Loading

چند لحظه ...
کتاب رویای بی‌قرار

کتاب رویای بی‌قرار

نسخه الکترونیک کتاب رویای بی‌قرار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۴,۹۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب رویای بی‌قرار

امایش دوباره دلم را خالی می­کند. هراسان می­پرسم: «اما چی؟» «فردا و پس‌فردا که تعطیله من با شما هستم، اما برای پس‌فردا شب، بلیت می­گیرم برمی­گردم. تو با خانواده­ات بمون.» گر می­گیرم. لگدی به چمدان می­زنم و مثل بچه­ها که لج می­کنند، می­گویم: «لازم نکرده.» با آرامش می­گوید: «مگه هدفت زیارت نیست؟ چه فرقی داره من باشم یا...» تلفن را قطع می­کنم و نمی­گذارم حرفش تمام شود. زیارت تنهایی به چه درد من می­خورد، من می­خواستم قبل از شروع مراحل ناباروری هر دویمان متوسل شویم، یعنی این موضوع این‌قدر سخت است که نمی‌فهمد. اصلاً اگر دوست داشت که با هم سفر کنیم حتماً می­توانست کارهایش را هماهنگ کند، اما احساس می­کنم دیگر دوستم ندارد و از من فاصله می­گیرد. دانه­های اشک همچون دانه­های تسبیحی که نخشان پاره شده باشد، روی صورتم روان می­شوند. دیدن چمدان­ها خشمم را بیشتر می­کند. کاش از صبح گفته بود تا وسایل را جمع نمی­کردیم. بیچاره مامان، صبحانه وسط راه را هم آماده کرده است. اصلاً از همه خداحافظی کردیم. جواب فامیل را چه بدهیم؟ اشکم می­شود باران سیل‌آسای بهاری! مامان عزیزم یک ماه برای این روز برنامه‌ریزی کرده و ما یک شبه همه را بر باد می­دهیم. گوشی خانه زنگ می­خورد. دست و پایم حس ندارد تا از جایم بلند شوم و جواب دهم. می­ترسم مامان باشد و بخواهد با ذوق از ساعت حرکتمان بگوید. بی‌خیال می­شوم و در جایم می­نشینم. هر که باشد دوباره زنگ می­زند. اصلاً فکر می­کند دست‌شویی یا حمام بوده­ام. اما اگر مامان بود چه؟ حتماً نگران می­شود. بالاخره تصمیم می­گیرم بلند شوم و جواب دهم که قطع می­شود. در جایم کنار چمدان­ها و شوفاژ دراز می­کشم. هادی به من می­گوید تو چرا این‌جوری شده­ای؟! من مگر چطور شده­ام؟ او برنامه سفرمان را کنسل کرده است و به جای عذرخواهی از رفتار من ایراد می‌گیرد. دستم را دراز می­کنم و زیر سرم می­گذارم. یعنی واقعاً آقا ما را راه نداد؟ دانه اشکی غلت می­خورد تا روی دستم می­نشیند. اگر به اراده ما بود که ما اراده کرده­ایم پس حتماً آقا ما را نطلبیده است. قلبم می­گیرد از فکرهایی که در سرم سر و صدا می­کنند. نکند کاری کرده­ایم که امام رئوف... رئوف که در قاب ذهنم می­نشیند، دوباره قطره اشکی بر گونه­ام جاری می‌شود. انگار قرار نیست سد اشکم بسته شود. گوشی موبایلم را از کنارم برمی­دارم و شماره حرم را می­گیرم. تقریباً کار هر روزم است که به این شماره زنگ بزنم و عرض ارادتی کنم، اما این­بار فرق دارد؛ می­خواهم گلایه کنم. گلایه کنم از او که مرا نخواسته است. بوق می­خورد و «السلام علیک...» دست و پایم جان می­گیرند. می­ایستم به ادب، اما سیل اشک­هایم را کجا ببرم جز به خانه دوست! اصلاً کجا می­خرند جز اینجا؟! منشی تلفنی می­گوید: «زائر گرامی...» جانم در می­رود برای زائر بودنش! صدای صحن را می‌شنوم، چشم‌هایم را می­بندم و صحن آزادی را تصور می­کنم، کلمات شرم دارند تا ادا شوند به گلایه. اشک می­ریزم و فقط همین یک کلمه: «آقاجانم!» تماس قطع می­شود. سبک می­شود دلم، اما می­بارد که انگار باریدن دست خودش نیست. این آسمان ابری، تا ابرهایش را نبارد و دلم را نشوید، آرام نمی‌گیرد. هق­هق می­کنم و شانه­هایم می­لرزد. روی زمین می­نشینم و زانوهایم را بغل می­گیرم. می­شد که فردا در حرم باشم، اما نشد. همه­اش تقصیر هادی است. خودخواه است. کارش را به من ترجیح می­دهد. همیشه همین بوده و هست. مگر برای رفتن به مرکز هم کارش را به من ترجیح نداد؟

ادامه...

مشخصات کتاب رویای بی‌قرار

بخشی از کتاب رویای بی‌قرار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره