فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب با  شبیرو

کتاب با شبیرو

نسخه الکترونیک کتاب با شبیرو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب با شبیرو

این داستان بلند که بطور مستقل به چاپ رسیده، جزو کارنامه سپنج محمود دولت آبادی است؛ مجموعه ای از داستان های او که در فاصله 15 سال (از دهه 40 تا نیمه دهه 50 ) نوشته شده است. دولت آبادی از جمله نویسندگانی بود که در دهه های 40 و 50 خونی تازه در رگ های ادبیات و فرهنگ ایران جاری کردند و امروز خوانش داستان ها و نمایشنامه هایشان، ما را با یکی از مهم ترین و تاثیرگذارترین دوره های ادبیات نو ایران آشنا می کند. دولت آبادی چندی پیش در مصاحبه ای درباره همین مجموعه گفته بود: «این داستان‌ها در دوره‌ای از زندگی من نوشته شده‌اند که جا و مکانی برای نوشتن‌شان نداشتم و تقریبا همه‌شان را در قهوه‌خانه‌های تهران و عمدتا در قهوه‌خانه وطن - کنار ورودی سینما سعدی - می‌نوشتم از صبح تا نهار بازار، که قهوه‌خانه شلوغ می‌شد. وقتی پول دیزی نداشتم پا می‌شدم می‌رفتم بیرون، نصف نان. و با خلوت‌شدن قهوه‌خانه برمی‌گشتم آنجا و می‌نشستم پشت همان میز کوچک ته آن باریکه. زمستان‌ها هم پشت به دیوار گرم مطبخ می‌دادم تا بدنم جان بگیرد.»

ادامه...

بخشی از کتاب با شبیرو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

«حله» چمدان غبار گرفته اش را از میان دستهای بلند ولخت و سیاه حمزه، شاگرد شوفر خط بندر تحویل گرفت، عبایش را روی سرش صاف کرد و بی آنکه نگاه از زمین بردارد و احیاناً صورت خودی یا بیگانه ای را ببیند، از در گاراژ بیرون رفت و در چند قدمی به کوچه ای پیچید و راه خود را در میان کوچه پس کوچه های شهری که در آن چشم به دنیا باز کرده بود، و قدم برداشتن، نگاه کردن، حرف زدن، مدرسه رفتن و کار کردن را آموخته بود ادامه داد. ماسه های مرطوب ساحل همچنان بیخ دیوار کوچه ها را پوشانده بود و رهگذرهای وسط روز مثل سالهای گذشته همچنان کم بودند. فقط زمستانها بود که بندر از وجود غریبه ها پر می شد و همه جور آدمی را از همه ولایات ایران می توانستی در آن بیابی. اما قبل از نوروز انگار که غریبه ها از کوچه و خیابانهای بندر شسته می شدند. حتی برای نمونه هم یکی شان را نمی شد گیر بیاوری. مگر سخت جان ترین و بی پناه ترین مردها را. آنها که در همه جا هیچ چیز نداشتند تا به هوایش بروند. فقط آنها می ماندند که شماره شان به انگشتهای دو دست نمی رسید و بیشترشان هم بلوچ بودند و زاهدانی و گاه پاکستانی و یا هندی. و ماههای بعد از نوروز رهگذرها همچنان کم بودند و اهل بندر بودند و در آفتاب و شرجی، در شب و در روز، هر وقت که لازم بود آرام و بی صدا از کپرهایشان برون می خزیدند و در سایه دیوارها راه می افتادند و به ساحل که می رسیدند خود را در آب شور دریا می غلتاندند و برای لحظه هایی تب آفتاب را از تن خود دور می کردند.
