فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آن مادیانِ سرخ‌یال‌

کتاب آن مادیانِ سرخ‌یال‌

نسخه الکترونیک کتاب آن مادیانِ سرخ‌یال‌ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آن مادیانِ سرخ‌یال‌

این داستان از مجموعه کتاب‌های محمود دولت‌آبادی است که با نام «کارنامه سپنج» شناخته می‌شود. «کارنامه سپنج» در فاصله پانزده سال (از دهه 40 تا نیمه دهه 50) نوشته شده و طی سال‌های گذشته توسط ناشران مختلف به چاپ‌های مکرر رسیده است. این مجموعه شامل کتاب‌هایی با نام‌های گاواربان، باشبیرو، از خم چمبر، عقیل عقیل، دیدار بلوچ، بیانی و هجرت، گلدسته و سایه‌ها، ادبار و آینه، آوسنه بابا سبحان است. در چاپ جدید مجموعه، کتاب دیگر دولت‌آبادی با عنوان «آن مادیان سرخ‌یال» هم به آن افزوده و یک سری داستان از نویسنده رمان‌ «کلیدر» در اختیار علاقه‌مندان گذاشته شده است. نکته مهم درباره داستان‌های کارنامه سپنج این است که دولت‌آبادی از جمله نویسندگانی بود که در دهه‌های 40 و 50 خونی تازه در رگ‌های ادبیات و فرهنگ ایران جاری کردند و امروز خوانش داستان‌ها و نمایشنامه‌هاشان، ما را با یکی از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین دوره‌های ادبیات نو ایران آشنا می‌کند. موضوع بیشتر این داستان‌ها، درگیری انسان ایرانی با مقوله زمین و زمینداران و قوانین دولتی پس از انقلاب سفید شاه است. دولت‌آبادی چندی پیش در مصاحبه‌ای با روزنامه شرق درباره همین مجموعه گفته بود: «این داستان‌ها در دوره‌ای از زندگی من نوشته شده‌اند که جا و مکانی برای نوشتن‌شان نداشتم و تقریبا همه‌شان را در قهوه‌خانه‌های تهران و عمدتا در قهوه‌خانه وطن - کنار ورودی سینما سعدی - می‌نوشتم از صبح تا نهار بازار، که قهوه‌خانه شلوغ می‌شد. وقتی پول دیزی نداشتم پا می‌شدم می‌رفتم بیرون و با خلوت‌شدن قهوه‌خانه برمی‌گشتم آنجا و می‌نشستم پشت همان میز کوچک ته آن باریکه. زمستان‌ها هم پشت به دیوار گرم مطبخ می‌دادم تا بدنم جان بگیرد. یادم هست داستان «گاواربان» را در قهوه‌خانه نبش خیابان کوشک به پایان رساندم. پس چنین داستان‌هایی از صمیمیت خاصی برخوردار باید باشند...»

ادامه...

بخشی از کتاب آن مادیانِ سرخ‌یال‌

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


۱

خاکستر!
ترسیم واژه خاکستر چرا نمی تواند نشان از پایان جهان آن مرد، آن انسانی باشد که به هیئت سایه ای از لابه لای اوراق قرون به رویای من درآمد، برابر نگاه من ــ امانتی از یاد ــ یادها رها کرد در باد و خود در عمق غبار بادیه گم شد. سایه وار، بی سخن و گنگ؛ هم بی آن که رخ بنماید.
خاکستر!
چرا نه ممکن تواند بود که یک دم از دل خاکستر خود برآمده باشد آن مرد؟! وهم، آری وهم... دلپذیر است وهم اگر عزیزترین مایه حیات تو را دمی برابر چشمانت ظاهر کند. مادرم در قیاس طعنه زن خود، همیشه مرا به خاکستر شباهت می داد و اصطلاح می کرد که از آتش خاکستر به عمل می آید؛ و بدین مثل بی برشی مرا آماج کنایه خود می گرفت. پس به کودکی دریافته بودم من از فرزندیِ مردی برخوردار هستم که به آتش تعبیر می شود. در تعبیر جوانی او از آتش میلی خواهنده وجود داشت در نهان، و کودکیِ من آن را می یافت در پسین معنا؛ که معنا در نخستین خیزش، درخشش سیمای انسانی را به ذهن می داد که آتش بود؛ نخستین از چهار عنصر اصلی. کلمه کامل است؛ مثل آب. و دو دیگر هم بدین کمال اند در زبان: باد ــ خاک. ساده و کامل؛ اما خاکستر چنین نیست. پیچیده است و می تواند بی شمار سرگذشت داشته باشد. «آتشادم» در مسیر چه گونه سرگذشتی به خاکستر بدل می شود؟
آن مرد پارسی درمسیر چه گونه سرنوشتی به خاکستر بدل خواهد شد؟
و خاکستر؛ می تواند آیا هم نشان از پایان گرفتن دوزخ باشد؛ نمی تواند؟
آتش!
چه طعنه تلخی! جان آتشین بادیه؟! جان آتشین بادیه است این تن از تبار تلخه خورنده شدگان!
«زرقاء... زرقاء... زرقاء!
«بانوی من ای زرقاء!
تا کوه عسیب برجاست،
من و تو اینجا خواهیم ماند عروسِ من ای همسامانِ قیس.
اینجا، در دامن عسیب، من و تو هر دو غریبانیم؛
و گفته اند غریبان یگانه همدیگرند.»
آرام... آرام.
آرامش... آرامش... آرامش.
چنین آورده اند که اِمرءُالقیسِ کندی از دودمانِ آکل المرار، فرزند «حُجْر» و «تَملِک» سرانجام قرار گرفت در بطن خاک اَنقَره، بر دامنه کوه عسیب با شعله چشمانی که فرو نمردند در برابر مرگ.
«طمّاح ـ از بنی عُدوان ـ از سرزمین های دور چشم به نابودی من دوخته بود،
پس سگالید تا جامه ای از تیره بختی ها بر من بپوشاند
(جامه ای زربفت
جامه ای زهربفت)
باکی نبود اگر یک تن نابود می شد،
اما دریغا... این که نابود می شود یک جان است
جانی ازآن مایه که نابودی جان های دیگر رادر پی خواهد داشت.
جان آتشین بادیه است این من، از تبار تلخه خورانده شدگان!
چه طعنه تلخی!
ای بسا غزلی روان و خوشخوان،
ای بسا نیش کارسازِ یک نیزه،
یا... بسا تشتی پر از چربی و گوشتِ آش و لاش که در زمین انقره فرود می آید»
دریغا تنها شدن آن مادیان سرخ یال به یک آن. و چشمانی که سخن می گویند با هیچ کس و با همه کس!
خاک عسیب را به چه رنگ می بیند آن سرخ یال؟
آرامش... آرامش... آرامش.
آرمیدن در بطنِ خاک سرزمین قبیله بنی کلب.
و... اما «حجر» پدر اِمرءُالقیس، امیری آجین به خشم که خود نمی دانست آتش شب بادیه است شعر، باد نخوت سلطانی در سر، قیس را براند، برانده بود از خانمان به حدّت... و شب بود و تاریک بود و شعر بیست سال تمام داشت با دندان های سپید و مادیانی سرخ یال، و تاریکی بود و اهریمن بود و بودند در سیطره هم آن دو به یازده هزاره، و قیس در یازده گردش چرخ بچرخید تا انفجار گدازش آتش، وزآن پس بود که باد بود و آتش بود، و آتشباد بود که بتوفید تا گرد جهان درنوردد و درنوردید هم...
و از آن پس خاموشی! خاموشی... خاموشی... تا روشنایی پدیدار شد؛ روشنایی. و خاک از دل روشنایی تن برآوردو آب ها؛ و خاک تن در آغوش آب ها بخفتانید ونسیم آهنگ شدن می داشت نرم نرمک و نرم، و آتش بود که در دل زمین می تپید، در بطنِ زاده و زادمان خویش؛ و از آن آتش بود که شعر برویید در عشق و در کلمه، در کلام؛ و آدمی در قیس، و قیس با شعر برویید از خاک پیشواز آب و آتش و باد، و خودْ عشق آمد و بزاد با آدمی در ذات. و شعر زبان عشق آمد و خاکستر داده آن شد که بسوخت و بسوخت و بسوخت تا سرما، تا زمهریر؛ و در زمهریر بود که خاکستر یخ زد، یخ در دامنه عسیب از سرزمین اَنقَره...
