتیبانی پول دایی درس خونده هنرکرده؟نخیر هنراصلی تو دستای منه وخلاقیت خودم! هنوز آماده ادامه نطق خودم بودم که با فریاد مامان خفه­خون گرفتم: دریا! خجالت بکش صداتو بیار پائین. نگاه خشمگین مامان­بزرگ و مامان اعصابم رو بیشتر خورد کرد. ترجیح دادم دیگ حرفی نزنم و رفتم تو اتاقم. چند روز بود روی تابلوی سنتی که یک دختر محلی رو در حال قالی­بافی از پشت نشون می­داد کار می­کردم و می­دونستم وقتی تموم بشه خیلی بااحساس می­شه،اما با حرف­های مامان­بزرگ همه ذوقم از بین رفت.انتظار نداشتم اینطوری رشته تحصیلی من و به تمسخر بگیرند. تا دو روز بعد هر دو با من سرسنگین بودند. شب پنج­شنبه قرار بود دایی مسعود این­ها برای شام بیان خونه مامان­بزرگ.این­جور وقت­ها مامان و من بیشتر کارها رو انجام می­دادیم و رعایت حال پیری اونو می­کردیم. صبح براش خرید کردم و بعدازظهر هم به مامان کمک کردم و میوه­ها رو شستم و سالاد و ظرف و ظروف رو آماده کردم. نزدیک اومدن دایی این­ها به بهانه این که می­خوام دوش بگیرم و آماده بشم،برگشتم خونه­مون. راستش اصلاً دلم نمی­خواست با هیچ کدوم روبه­روشم. بحث و جدلم با پاشا کم بود، حرف­های مامان بزرگ هم نورعلی نور شده بود!می­دونستم امشب تمام مدت مامان­بزرگ می­خواداز پاشاو بقیه به­به و تعریف بکنه وقربون صدقه­شون بره و من فقط باید حرص می­خوردم.مخصوصاً حمام کردن رو لفت دادم و بعد لباس پوشیدنم رو. تابلوی نیمه­کاره­ام جلوی روم بود.از مدت­ها پیش حس می­کردم وقتی ناراحتم بهترین مسکن برام نقاشی کردنه و به طرز وحشتناکی دلم می­خواست تنهاباشم وکسی مزاحمم نشه. موهامو لای حوله پیچیدم و روی تختم دراز کشیدم. نمای دختر ایلیاتی نقاشی از پشت سر بودو صورتش دیده نمی­شداما طرز نشستن و لباس پوشیدنش معلوم بود یک دختر جوانه.دست­های ظریف دخترانه روی تار و پودهای روی قالی نیمه­کاره­ مثل دست­­های خودم ظریف و کوچیک بود. یک لحظه از ذهنم گذشت واقعا چه فرقی بین من و اون وجود داره؟ با وجود این که مثلاً من یک دختر تحصیل­کرده بودم اما منم مثل یک دختر ایلیاتی هنوز زیر سلطه­ی مردهای خانواده­ام قرار داشتم. اگرهنر اون زیر پا می­افتاد ولی حداقل خونه­اش رو گرم می­کرد، کسی خریدار هنر من نبود. شاید اگر یک دختر ایلیاتی بودم خوشبخت ­تر بودم.

ادامه...

مشخصات کتاب احساس زخمی

بخشی از کتاب احساس زخمی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره