فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پرسه‌های شبانه

کتاب پرسه‌های شبانه

نسخه الکترونیک کتاب پرسه‌های شبانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۶۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پرسه‌های شبانه

«همسرش را می‌شناسی؟» - «نه، او هیچ‌وقت همسرش را نمی‌بیند. آنها تقریباً از هم جدا شده‌اند.» جملاتی که وقتی دو نفر در خیابان جلوی شما در حال گفت‌وگو باشند، خواهید شنید و هیچ‌وقت هم متوجه نخواهید شد که آنها درباره‌ی چه کسی حرف می‌زنند. درست مثل ترنی که خیلی سریع‌تر از آن می‌گذرد که شما بتوانید اسم شهری را از روی تابلویش بخوانید. بنابراین پیشانی‌تان را به شیشه می‌چسبانید و سعی می‌کنید جزئیاتی را به‌خاطر بسپارید. رودخانه‌ای که می‌گذرد، ناقوس کلیسای دهکده، گاو سیاهی که از گله جدا مانده و امیدوارانه در انتظار می‌مانید تا در توقف بعدی ترن بتوانید نام ایستگاه را بخوانید و بالاخره بفهمید در کدام شهر هستید.من هیچ‌وقت، هیچ‌ یک از آن‌هایی که نامشان را در دفترچه‌ی یادداشت سیاه‌رنگم نوشته‌ام، دوباره ندیدم. حضورشان در زندگی‌ام زودگذر و کوتاه بوده و حتی ممکن بود نام‌هایشان را از خاطر ببرم. ملاقات‌های ساده‌ای که هیچ‌گاه نخواهیم فهمید شانسی در آن‌ دخیل بوده یا نه. به زندگی این آدم‌ها که نگاه کنید، می‌بینید در زندگی‌شان دوره‌ای خاص وجود دارد، دوره‌ای که در آن به یک تقاطع می‌رسند. تقاطعی که چندین و چند خیابان دارد. زمان ملاقات‌ها، روی جلد کتابی نوشته شده بود که من آن را در بساط دست‌فروشی کنار رود سن پیدا کرده بودم. دقیقاً همان یکشنبه شبی که دنی را با آقاموری تنها گذاشتم و در امتداد کانال سن‌میشل پیاده می‌رفتم. درواقع، امروز از خودم می‌پرسم چرا آن مسیر؟ بلوار را باز می‌گشتم. به همان تیرگی مون‌پارناس بود. شاید به خاطر جمعیتی که همیشه آنجا در تردد بودند و آن شب وجود نداشت. چراغ مغازه‌ها خاموش بود. بالاتر در ورودی خیابان موسیو لو پرنس، بعد از پله‌ها و رمپ فلزی، چراغ‌های ویترینی روشن بود. ویترین پشت کافه‌ای که تراسش به پارک لوکزامبورگ باز می‌شد. سالن کافه به ‌جز این ویترین تاریک بود. تا پیش از این از پشت شیشه‌ی کافه، معمولاً مشتری‌هایی را می‌دیدید که تا دیروقت پشت پیشخوان نیم‌دایره‌ای آن نشسته بودند. آن شب بین آن مشتری‌ها دو نفر را شناختم، آقاموری - به‌خاطر آن بارانی بژ - و دنی. آقاموری ایستاده بود و دنی کنارش روی یک صندلی بلند پایه‌دار نشسته بود. نزدیک شدم. می‌توانستم در کافه را باز کنم و به آنها بپیوندم. ولی ترس از مزاحمت جلویم را گرفت. از خودم می‌پرسم من آن روزها همیشه عقب می‌کشیدم؟ مثل اینکه تماشاچی باشم؟ یک تماشاچی شبانه؟ درست مثل اثر نویسنده‌ی قرن هجدهمی که آن روزها خیلی دوستش داشتم و اسمش چندین و چندبار در دفترچه‌ی یادداشتم آمده است. یک‌بار وقتی با پل شاستانیه سمت فالگیر یا فاووریت بودم به من گفته بود: «عجیب است. خیلی بادقّت به دیگران گوش می‌دهید ولی حواستان جای دیگری است.» پشت آن ویترین، زیر آن نور شدید شب‌رنگ نئون، موهای دنی دیگر قهوه‌ای روشن نبود بلکه بور بود و پوستش رنگ پریده‌تر از همیشه به‌نظر می‌رسید، شیری‌رنگ با کک‌ومک. او تنها کسی بود که نشسته بود. چهارپنج نفر پشت سر آنها ایستاده بودند و لیوان‌هایشان دستشان بود. دیدم که آقاموری به سمت دنی خم شد و چیزی در گوشش گفت و گردنش را بوسید. دنی خندید و جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش را سر کشید. همان نوشیدنی بود که همیشه سفارش می‌داد. از رنگش فهمیدم، کوانترو. در همان حال از خودم می‌پرسیدم آیا فردا برایش خواهم گفت: «دیشب تو را با آقاموری در کافه‌ی لوکزامبورگ دیدم.»

ادامه...

نظرات کاربران درباره کتاب پرسه‌های شبانه