فیدیبو نماینده قانونی انتشارات افرا شریف و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دلی رحیم

کتاب دلی رحیم

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دلی رحیم

حاج حمید رو به مجید کرد و درحالی‌که با اشاره­ی دست محترمانه او را برای رفتن به بالای ایوان مسجد دعوت می­کرد گفت: «خوشحال می­شوم باهم چایی بنوشیم.» مجید در مقابل دعوت او با تبسمی سرش را تکان داد و از پله­ها بالا رفت و در مقابل در بزرگ مسجد که مستقیماً به تالار اصلی مسجد باز می­شد ایستاد. حاج حمید به‌طرف دری که در انتهای ایوان به اتاقش باز می­شد اشاره کرد و گفت: «بفرمایید.» مجید قبل از حرکت درنگی کرد و به داخل مسجد نگاهی انداخت. سقف بلند گنبد مسجد با لوستری آویزان تزئین شده بود. تمام کف مسجد پوشیده از فرش­های لاکی طرح ماهی تبریز بود. در بالادست مسجد در دو طرف منبر پشتی­های زیبایی قرار داشت. سقف و دیوارهای تالار مسجد از کاشی­های فیروزه­ای که بر روی آن­ها اسماء الله، ائمه­ی اطهار و آیاتی از قرآن نقش بسته بود دیده می­شد. حاج حمید در اتاقش را باز کرد و به مجید تعارف کرد که وارد شود ولی مجید با اشاره­ی دست از حاج حمید تقاضا کرد که اول او وارد اتاق شود. اتاق حاج حمید، اتاق کوچکی بود به بزرگی چهار متر در چهار متر با یک پنجره­ی لبه­دار مشرف‌به حیاط مسجد. در نگاه اول سماور و قوری که روی میز کوچکی در انتهای اتاق قرار داشت و کوزه­ی آبی با یک لیوان دمرو روی آن جلب‌توجه می­کرد. در گوشه­ی دیوار چراغ والور با تعدادی وسایل آشپزخانه فضای کمی را اشغال کرده بودند. مشخص بود که لحاف و تشک جمع شده­­ی کنار سماور به‌عوض پشتی استفاده می­شود. کتاب­های زیادی روی زمین مرتب روی هم­دیگر کنار دیوار مقابلِ در ورودی چیده شده بودند. حاج حمید پتوی تاشده‌ای را زیر پنجره انداخت و به مجید تعارف کرد که روی آن بنشیند و خودش هم کنار سماور نشست و به تشک تکیه داد. - من تازه به این مسجد و محله آمده­ام. فرصت کافی برای سروسامان دادن به اتاقم را نداشته­ام. - ما هم یک هفته پیش به این محله اسباب­کشی کردیم. منزلی در کوچه­ی دیبایان اجاره کرده­ایم. حاج حمید درحالی‌که در دو استکان کوچک چای می­ریخت گفت: «رحیم بیشتر شب­ها در حیاط پشت مسجد زیر راه‌پله‌ها می­خوابد. با من راحت است و برای صحبت کردن پیش من می­آید. در مورد اینکه شما چند روز پیش در مقابل آن چند جوان از او حمایت کردید با من صحبت کرد و دیروز هم شما را که از خیابان رد می­شدید با خوشحالی به من نشان داد. کار شما تأثیر خوبی روی رحیم داشت. خدا اجرت بدهد.» سخنان حاج حمید بسیار ملایم و محترمانه بیان شد. چشمان مجید را پرده­ای از اشک پوشاند و با بغضی که صدایش را دو رگه کرده بود گفت: «ولی من نتوانستم به او که مظلومانه به من می‌نگریست کمکی بکنم. وقتی آن خاطره را به یاد می‌آورم هیچ‌چیز نمی‌تواند درد و رنجی که قلبم را فشار می­دهد التیام بخشد. به‌خصوص آن لحظه‌ای که رحیم با چشمانش برای رهایی از آن فشار روحی به من می‌نگریست و با چشم­هایش عاجزانه التماس می‌کرد که کمکش کنم.» مجید آه غم­انگیزی کشید و با نوک انگشتانش خیسی اشک زیر چشمش را پاک کرد. حاج حمید هم آه کوتاهی کشید و برای لحظه‌ای به فکر فرورفت. مجید با صدای آهسته زیر لب گفت: «من ترسیدم و فرار کردم.» حاج حمید سرش را به علامت مخالفت با نظر مجید تکان داد. - ﻓﺮﺍﺭ همیشه ﻧﺸﺎﻥ ﺷﮑﺴﺖ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻠﮑﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﻓﺘﺢ و موفقیت­های بعدی هم ﺑﺎﺷﺪ...!

ادامه...

بخشی از کتاب دلی رحیم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران