فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زخم

کتاب زخم
و نوزده داستان ديگر

نسخه الکترونیک کتاب زخم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۴۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب زخم

کیم مونسو متولد ۱۹۵۲ در بارسلوناست. در نیویورک تایمز، نویسنده‌ی قهاری معرفی شده که با تخیل نابش سنت سوررئالیسم اسپانیایی را در آثارش نهادینه کرده، و در ایندیپندنت به‌عنوان بزرگ‌ترین نویسنده‌ی زنده‌ی کاتالان‌زبان از او نام برده شده است. مونسو میراث‌دار خَلَفِ فرهنگ و هنر کاتالان است که بزرگانی نظیر سالوادور دالی و خوان میروی نقاش و آنتونی گائودیِ معمار را در خود پرورانده و جهانی کرده است. برخی داستان‌هایش را در رده‌ی سوررئالیسم یا رئالیسم جادویی طبقه‌بندی می‌کنند، اما برخی هم آن‌ها را گونه‌ای متافیکشن می‌دانند، چون از محدوده‌های تاریخی ـ جغرافیایی و سیاسی ـ اجتماعی فراتر می‌روند و عمدتاً تخیلات و تصوراتی ناب‌اند که در قالب کلمات با خواننده به اشتراک گذاشته شده‌اند. آثارش به بیش از بیست زبان ترجمه و منتشر شده است. مونسو نویسندگانی نظیر دونالد بارتلمی و خولیو کورتاسار و رمون کنو را الهام‌بخش خود می‌داند، اما تأثیر بازی‌های ویدیویی و کمیک‌استریپ‌ها و کارتون‌ها و نیز نویسندگان دیگری همچون بورخس و کافکا هم در آثارش مشهود است. ۲۰ داستان این کتاب از ترجمه‌های اسپانیایی و انگلیسیِ ۳ مجموعه داستان مونسو انتخاب و ترجمه‌ شده‌اند تا نمونه‌هایی از تمام دوره‌های متنوع داستان‌نویسی او را از دهه‌ی هفتاد میلادی تاکنون در اختیار خواننده قرار دهند. از کیم مونسو، مجموعه داستان تحسین‌شده‌ی گوادالاخارا هم در نشر نی منتشر شده است.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زخم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار مترجمان

خواکیم مونسو ئی گُمِس (Joaquim Monzó i Gómez)، معروف به کیم مونسو، متولد ۱۹۵۲ در شهر بارسلونای اسپانیاست. در دانشگاه، گرافیک خواند و در همین رشته هم مشغول به کار شد، اما خیلی زود شغلش را تغییر داد و به خبرنگاری و نویسندگی برای روزنامه ها و رادیو و تلویزیونِ ایالتیِ کاتالان روی آورد. مونسو، علاوه بر نوشتن برای رسانه ها و داستان نویسی، در طراحی های کمیک، ترانه سرایی و بازیگری و فیلمنامه نویسی و مترجمی هم فعالیت کرده است. آثارش به بیش از بیست زبان ترجمه و منتشر شده است.
مونسو بیشتر به زبان کاتالانی می نویسد و جوایز متعددی از جمله «جایزه ملی ادبیاتِ فرمانداری کاتالان»، جایزه «حرف طلایی» برای کتاب ۸۶ داستان(۴) در سال ۲۰۰۰، و جایزه «شهر بارسلونا» را برای کتاب چراییِ چیزها(۵) برده است.
او چندان از سنّتِ داستان نویسیِ کاتالانی تاثیر نگرفته است، مگر از آثار پِرِه کالدِرس(۶) و فرانسسک ترابال(۷). از مهم ترین نویسندگانی که مونسو آن ها را الگوی خود می داند می توان از دونالد بارتلمی، خولیو کورتاسار و رمون کنو نام برد. بازی های ویدیویی، کمیک استریپ های ماسیمو ماتیولی(۸) و کارتون های تِکس ایوِری(۹) هم بر آثارش تاثیر گذاشته اند. تاثیر کافکا و بورخِس هم در برخی نوشته هایش آشکار است.
مونسو در مصاحبه های مختلف توضیح داده که روند تالیف آثارش روندی بداهه پردازانه است و بارها چرک نویس داستان های نیمه کاره اش را دور می ریزد چون قابل ادامه دادن نیستند. او می گوید: «شروع به نوشتن داستان می کنم بدون این که بدانم به کجا می روم. اجازه می دهم داستان خودش من را با خود ببرد. برای همین پنجاه درصد داستان هایی که می نویسم روانه سطل زباله می شوند چون با این که شاید شروع درخشانی داشته باشند، در ادامه آن طور که باید از کار درنمی آیند و به هیچ جا نمی رسند ــــ داستان نیستند... نمی توانی داستانی را شروع کنی درحالی که بدانی چطور تمام می شود یا این که حتی در ادامه اش چه پیش خواهد آمد؛ چون در این صورت دیگر این تو نیستی که آن را می نویسی.»
نوشته های کیم مونسو توصیف کننده بداعت ها و محبس هایی است که خودمان برای خودمان ساخته ایم: حصارهای مدوّرِ خودساخته ای که گیرمان می اندازند. دستمایه او در داستان نویسی نه کاملاً اطلاعات زندگی نامه ای است، نه سرگذشت نسل ها، نه داده های جامعه شناسانه و نه منابع شهری؛ بلکه عمدتا کلام، تخیلات و تصوّراتِ به اشتراک گذاشته شده با خواننده اش است. برخی داستان های مونسو را در رده سوررئالیسم و رئالیسم جادویی تقسیم بندی می کنند، اما برخی هم معتقدند که آنچه مونسو می نویسد به معنای دقیق کلمه «داستان» نیست، بلکه فوق داستان/ فراداستان(۱۰) است.
هشت داستانِ بخش اولِ این کتاب از ترجمه انگلیسی خانم مِری آن نیومن(۱۱) در کتاب ( Oclock ( ۱۹۸۶ ، و دوازده داستان بخش دوم از ترجمه های اسپانیاییِ دو کتاب هزار ابله(۱۲) ( ۲۰۰۸ ) و چرایی چیزها ( ۲۰۰۹ ) انتخاب و ترجمه شده اند.
نشر نی مجموعه داستان گوادالاخارا را هم از همین نویسنده منتشر کرده؛ ضمن این که بخش دوم این کتاب پیش از این در قالب کتاب چرا این جا همه چی این جوریه؟ (مانِ کتاب، ۱۳۹۳) منتشر شده است.
از آقای رحمان سهندی در بخش ویرایش نشر نی، که ترجمه را خواندند و با تذکرهایی به روان ترشدن نثر فارسی متن یاری رساندند، صمیمانه سپاسگزارم؛ و نیز از خانم افسانه روش در بخش تولید نشر نی، که چه در این کتاب و چه در کتاب های دیگری که با نشر نی داشته ام و دارم، با دقت و مسئولیت پذیریِ مثال زدنی شان، تا رسیدن به پرینت نهایی مطلوب، با من همراهی کرده اند.

به الوند بهاری، علیرضا تعبّدی، آریو تهرانی، رافعه رستمی،
رحمان سهندی، علیرضا صالحی، تورج صیادپور، آبتین گلکار،
گلنار نریمانی، مهدی نوید،...
و دیگر گوادالاخاراخوانده ها و پسندیده های این دیار
پ. ط.

بیشترین سپاس هایم نثارِ رالف تاچوک
برای خواندنِ موشکافانه و حمایت های صمیمانه اش
ک. م.

