وقتی به دفتر کار پوشیده از گیاه برگشتم، با خودم فکر کردم، این کار دیوانگی است.
آیا درباره اقدام بر ضد یک اپیک چیزی میدانستم؟ آیا در این مورد هیچ تحقیقی انجام داده بودم، هیچ یادداشتی فراهم کرده بودم اصلاً اطلاعاتی داشتم؟ انجام این کار مانند پریدن در استخری بود که در وهله اول حتی نگاه نکرده باشی تا ببینی شاید دوستانت آن را پر از مار کرده باشند.
در هر صورت باید آن را انجام میدادم.
انگار جایی را نمیدیدیم؛ ریگیلیا همه ما را به تکاپو واداشته بود. پراف برای یک روز، حتی به هنگام اجرای دشوارترین بخشهای نقشهمان، جواب تماسهای ما را نداده بود. اما بدتر از همه اینها، حتی اگر او به ما کمک میکرد، ریگیلیا احتمالاً قادر بود بر اساس اطلاعاتی که از قبل در مورد او و تییا داشت؛ برنامههایمان را دستکاری کند.
باید کار غیرمنتظرهای انجام میدادم و به دست آوردن اسراری که ناکس از آن خبر داشت، میتوانست تفاوت عظیمی در اصل جریان ایجاد کند.