فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یادبود ایوب در جهان کافکا

کتاب یادبود ایوب در جهان کافکا
همراه با آثاری از کافکا

نسخه الکترونیک کتاب یادبود ایوب در جهان کافکا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب یادبود ایوب در جهان کافکا

نویسنده‌ی این کتاب بر آن است که جهان آفریده‌ی کافکا که از سرچشمه‌ی کشمش‌های درونی خود او زاده میشود نه تنها آینه‌ی تمام نمای بحران ایمان و غروب حقیقت در عصر ماست بلکه همجون زندگی در آلود و بلا زده ی آفرینده اش صحنه ی زنده و مجسم ژرف ترین و کهن ترین پارادوکس های زندگی بنی آدم در آوردگاهی نابرابر با راز هستی است و بدین سان مضامین آثار کافکا همزاد آدم است که هبوط او از باغ عدن کهن ترین حسب و حال این ماجراست زیرا او نخستین انسان نخستین پیامبر و نخستین طاغی بود که به قول خود کافکا و ماجرایش همواره در ما تکرار میشود اما جهان کافکا که جان مایه ی ی آن پیکار ناگریز آدمی با سرنوشت مقدر اوست با هیچ اثری بیش از درام کهن ایوب هم داستان نیست جز آن که که در آن دیگر از ظهور یهوه و امید رحمت او اثری نیست گویی که یک فریاد است که پس از دو هزاره از گلوی دیگری در آسمان تهی طنین انداز می‌شود

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یادبود ایوب در جهان کافکا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تذکار قبلی

عنوان بخش نخست این نوشته ممکن است درنظر خوانندگان حمل بر این داعیه محال گردد که نویسنده مدعی است کافکا را همان طور که واقعا بوده، شناخته است. امّا، چنین نیست من از شناخت کامل و با لذات نزدیک ترین کسان خود و حتی شناخت خود نیز عاجزم، شناخت نویسنده پیچیده ای چون کافکا، آن هم با این همه بعد زمان، مکان و فرهنگ که جای خود دارد. اساسا شخص کافکا زنده و همنشین با من نبوده است تا بتوانم جهان او را بشناسم. او در ۳ ژوئن ۱۹۲۴ در آسایشگاه مسلولین کیرلینگ نزدیک وین مرده است و من در آخرین سال قرن بیستم در گوشه ای از خاورمیانه آشفته زندگی می کنم، و تازه این کلی ترین طرح فاصله ماست که هیچ یک از جزئیات بی شمار این فاصله را بیان نمی کند. اگر شناخت شخصی که ۷۵ سال پیش مرده ممکن باشد، بهتر است آن را به اهل احضار روح بسپریم.
کافکا به واسطه آثارش و آثارش به واسطه جهان من با من نسبت برقرار می کند. هر ادعایی جز این در بهترین شکل خود تبدیل کردن هنرمند و اثرش به ماشین مکانیکی و به قول فرمالیست ها به«وحدتی ارگانیک» و قایم به ذات است و این بدان معنی است که سرنا را از سر گشادش بزنیم، زیرا به هرحال هر اثر هنری از جهان انسانی زنده صادر شده است. درست است که ممکن نیست به تمامی دریابیم که در سر دیگری ــ خواه هنرمند مرده یا زنده و خواه اطرافیان خودمان ــ چه می گذرد، امّا ما که نمی توانیم سر کسی را بشکنیم. و اگر چنین کنیم از آن دیگری تنی بی سر می ماند که شناختش ممکن و آسان است، امّا این دیگر شناخت دیگری نیست، بلکه قابل شناخت کردن او به قیمت کشتن اوست. البته نویسندگان آثار خود را نه برای نقادان بلکه برای خوانندگان می نویسند. هر اثر ادبی بزرگی را صدها هزار تن با زبان ها و فرهنگ های گوناگون می خوانند. ممکن است متاثر از آن اشک بریزند، شادمان شوند، نومید یا امیدوار گردند و به نکات تازه ای پی ببرند، امّا بی تردید هیچ یک از آنها نویسنده. و اثرش را آن طور که ما اجزاء و کارکرد یک ماشین را می شناسیم نمی شناند. اگر چنین شناختی ممکن باشد بهتر است آن را به اهل نقد بسپریم.
خواننده با اثر محادثه ای دو جانبه دارد. قابلیت ایجاد این محادثه است که رمز بقا و حیات آثار هنری است. تنها آثار بی مایه و خودفروش هستند که از حلقوم هزاران تن یک صدا بلند می کند. آثار جاودانه هنری هزاران انسان را در عین تفاوت ها به هم پیوند می دهند. اگرچه شناخت تمام اثر و نویسنده به ضرورت و ماهیت جریان هر نوع تماس دوجانبه میان ارواح انسانی مقدور نیست، امّا شوق همین شناخت ناتمام است که خون در رگ هنر به جریان می اندازد. به قول حافظ:

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
به آب و رنگ و خط چه حاجت روی زیبا را

اساسا نسبت طبیعی با آثار ادبی از آن خواننده است، نه منقّد. خواننده با عقل و احساسش (نه یکی از آنها) با اثر همزیستی دارد و منقّد اثر را به ترکیبی از مناسبات صرفا معقول تبدیل می کند. منقّد به تبدیل اثر به ماشین قابل شناخت می بالد و خواننده به عواطف خود. منقّد گریستن و خندیدن با آثار هنری را مایه خفت و شرمساری می داند و خواننده اثر را در اشک شوق و اندوه خویش باز می زید. خواننده نسبت به اثر چون هم صحبتی مشتاق است و منقّد چون مامور تدفین. منقّد هیجان ها و عواطف خود را سرکوب می کند تا مبادا قاب پیش ساخته ای که قرار است نویسنده و اثرش را در آن دفن کند، کج و کوله از آب در آید و خواننده بند از شوق و شور خود می گسلد تا مجلس خود و اثر را از حیات (اگرچه حیاتی کاذب و خیالبافته باشد) لبریز کند. داعیه این نوشته نه نقد است و نه تفسیری مطلق بلکه شوق گفتگویی است میان من و آثار کافکا. این آدم مرده است، امّا نه چون همگان که روحشان نیز با کالبدشان همسفر گردد. برای من او از آخرین جمله ای که در بستر مرگ به پزشک معالجش گفت تازه متولد می شود: «مرا بکش. اگر نکشی قاتلی.» براستی این مرد کیست که در واپسین لحظات حیات با پارادوکسی چنین دلخراش ما را به شش در حیرت می اندازد؟ امّا او دمی بعد می میرد، بعید است که پزشک معنای کلامش را دریافته باشد و خود نیز دیگر نیست تا توضیح بدهد. آن چه هست انبوهی از یادداشت های روزانه، کلمات قصار، نامه ها، آثار ادبی و وقایع و گفته هایی است که به او نسبت می دهند. گریزی نیست جز جستجو در همه اینها و حاصل برای من تکرار رنگارنگ همان پارادوکس ایوب آساست. من به عنوان یکی از خوانندگان جهان کافکا را آن گونه که بازیافته ام شرح داده ام. ممکن است کافکا خواننده ای را به یاد اصحاب کهف اندازد. کافکا مرا به یاد ایوب می اندازد.
در بخش دوم، من آثاری چند از کافکا را ترجمه کرده ام که ترجمه فارسی آنها را قبلاً ندیده ام. و متن آلمانی را مبنای ترجمه قرار داده ام. قضاوت درباره چند و چون این ترجمه ها البته با خواننده است و البته ارزیابی دقیق تر هر ترجمه ای بدون تطبیق با متن اصلی ناقص است. داستان «دیوار بزرگ چین»، نسخه های متفاوتی دارد، که در یکی از آنها چند پاراگراف از جمله پاراگراف آخر حذف شده است. من متن کامل را ترجمه کرده ام.
من در نوشتن این اثر عمیقا مدیون تشویق و راهنمایی های ارزشمند و صادقانه اندیشمند آزاده و مترجم فرهیخته آقای مهبد ایرانی طلب هستم و در همین جا لازم است نه تنها از این بابت بلکه به خاطر وفاداری ایشان به راستی و آزادی از تشکر ناچیز خود دریغ نکنم. پیشاپیش از راهنمایی، انتقاد و تذکر خوانندگان و اهل فن سپاسگزارم.

سیاوش جمادی

بخش اول: یادبود ایوب در جهان کافکا

نگاه کلی

کرکه گور و کافکا در عهد معاصر هر یک به طریقی، چون بیعت کنندگان با کتاب مقدس جلوه گر می شوند. آن یک با مسیح تجدید عهد می کند و این یک با ایوب. اگر جلوه ای قدسی در زبان و بیان این پیامبران عصر ما متصور باشد کرکه گور مشمول رحمت پدر مهربان عهد جدید است و کافکا مغضوب انتقام و خشیت خدای خشمگین عهد عتیق. به تعبیری دیگر، کافکا کرکه گور وارونه است. چندان که آن مسیحی جریده روی کپنهاگ وجود گم گشته خود را در پرتو نور قدسی باز می یابد، این یهودی پرت افتاده شهر پراگ خود را در احاطه ظلمت و غیاب خدا گم کرده است. تنی چند از مفسرانِ آثار کافکا از جمله ماکس برود به آن گرایش دارند که جهان کافکا را در افقی که رو به ساحت دین دارد بازنگرند، امّا مشکل بتوان گفت که کافکا و حتی کرکه گور از حدیث نفس شخص خویش و در نهایت از حسب حال انسان معاصر یعنی آن وضعیت بحرانی که فرد عادی خود از آن غافل است، گامی فراتر نهاده باشد. قدس لایتناهی درنظر کرکه گور فی نفسه نامعقول و محال است. شخص مسیح یعنی کسی که هم خدا و هم بشر است مانعه الجمعی لاینحل است. ابراهیم نه از سر مصلحت و خرد که با عشق و ایمان و دلیریِ خردسوزی فرمان خدا را گردن می نهد. از آنجا ابراهیم بیش از آن کرکه گور باشد حدیث آرزومندی اوست. ساحت دینی برای کرکه گور ساحت فراکیشی (پارادوکس) و محال اندیشی است. چون و چرا ما دون ایمان است و ایمان جهشی قلبی و مشتاقانه به ساحت محال و نامعقول است. مردی که اهل جدل است چگونه می تواند بدین سرای درآید؟
کافکا نردبازی و مماشات کرکه گور را کنار می گذارد. او از خود فریبی به شدت بیزار است. چگونه می توان به ساحتی که وجودش خلاف عقل ماست ایمان آورد مگر این که آن ساحت خود حضورش را به طریقی ندا دهد؟ ابراهیم ندای حق را شنیده بود. کرکه گور جز ندای درون خویش را نمی شنید. ایمان به نامعقول تنها به مددِ خودِ نامعقول ممکن است. خدایی که امر محال تلقی می شود اگر خود حضورش را اعلام کند دیگر محال و نامعقول نیست و هیچ چیزی در زندگی و آثار کرکه گور وجود ندارد که نشان دهد او ملهم به الهام غیبی بوده باشد. جهانِ فروبسته کافکا هیچ راهی به سوی امر محال باز نمی کند. اصلاً همین نامعقول بودن مساله اوّل و آخر کافکاست. قهرمانان او چون ایوب و ایوان کارامازف برای یافتن پاسخی معقول همه چیز خود را از دست می دهند. جانمایه هنر کافکا تکرار سفر ایوب و وضع او همان وضع ایوب است.
امّا کافکا ایوب زمانه ماست. آفریدگان او در این زمانه غیاب حقیقت و فروبستگی قدس حدیث ایوب را تازه می کنند، امّا برخلاف ایوب نه سر بر آسمان دارند و نه فریاد می کشند. آنجا که فریاد است، مخاطبی نیز هست. آنجا که عاشق و عشقی هست، معشوقی نیز هست، آنجا که زندانی و زندان هست، زندانبانی نیز باید باشد، و آنجا که بیدادکش و بیدادی هست، بیدادگری نیز باید باشد، امّا در جهان کافکا مخاطب، معشوق، زندانبان و بیدادگر همچون یهوه بدان هنگام که در پس گردباد پنهان گشت، پوشیده، سنگدل و ناپیداست. فریادهای کافرکیش و ناسزاگویی های طاغی پسند، ابلهانه تر از آن است، که قهرمانان از خدا رانده و از بشر مانده کافکا