بخش اول: داستان های دهه هفتاد میلادی

به انتخاب و ترجمه پژمان طهرانیان

انشا: یکشنبه خود را چگونه گذراندم

یکشنبه هوا خیلی آفتابی بود و من با مامان و بابا برای پیاده روی بیرون رفتم. مامان لباسی به رنگِ بِژ و ژاکتی به رنگِ ماتِ پوست تخم مرغی پوشیده بود، و بابا پلیور آبی کبود و شلوار خاکستری و پیراهن سفیدِ یقه باز پوشیده بود. من بلوز پشمیِ یقه اسکی به رنگِ آبیِ پلیورِ بابایم، اما روشن تر، و کتِ قهوه ای و شلوار قهوه ایِ کمی روشن تر از کت و کتانی قرمز پوشیده بودم. مامان کفش ِ روشن پوشیده بود و بابا کفش ِ تیره پوشیده بود. صبح، پیاده راه افتادیم و برای خوردن صبحانه به بالمورال(۱۳) رفتیم. شکلات داغ با خامه هم زده و شیرینی خوردیم و من کروسان سفارش دادم. بعد، گل ها را تماشا کردیم که قرمز و زرد و سفید و صورتی بودند، و حتی آبی هم بودند، که بابا گفت آبی ها را رنگ کرده اند، و گیاهانِ سبزرنگ بودند و بنفشه ها بودند و پرنده های بزرگ و کوچک بودند، و بابا از دکه روزنامه فروشی روزنامه خرید. ویترین مغازه ها را هم تماشا کردیم، و یک بار که مدت زیادی جلوِ ویترینی با پلیور و بلوزهای پشمی ایستاده بودیم، بابا به مامان گفت بجُنبد. و بعد، روی نیمکت سبزرنگی در پارک نشستیم و آن جا پیرزنی بود که موهای سفید و لُپ های خیلی قرمز مثل گوجه فرنگی داشت که به کبوترها دانه می داد و من را یاد مامان بزرگ انداخت، و بابا همه این مدت روزنامه می خواند و من از او خواستم داستان های فکاهی اش را به من بدهد و او نصف روزنامه را به من داد و گفت خرابش نکنم.
سرِ راهمان به خانه، چون بابا همه مدت روزنامه خوانده بود، مامان به او گفت که دیگر به این جایش رسیده، و به بابا گفت او همه اش داشته روزنامه می خوانده و او به این جایش رسیده، چون بابا در خانه دارد روزنامه می خواند، سرِ صبحانه، موقع ناهار، توی خیابان، موقع راه رفتن، یا در کافه تریا یا حتی وقتی برای گردش بیرون می رویم، دارد روزنامه می خواند، و بابا یک کلمه هم حرف نزد و به خواندن ادامه داد، و مامان به او فحش داد و بعد انگار خودش پشیمان شد و من را بوسید، و بعد که مامان در آشپزخانه بود و داشت ناهار درست می کرد، بابا به من گفت به مامان توجه نکنم. برنج با سُس خوردیم که من دوست ندارم، و گوشت با فلفل سرخ کرده خوردیم. من از فلفل سرخ کرده خیلی خوشم می آید، ولی از گوشت نه، چون خیلی خام است، حتی با این که مامان می گوید این طوری بهتر است، ولی من آن را دوست ندارم. من گوشتی را دوست دارم که در مدرسه به ما می دهند، که قشنگ و تیره است. اما از پیش غذای مدرسه اصلاً خوشم نمی آید. به جایش، در خانه به من شراب و سودا می دهند و در مدرسه نمی دهند. در ادامه بعدازظهر آن روز، خاله و شوهرخاله ام با پسرخاله ام آمدند، و خاله و شوهرخاله ام با پدر و مادرم در اتاق نشیمن ماندند و گپ زدند و قهوه خوردند، و من و پسرخاله ام رفتیم در حیاط بازی کنیم. با سربازهای اسباب بازی بازی کردیم و توپ بازی و بیسبال هم بازی کردیم. با کامیون آتش نشانی بازی کردیم و بعد جنگ ستارگان بازی کردیم و پسرخاله ام خُل بازی درآورد چون داشت می باخت، و موضوع این است که پسرخاله ام واقعاً کفرِ من را درمی آورد چون نمی داند چطور ببازد؛ برای همین هم مجبور شدم یک سیلیِ جانانه به او بزنم و پسرخاله ام هم حسابی زیر گریه زد و مامان آمد و خاله و شوهرخاله ام هم آمدند، و مامان گفت چی شده و قبل از این که من بتوانم جواب بدهم پسرخاله ام گفت من او را زده ام، و مامان حسابی کتکم زد و من هم زیر گریه زدم و همگی به اتاق نشیمن رفتیم و مامان دستم را گرفت و بابا داشت روزنامه می خواند و سیگاربرگی را که شوهرخاله ام برایش آورده بود می کشید، و مامان به بابا گفت بچه ها توی حیاط دارند همدیگر را می کشند و تو این جا مثل پادشاه ها روی صندلی ات لَم داده ای. خاله ام گفت اشکالی ندارد، اما مامان گفت بابا همیشه این جوری است و مامان گاهی وقت ها دیگر به این جایش می رسد. بعد، خاله و شوهرخاله ام رفتند و وقتی داشتند می رفتند پسرخاله ام زبانش را به طرفم دراز کرد و من هم زبانم را به طرفش دراز کردم، و بابا تلویزیون را روشن کرد و مسابقه فوتبال بود و مامان گفت کانال را عوض کند چون یک شبکه دیگر فیلم سینمایی دارد، و بابا گفت نه، چون داشت فوتبال تماشا می کرد؛ پس نه.
بعد، من به حیاط رفتم تا به عروسکی که نزدیک درخت خاک کرده بودم سر بزنم، و عروسک را از توی خاک درآوردم و نازش کردم و بعد دعوایش کردم که چرا قبل از ناهار دست هایش را نشُسته است، و بعد دوباره خاکش کردم و به آشپزخانه رفتم و مامان داشت گریه می کرد و من به او گفتم گریه نکند. بعد رفتم کنار بابا روی کاناپه نشستم و کمی مسابقه را تماشا کردم، ولی زود حوصله ام سر رفت و به بابا نگاه کردم و او هم به نظر نمی رسید که دارد مسابقه را تماشا می کند ــــ انگار یک جای خیلی دوری بود یا فکرش حسابی مشغول بود. بعد، آگهی های بازرگانی شروع شد که من از آن ها خیلی خوشم می آید، و بعد نیمه دوم شروع شد و من رفتم به مامان سر بزنم که داشت شام درست می کرد، و بعد شام خوردیم و تلویزیون کارتون و اخبار نشان داد و بعد یک فیلم قدیمی نشان داد که بازیگر زنی داشت که موهایش بور بود و خیلی خوشگل بود و پستان هایش خیلی بزرگ بود و من اسمش را نمی دانم. ولی بعدش بابا و مامان مجبورم کردند که توی تخت خواب بروم چون دیروقت بود، و من به طبقه بالا رفتم و توی تختم رفتم و از توی تختم صدای فیلم را شنیدم و شنیدم که بابا و مامان با هم دعوا و بگومگو می کنند، اما چون صدای تلویزیون زیاد بود درست نمی شنیدم که چی می گویند. بعد، با صدای خیلی بلند سرِ همدیگر داد کشیدند و من از تخت بیرون آمدم تا به در نزدیک بشوم و بشنوم چی می گویند، ولی چون اتاق تاریک بود نتوانستم خوب ببینم، چون تنها نوری که بود از ماه بود که به پنجره و به حیاط می تابید، و چون نتوانستم ببینم، پایم به جایی گرفت و مجبور شدم روی تختم برگردم چون می ترسیدم بیایند و ببینند صدا از کجا می آید، اما نیامدند. هنوز صدای دعوایشان را می شنیدم. حالا بهتر می شنیدم چون تلویزیون را خاموش کرده بودند و بابا به مامان گفت کاری به کارش نداشته باشد و به او فحش داد و گفت مامان هیچ هدفی در زندگی اش ندارد و مامان هم به او فحش داد و گفت برود گم بشود و اسم یک زن را گفت و به آن زن فحش داد و بعد من صدای شکستن یک چیزِ شیشه ای را شنیدم و بعد صدای داد و فریادها بلندتر شد و آن قدر بلند شد که نتوانستم از آن ها سر در بیاورم، و بعد صدای جیغ بلندی را شنیدم و بعد دیگر صدایی نشنیدم. بعد، صدای دیگری شنیدم که آرام و ملایم بود؛ مثل این بود که کسی داشت نیمکت صندوقیِ خانه را این طرف و آن طرف می کشید. صدای بازشدن درِ حیاط را شنیدم و بعد دوباره از تخت بیرون آمدم و سروصداهایی از بیرون شنیدم و از پنجره بیرون را نگاه کردم و پاهایم سرد بود چون دمپایی نپوشیده بودم. بیرون، تاریک بود و من نمی توانستم چیزی ببینم و به نظر می رسید که بابا نزدیک درخت دارد زمین را می کند و من ترسیدم که نکند عروسک را پیدا کند و من را تنبیه کند؛ برای همین، روی تختم برگشتم و خودم را کاملاً پوشاندم، حتی صورتم را؛ زیر ملافه ها قایم شده بودم و چشمانم را محکم بسته بودم و همه چیز تاریک بود. اول، دیگر صدای کندن را نشنیدم و بعد صدای پاها را شنیدم که از پله ها بالا می آمدند، و من ادای خوابیدن را درآوردم و صدای بازشدن درِ اتاقم را شنیدم و خیال کردم حتماً دارند من را نگاه می کنند، اما ندیدم چه کسی است چون مثلاً خوابیده بودم و برای همین هم نمی توانستم چیزی را ببینم. بعد، در را بستند و من خوابم برد و فردای آن روز، یعنی دیروز، بابا به من گفت که مامان از خانه رفته و بعد چند تا آقا آمدند و سوال هایی کردند و من نمی دانستم چی بگویم و همه اش گریه کردم و آن ها من را بردند تا پیش خاله ام و شوهرخاله ام زندگی کنم و پسرخاله ام همه اش من را کتک می زند، ولی آن روز دیگر یکشنبه نبود.

زخم

این کتاب ترجمه هشت داستان از:
O'clock, Quim Monzó, translated by Mary Ann Newman, Ballantine Books, New York, 1986
و دوازده داستان از:
Mil Cretions, Quim Monzó, Traducción de Rosa Alapont, Editorial Anagrama, Barcelona, 2008
و
El Porqué Las Cosas, Quim Monzó, Traducción de marcelo Cohen, Editorial Anagrama, Barcelona, 2009
است.

نظرات کاربران درباره کتاب زخم