Loading

چند لحظه ...
کتاب بادبادک‌باز

کتاب بادبادک‌باز

نسخه الکترونیک کتاب بادبادک‌باز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۴,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بادبادک‌باز

البته این واضح بود،همه می­دانستند که کمونیست­ها یک مشت انسان­های بی­شخصیت هستند. از این گدا گشنه­های بی­سر و پا بودند. همان سگ­هایی که قبل از این که شوروی بیاید،حتی لیاقت لیس زدن کفش­هایم را نداشتند.حالا پرچمی را به دوش می­کشیدند و به من دستور می­دادند. در مورد از میان برداشتن بورژوازی برایم سخنرانی کردند و ادای باکلاس­ها را در می­آورند و همیشه همین بود. پولدارها را می­گرفتند و توی زندان می­انداختند تا زهر چشم بگیرند. ما را شش نفری توی آن سلول کوچک اندازه­ی یخچال چپانده بودند و هرشب یک فرمانده که دو رگه­ی هزاره­ای و ازبک بود و بوی گند می­داد، یکی از زندانی­ها را بیرون می­کشید و این قدر می­زد تا صورتش پر از عرق می­شد. بعد سیگاری می­کشید، قولنجش را می­شکست و می­رفت. و شب بعد یکی دیگر.یک شب به من گیرداد.چشمت روز بد نبیند. سه روز بود که ادرارم خونی بود. چون سنگ کلیه دارم. اگر هم تا حالا نداشتی، بدان بد دردی است. مادرم هم قبلاً سنگ کلیه داشت. یادم هست می­گفت حاضر است درد زایمان داشته باشد، اما این درد را نداشته باشد. به هر حال کاری نمی­توانستم بکنم. مرا آوردند بیرون، افتادند به جانم، آن مرد چکمه­هایی بلند تا زانو پوشیده بود و با یک پنجه­ی فولادی که هر شب برای این کار توی پایش می­کرد، مرا می­زد. فریاد می­کشیدم و او یکسره می­زد. یک دفعه روی کلیه­ی چپم لگدی زد و سنگ رد شد. آخ که چقدر راحت شدم.» آصف خندید. «من نعره زدم الله اکبر، اما او بازهم محکم­تر می­زد. من می­خندیدم. همین طور که می­خندیدم دوباره مرا توی سلول انداختند. همین طوری خندیدم و خندیدم تا این که فهمیدم این یک پیام از طرف خداوند است که با من بوده است. خواست او بود تا من زنده بمانم. می­دانی چند سال پیش توی میدان جنگ با همان فرمانده برخورد کردم. درست حول و حوش منمیه بود. او را توی سنگری دیدم که جای موشک توی سینه­اش خونریزی می­کرد.همان چکمه را پوشیده بود.پرسیدم مرا می­شناسد یا نه. گفت نه؛ همان چیزی را که به تو گفتم، به او هم گفتم. پس هیچ قیافه­ای از یادم نمی­رود. بعد مثانه­اش را با تیر زدم. از آن موقع مأموریت مذهبی من شروع شد.» صدای خودم را می­شنیدم که گفتم: «چه مأموریتی؟ سنگسار کردن زناکارها؟ تجاوز به بچه­ها؟ شلاق زدن زنانی که کفش پاشنه بلند می­پوشند، قتل عام هزاره­ای­ها، همه­اش به نام اسلام؟» این­ها بی­اختیار از دهانم پرید، قبل از این که بتوانم خودم را کنترل کنم گفته بودم. با خودم گفتم ای کاش می­شد همه را پس بگیرم و قورتشان بدهم. ولی خوب، دیگر کار از کار گذشته بود. اگر هم امیدی برای زنده بودن داشتم، به باد رفته بود. اونگاهی به من کردو بعد با پوزخندی گفت: «می­بینم دارد جالب می­شود. ولی چیزهایی هست که وطن فروش­هایی مثل تو آن­ها را درک نمی­کنند.» گفتم: «مثلاً چی؟» آصف اخم کرد و گفت: «مثلاً غرور ملت­تان، آداب و رسومتان، زبانتان. افغانستان مثل یک عمارت اعیانی زیباست که پر از آشغال شده است. این آشغال­ها باید دور ریخته شود.» گفتم: «توی مزارشریف خانه به خانه برای این می­رفتی؟ که آشغال­ها را دور بریزی؟» گفت: «بله دقیقاً.» گفتم: «غربی­ها یک اصطلاح برای این کار تو دارند، به آن پاکسازی قومی می­گویند.» آصف خوشحال شدوگفت: «اِ جدی؟پاکسازی قومی.خوشم آمد.جالب است.» گفتم: «من فقط آن پسر را می­خواهم.» آصف هنوز درگیر آن کلمه بود؛ پاکسازی قومی. دوباره گفتم: «من آن پسر را می­خواهم.» نگاه سهراب به سمتم چرخید.مثل نگاه یک گوسفند قربانی بود. حتی چشم­هایش سرمه هم داشت. یادم هست که در عید قربان ملا در حیاط خلوتمان به چشم­های گوسفند سرمه می­کشید. قبل از بریدن گلویش حبه قندی توی دهانش می­گذاشت. التماس را در چشمانش می­دیدم.» آصف گفت: «برای چی؟»

ادامه...

مشخصات کتاب بادبادک‌باز

بخشی از کتاب بادبادک‌باز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره