فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بهار لعنتی

کتاب بهار لعنتی

نسخه الکترونیک کتاب بهار لعنتی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بهار لعنتی

من تصمیم گرفتم این کار را انجام دهم. به‌هرحال هیچ کار دیگری نداشتم. درسم را رها کرده بودم. یک آپارتمان متروکه پیدا کرده بودم که پر از اسباب‌اثاثیه بود. از فروش مبل‌ها، تابلوها، فرش‌ها و کتاب‌های آن آپارتمان اندکی پول به ‌دست آورده بودم که تقریباً کفاف یک سال زندگی‌ام را می‌داد. هیچ‌گاه نخواهم فهمید نظر ژانسن درباره‌ی کار من چه بود. به‌نظرم بی‌تفاوت بود، ولی به‌هرحال دسته‌ی کلید یدکی آتلیه‌اش را به من داد تا در نبود او هم بتوانم کارم را انجام دهم. من بیشتر وقت‌ها در آن سالن بزرگ با دیوار‌های سفید تنها بودم. ژانسن هر بار که سری به آنجا می‌زد، از دیدن من تعجب می‌کرد. یک روز بعد از ظهر که مشغول جداکردن عکس‌ها بودم ژانسن هم سر رسید. بدون اینکه چیزی بگوید روی مبل نشست و به من چشم دوخت و بعد از مدتی از من پرسید: «برای چه این کار را می‌کنید؟» آن شب ناگهان نسبت‌به کار من کمی ‌اشتیاق نشان داد. به او گفتم که این عکس‌ها مستندی ارزشمند است از آنچه در این عکس‌ها ثبت شده و همه‌ی آن آدم‌ها امروز ناپدید شده‌اند. شانه‌هایش را بالا انداخت: «من اصلاً دلم نمی‌خواهد چشمم به اینها بیفتد...» لحن صدایش غمگین بود. لحنی که در او سراغ نداشتم. «می‌دانید پسرجان، هرکدام از این عکس‌ها برای من در حکم یک ندامت است... بهتر است میز پاک باشد...» هر بار که یک اصطلاح کاملاً فرانسوی مثل تربیع دایره یا میز پاک‌کردن به کار می‌برد، لهجه‌اش بیشتر نمود داشت. او در آن زمان چهل‌وچهار سال سن داشت و من امروز حس او را بهتر درک می‌کنم. او می‌خواست همه چیز را فراموش کند... حتی فراموشی بگیرد... ولی در گذشته چنین نبود... پشت هرکدام از عکس‌هایش توضیحاتی نوشته بود با ذکر جزئیات دقیق، تاریخ، محل و نام شخصی که در عکس دیده می‌شد. حتی گاهاً شرح مختصری درباره‌ی عکس هم به‌ چشم می‌خورد. من آن توضیحات پشت عکس‌ها را نشانش دادم. «آن روزها مثل الان شما همین قدر وسواس داشتم، ولی از آن روزگاران تا امروز خیلی فرق کرده‌ام.» زنگ تلفن به صدا درآمد و او جمله‌ی همیشگی‌اش را تکرار کرد: «بگویید من نیستم.» صدای زنانه‌ای آن سوی خط با من صحبت می‌کرد. قبلاً هم چندین بار تماس گرفته بود، شخصی به‌نام نیکول. همیشه من به تلفن جواب می‌دادم. ژانسن حتی نمی‌خواست بداند چه کسی تماس گرفته است. می‌توانستم تصور کنم چطور تا پیش از آمدن من روی مبل در این سالن بزرگ و خالی می‌نشسته و در سکوت به صدای زنگ این تلفن گوش می‌داده است. گاهی وقت‌ها زنگ در را می‌زدند. ژانسن از من خواسته بود هیچ‌وقت در را باز نکنم چرا که مردم - همیشه همین کلمه‌ی نامفهوم را استفاده می‌کرد - ممکن است بی‌اجازه وارد شوند و همان جا در آتلیه منتظرش بمانند.

ادامه...

بخشی از کتاب بهار لعنتی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب بهار لعنتی