حله یک لحظه چمدان را کنار دیوار تکیه داد، آن را دست به دست کرد و باز براه افتاد. شانه و بازویش درد ملایمی داشت و بقیه تنش هم سر به سرخسته وکوفته و بی حال بود. زیربغلهایش عرق کرده بود و زیر سینه هایش از عرق چسبنده ای می سوخت. حس می کرد لیچ افتاده و به پوست دنده هایش چسبیده است. فکر می کرد لابد زیربغلهای دیگر مسافرها هم عرق کرده بوده و زیر پستانهای زنهای دیگر هم لابد لیچ افتاده و دیگران هم زیر تاق کوتاه ماشین مسافربری از بوی گرمای نمناک و عرق تن و بنزین و نفسهای غلیظ پیرها، حتماً احساس تنگی نفس می کرده اند. چون از پنجره های باز هم که بادی به دورن نمی وزید. ماشین که در کف خاکی گاراژ ایستاده بود، انگار هوا هم ایستاده بود. دم کرده و رطوبت زده و خفه بود. مثل میتی که باد کرده باشد. و این در گلوی حله چنگ انداخته بود، و بر خفگی می افزود. دیدن عباهای زمخت زنان و روبنده های سیاهشان، گونه های کبود و پیشانیهای پرچروک پیرمردها و چشمهای هم آمده و آب آورده ای که جزو زندگانی اکثر پیران جنوب است و عرقهای چسبنده گردنهایشان و حرکات کند و کم شتابشان در جمع و جور کردن خود و توشه بارشان با هیاهوی بیهوده و جیغ و ویغ بچه ها و بوقهای پی در پی ماشینی که پر از آدم، حاضر به حرکت بود. بالاخره حله توانسته بود خودش را از لابه لای تنه های بخار نشسته و عرق زده مسافرهایی که با خستگی و تنگ حوصلگی درهم می لولیدند و پاهای یکدیگر را لگد می کردند و از ته گلو به هم تشر می زدند، بیرون بکشاند و پا از پله ماشین پایین بگذارد وکنار دیوار منتظر باز شدن بند بار و پوشش برزنتی، به تقلای شاگرد ماشین و سرایدار چشم بدوزد.
در چم کوچه، حله یک بار دیگر چمدان را زمین گذاشت و ایستاد و پابه پا کرد و معطل ماند. راهی تا خانه نبود؛ اما مثل اینکه چیزی مانع حرکت او می شد. تا اینجا را خوب و بی پروا آمده بود، اما اینجا و در این دم تردید از قلبش سر برآورده و یکجا نگاهش داشته بود. چرا دلهره ای پنهانی آزارش می داد؟ این ترس خاموش از کجای خانه دلش روییده بود؟ چه چیزی در پندار خود داشت؟ هیچ حالی را نمی شد در چهره بسته و خاموش حله خواند زیرا هیچ حالتی از او در چهره اش بروز نمی کرد. هر چه بود و از قلبش برمی آمد، همان جا در زیر پوست کبود صورتش محو می شد و مجال نمایش نمی یافت. این بود که فقط سکوتش را می شد فهمید و دیگر هیچ. هم حال نیز چنین بود. ایستاده، خاموش و در فکر. هر چه بود زیر پوست و درون رگها بود؛ و ظاهرش آرام و پاک و صاف بود. مثل بسترِ ساحل.
بیشتر از این به خود زحمت و زجر تردید نداد؛ چمدان را برداشت و با قدمهای کندتر و سنگین تر براه افتاد و یک بار دیگر جلو درِ حیاط ماند و در و دیوار را نگاه کرد. چاک در باز بود و از درون خانه صداهای روشنی شنیده نمی شد. خاموشی بعداز ظهر خودش را بر همه جا پهن کرده بود. حله آرام لت در را باز کرد و پا به حیاط گذاشت. کنج حیاط، برادر بزرگش عبید برهنه، رو به دیوار ایستاده بود و تن تیره رنگ خود را به آبی که از لوله لاستیکی بیرون می آمد، می شست. عبید برهنه برهنه بود، برای همین حله نتوانست بیشتر از یک نظر او را نگاه کند. و برای همین از تن برادرش چشم گرداند، پشت به او ایستاد و جاسم را صدا کرد. ازصدای حله، عبید برگشت و چشمش که به پس سر و شانه و کتف خواهرش افتاد به مستراح دوید و در را به روی خود بست و همراه کمی شرمندگی گفت:
ــ درمی زدی اقلاً.
حله گفت:
ــ جاییت را ندیدم. غمش را مخور. حوله ات کجا است تا برایت بیارمش؟
عبید گفت:
ــ جاسم میاردش. جاسم! جاسم!
حله برای دیدن برادر کوچک تر خود چشم به دهنه های درها دوخت و یک لحظه بعد جاسم را دید که حوله ای روی شانه و کتابی به دست از در بیرون آمد و بی آنکه نگاه از درسش بردارد روبه کنج حیاط رفت.
ــ جاسم!
صدای حله جاسم را سرجایش نگاه داشت؛ حله رو به او رفت و جاسم هم به طرف خواهرش کنده شد و آنها مثل دو تا طفل همدیگر را بغل کردند. عبید از پشت در نعره زد «پس چی شد حوله؟» و جاسم و حله را از هم برید. جاسم به طرف در دوید و حله هم بالای سر چمدانش ماند و سرش را پایین انداخت. جاسم مثل دلاکهای حمام، دوطرف حوله را با دو دستش جلو در مستراح گرفت و صورتش را روی شانه گرداند و گفت:
ــ «حاضره.» و حس کرد در روی پاشنه چرخید و عبید پا بیرون گذاشت و با پنجه های کلفتش حوله را از دستهای او گرفت و به دور کمرش پیچید. جاسم کنار رفت و نیشخندی زد و پستانهای برآمده عبید را نگاه کرد و بعد با خجالت چشم به سوی حله گرداند. اما حله هنوز سربلند نکرده بود تا به چشمهای عبید نگاه کند. عبید به اتاق رفت و در دم حوله را از تن خود واکرد و انداخت، شلوار سفید و چسبناکی به پا کشید و روی صندلی، زیر بادبزن نشست؛ شانه های برهنه اش را به باد ملایم و گرم پره های بادبزن سپرد و منتظر ورود حله شد. عبید خبر این را که بین حله و شویش «حبیب یاسین» شکراب شده، شنیده بود، برای همین نمی خواست خواهرش را با روی باز قبول کرده و به او تکیه گاه داده باشد. سرش را از پنجره بیرون داد و گفت:
ــ چرا نمی آیی داخل؟
برگشت، سر جایش نشست و دهنش را با آب لیوان تر کرد.
حله و جاسم هنوز توی حیاط بودند و زیر گوش هم پچ پچه می کردند. عبید با خود فکر می کرد حتماً از او دارند حرف می زنند. یک بار دیگر حله را صدا زد. حله آرام به درون آمد و روی صندلی نشست؛ جاسم هم آرام مثل گربه وارد شد و پای در ایستاد. عبید زیرچشمی او را نگاه کرد و بعد چشم به حله دوخت و گفت:
ــ «خوب؟ خوش آمدی! چطورتوی این گرما راه افتادی؟» و بعداز سکوت حله ــ مثل اینکه تازه ملتفت ورودش شده باشد ــ گفت:
ــ حالت چطوره؟
ــ خوبم.
این حرف را حله طوری خلاصه گفت و خاموش ماند که انگار پرنده ای نوکش را از هم گشود، صوت محزونی از آن فرو چکاند و باز بستش.
عبید گفت:
ــ حبیب چطوره؟
ــ نمی دانم.
ــ نمیدانی؟ چرا؟
می دانست و می پرسید. حله به جوابش گفت:
ــ نمی خواهم که بدانم.
عبید دمی خاموش ماند، بعد گفت:
ــ قهر کردی؟
ــ طلاق گرفتم!
ــ طلاق گرفتی؟! چرا؟
ــ چه بگویم؟
عبید به پشتی صندلی تکیه داد، دندانهایش را برهم فشرد، چشمهای پرخشمش را به حله دوخت و گفت:
ــ بالاخره کار خودت را کردی؟!
ــ می خواستی نکنم؟
ــ آخر برای چی؟
ــ برای اینکه نمی خواهم زنش باشم. او لیاقت امثال خودش را دارد.
ــ یعنی این قدر مهم شده ای؟
حله دیگر حرفی نزد. بهتر دید خاموش بماند. اما عبید نمی توانست آرام بگیرد. چون هیچ دلش نمی خواست علاوه بر جاسم، خواهر بیوه اش هم روی کول زندگانی او سوار شود. نیش دار گفت:
ــ از او بهتر کی را می خواهی گیر بیاوری؟ نکند خیال داری زن امام قَطَر بشوی؟
حله گفت:
ــ نمی خواهم زن کسی بشوم؛ اما نمی خواهم به پای مردی عمرم را تمام کنم که دایم سر و کارش با ژاندارم و قاچاق و گلوله است. نمی خواهم از قبل جنس و زوّار قاچاق نان بخورم. نمی خواهم زن مردی باشم که به اندازه ماشین جیپش هم به من ارزش نمی گذارد. تو من را با رودرواسی و فشار به او دادی، چون رفیق الواتی هایت بود. به آدمی که همیشه سه جور سجل و گذرنامه توی جیبهایش دارد. آدمی که اصلاً به آدمها نرفته. مثل جانی ها است. زوّار قاچاق را از مرز می گذراند، به میان نخلستان ها می برد، از ماشین پیاده شان می کند و به آنها می گوید «آنجا، بعد از نخلستان نجف پیدا است» و مردم بدبخت هم باور می کنند و توی صحرا آواره می شوند. خودم یک بار همراهش بودم و دیدم که بعد از این کار با لباس عربی اش به بصره رفت تا مظنه جنسهای لوکس را به دست بیاورد.
عبید گفت:
ــ خوب؛ این حرفها به تو چه مربوط؟ مگر تو پیغمبری یا فضول؟ تو از خانه ــ زندگی خودت اگر نارضایی داشتی باید حرف بزنی، نه اینکه...
حله نگذاشت عبید حرفش را تمام کند؛ گفت:
ــ این جور نان از گوشت سگ هم به من نجس تره. اگر کور و کر بودم و نمی دیدم و نمی دانستم خوراک و پوشاکم از کجا می آید چیزی، اما این جوری، آن هم با اخلاق سگی که او دارد، با آن رفتارش، حرف زدنش؛ آه! آدم! گفته اند آدم. فقط شکل و قیافه آدمها را دارد وگرنه...
عبید گفت:
ــ حالا می گویی من چه کار کنم؟ خیال می کنی می توانم تنهایی چند نفر را اداره کنم؟ مگر خودت از وضع و حال ما خبر نداری؟ خبر نداری که دایی ات، یعنی قیم ما، همه نخل های ارثی مان را غصب کرده؟ نمی بینی که من بعد از همه ملق واروزدن هایم از مجبوری توی نیروی دریایی دایمی شده ام؟ نکنه به کله ات زده و هنوز هم خیال می کنی دختر همان «حاجی زاهد» هستی؟ نمی دانی که وقتی آدم مجبور است باید در دُمب خر را هم بوس کند؟ می خواهی این حرفها را با میخ توی کله ات فرو کنم؟
عبید خاموش شد و بقیه هم، هر کس در فکر خود فرو رفت. جاسم آرام از لای پرده بیرون خزید و پشت در، توی دالان روی زمین نشست، و حله صورت خود را در عبایش پوشاند و آرام گرفت. اما این رفتارها بر عبید بی اثر بود. چشمهایش را به حله دوخت و محکم گفت:
ــ چه کار می کنی؟ برمی گردی پیش مردت یا اینجا می مانی؟
حله گفت:
ــ پیش او برنمی گردم. او زیادی از سرش، هم زنهای جورواجور دارد. من به کارش نمی خورم.
عبید آنچه را که خواهرش جدا از سوءال او گفته بود ندیده گرفت و تکرار کرد:
ــ پس اینجا می مانی؟
ــ شاید اینجا هم نمانم.
ــ پس کجا خیال داری بروی؟
ــ نمی دانم.
ــ من می دانم. تو همین جا، در خانه پدری ات لنگر بینداز. من می روم. بی اینهم باید می رفتم. چون انتقالی ام آمده. همین روزها گورم را گم می کنم.
عبید برخاست، مشغول پوشیدن پیراهنش شد و از در بیرون رفت. به میان حیاط که رسید رو به جاسم کرد و گفت:
ــ هر چه از خودت داری جمع کن، ما می رویم.
جاسم هیچ نگفت و همچنان که بود، خاموش و سر به زیر ماند. عبید منتظر جواب او نشد، در را به هم زد و پا به کوچه گذاشت و دور شد، و جاسم در قلبش بیزاری و نفرتی نسبت به برادرش حس کرد. او چرا این طور شده بود؟ چرا این قدر بی طاقت و کم تحمل بود؟ مگر حله دنیاخوار بود؟ فکر کرد باید از خواهرش دلجویی کند. برخاست و به اتاق رفت، حله بیخ دیوار نشسته بود و عبایش را روی صورتش کشیده بود و بی صدا گریه می کرد. جاسم نمی دانست با او چه جور حرف بزند؟ حالا دو سال بود که ندیده اش بود. خیلی چیزها فرق کرده بود. خواهرش زن شده بود و خودش هم داشت کم کم مرد می شد. پشت لبهایش سبز شده و صدایش خش افتاده بود و امسال بود که دبیرستان را تمام کند و پشت سر بگذارد. در مقابل دیگران حس تازه ای زیر پوستش داشت. حسی مثل غرور. حرفها و کنایه ها زود به اش برمی خورد، نگاهها خونش را داغ می کرد. مهربانی ها لاله گوشهایش را به رنگ فلز گداخته در می آورد. تشویق ها به زیربغلهایش باد می انداخت. سرزنش های گهگاهی فرودش می داد و قلبش را می سوزاند و نگاههای دزدانه دختری سینه اش را می لرزاند. پیش از اینکه عبید حله را به حبیب یاسین بدهد، حله تن و سر جاسم را می شست، موهای زبر و پیچ پیچش را شانه می کشید و رختهایش را توی طشت چنگ می زد و پارگی های لباسش را می دوخت. هم خواهر بود و هم مادر بود و هم دوست بود. اما حالا، بعد از این دو سال و چند ماه جاسم نمی دانست چطور باید از خواهرش دلجویی کند. حرف زدن با او یادش رفته بود. می ترسید مبادا حرفی را که می خواهد بزند ناجور باشد! لابد حله در این مدت به جور دیگری از گفت و شنود خوگرفته بود، و تازه مگر خود جاسم غیر از این بود؟ اما بالاخره می باید حرفی زد. به زحمت گفت:
ــ گریه کردن چه ثمری داره؟ برخیز برو صورتت را بشور. او هر چه گفت برای خودش گفت. مگر خانه از او تنها است؟ مال همه ما است. هر کسی روی سهم خودش می نشیند. به دیگری چه مربوطه. اگر هم خیلی دلش می خواهد از اینجا برود، بگذار برود. ما که مرده نیستیم. خیال می کنی از نان خودمان در می مانیم؟ او دید در قاچاق شانس نیاورد حالا می خواهد از راههای دولتی کمر خودش را ببندد. خوب بگذار ببندد. من که هستم. دستهایم را شکسته اند؟ اینکه نیست. درد ما یک لقمه نان است، آن را هم پیداش می کنیم. خیال می کنی خیلی مشکل است؟ حالا برخیز.
حله برخاست، صورتش را زیر عبا پاک کرد و از در بیرون رفت. جاسم به این خیال که حله می رود صورتش را بشوید، همان جا پشت پنجره ماند؛ اما یک لحظه بعد صدای به هم کوفته شدن در حیاط را شنید و سیاهی حله را دید که از در بیرون زد. جاسم دنبالش دوید و درخم کوچه اورا گرفت. حله بازویش را از دست برادرش کند و به راهش ادامه داد؛ اما جاسم باز او را گرفت، چمدان را از دستش کند و بی التفات به یکدنگی حله، اورا به طرف خانه کشاند، به داخل برد و چفت در رااز پشت بست وگفت:
ــ او از خدا می خواهد که تو بگذاری و بروی. چون نفعش در این است. اگر تو اینجا باشی او نمی تواند هر چه را که باقی مانده به راحتی بالا بکشد. این موضوع قیم و این چرت و پرتها هم بالکل دروغ است. خودش با دایی دست به یکی کرده که نخل ها و لنج را از او بگیرد. شرطشان هم این است که دختر دایی را هم روی لنج و نخل ها زن خودش کند. حالا تو که باشی، مخلش هستی، چون کبیری. اما من نه، چون توی شناسنامه ام هنوز کبیر نشده ام و ظاهراً زندگی ام را او دارد اداره می کند. یعنی که تحت کفالتش هستم. حالا حالی ات شد؟
حله که همچنان می کوشید تا چشمهایش را از جاسم پوشیده بدارد به حرف در آمد و گفت:
ــ من که اینجا نیامده ام تا از کسی ادعای ارث و میراث بکنم! بگذار همه شان به دریا بریزند. من از ناعلاجی به در خانه خودم آمده ام. پس کجا می خواستم بروم؟ این جور که او می خواهد من باید آن قدر سر مرز قصرشیرین می ماندم تا نعش می شدم. مگر من چه کار کرده ام که باید قصاص اش را این جور پس بدهم؟
به فکر جاسم رسید که برای خواهرش آب بیاورد؛ آورد و لیوان را به دست او داد، حله ظرف آب را گرفت و نوشید و آن را به کناری گذاشت. جاسم دنبال مطلبی گشت تا به حرف بیاید؛ اما چیزی به خاطرش نرسید. پس گفت:
ــ اتاق من اینجا است. بیا ببینش؛ بعدش هم روی تختم یک چرت بخواب تا غروب که از دبیرستان آمدم راه بیفتیم برویم طرف دریا قدم بزنیم. عبید دیگر حالا حالا پیدایش نمی شود. رفت تا بوق سگ به خانه بیاید. برخیز.
حله خسته و درمانده برخاست و همراه جاسم از در بیرون رفت. توی راهرو، جاسم اتاق باریک خودش را نشان او داد، حله به اتاق پا گذاشت. و جاسم کتابهایش را از تاقچه برداشت، خدا نگهدار گفت و بیرون رفت.

نظرات کاربران درباره کتاب با شبیرو

متن کتابای آقای دولت آبادی شاید سخت و گاهی حتی توی اولین نگاه به اولین کتابی که از ایشون می خونید، ناخوانا باشه. اما این فقط اولشه. کتابای این آقا رو باید بلعید. اینو توی دومین باری که سلوک رو خوندم متوجه شدم...
در 2 ماه پیش توسط