درباره زندگی خانم کاتیوشا ب. و همکاران تمام فلزی اش
در اتاق بزرگ بیمارستان گشوده شد و نور ریخت توی تالار. آسمان سرخ صندلی چرخدارش را با آرامش هل داد به سمت تختِ ستارهی قطبی. -صبح به خیر آقای ستارهی قطبی.... ستارهی قطبی تن تبدار اما حالا هشیارش را نیمخیز کرد. - من کجا هستم؟... - من اینجا هستم که براتون روایت کنم قسمتی از گذشته رو که شما احتمالاً به یاد نمیآرید... ستارهی قطبی وحشتزده به آسمان سرخ خیره شد. -چشمهات... - ردپای کودتا... میدونید بین من و شما درهای هست به اسم زمان روایتهامون رو که بگیم میفهمیم هر کدام از کدوم زمان پرت شدیم به این بیمارستان زیرزمینی... فقط آروم باشید!