فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب از خم چمبر

کتاب از خم چمبر

نسخه الکترونیک کتاب از خم چمبر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب از خم چمبر

این داستان از مجموعه کتاب‌های محمود دولت‌آبادی است که با نام «کارنامه سپنج» شناخته می‌شود. «کارنامه سپنج» در فاصله پانزده سال (از دهه 40 تا نیمه دهه 50) نوشته شده و طی سال‌های گذشته توسط ناشران مختلف به چاپ‌های مکرر رسیده است. این مجموعه شامل کتاب‌هایی با نام‌های گاواربان، باشبیرو، از خم چمبر، عقیل عقیل، دیدار بلوچ، بیانی و هجرت، گلدسته و سایه‌ها، ادبار و آینه، آوسنه بابا سبحان است. در چاپ جدید مجموعه، کتاب دیگر دولت‌آبادی با عنوان «آن مادیان سرخ‌یال» هم به آن افزوده و یک سری داستان از نویسنده رمان‌ «کلیدر» در اختیار علاقه‌مندان گذاشته شده است. نکته مهم درباره داستان‌های کارنامه سپنج این است که دولت‌آبادی از جمله نویسندگانی بود که در دهه‌های 40 و 50 خونی تازه در رگ‌های ادبیات و فرهنگ ایران جاری کردند و امروز خوانش داستان‌ها و نمایشنامه‌هاشان، ما را با یکی از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین دوره‌های ادبیات نو ایران آشنا می‌کند. موضوع بیشتر این داستان‌ها، درگیری انسان ایرانی با مقوله زمین و زمینداران و قوانین دولتی پس از انقلاب سفید شاه است. دولت‌آبادی چندی پیش در مصاحبه‌ای با روزنامه شرق درباره همین مجموعه گفته بود: «این داستان‌ها در دوره‌ای از زندگی من نوشته شده‌اند که جا و مکانی برای نوشتن‌شان نداشتم و تقریبا همه‌شان را در قهوه‌خانه‌های تهران و عمدتا در قهوه‌خانه وطن - کنار ورودی سینما سعدی - می‌نوشتم از صبح تا نهار بازار، که قهوه‌خانه شلوغ می‌شد. وقتی پول دیزی نداشتم پا می‌شدم می‌رفتم بیرون و با خلوت‌شدن قهوه‌خانه برمی‌گشتم آنجا و می‌نشستم پشت همان میز کوچک ته آن باریکه. زمستان‌ها هم پشت به دیوار گرم مطبخ می‌دادم تا بدنم جان بگیرد. یادم هست داستان «گاواربان» را در قهوه‌خانه نبش خیابان کوشک به پایان رساندم. پس چنین داستان‌هایی از صمیمیت خاصی برخوردار باید باشند...»

ادامه...

بخشی از کتاب از خم چمبر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

از دشت می آمد. پشتش خم ملایمی داشت. با هر قدمی بالاتنه اش به جلو می افتاد و حس می شد سرش کمی رو به پایین سنگینی می کند. جوان بود. شانه های پهن و جاداری داشت و گردنش نه چندان کوتاه، اما کلفت و ستبر بود. رگ و استخوانش پیدا نبود. جوال گندمی را می توانست به زور گردن خود از خاک بردارد. گوشهایش محکم و چسبیده به سرش بودند، و پوست صورتش به چرم تازه می مانست. روی گونه هایش، انگار به هُرْم تنور رنگ گرفته بودند. به تیغ و تب آفتاب. ابروی پهن و پُری داشت. چشمهایش رنگ شبگیر داشتند و غباری از آرامش بر آنها نشسته بود. چشمها در بازتاب شب ملایم تابستان گم بودند. نگاهش جوان بود. خام و گنگ بود.
از سربازی، همین دوسال پیش برگشته بود. به دوسال هم نمی رسید. دشتبان شده بود. بعد هم زن گرفته بود. مارو!
خرش پیش پایش، زیرخورجین علف، شیب ملایم راه را یورقه می رفت. سمش خاک لایه بسته را تکه تکه قلوه کن می کرد. خر، شتاب کره اش را داشت. طاهر، خرش را هم تازه خریده بود چیزی کمتراز یک سال. از کولی ها خریده اش بود. آبستن خریده اش بود. حالا کره ای داشت به رنگ خودش. خاکستری. براه دور که می رفت کره را با خود نمی برد. کره هنوز خیلی کرّه بود. دستها و پاهایش رمق راههای دور را نداشتند. استخوانهایش آب بودند. طاهر امروز کره را نیاورده بود. حیوانک را پشت درِ آغل گذاشته بود. طاهر خواسته بود براه دور برود. رفته بود. به ته دشت رفته و پنبه زار را دور زده بود و جوی و جالیز را نگاه کرده بود. هر بوته را قدم به قدم وارسی کرده بود. باز هم جای چهارتا خربزه خالی بود، باز هم پسر میرجان، حرام لقمه بی پیر، دستش براه خودش نبود. تا چشم دیگری را دور می دید، خودش را خپنه به جوی جالیز طاهر می انداخت، چهارتا میوه رسیده اگر بود، از بوته وامی کند و سینه خیز سینه خیز خربزه ها را برخاک می غلتاند، به پناه می برد، آنجا توبره اش را پر می کرد و از بیراهه، رو به قلعه رحیم آباد می آمد. طاهر به این فکر بود که کار شبانه است. روز، چنین جراتی در او نیست. پس شبانه باید برایش دام گذاشت. تله. یک شب که ماه نباشد.
«بگذار چندتا خربزه دیگر برسد. وقتی که خوب رنگ گرفتند از زیر بوته بیرونشان می اندازم و خودم در گودالی پسخو می کنم. می آید. بو می کشد و می آید. مثل روباه. مثل کفتار. می دانم. مچش را می گیرم. بند دستش که در دستم گیر کرد همه چیز آشکار می شود. نه اینکه چوبی به قوزک پایش بکوبم، نه. شانه هایش را با ریسمان می بندم و می آورمش به قلعه تا همه نگاهش کنند و تف به رویش بیندازند. کل گزور از خودش حیا نمی کند، کون کار ندارد، دستش را به مال مردم دراز می کند. لابد برای اینکه می خواهد جالیز خودشان سر به مهر بماند تا وقت وقتش بار بار به شهر ببرند و با نرخ خوب، شیرین بفروشند. اما این بار، داغ خربزه دزدی را به دلش می گذارم. ارث دزدی های بابایش را پیش پیش ورداشته، حرامزاده بی عار و درد».
گوشهای طاهر سنگین و کم شنوا بودند، این بود که حرفهایش را برای خودش نشخوار می کرد. مثل چیزی که آنها را می جوید:
«حرامزاده بی پدر و مادر».
کینه طاهر به پسرمیرجان فقط هم بابت خربزه هایش نبود. بیشتر از بابت مارو بود. پسرمیرجان هنوز هم بدجوری به مارو نگاه می کرد. خودش را نجس نمی دانست. دایم این دوروبرها موس موس می کرد. روزهایی که مارو برای کار به سرِ جالیز می آمد، پسر میرجان هم خودش را یک جوری به این سو می کشاند و به بهانه ای سر حرف را با مارو باز می کرد. مارو نمی خواست با او همکلام شود، اما پسر میرجان از آنها نبود که به آسانی دست از او بردارد. آب، نان، سوزن نخ و هر چیز دیگری را بهانه می کرد تا اینکه دمی، ساعتی نزدیک مارو بماند. مثل خرمگس بود. سمج. طاهر نمی توانست او را روی زمین، سبز ببیند. آخرش هم می ترسید شرش را به پسر میرجان بریزد. می ترسید. می ترسید عاقبت بدجوری خشمش را روی او خالی کند. طاهر از خودش خبر داشت. اگر چوبدست شفتالویش به دنبه سر پسر میرجان می گرفت و می خواباندش، معلوم نبود که او یک بار دیگر به هوش بیاید. معلوم نبود که از جا برخیزد. آن وقت بود که خون خر، به گردن طاهر می افتاد. غائله سر می گرفت. چون پسر میرجان در دم هزارتا صاحب پیدا می کرد. هزارتا کس و کار. تا بود، بی سروپا بود. اما همین که بهانه ای یافت می شد، دوروبری هایش مثل مورچه از لانه هایشان بیرون می ریختند. یکسرِ کار دشتبانی طاهر هم به دست ایل و اولاد میرجان ها بود. خرده مالک بودند و اگر طاهر شاخ در شاخشان می گذاشت، غله مزد سالانه اش را پیش خود نگاه می داشتند و برای سال بعد هم دشتبان دیگری می تراشیدند. دشتبانی از خودشان. این بود که طاهر نمی دانست چه بکند، پسره گرنخ مثل لته ناشوی به دست و بالش چسبیده بود. بیش از یک وجب قد وبالا نداشت، هفته به هفته هم دست و پوزش را آب نمی کشید، زیر ناخنهایش نیم من چرک داشتند، سرکلَ اش هنوز که هنوز بود جوش و دانه می زد، از دک و دندانش چرک و کثافت می بارید، یکپارچه نکبت بود، با این همه روی خاک راه رفتنش طاهر را آزار می داد.
ماچه خر طاهر سینه کش کال را بالا رفت، از دق و از پناه گذشت، به کوچه پیچید و کنارِ در، زیر تاق درگاه ماند. خانه، وامانده دارایی یک نیمچه مالک بود که حالا به شهر رفته و روی مستقلاتش چمبر زده و در اداره دارایی هم شغلی گرفته بود. آقای ذیحقی. خر با خورجین اش از در خانه به درون رفت. طاهر بار علف را پایین گرفت، میان هشتی انداخت و لت های در را پشت سر خود بست. حیوان از ته هشتی به طویله چپید و کره اش را به زیر شکم گرفت. طاهر به طویله رفت، خورجین اش را از پشت خر برداشت، به هشتی کشاند و درِ طویله را بست. پس خورجین و بار علف را از هشتی به حیاط کشاند و بیخ دیوار جایشان داد و پیش از اینکه خورجین را بکاود به آقای مدیر سلام کرد. آقای مدیر ته یک زیرشلواری نازک راه راه از اتاقش بیرون آمده و توی ایوان ایستاده بود. آقای مدیر به سلام طاهر جواب داد و روی قالیچه اش ــ که مادر طاهر همیشه عصرها برایش پهن می کرد ــ نشست، به بالش تکیه داد و به طاهر «خدا قوت» گفت. طاهر صدای آقای مدیر را خوب نشنید، با این حال مثل همیشه لبخندی زد و پیش خود چیزی گفت. بعد علفهای خورجین اش را که با پا درهم کوفته بود با پنجه های کلفتش بیرون کشاند و خربزه ای را که میان علفها جا داده بود برداشت، گرد و غبارش را با دست و بال پیراهنش پاک کرد، دستی به گُرده خربزه کوفت: «برکت ببینی» و آن را با شوق و حظ نگاه کرد، برخاست و رو به آقای مدیر رفت. آقای مدیر همان طور روی قالیچه اش نشسته بود و تازه داشت سیگار روشن می کرد. گرامافونش کنار دستش بود و ته مانده یک تصنیف را داشت تکرار می کرد. طاهر یک بار دیگر دستی به گُرده خربزه کوفت، آن را یک دور میان دستهایش چرخاند و جلوی دست آقای مدیر گذاشت:
ــ هنوز خوب نرسیده، اما آبدار است آقای مدیر. نوبرش را برای شما آوردم. یکی دوتا رسیده تر داشته ام، اما این پسر میرجان حرام لقمه برایم نگذاشته. کنده و برده. حالا می خواهم بروم در خانه شان و حرف اول و آخرم را به باباش بزنم.
آقای مدیر انگشتهای بلند و باریکش را روی تن خربزه گذاشت، آن را پیش کشید و گفت:
ــ خاقانی است، ها؟ همه جوی را از همین تخم کاشته ای؟
طاهر خودش را روی لبه ایوان جابه جا کرد و گفت:
ــ همه اش را نه. گله به گله چند بوته ای هم علی غریبی کاشته ام. اما هنوز نرسیده اند. هندوانه کاشته ام. هم خانمی، هم کلاه درویشی.
آقای مدیر گفت:
ــ این یکی که خوب پر شده ماشاءِاللّه، باید خیلی شهداب شده باشد؟
ــ خربزه آبی همین جور است. پرآب می شود، اما آن شیرینی خربزه دیم را ندارد. گندمش هم این جور است. نان گندم دیم طعم دیگری دارد. قوتش هم بیشتر است. فقط پنبه است که دهه به دهه باید آب بخورد، وگرنه خربزه، هندوانه دیم، اگر زمینش قبل از شخم یکی دوبار قورقون آب خورده و شهداب شده باشد، خوب و به موقع هم شخم خورده باشد، سرِ موقع هم تخمش در زمین افتاده باشد، حاصل و برکتش چیز دیگری است. در همین رحیم آباد زمین هست که اگر اول فصل سیراب بشود خربزه می دهد یکی چهارمن. اما حیف که آسمان کوتاهی می کند. آب باران یا نیست، یا هست و کفاف نمی دهد.
ــ خدا قوت!
طاهرسرش را بالاآورد. زنش مارو بودکه لامپای روشن به دست، ازاتاق آقای مدیر بیرون آمده بود و چراغ را کنارِ در می گذاشت. طاهر زیر لب به سلام زنش جواب داد و فتیله چراغ را که بالا کشیده می شد، درست کرد، برخاست و پایین، رو به اتاق خودشان رفت. مارو هم دنبال طاهر آمد و هر دو به اتاق رفتند. طاهر به نزدیک تاقچه رفت، فتیله لامپای خودشان را بالا کشید و نشان مادرش را گرفت. مارو که بالهای چادرش را از گردن بازمی کرد گفت که رفته برای آقای مدیر از دکان سیگاربخرد و پرسید:
ــ همین حالا شام می خوری؟
طاهر تسمه اش را از کمر باز کرد، روی رختخواب ها انداخت و گفت:
ــ می روم و برمی گردم.
از در به حیاط پا گذاشت و کنار دیوار، خم شد و گیوه ها را از پا بیرون کشید، نرمه خاکهایی را که در عرق پاهایش نم برداشته بودند، تکاند و کف پاهایش را روی خاکهای خشک و نرم بیخ دیوار مالید، عرق چسبنده کف پاها را به خاک پاک کرد و گیوه هایش را نشان مارو داد و گفت:
ــ تا وقتی برمی گردم یک تکه حلبی بردار و ته تختشان را پاک کن.
مارو خم شد گیوه ها را بردارد. طاهر رو به در رفت. آقای مدیر از روی ایوان گفت:
ــ کجا آق طاهر؟ امشب هم خیال داری نیایی سرِ کلاس؟ امتحان آخر است ها!
طاهر چوب شفتالویش را از بیخ دیوار برداشت، روبه آقای مدیر واگشت و گفت:
ــ زود برمی گردم آقای مدیر، یک کله دیگر. کارت نباشد.
خم شد و از هشتی بیرون رفت و به کوچه پیچید. کوچه یکسره در شب گم شده بود. خانه میرجان، پشت آبگیر بود. طاهر روانه آن سو شد. سر آبگیر هنوز چندتایی آدم ایستاده بودند. یکی شان رئیس انجمن بود. اگر آدمهایی می بودند که به حرفهایش گوش بدهند، او تا نصف شب هم چانه می جنباند. از حرف زدن سیر نمی شد. در واقع از اینکه در جایی بلندتر از جای دیگران بایستد و گردنش را میان شانه ها فرو ببرد و روی حرف دیگران حرف بزند حظ می برد. پیش از این هم بدش نمی آمد که دیگران او را ــ با همان نیمتنه چینه چینه شده اش، که یادگار بیست و چند ساله شب عروسی اش بود ــ آقای خود بدانند. او شاخه درمانده ای، از چناری پوک بود. چناری پوک و کهن. بازمانده یک خانواده مالک. هنوز ارث باباهایش را از مردم می خواست. طلبکار کهنه نام و نوایی بود که هنوز بر خود آویزان داشت. اما پیش از اینکه رئیس انجمن بشود، اینها هیچ کدام نمی توانستند مردم را وابدارند که سلام مجانی به او بکنند. او هم مثل دیگران بود. همقبای همه. اما از آن روزی که زیرآبی به شهر رفته و رئیس انجمن از آب بیرون آمده بود، این و آن هم از تکان سر و پراندن یک سلام گذرا به او، کوتاهی نمی کردند. همچنین کسانی پیدا شده بودند که با گوش دادن به قلمبه ـ سلنبه هایی که از ته گلوی او ادا می شد، دلش را به دست بیاورند. حالا هم، طاهر دشتبان لابد باید پیش رئیس انجمن می رفت و حال و حکایت پسر میرجان را با خربزه هایش برای او می گفت و او هم بادی به غبغب و صدایی در گلو می انداخت که... اما طاهر، خودش دشتبان بود. کار حراست دشت با طاهر بود. پس چرا نباید بتواند از محصول خودش مراقبت کند؟ قدمها را تندتر کرد. آبگیر را پشت سر گذاشت و بی آنکه به واغ واغ سگ حاج سالارها التفات کند، یکراست به درِ خانه میرجان رفت و زنجیر در را کوبید. دمی دیگر به جای میرجان، زنش تاج بانو آمد، در را باز کرد. و موجی از بوی تریاک جوشیده را از خود به کوچه داد:
ــ ها بله؟ طاهرخان، راه گم کرده ای؟
ــ با میرجان کار دارم، سلام علیک. بگویش بیاید دمِ در.
ــ میرجان که این وقت شب به خانه نمی آید آدم کله پرگوشت، چه کارش داری؟
ــ گلایه پسرت را دارم.
ــ چه خبر شده باز؟ شاخش به خشتک کی گرفته؟
طاهر صدایش را جمع وجور کرد و گفت:
ــ ما آنجا، سر جالیز همسایه ایم. خوب نیست که چشم به بار و بوته زمین همدیگر داشته باشیم. باز امروز رفته ام سرجوی و می بینم سه تا از خربزه هایم نیست. خدا را خوش می آید؟ هنوز خربزه ها نارس هستند. تازه آب تویشان افتاده. من هم شب و روز می دوم تا پنج من بار از بوته واکنم. از دل خوشم رفته ام این تکه جوی را از ذیحقی اجاره کرده ام؟ یا ملا نصرالدینم که بکارم و دیگران دروش کنند؟
ــ برو این حرفها را به بابای نره غولش بزن. به کون لق بایع و مشتری. طعم خربزه های جوی تو به دهن من که هنوز نرسیده! به من چه که برایم روضه می خوانی؟ پاتیل ام روی بار سوخت.
تاج بانو نماند. گفت و سر و زلف و دندانهای پوسیده اش را به درون کشید و در را به روی طاهر بست و دوید تا خودش را به پاتیل اش که روی چراغ پریموس بخار می کرد، برساند. طاهر هم کله چوبش را به زمین کوبید و به خانه میرجان پشت کرد و رو به دکان نقی کج، براه افتاد. میرجان اگر توی دکان نقی نمی بود، باید در یکی از شیره کشخانه ها ردش را زد. طاهر، پای برهنه و بی صدا، کوچه ها و خرابه ها را از زیر پا در کرد و رو به در قلعه رفت. میرجان، میرجان. خود و خانواده اش مثل کرم و دندان کرم خورده بودند. همدیگر را و دیگران را می خوردند. لچر و پوسیده بودند. همچو دندان و لب و دهن تاج بانو. مشتی نکبت و بی دردی. خواری و زخم. پدرشان میرجان، با آن تنه گنده و لختش کم کم داشت به حالت غشی ها در می آمد. دیگر نمی توانست روی پاهایش، راست راه برود. شانه اش کج شده بود، یکی از چشمهایش وادریده و مویرگهای سر خ و درشت زیر پلکش چشم را می زد. لفچ های کبود و خیس اش آویزان شده و ریشهای تنک و تیزی مثل خار خشک از پوستش سر در آورده بودند. چند ساعت آب قنات. دیگر کفاف خرجشان را نمی داد. مرد کار هم دیگر نبود. خودش دهقان نبود که مردِ کار باشد یا نباشد. چند ساعت آب و چند تکه زمینش به دست همین پسرش افتاده و خودش دایم توی شیره کشخانه ها و دکان بقالی پلاس بود. یکسره دهنش می جنبید. زمستانها از کشمش کرم خورده، تابستانها از انگور پوسیده و هندوانه. پسر بزرگش کله پا شده بود و کم کم داشت پاره عقلش را از دست می داد. یکباره زیر همه چیز زده بود و حالا میان ریش و موی و پیراهن چرک و پاره اش گم بود. میان مردم نبود، یا اگر بود کلفت حرفی می کرد. نه که فحش بدهد، نه. حرف درشت می زد. ناخور مردم. دختر میرجان هم بیش از یک بهار شوی داری نکرده بود. چوپانی از قلعه های بالا او را گرفت و بعد هم رهایش کرد. تواتر بود که خودش را سالم به خانه شوی نبرده بوده. حالا شیره می کشید. با مادرش سر بر یک بالش می گذاشت و شیره می کشید. خبرش بود که تاج بانو می خواهد او را به دام یک تریاک فروش بیندازد. خود تاج بانو، زن میرجان هم، سر همه شان؛ کیسه توتون و چپق از دستش نمی افتاد. صدایش مثل صدای مردها کلفت و رگه دار شده بود. لبهایش سیاه شده و دندانهایش پوسیده و افتاده بودند. موهای فرق سرش سفیده شده و چرک در چارقدش بافته شده بود. هموکه روزگاری هفت عاشق برهنه سر داشت که یکی شان در هر شب هزار بیت نجما برایش کله فریاد می کرد، همو که ساربانی را دیوانه خود کرده بود، ساربانی که غافله را به هوای او یله دشت می داد؛ امروز چنان در ادبار پیچیده شده بود که زن حمامی به حمام راهش نمی داد. این آخری ها دست به کار قاچاق شیره و تریاک شده بود. طاهر به گوش خودش شنیده بود که یک بار تاج بانو در یکی از مسافرخانه های «ته خیابان» مشهد برای ایزگم کردن از دست مامورها، چندتا لوله تریاک را در قاچ لای پایش قایم کرده بوده. دیگر آبرویی برای این خانواده نمانده بود. گزور، همو که در همسایگی جوی طاهر مثل کفتار پسخو داشت، تابستان پیش، در ناف ریگزار دامن بیوه پیر عمو صادق مرحوم را گرفته بود. پیرزن برای آتش تنورش پی هیزم رفته بوده، که اهالی دیده اش بودند با پیراهن پاره و سر و روی چنگول خورده و نفس سوخته به قلعه دویده، موی می کند و مویه می کرد، صیحه ای زد و بیخ دیوار غش کرد. اما پسرمیرجان به گردن نگرفت و گفت پیرزن دلش غش رفته بوده. پیش از این هم پسر آقای علی البدل را به قلعه کهنه برده بود. اما آقای علی البدل همان روز در مظهر کاریز گیرش انداخته و تا دم خفگی مالانده اش بود. با این همه پسرمیرجان از میدان در نمی رفت. رویش از ساروج بود. مثل دزدها راه می رفت. به جماعتی اگر می رسید، همان جور که چشمهایش را به پشت زهارش دوخته بود، سلام کند و بی رمقی می داد و می گذشت، و اگر صدایی او را می خواند چنان برمی گشت که گویی خودش را برای مرافعه ای آماده دارد. انگار یک جور ترس از دیگران و بی اعتمادی زیر پوستش جا گرفته بود. هیچ وقت هم دست خالی راه نمی رفت. بیل، چوب، زنجیر یا چاقوی لکنته ای همراه خود داشت. نزدیک مردم هم که می آمد، کنار می ایستاد. به فاصله یک میدان. جایی برای چرخ و تاب و گریز ناگزیر. تلخ زبان بود و گفت و شنودش همه به نیش طعنه و طعم تلخ زبان آمیخته بود. کم کم مجبور شده بود یکه گرد بشود. در خانه قرار نمی گرفت. بارها همچنگ برادرش تا دم کشتن کتک کاری کرده بودند. آنها که بیش از دیگران آزار از او دیده بودند، واگو می کردند که برادرش زیر ضربه پوتین او عقل خود را گم کرده است. اما این حرف بود و حرف هم باقی بود. گزور برای خودش می گشت و برادرش هم برای خودش پرسه می زد.

نظرات کاربران درباره کتاب از خم چمبر

بسیار زیبا بود به روزه خوندمش
در 7 ماه پیش توسط bita mirbabaee