فیدیبو نماینده قانونی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دانش و دانشمند در ادبیات فارسی

کتاب دانش و دانشمند در ادبیات فارسی

نسخه الکترونیک کتاب دانش و دانشمند در ادبیات فارسی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۲۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دانش و دانشمند در ادبیات فارسی

علم و عالم در ادبیات فارسی یکی از دل‌انگیزترین موضوعات فرهنگی است؛ هم بدان دلیل که ادبیات فارسی زیباترین و شفاف‌ترین آینه تحولات تاریخی، اجتماعی و فرهنگی ماست و هم بدان خاطر که این مسأله هنوز همچنان مسأله روزِ ماست. درواقع، با تأمل و تدقیق در این آیینه بزرگ و روشن می‌توان به ساحت‌ها و ابعادِ عظیم معنویت فرهنگ ایرانی ـ اسلامی پی برد و بزرگی و بزرگواری علم و عالم را در تمامی حوزه‌ها و شاخه‌ها‌ی آن به درستی دید و میزان دانش‌محوری و دانشمند‌پروری این فرهنگ خاص و یگانه را در روزگاران پر ظلم و ظلمت گذشته دریافت و معیاری برای نوع برخورد امروزیان پی انداخت و میزان راستی و درستی گفته‌ها و کرده‌های آنان را در باب دانش و دانشمند شناخت. درک دقیق جایگاه و خاستگاه و ارزش‌ها و روش‌ها و منش‌های علم و عالم در ادبیات فارسی بهترین معیار برای فهم میراث گذشته و نقد موازین امروزین فرهنگ و ادب ایرانی و اسلامی است، چون راستی و درستی گفتاری و رفتاری هر فرهنگ و تمدنی را از نوع برخوردش با دانش و دانشمند ـ به روشنی ـ می‌توان دریافت. به همین جهت کوشیده‌ایم تا با توصیف و ترسیم دقیق و مستدل و مستند علم و عالم در ادبیات فارسی، هم چشم‌اندازی روشن و عمیق از گذشته پیش چشم‌ها بیاوریم و هم معیاری دقیق برای نقد شیوه برخورد‌های علمی و فرهنگی امروز در این حوزه به ذهن‌ها و زبان‌ها بدهیم. بدیهی است که عنوان «علم و عالِم در ادبیات فارسی» ـ به ویژه علم ـ در ذات خود دربرگیرنده دو معنای نسبتاً متفاوت است: نخست آن است که علم و عالم را ـ به دور از هر گونه شاخه و رشته و رویکرد و موضوع ـ تعریف و تحلیل کنیم و ببینیم ادیبان بزرگ سنتی ما درباره ذات معنای علم و اوصاف عالم چه گفته‌اند و چگونه نگاهی داشته‌اند. در این معنا، علم و عالم عمدتا صبغه‌ای فرهنگی و معنوی می‌یابند؛ بدین معنا که علم و عالم یعنی بررسی‌، بازیابی‌، طبقه‌بندی و تحلیل مجموعه ویژگی‌هایی که در بطن فرهنگ ایرانی ـ اسلامی در باب دانش و دانشمندان وجود داشته است‌. در این مفهوم‌، به هیچ یک از شقوق و شاخه‌های علمی موجود در متن آثار ادبی کاری نداریم و صرفاً علم ـ و نیز عالم ـ را در معنای عام و مطلق آن بررسی و تحلیل می‌کنیم. معنای دیگر «‌علم و عالم در ادبیات فارسی» آن است که در ادبیات فارسی به جستجوی انواع دانشها و دانشمندان بپردازیم و ببینیم در درون این آثار چه تعریفات و مختصاتی برای اقسام دانشها آمده است. در این معنا علم و عالم اندکی توسع معنوی می‌یابد و دیگر علم و عالم صرفاً در معنای فرهنگی و معنوی آن منظور نیست، بلکه ـ مثلاً ـ کشف و استخراج و طبقه‌بندی دانشها و فنونی چون پزشکی، نجوم، فلسفه، ادبیات و الهیات، همگی شاخه‌ها و اقسامی از دانش به شمار می‌روند. طبیعی است که علم و عالم در ادبیات فارسی ذاتاً قابل اطلاق بر هر دو معناست و ما هم در این کتاب این عنوان را برای هر دو معنا به کار گرفته‌ایم، هر چند به خاطر ذات فرهنگی و معنوی متون ادبی به‌ویژه متون و آثار عرفانی، علم و عالم غالبا در معنای اول به کار می‌رود و مثلاً در آثاری مثل کشف‌المحجوب و اسرار‌التوحید نباید دنبال علم در معنای دوم آن بود چون غالبا مراد هجویری و ابوسعید از علم و عالم معنای فرهنگی و معنوی آن است.

ادامه...

بخشی از کتاب دانش و دانشمند در ادبیات فارسی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل ۱. مبانی تئوریک تحلیل دانش و دانشمند

۱ـ اهمیت و ارزش

نگاهی دقیق، منطقی و از سر بصیرت به موضوعات، مقولات، مفاهیم و مصادیق علم و عالم در ادبیات فارسی به روشنی نشان می دهد که این مساله / موضوع یکی از فراخ ترین و عمیق ترین مسائل / موضوعات در حیطه مطالعات فرهنگی به ویژه مباحث مرتبط با فرهنگ و ادب ایرانی است.
در واقع شناخت دقیق علم و عالِم در ادبیات فارسی ـ و درک دقیق جایگاه، خاستگاه، کارکردها، کاربردها و تاثیرات ژرف و گسترده آن ـ به منزله شناخت عینی، علمی و واقعی کلیت فرهنگ ایران در درازایی هزار و صد ساله است؛ چون وجود شرایط خاص سیاسی و تاریخی ـ مخصوصا سلطه سیاه و عظیم حکومت های ظالم سلطانی و دیکتاتوریهای سنگین و سهمگین پادشاهی ـ همواره مانع آن بوده است که مورخان و گزارشگران فرهنگ و ادب، تصویری درست و واقعی از اوضاعِ اجتماعی و فرهنگی ایران ترسیم کنند و غالبا ناچار بوده اند که به مقتضای وقت و صلاحدید سلطان سخن بگویند تا جان و نانشان را از دست ندهند، حال آن که ادبیات از آن جا که گزارش غیر مستقیم واقعیت ها و حقایق است؛ می تواند در عین بازگویی وقایع و حقایق، خود را از کمند و گزند زهر و نیش سلطانی به دور دارد و راست گفتارتر به گزارش حقایق و وقایع و نمایش اسرار و بطون جوامع بپردازد.
همچنین از آن جا که نوع برخورد با مساله علم و جایگاه عالم ـ به عنوان مهم ترین و تاثیر گذارترین و شایسته ترین قشر جامعه ـ می تواند عمق ماهیت هر فرهنگ و نظامی را به درستی و راستی نشان دهد؛ شناخت دقیق علم و عالم در ادبیات فارسی هم، جوینده را به واقعیت و حقیقت تحولات تاریخی ایران و مخصوصا شناخت ماهیت حکومت ها و حاکمان و دیگر اقشار اجتماعی عمیقا آشنا می سازد و به عنوان یک معیار عینی و دقیق، میزان انحراف حکومت ها را در هر عصر و نسلی از موازین اولیه اسلامی نشان می دهد چه اسلام از آغاز ظهور خود، سنگ بنای تغییرات اجتماعی و مبنای تعلیمات دینی خود را بر بسط علم و تکریم عالم نهاد به حدی که ـ مثلاـ یادگیری علم را بر هر زن و مرد مسلمان واجب دانست و در تکریم متعلّم چندان کوشید که گفت: دانش آموزی که برای خدا و تعلیم علم از خانه خارج می شود، قدم بر پر فرشتگان می گذارد. و منزلت عالم را چندان برکشید که گفت: نظر به صورت عالم عبادت است و نفَس عالم، ستایش خداست و خواب او، برتر از بیداری جاهل است و صدها نکته امثال آن.
بر همین مبنا، شناخت دقیق علم و عالم و سیر تحولات آن درتاریخ اجتماعی و فرهنگی مسلمین بهترین و مهم ترین شاخصه میزان فرهنگی شدن و اسلامی بودن حکومت ها و جامعه ها در طول تاریخ اسلام می تواند بود که مصادیق این شاخصه ها به بهترین و زیباترین وجه در ادبیات فارسی ـ به عنوان اوج ظهور معنا و معنویت در اسلام ـ خود را نشان داده است.
علاوه بر این موارد، دقت و تامل در مباحث و مفاهیم و مصادیقی که از علم و عالم در این کتاب ارائه می شود، نتایج زیر را نیز برای پژوهنده بصیرت مدار همراه، خواهد داشت:
۱ـ آشنایی گسترده و عمیق با ابعاد، زوایا، ساحت ها و اعماق مسئله علم و عالم در جهان اسلامی ـ ایرانی و دریافت این نکته که علت اصلی توفیق مسلمین در پی اندازی فرهنگ و تمدنی درخشان، چیزی نبوده است جز احترام و تکریم حقیقی و واقعی علم زیرا در هر جامعه ای که علم مرکز قرار گرفت و عالم، مدارِ کار واقع گشت، قطعا پیروزی ها و توفیق های ناب و نایاب خاصیت اصلی آن جامعه خواهد شد.
۲ـ موضوعات این کتاب نشان می دهد که رمز پیروزی جهان اسلامی ـ ایرانی در گذشته، توجه به علم به عنوان یک ارزش ذاتی و سرشتی بوده است نه این که علم نردبان و ابزار رسیدن به اهداف و اغراض دنیایی بوده باشد. جوهر حقیقی این مباحث در آن است که نشان می دهد در هر برهه ای که علم و عالم صرفا به خاطر دانش و دانایی کرامت دیده اند؛ جامعه اسلامی ـ ایرانی تا کجاها ظرفیت گسترش و توان رشد یافته است.
۳ـ مرور اجمالی نگره ها ی بزرگان ادب فارسی روشن می سازد که فرهنگ ایرانی ـ اسلامی جزء معدود فرهنگ های بشری است که ظاهر ِعلم را بسنده برای خوشنودی روحی بشر و اداره اجتماعات انسانی نمی داند و علم را در ذات به دو بخش علم ظاهر و علم باطن تقسیم می کند و علم ظاهر را برای سطح و رویه نخستین افراد و جوامع ـ و اداره آنها ـ لازم می داند و لایه زیرین را مطلوبِ دل های دغدغه دار و انسانها و جوامع پخته تر قلمداد می نماید.
۴ـ از همین جا نکته عمیق دیگری هم به دست می آید و آن این که در بطن فرهنگ اسلامی ـ ایرانی، علم ـ هرچند به ذاته نور است و شریف و ارزشمندـ اما آنچه که علم را ارزش دو چندان می بخشد؛ نحوه به کار گیری علم در جامعه است. در ادبیات فارسی، علم اگرچه ذاتا والاست اما والاتر از آن مسیر و جهتی است که علم در آن به کار می رود و راه می آفریند. علم می تواند ابزار گسترش آمال شیطانی (به تعبیر پیامبرعلم ضارّ یا بی جهت) باشد و می تواند امکان شکفتگی و رشدِ اهداف رحمانی انسان (علم نافع یا جهت دار) باشد که این طبقه بندی دوگانه، نخستین بار در بطن فرهنگ اسلامی ـ ایرانی خصوصا در ادبیات فارسی است که خود رابه تفصیل نشان می دهد.
۵ـ یکی از مهم ترین نتایج این کتاب، بسامد بسیار بالا و عظیمی است که محقق در حیطه اصطلاحات گوناگون علمی بدان راه می یابد. در واقع طبقه بندی انواع اصطلاحات و ترکیبات و واژه هایی که در باب علم و عالم در این نوشتار آمده است یکی از پردامنه ترین و ژرف ترین دانشنامه ها را در این حیطه نشان می دهد؛ چون در این نوشتار از کوچک ترین برنهاده ها تا گسترده ترین ساحتهای علمی ـ و همچنین عالمی ـ به صورتی گسترده و فراوان وجود دارد که دسته بندی آنها نشان می دهد بزرگان ادب فارسی تا کجاها ذهنشان درگیر مساله علم و عالمی در طول دوران آفرینش ادبی خود بوده است، چنان که ـ مثلاً ـ فقط از جلال الدین محمد مولوی حدود ۷۵۰ اصطلاح در باب انواع علوم و شاخه ها و ریشه ها ی آن می توان یافت و دسته بندی کرد که از این جمله اند علم ظاهر ، علم باطن ، علم دین ، علم دنیا، علم آخور، علم آخر، علم تفسیر، علم تاویل، علم شریعت، علم حقیقت، علم طریقت، علم اکتساب، علم موروثی، علم لدنی، علم الهی و......
۶ـ دیگر از نتایج مهم و کارگشای این نوشتار، نمایش شگفت آور میزان تبادلات علمی در پهنه ادبیات فارسی و فرهنگ اسلامی است. شاید کمتر فرهنگ و ادبی را بتوان یافت که تا این میزان نسبت به یافته های علمی ملل دیگر حساسیت نشان داده باشد و جستن نکته ای را اگر چه در چین باشد یا در دهان کافری گمراه، واجب دانسته باشد.
۷ـ همین گونه است تلاش علمی عالمان که در نوع خود در جهان منحصر به فرد است؛ چون یک عالم در این فرهنگ از آنجا که صرفا غرض مادی و مالی ندارد و جستجوی حق و حقیقت هدف اصلی اوست از ری به مصر می رود تا بیتی را بیاموزد یا چندین بار کتابی را می خواند تا به معنای واقعی جمله ای برسد و در لحظه مرگ مشتاق است که بداند و سپس بمیرد.
۸ـ تامل شافی و تتبع کافی نشان می دهد که بسیاری از یافته های علمی که امروزه به ملل دیگر نسبت داده می شود در واقع از آن مسلمین به ویژه ایرانیان بوده است، چنان که ـ برای نمونه ـ می توان از ذکر کروی بودن زمین و مرکز نبودن زمین برای اولین بار در ادبیات فارسی یاد کرد و ابوریحان و مولوی را نخستین کسانی دانست که در آثار ادبی خود این مدعا را ـ هرچند به اجمال و نامستدل ـ مطرح می کنند.
۹ـ نتیجه مهم دیگر این کتاب، نمایش سیر انحطاط فرهنگ اسلامی ـ ایرانی است. نگاهی منطقی به سیر تحول این نوشته ها به روشنی نشان می دهد به موازاتی که ایرانیان مسلمان از علم و عالم فاصله گرفته اند، به انحطاط و رکود دچار گشته اند. چنان که اوج کامیابی و موفقیت آنان در برهه هایی است که عمیقا به علم و عالم گرایش دارند. از قرن سوم تا قرن هفتم که علم و عالم در جهان اسلامی و ایرانی قرب منزلت دارند؛ تمدن و جامعه اسلامی در اوج رشد و شکوفایی اند و از قرن هفتم تا دهم که علم و عالم تنزّل می یابند؛ جامعه اسلامی دچار رکود می گردد و سپس در قرن دهم و یازدهم که اندک گرایشی به علم و عالم پیدا می شود دوباره جامعه به سمت کمال می رود و از قرن یازدهم که علم و عالم بی قدر می گردند دوباره سیر انحطاطی جامعه هم آغاز می گردد تا امروز.
۱۰ـ صرف وجود این مقوله ها و مقاله ها نماینده آفرینش انواع رساله ها، کتاب ها، مقاله ها و مقولات علمی و به ویژه ذوقی ایرانیان مسلمان در جهان سنتی هم هست.
۱۱ـ چنان که نفس ارائه چنین مقوله هایی بزرگ و گسترده خود بهترین نمایه و نمونه برای ارائه الگویی علمی و عملی و موفق برای تربیت عالمان و دانشمندانی بزرگ در جهان معاصر است. چه این نوشتار نشان می دهد که جامعه ای درگذشته بر همین مبنا و در همین خاک و بوم و با همین انسان ها و آرمان ها و واقعیت ها، توانسته است یکی از موفق ترین جامعه های علمی را پی ریزی کند. بنابراین، اگر ما هم بخواهیم ای بسا که بتوانیم.
۱۲ـ باری، با نگاهی زیرکسار و روشمند و پر تامل می توان از قلب همین نوشته ها دهها نتایج عینی و علمی دیگر هم به دست آورد و به کار فرهنگ و تمدن مظلوم ایران امروز رساند. تمدنی که بیش و پیش از هر چیز قربانی ناشناختگی قدرِ علمی خویش شده است. اگر کسی نگاهی بی غرض و بی طرف به کل مسائل این کتاب اندازد به روشنی درمی یابد که ابعاد عظمت علمی، فکری و ذوقی ایرانیان تا کجا بوده است و این قوم در برهه ای از زمان تا کجا پیشدار و پیشتاز نگاه علمی و ذوقی بوده اند و تا چه میزان توانسته اند بر جریان های فکری، علمی و ذوقی تاثیر بگذارند و با استفاده از نگاه و زبان ویژه خویش چه شاهکارهایی به بشریت ارائه کنند، آنچه که امروز ایران شدیدا نیازمند آن است.
بنابراین می توان یکی از مهم ترین دستاوردهای کارکردی این بررسی را آن دانست که نوع تکریم و کرامتی که در متن آن به صورت ها و اشکال گوناگون ارائه شده است، بهترین گواه تاریخ فرهنگ گذشته و گذشته فرهنگی ماست و به روشنی گواه آن است که ایرانیان با تکیه بر میراث سترگ خود یکی از معنوی ترین و فرهنگی ترین سنت های کلاسیک جهان را پی ریخته اند و هنوز هم فرزندان همان سنت هستند و نیازی به جنگ و جنگ افروزی ندارند؛ چه بهترین گواه این همه، نحوه بزرگداشت و تکریم علم و عالم در متن و بطن ادبیات فارسی است.
به هر روی تردیدی نیست که دانش و دانشمند در درون این قلمروِ فکری و فرهنگی، تعریف و تاویلی ناب ونایاب می یابد. در این ساحت خاص، علم در نخستین ظهور خود نه ابزار نام ونان است و نه آلتِ شهوت وسلطه وسلطان. علم، در بطن این بینش یک بصیرت خاص ومنحصر است. گرمایی برای دل. چراغی برای چشم. جاده ای برای رفتن و دیدن و چشیدن و رسیدن وگذشتن و گذاشتن. نوعی پنجره برای عروج. منظره برای تصفیه وخلوص. و عالم، رسیده و رهیده ای که با حضور و ظهور و وجودش به همگان گرما وروشنی وایستادن می بخشد؛ آنچه که بشر امروز بیشتر از همیشه بدان نیازمند است وانسان ایران سخت تر از همه وقت به آن محتاج.

۴ـ جایگاه علم و ارزش عالم

تردید نمی توان کرد که علم وعالم جایگاهی بسیار بلند و والا در فرهنگ ایرانی ـ اسلامی دارند به گونه ای که به جرات می توان گفت کمتر فرهنگ و تمدنی در طول تاریخ می توان یافت که تا بدین حد دانش و دانشمند را ـ حداقل در حیطه نظر ـ ارج نهاده و بزرگ شمارده باشد. ریشه ها و زمینه های این تکریم بی مانند را باید در گره خوردگی فرهنگ و تمدن ایرانی با آموزه ها و نگره های اسلامی و قرآنی یافت که هر دو ذاتا واساسا فرهنگ و تمدنی دانش محور و دانشمند پرور بوده اند.
برای بازشناسی این نگره ها به ویژه تاثیری که قرآن کریم و سنت اسلامی بر پیدایش و گسترش آن داشته اند. در زیر نگاهی گذرا می اندازیم به پاره ای از مهمترین آیات و روایات و باورهای موجود در متن و بطن تمدن اسلامی ـ ایرانی، آن هم تنها از خلال داده های یکی از آثاری که مرتبط با تعلیم و تعلم در اسلام ـ به نام تذکره السامع و المتکلّم ترجمه استاد دکتر مهدی محقق، در مجموعه مقالات، نشر انجمن مفاخر علمی و فرهنگی ـ است
۱ـ ارزش و جایگاه علم و عالم
الف ـ آیات قرآنی
۱ـ «یرفع اللهُ الذین آمنو منکم و الذین اُوتواللعلمَ درجات» ابن عباس گفته است: دانشمدان برتر از ند به صد درجه که میان هر درجه یک صد سال است.
۲ـ «شَهِدَ الله ُ انَّه لا اله الا هو و الملائکه و اُولواالعلم قائماً بالْقسط».
در این آیه خداوند نخست از خود و پس از آن از فرشتگان و سپس از اهل دانش یادکرده و همین خود برای شرف و فضل و بزرگی دانشمندان کافی است.
۳ـ «انما یخْشی الله مِن عِباده العُلمآء» و نیز «اُولئک هم خیر البریه» تا «ذلک لمن خشی ربَّه». در آیه اول می فرماید فقط اهل علم از خدا می ترسند و در آیه دوم می فرماید آنان که از خدا می ترسند بهترین مردمانند: نتیجه آن که دانشمندان بهترین مردمانند.
ب ـ احادیث نبوی
۱ـ «مَن یرِد الله به خیراً یفقهه فی الدّین» هر که را خدا برایش خیر بخواهد او را فقیه در دین می گرداند.
۲ـ «العلماء ورثه الانبیاء» دانشمندان وارثان پیمبرانند
۳ـ «من اکرم عالماً فکانما اکرم سبعین نبیاً» و «من اکرم متعلما فکانها اکرم سبعین شهیدا» هر که دانشمندی را گرامی دارد گویی هفتاد پیمبر را گرامی داشته است و هر که دانشجویی را گرامی دارد گویی هفتاد شهید را گرامی داشته است.
۲ـ آداب استاد نسبت به خود
۱ـ خدا را در آشکار و پنهان مراقب باشد و در جمیع حرکات و سکنات و گفتار و کردارش او را ناظر بداند.
۲ـ در نگاهداشت عزت و شرف علم پایداری کند و با سپردن به نااهلان آن را خوار نسازد.
۳ـ به پارسائی و کم خواهی خو کند و از دنیا به اندازه ای که به خود و خانواده اش زیان نرسد بجوید.
۴ـ دانش خود را نردبانی برای رسیدن به اغراض دنیوی همچون جاه و مال و شهرت نسازد.
۵ـ از پیشه های پست و مواضع تهمت دوری جوید و گرد آن چه که شرعاً و عرفاً مکروه است نگردد.
۶ـ بر قیام به شعائر اسلام و ظواهر احکام همچون نماز در مساجد و سلام به خواص و عوام همت ورزد.
۷ـ بر مستحبات شرعی از قولی و فعلی همچون تلاوت قرآن و ذکر خدا با دل و زبان پایداری کند.
۸ـ با مردم با خوشرویی برابر گردد و با روی گشاده بر سلام سبقت جوید و خویشتن را از خشم نگه دارد.
۹ـ ظاهر و باطن خود را از اخلاق پست همچون حسد و دشمنی و ریا باز دارد و به اخلاق نیک آراسته گرداند.
۱۰ـ بر جد و جهد و مطالعه و فکر کوشا باشد و عمر خود را در غیر علم و عمل تباه نسازد و در خوردن و نوشیدن به ضرورت اکتفا کند.
۱۱ـ چیزی را که نمی داند از فراگرفتن آن، هرچند از کسانی که در مرتبه ای پایین تر از او هستند، دریغ نورزد.
۱۲ـ همت خود را پیوسته بر اشتغال به تصنیف و جمع و تالیف معطوف دارد تا بر حقایق علوم آگاه گردد.
۳ـ آداب استاد نسبت به درس
۱ـ هنگام ورود به مجلس درس، پاکیزه و خوش بوی و خوش لباس باشد که این نشانه تعظیم علم است.
۲ـ هنگام بیرون آمدن از خانه ـ برای تدریس ـ دعا کند که خدایا به تو پناه می برم از این که گمراه شوم یا گمراه سازم.
۳ـ در مجلس درس برجستگان بنشیند و فاضلتران و سالخوردگان و اهل صلاح را احترام بیش کند.
۴ـ پیش از شروع به درس و بحث پاره ای از قرآن ـ تیمن و تبرک را ـ قرائت کند.
۵ـ وقتی که عهده دار درسهای متعدد است از شریفترین و مهمترین آنها آغاز کند.
۶ـ صدای خود را بیش از نیاز بلند نکند و چندان آرام هم سخن نگوید که فایده درس فوت شود.
۷ـ مجلس درس را از لغط «سرو صدا» حفظ کند، زیرا غلط در زیر لغط است و جهات بحث را مختلف نگرداند.
۸ـ با کسی که در بحث تجاوز کند و یا عنادی آشکار سازد و یا بی ادبی و ترک انصاف کند به تندی رفتار نماید.
۹ـ انصاف را در بحث مراعات کند و پرسشها را از پرسش کنندگان هرچند کوچک باشند بشنود.
۱۰ـ اگر غریبی به مجلس درس او حاضر شود با او ملاطفت و گشاده رویی کند و با چشم بیگانه به او ننگرد.
۱۱ـ درس خود را با «بسم الله الرّحمن الرّحیم» آغازد و با «الله اعلم» ختم کند.
۱۲ـ اگر شایستگی تدریس را ندارد آن را نپذیرد و همچنین تدریس علمی را که نمی داند قبول نکند هرچند واقف مدرسه چنین شرطی را نکرده باشد.
۴ـ آداب استاد نسبت به دانشجویان
۱ـ هدف او از تعلیم آنان رضای خدا و نشر علم شرع و اظهار حق و اخفای باطل باشد.
۲ـ دانشجویان را به علت عدم خلوص نیت از علم محروم نگرداند زیرا خلوص نیت خود به برکت علم حاصل شود.
۳ـ دانشجویان را با ذکر آیات و احادیث در فضیلت علم و علما، به علم و طلب آن تشویق و ترغیب کند.
۴ـ آن چه را که برای خود دوست دارد برای آنان بخواهد و آن چه را که خود ناخوش دارد برای آنان نخواهد
۵ـ سهولت القاء در تعلیم و حسن تلطّف در تفهیم را به آنان ارزانی دارد خصوصا اگر شایستگی آن را داشته باشند.
۶ـ نهایت کوشش خود را بر تعلیم و تفهیم به دانشجویان مبذول دارد و از توضیح و شرح و تکرار خودداری نکند.
۷ـ هرگاه از درس فارغ شد مسائلی را برای دانشجویان طرح کند تا فهم و ضبط آنان را بیازماید.
۸ـ از دانشجویان گاه گاه بخواهد که محفوظات خود را برای او بازگو کنند تا نیروی ضبط آنان را امتحان نماید.
۹ـ اگر دانشجویی را دید که افزون بر توان خود می کوشد او را به رفق و اعتدال و توجه به نفس توصیه کند.
۱۰ـ قواعد اساسی علم مورد بحث را برای دانشجویان بیان کند و نیز به ذکر منابع آنها بپردازد.
۱۱ـ برخی از دانشجویان را بر برخی دیگر ـ در صورتی که در سن و فضیلت و تحصیل و دیانت برابرند ـ در دوستی و توجه برتر ندارد.
۱۲ـ مراقب آداب و راست روی و اخلاق باطنی و ظاهری دانشجویان خود باشد.
۱۳ـ در مصالح دانشجویان و آرام ساختن دل آنان و مساعدت به آنان تا آن جا که می تواند بکوشد.
۱۴ـ جانب تواضع را با دانشجویان رعایت نماید. خداوند به پیغمبر فرمود: «و اخفض جناحک لمن اتبعک من المومنین»
۵ ـ آداب دانشجو نسبت به خود
۱ـ دل خود را از پاکی و حسد و غل و غش و سوء عقیده و خوی بد پاکیزه نگهدارد تا پذیرای علم و دانش گردد.
۲ـ در طلب علم حسن نیت داشته باشد و رضای خدا و احیای شریعت و آراستن باطن را قصد کند.
۳ـ در جوانی به جستن علم پیشی گیرد و آن را به آینده موکول نگرداند؛ زیرا هر ساعتی که از عمر می گذرد آن را عوضی نیست.
۴ـ در خوردنی ها و پوشیدنی ها قناعت ورزد زیرا با تنگی زندگی به فراخی دانش توان رسید.
۵ـ اوقات شب و روز خود را قسمت کند و بازمانده عمر خود را غنیمت شمارد که ارزشی برای آن متصور نیست.
۶ـ به کم خوردن عادت کند تا زیانی به اشتغال و فهم او وارد نشود و در طلب علم، خسته و ملول نگردد.
۷ـ در همه شوون زندگی جانب پرهیز و ورع و تحری حلال را نگه دارد تا دلش نورانی و پذیرای علم گردد.
۸ـ از خوردنی هایی که موجب کودنی و ناتوانی حواس خاصه فراموشی می شود؛ اجتناب کند.
۹ـ از خواب خود بکاهد تا آن جا که زیانی برای بدن و ذهنش نداشته باشد و خوابش از هشت ساعت در شبانه روز زیادتر نشود.
۱۰ـ از معاشرتهایی که موجب تضییع وقت و اتلاف مال و رفتن آبرو است پرهیز کند.
۶ ـ آداب دانشجو نسبت به استاد
۱ـ استادی را برگزیند که دارای حسن اخلاق و شایستگی علمی و دینی و مروت و عفت باشد.
۲ـ همواره مطیع استاد باشد همچون بیمار نسبت به پزشک و رضایت او را بجوید و به حرمت او مبادرت ورزد.
۳ـ با دیده تعظیم به او بنگرد و به درجه کمال او معتقد باشد تا بیشتر سود عاید او شود.
۴ـ نسبت به او حق شناس باشد و فضل او را به فراموشی نسپارد و غیبت او را استماع نکند.
۵ـ برجور و بدخویی استاد شکیبا باشد و اعمال او را که ناصواب به نظر می آید با خوبی تاویل و توجیه کند.
۶ـ اگر استاد او را بر فضیلتها تشویق و بر نقیصه ها توبیخ کند؛ دانشجو سپاسگزار باشد.
۷ـ هرگاه در جلسه ای خاص وارد بر استاد می شود ـ چه استاد تنها باشد و چه تنها نباشد ـ باید مسبوق به اجازه باشد.
۸ـ در برابر استاد مودب بنشیند ـ همچون کودکی در برابر آموزگارش ـ و خضوع و خشوع را رعایت کند.
۹ـ با استاد حسن خطاب داشته باشد و در برابر او جمله های «برای چه»، «قبول ندارم»، «این را مگوی» را بر زبان نیاورد.
۱۰ـ هرگاه استاد مساله یا فایده ای را عنوان می کند و یا شعر و حکایتی به زبان می آورد با شادی و حرص گوش فرا دهد.
۱۱ـ در شرح مسائل و پاسخ پرسشها بر استاد سبقت نجوید مگر این که استاد خود آن را خواسته باشد.
۱۲ـ درگرفتن چیزی از استاد و دادن چیزی به او از دست راست کمک جوید و مکتوبات شرعی را باز کرده به او بدهد.
۱۳ـ هنگام راه رفتن در شب جلو استاد و در روز به دنبال او راه برود مگر آن که مقتضی حال خلاف آن باشد.

