Loading

چند لحظه ...
کتاب نبرد سایه و نور

کتاب نبرد سایه و نور
مجموعه سایه‌های جادو - کتاب سوم- جلد سوم

نسخه الکترونیک کتاب نبرد سایه و نور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نبرد سایه و نور

ماکسیم طلسمش را کمی پس از سپیده‌دم به پایان رساند. به میز تکیه داد و کارش را تحسین کرد. مردان بی‌چهره‌ای که با آرایش نظامی ایستاده بودند و سینه‌های زره‌پوششان روی قلب‌های فولادی‌شان قفل شده بود. دوازده بریدگی عمیق در امتداد انحنای بازوی پادشاه قرار داشت، برخی در حال بسته شدن و بقیه تازه. دوازده تکه طلسم فولادپوش روبه‌روی او به هم متصل بودند، چکش خورده و جوش داده شده و کامل شده بودند. فشار اتصال جادو وحشتناک بود، چیزی که مرتب قدرتش را می‌کشید و با هر لایه‌ی اضافه‌شده، افزایش می‌یافت. بدنش کمی در زیر این وزن می‌لرزید، ولی کارش را که شروع می‌کرد، زیاد طول نمی‌کشید. ماکسیم از پسش برمی‌آمد. در جایش صاف ایستاد (اتاق به نحو خطرناکی چند ثانیه‌ای دور سرش چرخید و بعد آرام گرفت) و به طبقه‌ی پایین رفت تا آخرین غذا را با همسر و پسرش بخورد. خداحافظی‌ای بی‌کلام. امیرا درک می‌کرد و او امیدوار بود رای ببخشدش. کتاب کمکش می‌کرد. ماکسیم در حالیکه راه می‌رفت، تصور کرد که همراه آنها در سالن بزرگ نشسته و میز با فنجان‌های چای و نان تازه پوشیده شده. دست امیرا روی دستش. خنده‌ی رای که به هوا برمی‌خاست. و کل، در جای همیشگی‌اش، کنار دست برادرش. ماکسیم اجازه داد ذهن خسته‌اش در این رویا، در این خاطره زندگی کند و او را به جلو پیش ببرد. فقط یک غذای آخر. برای آخرین بار. - سرورم!» ماکسیم آهی کشید و برگشت. با دیدن نگهبان‌های سلطنتی که مردی را بین خودشان نگه داشته بودند، آخرین رویایش رنگ باخت. مرد اسیر لباس بنفش و سفید هیات همراه فارویی را به تن داشت و رگ‌هایی نقره‌ای مانند فلز مذاب بین جواهرات زینت‌بخش پوست تیره‌اش می‌دویدند. سول-این-آر از آن سر سالن دنبال مردها آمد و با هر گام بلند، فاصله‌ی بینشان کمتر شد. لرد فارویی دستور داد: «آزادش کنین.» ماکسیم پرسید: «این کارا یعنی چی؟» خستگی روی تک‌تک عضلاتش، تک‌تک استخوان‌هایش سنگینی می‌کرد. یکی از نگهبان‌ها نامه‌ای را به سمت او گرفت. «سرورم، موقعی که می‌خواست از قصر خارج شه، جلوش رو گرفتیم.» ماکسیم به سمت سول-این-آر چرخید و پرسید: «یه پیغامبر؟» لرد فارویی با لحن چالش‌آمیزی گفت: «اجازه نداریم نامه بفرستیم؟ نمی‌دونستم اینجا زندانی‌ایم.» ماکسیم قصد داشت نامه را باز کند، ولی سول-این-آر بازویش را گرفت. با لحن سوت‌مانندش هشدار داد: «متحدانت رو با خودت دشمن نکن. به اندازه‌ی کافی دشمن داری.» ماکسیم دستش را آزاد کرد و با یک حرکت سریع نامه را باز کرد و متن فارویی را خواند. «درخواست نیروی کمکی دادی.» سول-این-آر گفت: «بهشون احتیاج داریم.» «نه.» سر ماکسیم درد می‌کرد. «اینجوری فقط زندگی‌های بیشتری رو درگیر این نبرد می‌کنی...» - شاید اگه درباره‌ی طلسم کشیش‌هات بهمون گفته بودی... -...زندگی‌های بیشتری که اوسارون می‌تونه از آنِ خودش کنه و ازش علیه همه‌مون استفاده کنه. شاهزاده‌ی وسکی از راه رسیده بود و ماکسیم خشمش را متوجه او کرد. «و تو؟ وسکی‌ها هم به خارج از شهر پیام فرستاده‌ان؟»

ادامه...

مشخصات کتاب نبرد سایه و نور

بخشی از کتاب نبرد سایه و نور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب نبرد سایه و نور