و از آن میان قیس پدیدار شده بود در عشق؛ ستوده و کامل؛ مثل سادگی، مثل آب و مثل شب صحرا. و این بار فرود آمده بود بر کنار برکه دَموّن از آن مرکب سرخ یال و دستان عَطَش در خنکای آب فرو برده بود مگر جرعه ای بر آن آتش نهفته دل. و همرکابِ او یاران برآمده بودند با نای و چنگ و دف و سنج و نرد، که بادیه بی کرانه بود و خاموشی بی دریغ و مجال اندک و ستارگانِ قدیمی نظربازی می داشتند در جام های عقیق گون به خوی تمام عمر، و می گذشت و می گذشت آن و آن و آن بر غُلغُله و هیاهوی برد و باخت در بازی نرد و ریزخند کنیزکان در صدای نازک سنجک های سرانگشتانی که قهوه ای بود و کبود بود و قیرگون بود و... زروان نام یافته بود آنچه غالب بود بر هرآنچه بود یا نبود و می بشد در امکان و در کون؛ و من در قیس می بودم پیش از آن که بزاده باشم از مادر در اضطرابِ غرّش طیاره های جنگی، در میانْماه مرداد یکهزار و سیصد و نوزده، و برآمده باشم از زمین، از خاک در دهکی بر کنار کویر نمک، تاخته بر عقل و از آن برگذشته به سودای هیچ؛ پایانه.... بادی به مشت یا به حاصلْ خاکستر، با خیالات قیس در سر مگر او را باز توانم جست در لَه لَه ستارگان، و مگر باز توانم آفرید او را در کلمه، کلمه، کلمات... اگر در کلمات بگنجد که نخواگنجید و یقین بدان دارم که او فزون از کلمات است در اسارت کلمات و در اسارت شعر. نه؛ می بنگنجد قیس جز در زبان گنگ و نگاه هشیوار آن مرکب سرخ یال که دست می کوبد اکنون بر خاک و کام می زند و می نگرد و یال به یکسو فرامی فکند که می شنوم قیس! می شنوم صدای سمکوب مرکبی و بوی عرقِ ناآشنای تن پیکی که از بیراه بادیه فرا می رسد اکنون نه با خبری خوش، قیس!
«شوم است خبر... امیر! پدرتان حُجر!»
قیس نگاه از مهره ها برنمی گیرد و از صفحه نرد. حریف، ندیم است و به درنگ وامانده است خیره به قیس. قیس در او نمی نگرد. درنگی گنگ. پس می پرسد چرا بازی نمی کنی؟ بزن، بزن! حریف نمی تواند واپس نشیند. روشن است سخن قیس و منظور وی که بازی را تمام می کنیم تا پایان!
نامه ــ وصیت نامه ــ حُجر بدست پیک مانده و دست او بیش و کم می لرزد. سکوت، خواه ناخواه، حلقه ای ساخته بر گرداگرد خرگاه، و مس خورشید در غروب، رخ برکه را زنگارین کرده است. کسان حرکت می کنند، می آیند و می روند، اما گویی صدا از محیط گریخته است. بادیه ساکن و دَموّن ساکن است و صدابس همان صدای ریختن تاس بر صفحه نرد است و نرمه صدای جابجا شدن مهره ها و نفس های دم با دم دو حریف، و بازی انگار سر پایان یافتن ندارد، و زروان است که روان است و حرکت دست ها و جابجا شدن مهره ها و جام ها نیز اگر در گردشند، بی صدایند و غُلغُلی حتّی از گلوی ابریق ها برنمی آید.
«پدرتان حُجر... اِمرءُالقیس!»
«شنیدم و می دانم!... حالا!»
باخت نرد به پایان رسیده است. قیس دست می گشاید به واسِتُدن نامه، هم در زمان تکیه می زند به پشتی، و تای نامه را تا باز کند می گوید «نمی خواستم بازی را خراب کنم. دستِ تو روی برد بود!»
پیک همچنان بر در ایستاده است و تمام حواس ها و چشم ها اکنون به قیس است و هر نگاه در حدّ فاصل چشمان و پیشانه قیس با نامه و دست های او خزیدنی ملایم دارد. نه، هنوز هم ارتعاشی در دستان قیس احساس نمی شود. پایانْ خطِ نامه، انگار به نقش لبخندی بر کناره لبان قیس می گسترد و او سر برنمی آورد تا دیگران چشم و نگاهش را بتوانند دریابند، و چون سر برمی آورد خطاب می کند که جام ها پس چرا خالی ست؟ و نامه را به تای اول برمی گرداند و پر شال جای می دهد.
اکنون پیک پیش و بیش از دیگران در انتظار پر اضطراب درون خود می جوشد. شاید از آن که سزای پیامی ناخوش... یا پندار این که کار او هنوز به انجام نرسیده است تا لب گشودن و سخنِ قیس؛ که پیک، بخش زنده نامه ــ کلمات است و اکنون قیس است با او، بس آن هایند که به یک مفهوم و یک تسلسل رفتار و حاصل آن وقوف دارند؛ و آن اینکه پیک و نامه پیش از آن که به دست قیس برسد از دست و نگاه برادران ارشد او گذر کرده اند به پاسخ رد «خونخواهی پدر؟ نه!» نیز هردو کس، پیک و قیس می دانندکه حُجر بنی آکل المرار قید کرده است که چون هیچ فرزندی خونخواهی پدر را نپذیرفت، نامه را به جوان ترینشان قیس برسانید که «بر فرزندی ست خون من که از شنیدن خبر قتل من برنتابد، مویه نکند، نگرید و خاک بر سر نریزد!»
«شگفتا! در نو خطی خوار و ضایع گذاشت پدرم مرا و در بلوغ، واگذارد تیغ انتقام خون خود را بر دستان این منِ مطرود خوار شده!»
پس برخاست و برون شد از کنار دیرک خیمه به چند گام، و ایستاد برابر چشمان مادیان سرخ یال بر لب برکه و به انگشت پای وزغی جهیده بر سنگ را به مانداب افکند و پس، دمی دیگر بازگشت و دو کف دست بر هم کوبید که «امشب را ترک شراب شایسته نیست. امشب شراب و فردا کار... کارزار. امشب بس مستی و مدهوشی با هفت جام گشتاسبی».
اکنون دست های قیس، در واگشت بر سرْ ــ کتف های دو رفیق بودند و با ایشان گویی می گفت تا با دیگران بگویند «نه امشب شب هوشیاری ما باده نوشان است و نه فردا از آنچه اکنون می نوشیم، قطره ای خواهیم یافت! پس بگردانند ابریق ها را تا قطره ای در خم ها باقی ست؛ و کنیزان و ساقیان و مطربان... همگان را امشب نوشخواری باید؛ حتی مادیان و اسبان و اشتران را. جام با جام! و چرا آتشی نیفروزیم امشب، زیر این آسمان دمّون؛ که ما به ریشه یمنی هستیم و براستی آسمان و زمین یمن را دوست می داریم! پس صدای دف و دمّام و چنگ چرا پر نمی کند صحرای ما را؟ و این شعله ها... این شعله ها چرا درنمی گیرند تا همه آسمانِ ما. غُلغُله بایست در افلاک امشب؛ باز هم... تا هفت قدح پیاپی!»
«اما آن چشمان کبود که نبود، زرقاء، او دیگر بود در لطف و ادب و آداب.
راه بر او گرفتم نیز و گفتم:
«برق چشمانت را بر من نتافتی مگر با نیزه های نگاهت قلب مرا آماج گرفته باشی!»
آن جمّاز و هودجِ برآن بماند تا من پای ها در رکاب، تن برآوردم و باز در آن برکه کبود چشم ها نگریستم. آن چشم ها مرا نیک می شناختند. ای بسا آن زن می دانست که زنانی، امیرزادگانی هنوز نتوانسته اند پاسخی درست به چهار پرسش من بدهند پیش از آن که به کابین فرزندِ فرزندِ سلطان حیره درآیند. او نشانی تمام از زن بود در نگاه من، و من در نگاه او «خود» بودم به تمامی. جَدّ و کنیه مرا نیز می شناخت با نام وآوازه در همه اجزاءِ خاندان کندی تباران. تا مبهوت، و توان گفت مغلوب بداشته بود مرا در افسون آن چشمان عجیب، تاریخ خاندان مرا به ایجاز برشمرد، و پاره شعری خواند که سروده خالِ من ــ مُهَلهل ــ بود گویا و نیز به کنایه خواند که همانا مرگ هیچ بزرگی را محترم نمی دارد؛ و آن کباب از جگر کل کوهی بهانه مرگ ایشان شد.»
«آری... جدّ تو بود او، حارث تلخه خوار که به صحرا شده و بتاخته بود در پی آن گاو ــ بز ــ کلِ کوهی سه روز و سه شب پای بند سوگندی که لب نزند به نان و آب تا کبابی از جگر آن بز کوهی بدست نیاید. تاختن سواران در سه شب و روز جان به سر کرد مردان را تا آن کل به دست آمد سرانجام و بساختند کبابی از جگر آن حیوان که سماجتی کم از آن امیر مخلوع نداشت؛ و جدّ تو تکه ای داغ از آن کباب در دهان گذارد و بمرد؛ و سروده شد همانا مرگ هیچ بزرگی را محترم نمی دارد... همگام نمی شوی؟! قبیله ما هم پایان شادخواری را سوی چاه و چادر و «حَیّ» خود روانه اند؛ و تو هیچ پروا مکن و چهار شرط خود را بیان دار و بپرس از من که پاسخ هر چیستا را در ذهن دارم و شاید بتوانم شرط های تو را نیز بیابم در خود اگر دمی مجال درنگ بیابم. امّا بازی آن به که دوسویه باد تا لطف حلّ معمّا از میان نرود؛ گرچه می توانم بپندارم پیش از این تو بارها پرسیده ای از دخترانی، امیرزادگانی که بسا به خورد و خواب شان تا لنگه ظهر... و زیور و خلخال هایشان اهل بوده اند و نه به هوش و فراست و تدبیرها؟!
پرسیدی هشت و چهار و دو چه چیز است؟
گفتم هشت، پستان های سگ ماده؛
چهار، پستان های شتر ماده؛ و دو پستان های انسان ماده است؛
پس اکنون می توانی مرا از پدرم خواستگاری کنی، که یقین دارم او خواستگاری تو را رد نخواهد کرد ای امیر مطرود و گمراه؛ و من هم خواستگاری تو را می پذیرم ای مرد شرور و لجوج و عیش جوی و، ای عاشق کلام و لحن و زبانِ خوش در ستایش زنان و جای ها و نیاکان ــ که من تو را فراخورد خود دیده ام و نه هیچ دیگری را.
پس عهد بستیم به خدای من و به خدای تو که اِمرءُالقیس بن حُجرِ کندی و زرقاء یمامه همسر و همبالین و همراه بمانند تا مرگ... و، ای امرءُالقیس، سخنی دیگر هم بشنو از من که زرقاء زندگی و مرگ تو خواهد بود؛ و قیس مرگ و زندگانی زرقاء! از زندگانی خبر توانم داد، اما از مرگ... نه؛ از مرگ سخن نتوانم گفت و نخواهم نیز! اکنون جدا می شویم، خاندان آکل المرار سوی دیگر در پیش دارند، تو با بُنه و یارانت جانب دیگر؛ پس چیستاهای من باقی تا شب زفاف. قول با قول؟ قبول؟! زرقاء به انتظار تو می ماند نه چشم براه پیشکش هایی که غلامان تو برایش خواهند آورد چنانچه رسم و سنّت است در میان همه ما عربان؛ و بدان که مرا مادری نیست در خاندان و من خود مادر خود نیز هستم!
اکنون ای شب و ای ستارگان بادیه، راه بنمایید مرا، پدرم را، بستگانم و خاندانم را!»
حریر... ای حریر سرخ یال من آیا خواب نمی دیده ام، خواب ندیده ام و هنوز در رویای آن دم نیستم؟ آیا او، آن زن حقیقی بود و حقیقت بود؟ چگونه مرا می دانست و چگونه مرا درمی یافت و چگونه... چگونه... ها... زنگال؟! تو دیدی و تو شنیدی؟ تو دیدی زنی را نشسته در هودَج، پشتِ حریر آبی آرام، و دیدی که من راه بر او گرفته باشم پای در رکاب های حریر و ایستاده رو در روی آن زن؛ آن که شبیه هیچ زنی نبود در شیوایی و برازندگی و شیدایی هم! شب بود و تو دیدی؟ درست است، شب بود برای تو و برای دیگران، امّا... نه برای من! که در نگاه چشمان من هودَج روشن بود چنانچه انگار ماه در آن نشسته است. آبیِ روشن بود پرده های حریر، و آن زن پرده حایل میان من و خود را کنار زد تا من به تمامی غرق شوم در چشم و در نگاه او، چنانچه هیچ به خویش نباشم در آن دَم... و زمان... زمان در کجا سپری می شد و چگونه؟ پرسیدم از تو چه هنگام بود آن هنگام؟ غروب بود؛ پسینه غروب، شبانگاه یا... شما که افسون نشده بودید؛ افسون شده بودید؛ سِحر؟! شما را هم سحر کرده بود؟! همه شما همراهان مرا؟! دور ایستاده بودید، دورتر؟! خوب، اما می توانستید که مراــ ما را نظاره کنید؛ نمی توانستید؟! سر به پایین داشتید؛ آری... پَسا ایستاده بودید ساکت و ساکن؛ اما زمان... زمان چه؟ زمان هم ساکن مانده بود بر شما و شما هم سنگ شده بودید!؟
«سنگ بمانید؛ سنگ بمانید!»
«امیر؟»
«ها؟ چه کسی بود نام مرا بر زبان آورد؟»
هیچ، هیچ، هیچ!
اما... آورده اند که در کوتاه ترین زمان، چون به منزل خود رسید قیس، مشکی روغن، مشکی عسل و حُلّه ای از بُرد یمانی به غلام خود زنگال سپرد و فرستاد به رسم هدیه برای زرقاء یمامه که آن غلام در راه، کنار برکه ای فرود آمد، آن جا که دیگر مالدارانی هم به آب ایستاده بودند با مال و حَشَم خویش. زنگال که بی امیر سفر می کرد و بی سایه او؛ دست به امانات گشود، روغن و عسل خورانید به دیگران و شراب ستانید از ایشان؛ و بدان نیز بسنده نکرد و تای حُلّه را نیز واگشود و به بازی درآمد با وزش نسیم بر آن بال بال آبی ملایم ــ چنان که انگار پاره هایی از آسمان را با رقص خود به بازی درآورده است در حلقه چشمان مردمانی که ایستاده بودند بر بلندی های ناهموار کنار برکه و در بازی های اجدادی آن حبشی می نگریستند به شادی و شادمانی یی که ناگهان پدیدار شده بود در پسین روزی که ثبت نشد در هیچ قولنامه ای چنان دقیق؛ و آن نشاط عجیب فرارُسته بسی غافلگیرانه بود و هیچ معنای روشنی نداشت مگر بیان حسّ روشنِ آزادی، آزاد شدن غلامی از غلام بودن خود؛ و آن لحظه با غروب خاموش شد، اما حسّ آزادی روح آن غلام زنگی را رها نکرد که او اسبی هم به زیر ران داشت با اشترانی که بار می کشیدند در پس او افساربسته به پسینه زین آن اسب چون رهسپار حَیّ زرقاء می شد.
زنگال چون رسید، مردان قبیله غایب بودند و زرقاء آن سوی پرده به پاسخ زنگال گفت به مولای خود بگو پدرم رفته است دور را نزدیک، و نزدیک را دور کند. خواهر پدرم رفته است یک را بشکافد به دو تبدیل کند؛ و برادرم نگران آفتاب است.
اما... پیامی دیگر:
به مولای خود بگو آسمان تو چاک برداشته و مشک های شما روان است. تمام!
زنگال بازگشت و پیام بازآورد!
قیس به او گفت خَمر نوشیده بودی زنگال؟ درِ خیک ها باز کرده و روغن و عسل بخش و برکرده بودی میان مردمی که به تماشای سخاوت تو در حیرت مانده بودند؟! این بس نبود که تای بُرد را هم بازگشودی در آن خس و خاشاک صحرا؟ تو چنین کرده بودی بوزینه؟
بلی... بلی... ای مولای من؛ ای خداوندگار زنگال؟ اما... اما... چه کسی این خبرها را به مولای من رسانید؟!
«آسمان شما شکاف برداشته و مشک های شما روان شده است! نه مگر تو با این پیام بازآمدی؟!»
«بلی... بلی سرور و مولای من؟! اما او سه عبارت دیگر هم به من گفت. مبادا معنای آن سخن ها...»
«نه! آن دیگر به فضولی تو بسته است زنگال! به سئوال غلامِ فضولی که تو هستی؟ آیا من از تو خواسته بودم که خبر از همپیوندان او بگیری؟ این که...»
نه... نه آقای من!

نظرات کاربران درباره کتاب آن مادیانِ سرخ‌یال‌

ادم میترسه از دولت ابادی بد بگه از بس تقدس براش ساختن
در 2 سال پیش توسط mas...gan
دولت آبادی یک گنج است . قدرش را بدانیم .
در 1 سال پیش توسط nas...rdi