۲ـ تبیین مساله و روش

اگر چه امروز غالب متفکران بزرگ و برجسته عالم، از فروکاستن علوم انسانی در یک روش خاص و محتوم، حذر می کنند و علوم انسانی مخصوصاً علوم انسانی غیرتجربی مثل ادبیات و تاریخ و فلسفه را میدان ظهور خلاقیت ها و سبک ها و شیوه های خاص و منحصر می دانند و برخی در مبارزه با متدزدگی اساساً به سمت و سوی ضدروش(۱) تمایل یافته اند تا ذهن ها و زبان ها جهت نگیرد و یک سویه نشود و همگان را مثل هم نسازد ـ و باور نویسنده این سطور هم همین نوع نگاه است ـ اما برای جهت دهی و هماهنگ سازی مجموعه موضوعات و اطلاعات و داده ها، ناگزیر در این کتاب، روش بنیادی ـ کاربردی در نظر گرفته خواهد شد که خود اساساً تلفیقی از سه شیوه تاریخی ـ تکوینی ـ صوری است. بدین معنا که در فرایند خوانش، طبقه بندی و تحلیل آثار ادبی از گذشته تا امروز بدین گونه عمل خواهد شد که:
۱ـ ابتدا زمان یا تاریخ ظهور اثر وبه عنوان مبنای گزینش اثر، پیش چشم خواهد بود، یعنی قدمت و تقدم زمانی اثر اساس اولیت آن برای درج در جدول زمانی پژوهش خواهد بود که این مساله ابداً به منزله اولویت آن اثر نخواهد بود، چه هر اوّلیّتی لزوماً اولویت را با خود ندارد. بر این اساس، تمامی آثاری که در این ظرف ظهور هزار و سیصد ساله پیدا شده اند و صبغه ادبی دارند و در شمار ناب ترین آثار قلمداد گشته اند و در این مقوله نکته دار و مایه ور هستند؛ انتخاب می شوند.
۲ـ سپس صورت اثر ادبی، ملاک انتخاب خواهد بود یعنی بعد از آن که اثری از حیث تاریخی ـ تکوینی مشخص شد، صورتِ ظهور آن اثر؛ معیار پرداخت و طبقه بندی آن خواهد بود.
در واقع معیار اصلی برخورد و تحلیل اثر ادبی، شیوه تکوینی ـ صوری است؛ با تکیه بر زمان ظهور اثر. بعد از انتخاب اثر ـ برای تحلیل محتوایی آن ـ از دو روش عمده برای تحلیل محتوا استفاده خواهد شد:
۱ـ استفاده مستقیم از مطالب خود متن
۲ـ استفاده از نوشته ها و نکته های دیگران درباره متن
پس از جمع آوری مجموعه داده های هر دومتن، نخست تمامی داده ها، موضوع بندی کلی شدند و در دو رده علم و عالم جای گرفتند و سپس به صورت ریزتر و ذیل عنوانهای فرعی تر در داخل یکی از دو موضوع اصلی طبقه بندی شدند و سپس تحلیل محتوا در آنها صورت گرفت.
پیداست که در پژوهشی بدین درازی و گستردگی آن هم در حیطه مباحث تاریخی و ادبی، نمی توان صرفاً بر یکی از روش های مطرح در علوم انسانی تجربی تکیه کرد و پیروز و موفق از کار درآمد. سرشت چنین تحقیقاتی ناگزیر پژوهشگر را به سمت و سوی ایجاد روشی تلفیقی و تحلیلی می کشاند که از قضا بازخوردهای بهتر و بیشتری هم داشته است.
نباید از یاد برد که امروزه در روش شناسی علوم ـ به ویژه علوم انسانی ـ میان پژوهش «مسئله محور» و پژوهش «موضوع محور» تفاوت می گذارند. پژوهش مسئله محور، پژوهشی است که با تمرکز روی یک مسئله می خواهد با نوعی شروع و اختتام منطقی حقیقت وجودی و واقعیت تاریخی یک امر یا مساله انسانی را بررسی کند و به نیازی اجتماعی یا فردی پاسخ دهد و به همین خاطر، از ورود و گسترش تمامی مباحثاتی که مسئله را بی دلیل وسعت می دهد یا ارتباط وثیقی به آن ندارد، دوری می کند. در حالی که پژوهش موضوع محور، به بحث و تحلیل از تمامی زمینه های مرتبط با یک مسئله می پردازد و به گستردگی قلمرو یا چندگانگی مباحث مطرح شده کاری ندارد. به همین دلیل پژوهش مساله محور، معمولاً ژرفا نگر است و پژوهش موضوع محور و پهنا گرا. در واقع، در تحقیق مساله محور. محقق در پی یافتن پاسخ به مساله ای (یا مشکل و دغدغه) ذهنی است که تعریف و قلمرو معینی دارد. این مساله با تحقیق و کنکاش و تدقیق مداوم، کم کم تبدیل به فرضیه می شود و فرضیه های ذهنی ـ علمی محقق منجر به کشف روش برخورد با فرضیه می گردد. در نهایت از تلفیق روش و فرضیه، نظریه تحقیق پدیدار می شود که کمکی مهم به حل مشکلی خاص و پیدایی راهی تازه در علم یا تحقیق و امثال آن می گردد؛ درحالی که تحقیق موضوع محور غالباً در پی حل مساله ای خاص نیست و به همین دلیل مساله ـ فرضیه ـ روش ـ و نظریه ندارد و از همه چیز و همه جا ـ در حد توان ـ می گوید و چیزی را هم در انتها حل یا رفع نمی کند و یا راهی تازه نمی گشاید.
کارل پوپر از نخستین کسانی بود که تفاوت دقیق بین مساله و موضوع را دریافت و درباب آن سخن گفت. از جمله سخن مشهور او که «ما پژوهنده در موضوعات خاص نیستیم، بلکه پژوهنده در مساله های خاص هستیم»، نیز ناظر برهمین دیدگاه مهم علمی است.(۲) قرا ملکی ویژگی های یک تحقیق مساله محور را چنین بر می شمارد:
• به لحاظ مفهوم، واضح است
• از حیث مصداق، متمایز است
• درست و معنی دار است
• قابل تحقیق است
• جزئی و [مشخص] است یعنی جامع گرا و کلی نیست
• متناسب با توان محقق است
• دارای اولویت و ضرورت [اجتماعی] است.(۳)
به هر روی مساله اصلی این کتاب ترسیم چهره ای دقیق و درست از علم و عالم در ادبیات فارسی از ظهور ادبیات دری تا انقلاب مشروطه است. این تحقیق می خواهد با تکیه بر مستندات محکم تاریخی و استفاده مستدل و منطقی و معقول از متون ادبی این نکته را روشن نماید که در متون ادب فارسی به علم و عالم چگونه نگاه می کرده اند و اصولاً نوع نگاه ایرانیان از گذشته های دور تا به امروز در باب علم و عالم چگونه بوده است؟ ایرانیان در فرهنگ رفتاری، گفتاری و فکری خویش ـ که آنها را به دقیق ترین و ظریف ترین صورت در متون ادبی جای داده اند ـ چه تعریف و توصیفی از حقیقت معنای علم و ارزش ها و جایگاه، اهداف، کاربردها و روش های علمی داشته اند و چه خصوصیاتی برای عالم برمی شمارده اند و چه طبقه و منزلت و کارکرد و تعریفی از عالم داشته اند و به طور کلی علم و عالم در متون ادبی آنها ـ که بهترین مجلای ظهور شخصیت خودآگاه و ناخودآگاه فردی و قومی آنهاست ـ چگونه و به چه صورتهایی مطرح شده است.
هدف اصلی از این نوشتار هم ـ به جز آن که توصیف و تعریف دقیق تاریخی و علمی از موضوع علم و عالم می کند و صدها فایده تحقیقی و آموزشی و معرفت شناختی دارد ـ ایجاد بستری مناسب برای بازسازی هویت ملی و فرهنگی است تا با تکیه بر مستندات محکم فرهنگی و تاریخی، ایرانیان معاصر به ویژه نسل جوان را با نوع نگاه گذشتگان خود آشنا سازد و آنان را به این باور برساند که در کل حیات تاریخی و فرهنگی گذشته ما چه نگاهی به علم به عنوان چراغ راهنما و نور هدایت الهی و به عالم به عنوان نگاهبان چراغ هدایت وحامل نور معرفت الهی داشته اند و چرا ـ مثلاًـ بعضاً می سروده اند که:

مردمان بخرد اندر هر زمان
راز دانش را به صد گونه بیان

گرد کردند و گرامی داشتند
تا به سنگ اندر همی بنگاشتند

دانش اندر دل چراغ روشن است
وزهمه بد بر تن تو جوشن است
(رودکی)

یا:
ز دانش به اندر جهان هیج نیست
تن مرده و جان نادان یکی است
(فردوسی)

یا:
خاتم ملک سلیمان است علم
جمله عالم جسم و چون جان است علم
(مولوی)

آیا این ابیات و هزاران بیت دیگر نظیر آن صرفاً مشتی شعر فریبنده بوده است یا واقعاً در بطن و متن فرهنگ و هویت فرهنگی ایرانیان چنین دید و منش و روشی حکم می رانده است هرچند به خاطر پاره ای مسائل تاریخی و اجتماعی و سیاسی گهگاه علم و عالم چنان که باید قدر نمی دیده اند و بر صدر نمی نشسته اند؟
همچنین در این کتاب با سه اصطلاح مناقشه آمیز سروکار داریم که باید ابتدا به صورت دقیق آنها را بشکافیم و بشناسیم تا درطول تحقیق از بدفهمی و تنازعات بی مورد دوری کنیم. این اصطلاحات عبارتند از: ادبیات فارسی، ایران، علم و عالم. در این میان بحث از ایران به ویژه، امری لازم و ناگزیر است؛ زیرا که ادبیات فارسی ارتباطی مستقیم با ایران دارد بدین صورت که تمام متون ادب پارسی متعلق به (ایران امروزی یا حتی ایران فرهنگی قدیم) نیست و تمام متون ایران (ایران امروزی یا فرهنگی) به زبان پارسی نیست به همین دلیل نمی توان میان ایران و ادب فارسی عموم و خصوص مطلق برقرار ساخت و به طور کلی گفت که همه متون ادب فارسی ایرانیند، چون آثاری مثل امیرخسرو دهلوی و اقبال لاهوری به زبان پارسی هستند اما قطعاً این افراد ایرانی نیستند همچنان که نمی توان گفت که همه متونی که ایرانیان آفریده اند؛ به زبان پارسی است چون کسانی مثل ابن سینا، سهروردی جرجانی و دیگران قطعاً ایرانی هستند اما آثار ادبی که نوشته اند؛ همگی به زبان فارسی نیست. تکیه بر نژاد و خون و جغرافیا هم مشکل را حل نمی کند بلکه بسیاری از مسائل تازه را به میان می کشد. به همین دلیل درباب ایران و ادب فارسی باید احتیاط کرد و به دقت اندیشید و سخن گفت تا هیچ یک از مواریث گذشته ما ـ بانوع برخوردی که می کنیم ـ از دست نرود.
فعلاً می توان گفت که غالب متون ایرانی به زبان پارسی هستند و برخی از متون فارسی از آن ایران نیست. تردیدی نیست که باید بسیار عالمانه و دقیق به تمایزها و تفاوت های ادب فارسی ـ به عنوان یک فرهنگ ـ و ایران ـ به عنوان یک جغرافیا و اقلیم ـ اندیشید و راه حلی همه جانبه ارائه داد.
یکی از واژه های ساده و در عین حال بسیار مشکل و پیچیده واژه علم است. علم در تداول عرفی مردم یک معنا دارد و در تداول عرفی دانشمندان و صاحبان علوم تجربی یک معنا و در میان اصحاب فرهنگ و معرفت یک معنای دیگر و در میان اهل معرفت و اصحاب راز، معنایی به کلی متفاوت. مردم علم را بیشتر در معنای مطلق دانش و درک آگاهی به کار می گیرند و مثلاً وقتی می گویند «به این مسئله علم ندارم» یعنی از آن آگاه نیستم.
علم اما در نزد دانشمندان علوم تجربی و ریاضی مساوی با معرفت تجربی است یعنی دانشی که از طریق «تجربه و آزمون حاصل شده باشد و غالباً مبنا و متکای چنین معنایی هم حواس پنجگانه و عقل آدمی است. به عبارت دیگر علم در این معنا به دانشهایی می گوییم که قابلیت ابطال داشته باشد و همگان بتوانند در همه جا آن را بیازمایند. در این کاربرد علم به معنای Science به کار می رود و دارنده آن دانشمند یا Scientist خوانده می شود .
معنی متداول دیگر علم؛ معرفت است یعنی شناخت عقلانی و ذهنی اشیاء. علم در این معنا بیشتر در معنای علوم غیرتجربی و غیر ابطال پذیر مثل فلسفه، ادبیات، تاریخ و نظایر آنهاست که مفهومی معادل Knowledge دارد.
علم یک معنای خاص دیگر نیز دارد که مختص متون دینی و عرفانی است. علم در این قلمرو به معنای بصیرت درونی و شهود قلبی یا نور روحانی است که ارتباط چندانی با معانی متعارف و متداول علم ندارد. و محصول تعلیم و تعلم و خواندن و نوشتن نیست بلکه نوعی افاضه از عالم بالا و حق تعالی است.
علم در این معنا، اصول و ویژگی های خاص خود را دارد و با هیچ یک از معیارهای معروف و عرفی سابق همسانی و همخوانی ندارد و گاه ـ حتی ـ با معانی دیگر علم حالت تضاد و تعارض می یابد. به همین دلیل در این قلمرو، گاهی «العلم، هو الحجاب الاکبر» گفته می شود و گاهی هم البته علوم دیگر به منزله مقدمه و مدخل برای این علم به شمار می آید.
بر مبنای آنچه گذشت، چهار تعریف مشخص از علم در قلمرو فرهنگ بشری وجود دارد:
۱ـ علم به معنای مطلق آگاهی و دانش و فهم.
۲ـ علم به معنای دانشهای تجربه پذیری که قبول ابطال و اثبات می کند و در همه جا یکسان و به یک معنا فهمیده می شود مثل علوم طبیعی، ریاضی، نجوم، طب، هندسه.
۳ـ علم به معنای معرفت و دانشهای عقلانی و ذهنی که قابل دریافت و فراگیری هستند اما قبول و ابطال و اثبات نمی کنند و تجربی نیستند مثل علوم فلسفی، کلامی، روانی، تاریخی و امثال آنها.
۴ـ علم به معنای بصیرت درونی و نور قلبی که زاده شهود و مکاشفات روحانی است.
بر همین مبنا، عالم هم به چهار معنا به کار می رود و عالم به کسی گفته می شود که دارنده یک یا چند گونه از این علوم و معارف باشد.
با توجه به همین معانی علم می توان گفت که در ادبیات فارسی علم به هر سه معنای آخرین وجود دارد و به ندرت می توان برای گونه اول نیز شواهدی پیدا کرد. چون علم در ادبیات پارسی گاه به معنای علوم تجربی خاص مثل علوم ریاضی، طبیعی، هندسی، طبی، نجومی، جرّاثقال و امثال آن به کار می رود و آن موقعی است که شاعر یا ادیب به استفاده از علوم خالص در چنین بیان ادبی می پردازد. و گاه به معنای معارف و دریافته های عقلانی و ذوقی و روانی مثل علوم فلسفی، کلامی، دینی، و امثال آن به کار می رود و آن هنگامی است که قصد تعلیم یا بیان علوم عقلی را دارد برای اینکه کلامش تاثیری بیشتر داشته باشد و گاهی هم درمعنای بصیرت ناب و نور درونی به کار می رود و این هنگامی است که فضای بحث فضایی کاملاً شهودی و عرفانی است البته این معنای سوم بیشتر مرتبط با متون ادبی صوفیه و یا متون تاویلی دینی است و در تداول عام ادبی چندان کاربرد گسترده ای ندارد.
بر همین مبنا، وقتی در ادب فارسی علم گفته می شود یکی از همین معانی چهارگانه مورد نظر است. وقتی گفته می شود عالم، مراد کسی است که دارنده یکی از همین فروع چهارگانه است منظور از جستجوی علم در ادب فارسی هم روشن سازی دقیق و مستند انواع کاربردهای چهارگانه علم در ادب فارسی است که در این روشن سازی معانی چهارگانه، گاه مستقیماً به طرح ویژگی های علم و عالم و انواع ارزش ها و کاربردهای علم می پردازیم و مثلاً باز می گوییم که علم چه نقشی در تکوین و تکمیل شخصیت فردی و اجتماعی ما دارد و غرض از فهم علم و عالم شدن چیست و گاه به طرح انواع علوم و طبقه بندی ها و توصیفاتی که ادیبان و شاعران از علوم کرده اند روی می آوریم و مثلاً انواع دانشهایی را که در متون ادبی نام برده شده به همراه اصول و فروع و سرشاخه های ریز آن را روشن می نماییم و گاه مرادِ عارف یا قدیسی روشن ضمیر از «دفن علم» و شستن اوراق علمی را توضیح می دهیم و منظور او را از ترک علم به خاطر عالم شدن باز می نماییم.
همه اینها در حقیقت پاره ای از معانی و تعریفات علم در میراث بزرگ و دراز آهنگ ادب فارسی است که بدون توجه به این معانی چهارگانه و طبقه بندی های آن نمی توان به فهم درستی از معنای علم در ادب فارسی راه یافت. اگرچه پاره ای از ادبای به تاسی از پیامبر اسلام (ص) گفته اند:

«العلم علمان، علم الادیان و علم الابدان»

و مرادشان تکیه بر دو نوع علم (نوع دوم و سوم) بوده است اما در ادب فارسی دو نوع دیگر از علم (نوع اول و چهارم) هم به مرور زمان وارد شده است و حجم گسترده ای از تعریفات و کاربردهای علم و عالم را از آن خود ساخته است.
به هر روی، صرف نظر از بحث های دراز دامن در باب حقیقتِ علم و معنای درست عالم این کتاب می کوشد تا با تکیه بر همین تعریفات چهار گانه و صاحبان آن، تمامی کاربردهای علم و عالم در ادبیات فارسی را روشن سازد و نوع نگاه بزرگان ادب فارسی را ـ از قدیم الایام تاکنون ـ نسبت به علم و عالم به صورتی دقیق بازگوید.

می توان به شیوه ای کاملاً علمی و عینی اثبات کرد که متفکران و ادیبان مسلمان ایرانی در قرن پنجم به صورتی عمیق و روشمند با مجموعه مباحثات و موضوعات مسائل ادبی در دنیای اسلامی آشنایی داشته اند و از آراء و نکته های موجود در آن آثار به وفور بهره می برده اند. از آنجا که دامنه این بحث واقعاً فراخ و گسترده است، فقط به ذکر یکی دو شیوه برای اثبات این مدعا بسنده می نمایم:
۱ـ نخستین دلیل گفته های خودِ شاعران و نویسندگان است که در لابه لای شعرها و نوشته های خود به این آشنایی و استفاده اقرار نموده اند. کمتر شاعر یا نویسنده ای می توان یافت که خواندن و از بر کردن دواوین و آثار عرب را جزء فضایل خود نیاورده باشد. سبک خراسانی هم که در نگاه ابتدایی کمتر زیر نفوذ آثار عرب زبان است با کمی تامل، باطن خود را نشان می دهد و خواننده درمی یابد که در آن سبک و سیاق، هم نکته های موجود در این آثار راه یافته است. به جز ادعاهای عنصری و منوچهری و دیگر شاعران درباری و نیز صرف نظر از آشنایی های ناصر و ظهیر و انوری و دیگران با آثار و مکتوبات عربی، بسیار شواهد دیگر می توان یافت که بیانگر استفاده فراوان آنها از این موضوعات است.(۵) آثاری مثل قابوس نامه و چهار مقاله هم که به نثر نوشته شده از این سیطره برکنار نیست بلکه نفوذ تحقیقات قدامه بن جعفر، ابن قتیبه و جاحظو دیگران نیز در این سخنان «قابوس نامه» محسوس است و اکثراً وصایای او (چهار مقاله) بر وصایای قدماء از ادبا عرب مبتنی است.(۶)
۲ـ دلیل دیگر وقتی رخ می نماید که مبنا و متکای این کتب پارسی شکافته و شناخته شود و ریشه نظریات و آراء آنها نشان داده شود. علاوه بر آن که اغلب شواهد این آثار به صورت توامان فارسی و عربی است، هسته های اصلی مباحث هم غالباً برگرفته از نظریات مندرج در آثار عربی زبان است.
بر این اساس شناخت، دریافت سیر تحول موضوعات مهم در ادب فارسی، بدون نظر داشت جایگاه تاریخی و خاستگاه فرهنگی آن امری سست و فاسد است. با فرهنگ و ادب ایرانی، نمی توان بریده و مقطعی برخورد کرد و از آن نتیجه های درست گرفت. ایران امروز در جغرافیای دیروزی خود، پیش از سقوط خلافت و حتی مدتها بعد از آن ـ شاخه ای است بر درختی بزرگ و پهناور به نام جهان اسلام درختی که ریشه های شرقی اش تا فرغانه می رود و ریشه های غربی اش تا اندلس و در بغداد و بخارا میوه می دهد.
بزرگ ترین آفت شناخت ادبیات ایران در تحلیل تاریخی آن، بی توجهی به جایگاه رشد این شاخه تنومند است، آفتی که غالب و بلکه اکثر تحقیقات مرتبط با ادب فارسی را در خود گرفته است. آنچه که مساله را پوشیده تر و پیچیده تر می سازد، پیوند عمیق و پوشیده ای است که در درون این فرع و اصل وجود دارد و به چشم ظاهر نمی آید. پیوندها و یگانگی هایی که نه با الفاظ و ترکیبات مشترک می توان آنها را دید و دریافت و نه با تکرار جمله ها و نظریات متشابه در این و آن زبان. فقط آن گاه به ژرفا و پهنای آن می توان رسید که شدت وانهادگی و الیناسیون فکری و فرهنگی ایرانیان را در آن چه که فرهنگ اسلامی خوانده می شود دید و به روح این پیوند رسید(۷) و دریافت که تا چه حد این دو فرهنگ (فارسی و عربی) در عین پیوند، اولین جزء دومین گشته است و سلطه دومین تا کجا زبان فارسی را در خود هضم و جذب و بیرنگ ساخته است.(۸)
تردیدی نیست که ادب ایرانی در تاریخ گذشته خود از جهات گوناگون زیر نفوذ زبان و ادب عربی بوده است؛ هم از جهت طبیعت و اقلیم که ایران، بخش شرقی خلافت اسلام به شمار می آمده است و هم از حیث بنیادهای سیاسی که به هر حال، اعتبار و مشروعیت حکام ایرانی به تایید خلفای بغداد وابسته بوده است و هم از حیث زبان که نیم بیشتر کلمات فارسی، عربی گشته است و هم از حیث شکل ها و فرمهای ادبی که عموماً برگرفته از اشکال و قالبهای ادب عربی است و به ویژه از جهت معنا و محتوا که کاملاً تسلیم فرهنگ جدید اسلامی بوده است.
این واقیعت تاریخی و فرهنگی ماست. اگر مردی مثل ابن مقفع یا خاندانی مثل برمکیان یا فرهنگواره ای مثل عرفان در بطن فرهنگ اسلامی زاده می شوند و می کوشند جهت فرهنگ اسلامی را تاحدودی دگرگون یا ایرانی سازند؛ عملاً عقیم هستند و در نهایت، جز تحکیم هر چه بیشتر همان سیستم و تشکیلات کاری دیگر از پیش نبرده اند. تلاش کسانی مثل نظام الملک و خواجه نصیرالدین و دیگران هم، در نهایت جز استحکام و گسترش همین فرهنگ و تمدن چیزی دگر درپی نداشته است حتی اگر مانند برخی برآن اعتقاد باشیم که خواجه نظام و امثال او در سر، بازگشت اندیشه های ایرانشهری و شاهان آرمانی ایرانی را داشته اند؛ اصل واقعیت تاریخی تغییری نخواهد یافت. این روح مسلط و غالب بر فرهنگ و تاریخ ایران چنان عمل می کند که آشفته ای مثل غزالی را وا می دارد که به صراحت تمام شعائر ایرانی (مثل نوروز، مهرگان،....) را رسوم گبرکان بخواند و آنها را ناپاک و نادرست بداند و حکم برچیدن آنها دهد(۹) و کسانی مثل جرفا ذقانی را شرمنده از این سازد که چرا زبانشان فارسی است و باید به این متاع قلیل و جوی حقیر بسازند و شرمساری فارسی زبانی را تحمل نمایند(۱۰) و مردی بزرگ مثل ابوریحان بیرونی را با همه شهرت علم و قدرت فکری چنان محو و هضم این الیناسیون فرهنگی سازد که به صراحت در کتاب نام آشنای خود الصیدنه بنویسد که:
الهجو بالعربیه احب الی من المدح بالفارسیه و سیعرف مصداق قولی من تامل کتاب علم قد نقل الی الفارسی کیف ذهب رونقه و زال الانتفاع به(۱۱) و یکی دیگر از فرزندان این خاک را وادارد که مستقیم علیه نام و زبان خویش کین بورزد و بنویسد:

«خدای را شاکرم که مرا از علمای عربی ساخت و تعصب و کین عریی را در سرشتم ریخت. آنان که قدر عربیت را نمی دانند و آن را خوار می شمارند و می خواهند، زبان برکشیده خدا را از بلندای خویش فرو اندازند، احتمالا بدان خاطر است که خداوند بهترین پیامبران و برترین کتابش را در میان ایرانیان نیافرید و او را از اعراب بیرون کشید.»(۱۲)

وسیف فرغانی هم در باب میهنش بسراید:

نزد عاشق گل این خاک نمازی نبود
که نجس کرده پرویز و قباد و کسری است

شیوع همین دیدگاه است که بنا بر مشهور، صاحب عباد را وا می دارد تا عمری به آینه نگاه نکند، مبادا که ایرانی در آن ببیند(۱۳) و فردی مثل مولانا بسراید که: فارسی گو گرچه تازی خوشتر است. ایران ستیزی و عرب ستایی در پی سقوط سامانیان و شکست نهضتهای بومی ایرانی، امری معمول و متداول است و تقریباً نیازی به هیچ گونه بسط و تفصیل ندارد. دلیل آن هم به تعبیر ابن خلدون، آن است که این بزرگان، پیش و بیش از هر چیز خود را جزئی از امت اسلامی می شمارده اند؛ امتی که علیرغم تنازع دولتها، ذاتی یگانه و همسان دارد(۱۴) یعنی آن که در غرب جهان اسلام است به همان اندازه خود را وابسته و پیوسته به این مفهوم و ساختار امت می داند که معتقدی در مرکز یا شرق جهان اسلام. رابطه همه این طیفهای وسیع نژادی با آن همه تنوع زمان و مکان، زبان عربی است که هم زبان وحی و شرع است و هم گسترده ترین و کارآمدترین زبان عصر.
همین سرسپردگی و دلدادگی از یک سو و غنا وگستردگی زبانی از دیگر سوست که همه متفکران بزرگ ایرانی را وا می دارد که تقریباً همه آثار بزرگشان را به زبان عربی بنویسند و خواسته و ناخواسته از زبان فارسی به ویژه شکل منثور آن بگریزند اگرچه مثل امام عبدالقاهر جرجانی همه عمر پا از اقلیم طبیعی ایران بیرون ننهاده باشند و یا در برابر شرع و زبان و حقیقت شرع، میراث ذوقی ـ زبانی خود را هیچ انگارند. چنان که سنایی به صراحت می نوشت:

روی بنمود صبح صادق شرع
خاک زن بر جمال شعر و شعار(۱۵)

و:

ای سنایی چو شرع دادت بار
دست ازین شعر و شاعری بدار(۱۶)

مولوی هم به صراحت نسبت شاهنامه و کلیله در قیاس با قرآن را نسبت پشک با مشک شمرده می شمرد:

شاهنامه یا کلیله پیش تو
همچنان باشد که قرآن از عتو

فرق آن گه باشد از حق و مجاز
که کند کحل عنایت چشم باز

با اندکی تدقیق می توان به روشنی دریافت که تقریبا غالب بزرگانی ایرانی و فارسی زبان چنین دیدگاهی دارند و از صمیم دل بر آن باورند که نسبت فارسی و عربی، نسبت قطره و دریاست بی آن که فارسی قداست و حرمت عربی را داشته باشد. اصولا دهان پر از عربی بودن، شاخصه فضل و دانش عصر است و نوشتن و گفتن بدان، ملاک علم و دانایی.
عدول از این هندسه روشن اقلیمی و نادیده گرفتن این مبانی اعتقادی و فکری، هیچ دستاورد قابل اعتنایی به محققان حوزه های ادب ایرانی نخواهد داد. ایران در آن روزگاران و تا سقوط خلافت بغداد، همواره عضو و جزئی از پیکره واحدی بوده است به نام فرهنگ تمدن اسلامی. جگر گوشه های این مام دل سوخته هم، همه خود را جان و روح فرزندان آن پدر می دانسته اند.
به همین خاطر برای درک و ترسیم دقیق ادبیات و مسائل و مباحث و موضوعات آن ـ از جمله علم و عالم ـ نمی توان اقلیم ایران یا زبان فارسی را ملاک و معیار ساخت و از آن نتیجه گرفت. پیش از هرگونه جمع بندی و استنتاج باید دقیقاً در باب نوع رابطه های زبان و اقلیم اندیشید و نسبت آنها را معین کرد و با دقت و ظرافت استدلال کرد.

۷ـ آداب دانشجو نسبت به درس
۱ـ در آغاز کتاب الله را بخواند و حفظ کند و در تفسیرش بکوشد که اصل و پایه همه علوم، قرآن است.
۲ـ در ابتدای تحصیل، خود را به مسائل مورد اختلاف میان علما مشغول نسازد تا فکرش آشفته نگردد.
۳ـ آن چه را که می خواند قبلاً با کمک استاد تصحیح کند سپس به حفظ و تلقین و تکرار آن بپردازد.
۴ـ به سماع حدیث اشتغال ورزد و توجه استاد و رجال و معانی و احکام و لغت و تاریخ آن داشته باشد.
۵ـ نخست از کتابهای مختصر شروع کند و پس از دریافت فوائد و اشکالات به کتابهای مفصل بپردازد.
۶ـ مجلس تدریس استاد را ترک نگوید زیرا مجلس او خیر و تحصیل و ادب و تفضیل را همراه دارد.
۷ـ هنگام ورود به مجلس درس بر حاضران سلام کند چنان که همه بشنوند و استاد را به زیادتی تحیت مخصوص گرداند.
۸ـ با حاضران مجلس درس با ادب و احترام رفتار کند و در میان سخن همدرسان مگر با اجازه آنان سخن نگوید.
۹ـ از پرسیدن آن چه که نمی داند؛ شرم ندارد و در سوال جانب لطف و ادب و حسن خطاب را رعایت کند.
۱۰ـ در پرسش از استاد رعایت نوبت دیگران را بکند بخصوص در مورد غریبان که حرمت تقدم آنان واجب است.
۱۱ـ در پیش روی استاد با ادب بنشیند و کتاب خود را همراه دارد و آن را روی زمین باز نگه ندارد.
۱۲ـ هرگاه نوبت خواندن او رسید با استعاذت از شیطان و ذکر بسم الله و حمد و درود بر پیغمبر (ص) آغاز کند.
۱۳ـ دانشجویان دیگر را به علم ترغیب کند و از فوائد و قواعدی که خود استفاده کرده آنان را آگاه سازد.
۸ ـ آداب دانشجو با کتاب
۱ـ در به بدست آوردن کتابهای مورد نیاز همت گمارد و اگر کتابی را نمی تواند بخرد اجاره کند و یا امانت بگیرد.
۲ـ کتاب خود را برای امانت دادن به کسانی که زیانی بدان وارد نمی سازند؛ عرضه دارد.
۳ـ هرگاه کتابی را می خواند و یا استنساخ می کند آن را باز روی زمین نگذارد بلکه درمیان دو کتاب قرار دهد.
۴ـ هرگاه کتابی را امانت می گیرد؛ به موقع آن را رد کند و کتابی را که می خرد؛ صفحه بینی کند که ناقص نباشد.
۵ـ کتابهای علوم شرعی را با طهارت بدن و جامه و روی به قبله استنساخ کند و با بسم الله آغاز نماید.
۶ـ از ریز نوشتن اجتناب ورزد تا هنگام پیری که بینایی ناتوان می گردد دچار رنج نشود.
۷ـ کتابها را با مقابله با اصل و یا قرائت بر استاد تصحیح کند و نشانه های لازم را بگذارد.
۸ـ هرگاه مطلبی را با حاشیه می خواهد توضیح دهد آن حاشیه را در طرف راست بیاورد و با خطی به اصل مرتبط سازد.
۹ـ اگر در حواشی کتابی که مالک آن است حواشی و فوائد و تنبیهات مهم را بنویسد؛ اشکالی ندارد.
۱۰ـ ابواب و تراجم و فصول را با خط سرخ مشخص سازد وگرنه هر نشانه ای که خود می خواهد بگذارد.
۱۱ـ در موارد اصلاح کتاب پاک کردن بهتر از تراشیدن است خاصه در کتب حدیث که مورد تهمت و جهل است.
۹ـ آداب سکونت در مدارس
۱ـ مدرسه ای را برای سکونت برگزیند که واقف آن به تقوی نزدیک تر و از بدعت دورتر باشد.
۲ـ تا آن جا که ممکن است از مدرسه ای که سلاطین ساخته اند و کیفیت بنا و وقف آن مجهول است اجتناب ورزد.
۳ـ مدرسه ای را انتخاب کند که استادان آن دارای فضل و دیانت و عدالت و دوستدار فضلا و مشوق دانشجویان باشند.
۴ـ از شرایط و مقررات اقامت در مدرسه آگاه باشد تا بتواند قیام به آن شرایط و عمل به آن مقررات بکند.
۵ـ اگر واقف سکونت در مدرسه را منحصر به مرتّبان کرده است (یعنی کسانی که در مدرسه مقام و منصبی خاص دارند و در برابر آن شهریه دریافت می کنند) دیگران باید با اجازه و شرایط خاص ساکن شوند.
۶ـ اوقات اقامت در مدرسه را به معاشرتها و صحبتهایی که حال را فاسد و مال را ضایع می کند؛ نگذراند.
۷ـ با اهل مدرسه به تقدم سلام و اظهار دوستی و احترام مبادرت ورزد و از خطاهایشان درگذرد و رازهایشان را فاش نسازد.
۸ـ در همسایگی کسی سکنا گزیند که صالح تر و جدی باشد تا او را به علم و تقوی یاری دهد که گفته اند:«الطباع سرّاقه» (= خوپذیر است نفس انسانی).
۹ـ اگر در مسجد یا محل اجتماع طلاب ساکن می شود در نگاهداشت و نظافت آن اهتمام ورزد.
۱۰ـ بدون لیل بر درگاه مدرسه ننشیند زیرا ممکن است استادی بزرگ با طعامی اندک از آن جا عبور کند و نخواهد در برابر دانشجویش دیده شود.
۱۱ـ از پنجره اطاق خود به منازل اطراف ننگرد و صدایش را بلند نکند و درها را به آرامی باز و بسته گرداند تا مزاحم دیگران نشود.
۱۲ـ پیش از استاد در محل درس حضور یابد و حضورش در مجلس درس همراه با احسن الهیات و اکمل الطّهارات باشد و موقع درس از خوابیدن و خندیدن و سخن گفتن بپرهیزد.

فصل ۲. دانش و دانشمند در ادبیات فارسی

مقدمه

شکل گیری مفهوم علم و عالم در ادبیات فارسی یک باره و ناگهانی نبوده است؛ این مفهوم اگرچه از آغاز ظهور ادب فارسی در ذهن و جان همه گویندگان پارسی بوده است اما در عرصه ظهور، بسیار کند و تدریجی پیدا شده است. نگاهی به نمونه های موجود در دو حوزه نظم و نثر فارسی خود بهترین گواه برای نحوه پیدا شدن مفاهیم و مصادیق علم و عالم در ادب فارسی است چون در ادبیات بازمانده و موجود از عصر سامانی به ندرت می توان بیتی یافت که مستقیما به علم و عالم پرداخته باشد. اگر هم ابیاتی در این زمینه بوده است ـ که احتمالا وجود داشته است ـ امروزه متاسفانه این ابیات در دست نیست و مثلا از رودکی و شهید بلخی و دقیقی و عنصری و فرخی یعنی پنج شاعر مهم سامانی و غزنوی مجموعا بیش از ۵۰ بیت که در ارتباطی مستقیم با علم و عالم باشد؛ نمی توان یافت.
البته نمونه های درخشانی مثل ابیات زیر که از کلیله و دمنه منظوم رودکی به جای مانده است، نیز وجود دارد که بسیار کمیاب است:

هر که نامخت از گذشت روزگار
هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار

مردمان بخرد اندر هر زمان
راز دانش را به صد گونه بیان

گرد کردند و گرامی داشتند
تا به سنگ اندر همی بنگاشتند

دانش اندر دل چراغ روشن است
وز همه بد بر تن تو جوشن است

همین گونه است ابیات شهید بلخی:

دانشا چون دریغم آید از آنک
بی بهایی ولیکن از تو بهاست

با ادب را ادب سپاه بس است
بی ادب با هزار کس تنهاست...

نیز:

دانش و خواسته است نرگس وگل
که به یک جای نشکفند به هم

هر که را خواسته است دانش نیست
وانکه را دانش است خواسته کم

که احتمالا مفهوم این دو بیت برگرفته از کلام پیامبر اسلام است که: العلم والفقر محفوفان یعنی دانش و تهیدستی در هم آمیخته هستند.
این نمونه ها در عین این که به روشنی و رسایی نشان دهنده ارزشهای دانش و دانشمند در نگاه شاعران عهد سامانی و غزنوی است، اما متاسفانه چندان نیست که بتوان بر پایه آنها تحلیل و تعلیل عمیق و ارزشمندی به وجود آورد. البته در این میان و در این عهد، شاهنامه یک اثر استثنایی است که به تنهایی دهها برابر مجموعه آثار موجود و مفقود حرف و نکته و گفته در باب دانش و دانشمند دارد. وضع در آثار منثور هم تقریبا بر همین گونه است. با جستجوی بسیار هم نمی توان به داده ها و نکته های عمیق و قابل توجهی در حوزه علم و عالم رسید. مگر در حیطه آثار عرفانی که البته در این موضوع بسیار غنی و پربار هستند.
بر همین مبنا، بررسی و بازیابی موضوع علم و عالم در این کتاب در حیطه نظم و آثار منظوم از فردوسی آغاز گردید تا هم پرمایگی و غنای ادبیات منظوم فارسی را در این حوزه نشان دهد و هم جبران از بین رفتگی آثار بزرگان و یا احیانا بی توجهی های برخی آثار مدحی دیگر را کرده باشد ضمن آن که ادبیات منثور فارسی هم با بررسی و تحلیل علم و عالم در نخستین آثار منثور عرفانی آغاز شد تا هم نزدیک ترین فاصله را با نخستین آثار منثور فارسی داشته باشد(۱۷) و هم با غنای مطالب خود، کاستی های احتمالی آثار دیگر را در این زمینه جبران نماید.
بر پایه این نگره، بررسی علم و عالم در ادب فارسی را در دو بخش نظم و نثر دنبال می کنیم و ابتدا به بازیابی، طبقه بندی و تحلیل دیدگاههای فردوسی در این باب می پردازیم.

۳ـ شیوه برخورد با مساله و روش

با توجه به ذات روش گریز مقوله های ادبی از یک روش خاص، مهم ترین مساله در باب شناخت مجموعه میراث ادبی ایران، پی ریزی روشی تلفیقی، عالمانه و کارامد در برخورد با ادبیات فارسی است. می توان ادبیات فارسی را ـ که آمیخته ای از آراء پراکنده منظوم و منثور است ـ به صورتی مستقل و مجزا دید وبه شرح و تحلیل آن پرداخت و گهگاه هم به نکته هایی تازه رسید و مدتی با آن سرخوش بود. اما این روش ـ چنانکه تا به حال نشان داده است ـ نه قادر به ایجاد آراء و اندیشه ها و نهایتاً نظریه های جدید و کارگشا در عرصه ادبیات ایرانی است و نه توانایی تفسیر و تحلیل درست و دقیق میراث ادبی گذشته را دارد. در این شیوه پژوهنده با مجموعه ای از گفته ها و یافته ها سروکار دارد که نه تنها ارتباط منطقی و علّی با یکدیگر ندارند که غالباً در تضاد و تناقض با یکدیگر واقع می شوند چنان که در یک موضع ـ مثلاً ـ شعر را تالی وحی می خوانند و در موضعی دیگر، شرّی که گریبانگیر راندگان درگاه حق می گردد. ضمن آن که اصلاً پیدا نیست خاستگاه و جایگاه این رای و نظر چیست و کجاست و نقش آن در کلّیت فرهنگ ایرانی چگونه است.
غالب تحقیقات تاریخی ما درباره ادبیات گذشته به همین سیرت و صورت بوده است و هست. لف و نشر مجموعه ای از گفته های ناتمام پریشان که دیگر امروزه جواب گو نیست. برای کسب نتایج معقول و مستدل، باید ادب فارسی را دقیق و عالمانه به شناخت و سپس به تحلیل آن پرداخت.
برهمین مبنا هرگونه تحلیل و ریشه یابی و طبقه بندی و معرفی و تفسیر آراء و اندیشه های ادبی ایران ـ در تاریخ گذشته ـ ناچار باید بر درک درست جغرافیای فرهنگی آن نظریات و فهم مجموعه علل و عواملی باشد که منجر به تولید و تکثیر چنان اندیشه هایی شده است. تردیدی نیست که ایران پیش از قرن هفتم، بخشی از اقالیم جغرافیایی جهان اسلامی است که از نظر فکر و منطق و هویت و تولید شدیداً تحت تاثیر آن است و به همین جهت، غالب تولیدات فرهنگی اش متاثر از همین منطق و فکر و روح است. وجود تحرکاتی مثل شعوبیه و حرکت هایی چون سرخ و سیاه و سپیدجامگان و دیگران، اگرچه آثاری برجای گذاشت؛ اما عملاً هیچ گاه نتوانست قلمروهای امپراطوری وسیع اسلامی ـ به ویژه حوزه شرق خلافت ـ را از چنبر ذهن و زبان فرهنگ اسلامی دور دارد و ماهیت و هویتی مستقل بدان ها ببخشد. موفق ترین و ماندگارترین و گسترده ترین حرکت فرهنگی این حوزه ها یعنی عرفان هم، اگرچه برد و تاثیری به سزا داشت و بسی از موضوعات و مقولات و مسائل غیر اسلامی را وارد حیطه های اسلامی کرد، اما تا طریقتش را ـ به زور یا به میل ـ مطیع و منقاد شریعت نکرد؛ قدرت و جرات ماندگاری نیافت. چنان که دیگر علوم هم آن گاه ماندگار شدند، که نخست اسلامی شده بودند. ایران ـ یا به تعبیر بسیاری از جمله لسترنج ـ حوزه شرقی خلافت اسلام هم از این قاعده برکنار نبود.
ایران و تولیدات فرهنگی و ادبیش به هر حال بخشی از ثمرات فرهنگ اسلامی به شمار می آمد. بنابراین، باید ادبیات پس از اسلام را به صورت زنجیره ای مرتبط و زمینه هایی متصاعد دید و از تفسیر و تحلیل بریده و بی ارتباط آن با کلیت عناصر فرهنگ اسلامی، دوری گزید.
بنابراین، تحلیل پدیده های فرهنگی و ادبی و به ویژه تحلیل و تفسیر علم و عالم در ادبیات ایران، نباید صرفا بر مبنای زبان فارسی یا اقلیم ایرانی صورت گیرد. تحلیل ادبیات برپایه زبان گذشته فارسی یا قلمرو اقلیم ایرانی ـ به مبنای دیروزین و امروزین ـ می تواند ثمرات و داده هایی به بار آورد؛ اما دو نقص و آفت عمده را گریبان گیر مباحث تئوریک (و بعد کار بردی) ادبیات خواهد کرد:
۱ـ نخست هیچ پاسخ قانع کننده ای به جریان شکل گیری مباحث و موضوعات ادبیات نخواهد داد و برای محقق به درستی روشن نخواهد کرد که مثلاً مجموعه آراء دیدگاه های صاحب نظران بزرگ ادبی ـ که به صورت پراکنده و پریشان در لابه لای آثارشان آمده است ـ چگونه و از کجا شکل گرفته است و تا بدان حد نیرومند و پرتوان گشته است. شاهنامه فردوسی، خمسه نظامی، غزلیات سعدی و حافظ، قطعاً بر پایه نظریه های مستحکم زیباشناختی و معناشناسی استوار است و به صورت دفعی و یکباره خلق و تکثیر نشده است. بنابراین این بزرگان از کدام شیوه ها و نظریه برای خلق آثار ادبی خود سود برده اند و چگونه توانسته اند به رمز و راز شاهکارآفرینی پی ببرند؟ تردیدی نیست که سهم عمده ای از این خلق ها و خلاقیت ها محصول ذوق و طبع آنهاست، اما صرف ذوق و طبع ـ بدون تکیه بر میراث مباحث تئوریک ـ قادر به خلق و امتداد خلاقیت برای شاهکارآفرینی نیست. علاوه بر ذوق و لطف سخن، مجموعه عظیمی از مباحث و موضوعات نظری باید وجود داشته باشد تا در جریان بحث و فحص و حفظ و حذف آنها، ذهن به توان و خلاقیت لازم برسد. اگر فقط زبان فارسی را منبعِ ادبیات فارسی بدانیم، سرچشمه های برداشت و کاشت این بزرگان کدام اثر یا آثار بوده است؟
تکیه بر استادان این اساتید ـ که سینه به سینه می آموخته اند ـ اگرچه پرتوهایی راهگشا می اندازد؛ اما مشکل را همچنان نگاه خواهد داشت که آن استادان چگونه آموخته اند و اندوخته اند و آموزانده اند. یعنی ذات نایافته از نقد و ادب کی می تواند ادب و نقد ببخشد؟ ضمن آن که تکیه بر مطلق ذوق و طبع در ادبیات گذشتگان، کل ادبیات فارسی را کاملاً ذوقی و شخصی و محدود خواهد کرد و به جای انقیاد قانون، هر کسی ندای حدثنی قلبی عن خیالی برخواهد داشت و هیچ قانون ادبی را نخواهد پذیرفت. در حالی که چنین نبوده است و تقریباً همگی شاعران و نویسندگان بر طرزها و شیوه ها و حیلت ها و سیاق سخن تسلیم بوده اند و کوشش می کرده اند که حرف تازه آنها با مبانی عام قواعد زیبایی و معنایی سخن مغایرت نداشته باشد حتی هنجار گریزانی مثل مولوی ضمن شکایت از تفعله و قافیه در نهایت تسلیم و منقاد این قواعد عام بوده اند.
۲ـ وانگهی تکیه بر منابع فارسی بسیاری از آرا و آثار ایرانی را از متون فرهنگی ایران طرد خواهد کرد و تکیه بر قلمرو ایرانی مباحث، بسیاری از ایرانیان عربی نویس را از فرهنگ ایرانی خط خواهد زد. بنابراین مسئله تبیین تاریخی و تکوین ادب فارسی را چگونه باید دید و حل کرد؟ تا هم رهیافتی برای تفسیر شکل گیری ادب فارسی و نظریه های آن دریافت و هم مجموعه میراث ایرانی را نگاه داشت و به یاری زبان و ادب امروز رساند؟
با توجه به این واقعیات، وقتی روش معمول گذشته قادر به گشودن قضیه و نمودن راه حل نیست، باید روش برخورد با موضوع و مسئله را ـ به تعبیر کانت ـ عوض کرد چون شاید مشکل نه در خود قضیه بلکه در نحوه برخورد با قضیه باشد که از قضا چنین هم هست.
اگر ما ایران را به عنوان اقلیمی مستقل در آن روزگاران جهان اسلام ببینیم و زبان فارسی را تنها سرمایه تولید آثار ادبی و ایرانیان پارسی نویس را تنها مولدان آثار بنامیم نه تنها قادر به تبیین درست موضوعات ادبی نخواهیم بود که هر روز با گسترش حوزه های ادب و پیدایش زوایا و ابعاد مسائل ادبیات، نقاط تاریک و مبهم بیشتری خواهیم داشت.
شاید نخستین متفکری که در فرهنگ اسلامی ناصواب بودن این روش را دریافت و کاربرد آن را برای حل و تفسیر مسائل و موضوعات فرهنگی و ادبی نادرست و ناکارا دید، ابن خلدون باشد. ابن خلدون در مقام و مجالی دیگر، وقتی در پی تحلیل ریشه های شکل گیری تمدن اسلامی ـ در بحث عامش از تمدن ـ و عناصر فرعی فرهنگی آن برآمده تکیه بر تعلیم و زبان را برای تحلیل پدیده های تمدن اسلامی عمیقا نادرست دید و در چندین جا از اثر بزرگش ـ کتاب العبر در دیوان المبتداء و الخبر ـ به این دیدگاه تاخت و در مقدمه کتاب (مشهور به مقدمه ابن خلدون) هم فصلی جداگانه را به این مسئله اختصاص داد و به هر دو رکن آن دیدگاه ـ زبان و جغرافیا ـ تاخت و از منظری دیگر وارد تحلیل مساله شد و موفق هم برآمد.
ابن خلدون برآن باور است که عناصر اصلی تمدن اسلامی اساساً غیر عربی و غالباً ایرانی است. وی در فصل سی و پنجم «مقدمه» در ذیل آن می نویسد:

«از شگفتی های رخداده آن است که در دنیای اسلام واضعان علوم اکثراً ایرانی اند . چه در علوم شرعی و چه در علوم عقلی؛ مگر به ندرت. اگر عربی هم پیدا شود (بعد از جستجو هویدا می شود) که در زبان یا تربیت گاه یا استادان، ایرانی است، هر چند دین اسلام عربی و صاحب دین عرب است و علت هم آن است که اسلام در آغاز رشد در میان گروهی ساده و بدوی پیدا شد که نه دانشی میانشان بود و نه صناعتی.»

وی سپس عالمانه و به تفصیل، نحوه انتشار تمدن و علم را در میان اعراب مسلمان تحلیل می کند تا به این نتیجه می رسد که دستور زبان اعراب را ایرانیانی مثل سیبویه و فارسی و زجّاج، رشد دادند و پراکندند اگرچه در جامعه ای عرب زبان بزرگ شده بودند. حدیث را هم ایرانیان غالباً نگه داشتند و پراکندند، چنان که اصول فقه و تفسیر و دیگر علوم اسلامی را هم ایرانیان به ثمر رساندند تا بدان حد که گفته رسول را راست و آشکار نمودند که اگر دانش به کرانه های آسمان باشد گروهی ایرانی آن را می یابند و درمی یابند.(۴)
متاسفانه بعد از ابن خلدون محققان ـ به ویژه ایرانیان ـ راه او را دنبال نکردند و از شیوه ممتاز و علمی او، چندان ثمر نچیدند. برای تحلیل عینی و درست و راهگشایی دانشهای گذشته ایرانی ـ از جمله بررسی علم و عالم ـ چاره ای نداریم جز آن که از همین روش و دیدگاه به حل و تحلیل خاستگاه ادبیات فارسی بپردازیم. چون در زمانی که متون اولیه ادبی نوشته و عرضه می شود؛ براساس دو کتاب مهم الفهرست ابن ندیم و کشف الظنون حاجی خلیفه ـ در موضوعات مختلف ادبی (با همه شاخه های آن) حداقل ۴۵۰۰ کتاب و رساله مستقل و روشمند در تمدن اسلامی نوشته شده است که اکثریت قریب به اتفاق آن از عناصر ایرانی است.

نظرات کاربران درباره کتاب دانش و دانشمند در ادبیات فارسی