را از عظمتی واهی و ای بسا ویرانگر سرمست و خودباخته کند. هم آن عربده ای که پژواک آن بر دیوار اصم چون بومرنگ به سوی عربده کش باز می گردد، و هم آن بشری که همچون اورست پا بر فرق خدا و آیین می نهد، در جهان کافکا فریبکاران یا فریب خوردگانی بیش نیستند، دلیر مردِ ایمان کرکه گور و ابرمرد نیست انگار نیچه و همه گریزگاه های اندیشمندان قرن نوزدهم هیچ یک در آثار کافکا در آوردگاه صداقتِ بیرحمانه اش مجالِ تاخت و تاز نمی یابند، مگر با شرمساری و رسوایی. کافکا از بحران نمی گریزد. به بهای خون جگر به انسان وفادار و از دروغ های پرطمراق بیزار است و سرسختانه معنای واقعی کلمات را جستجو می کند. در این جستجوست که شاهباز قله نشینی که حقیقت ندارد، مگسی افتاده در دام عنکبوت از آب درمی آید.
امّا کافکا ایوب زمانه کفر زلف است. او بار گناه ایوبی را که سرانجام از یهوه حق السکوت گرفت، تا به آخر بر دوش می کشد. او ایوب بی خدا و خائوس است. او هرگز به اشتیاق، آرمان و کمال مطلوب کسوت حقیقت یا واقعیت نمی پوشاند. برعکس از جمله مضامین آثار او شرح کشّاف همین روند روحی و اخلاقیِ واقع پنداری آرمان ها و رویاهاست که ای بسا عالمان و جاهلان را در خاک خیالی و آرامبخشی دامنگیر نموده است، که طی هزاره ها از ذرات ریا و رویا ترکیب یافته است. کافکا به بهای آتش دوزخ و نفرین نیاکان رختِ اقامت از این خاک افلاکیِ نامعقول بر بسته و عریان و بی تن پوش خود را در معرض باد سموم زمستانی قرار داده است. در شوره زار سترون و در خزان خالی از رحمت و حقیقت، از باد صبا و نسیم گره گشا سخن گفتن برای کافکا که خون جگرش را با فریب معامله کرده است، خدعه ای بیشرمانه بیش نیست. اندیشه کافکا، درست یا نادرست، با تن و جان او همبسته و تا پای جان شرافتمندانه و راست منشانه است. هیچ یک از پیام آوران بزرگ عصر ما، حتی مارکس و داستایفسکی، این چنین بی مماشات با بحرانِ ایمان برخورد نکرده اند. از آنجا قهرمان کافکا باز نمود همگان یا به تعبیری فرد منتشر زمانه ما نیست. فرد عادی زمانه ما با تفکری که رنج برمی انگیزد و یا شاید همزاد درد است بیگانه است. در عصر ما دغدغه داشتن و نداشتن بر درد بودن یا نبودن غالب است. هملت وسیله رفع ملالت فرهیختگانی است که داستان های عامه پسند آنها را راضی نمی کند و یا شاید حتی در خلوت از خواندن داستان های پورنو لذت بیشتری می برند، برای وجدان خفته فرد عادی زمانه ما «جنایت و مکافات» داستایفسکی از حد یک داستان جنایی فراتر نمی رود و مساله گناه کافکا و کرکه گور در بایگانی روانکاوان در ردیف یکی از بیماری های عصبی طبقه بندی می شود. همزیستی، مراوده و همداستانی با هنرمندان و اندیشمندان بزرگ جای خود را به حوزه های رنگارنگ نقد ادبی داده که گویی اکثریت آنها برای سلاخی روح و حیات آثار هنری و تبدیل آنها به ملکی که خطوط و ابعاد آن قابل اندازه گیری است یا مرده ای مومیایی که می توان آن را با نشتر نقد کالبد شکافی کرد، قراردادی پنهانی بسته اند. چه کسی از سر فروبردن در آخور سرگرمی و نوشخواری بر گور حیوان ناطق زیان دیده؟ وجدان و خدای کلادیوسِ زمانه ما پول است، که نه تنها معیار سود و زیان بلکه خاستگاه همه بیم ها و امیدها و ارزش های همگانی عصر ماست. کشمکش هزاران ساله آدمی برای حل معمای وجود در عصر ما معلق یا خاموش گشته است. در زمینه این غفلتِ بی مجال و درنگ کفر و ایمان هر دو به یکسان جز وسیله ای از جمله وسایل استیلا نیستند. نه تنها از آن رو که هر دو در احاطه سیستم پولمداری نقش بازی می کنند، بلکه بدان سبب که فرد عادی زمانه ما دلیلی نمی یابد که خود را در این راه های پرمخافت پر درد و رنج بیندازد. با پول همه چیز را می توان معامله کرد و رهبران کفر و ایمان در عصر ما شکمباره ترین مردمانند و بهترین آنها چون خرس های افسانه های کهن در بیشه ازلی و ابدی خود چندان به خیر و خوشی و در آرامش زندگی می کنند که همگان باید از آنها درس زندگی بگیرند. آنها همان سبکباران ساحل ها هستند که از راه پر مخافت تفکر، خواه ملحدانه و خواه خداجویانه، بی خبرند و از بیم موج و خون جگر چیزی نمی دانند.
خواب شیرین انسان عصر ما که محاط و مقهور در تصاویری چون سایه های افتاده بر دیواره غار افلاطونی است، عزم نابهنگام آن دیوانه زنجیر گسلی را که از سایه ها روی می گرداند به خود راه نمی دهد و خوشتر آن دارد که در هوای پالوده از سموم فیلسوفانه شادکام و فارغبال زندگی کند. البته در این زمانه گاه غلغله عصیان و گاه زمزمه ایمان شنیده می شود، امّا آن یک جیغ بنفشی به سوی تباهی و ویرانی است و این یک خانقاهی برای عافیت طلبی. بی خبری از وضعیت حقیقی فرد در جهان و سرسپردگی بی وقفه به سود و زیان، معنای خوشبختی و بدبختی و حتی حقیقت را دگرگون کرده است.
قهرمان کافکا نه مصداق فرد عادی زمانه ماست و نه خوش آیند او. او آن فرد مستثنایی است که فیلش به یاد هندوستان افتاده و خواب شیرینش آشفته گشته، به صید این پریشانی که هیچ سامانی در پی ندارد، گرفتار آمدن برای همگان نیز جز آشفتگی ثمری ندارد. بی سببی نبود که کافکا سفارش کرد که آثارش را بسوزانند. با این همه انصاف نیست که او را بدبین و تاریک اندیش لقب دهیم. اگر قرار بود اصیل ترین معنای آزادی را در بوستان همیشه بهار گوتامایِ جوان که مقدر بود زمانی بودا شود، جستجو کنیم، لاجرم باید دیدگان ما در میان آن همه گل های زیبا آن باغبان فرتوتی را شکار کند، که از درد و رنج ناله می کند. پادشاه بزرگ دستور داده بود که چشم فرزندش هرگز نباید به چیزی زشت و یا بد بیفتد. اجرای دستور تنها با زندانی کردن شاهزاده ممکن بود، اگرچه زندانش بوستانی همیشه بهار بود. ایام به خیر و خوشی می گذشت. همه چیز بر وفق مراد می نمود. گرچه جهان مالامال از ناله ستمکشان و دور فلک چون همیشه بر منهج بیداد بود، امّا خوش بینی بی وقفه، شاهزاده را در لاک غفلت و گرمخانه لذت محبوس کرده بود. خوشبختی حجابِ حقیقت شده بود و فردوس برینی که شاه ساخته بود، همچون تمام بهشت های زمینی و آسمانی خیالبافته، بی ریشه و آویخته در فضای تهی بود. روزی در وضعی اجتناب ناپذیر دیده بد ندیده شاهزاده به باغبان فرتوتی افتاد که از درد می نالید پس پیری را دید و زمان و فنا را، و بودا شد. سَفَر ذهنی کافکا به همین شیوه آغاز می شود. لحظه تکان دهنده در آثار او، برخلاف ظاهر امر، در پی رخدادی غیر عادی و دور از واقع فرانمی رسد. برعکس، در این لحظه که اغلب آغازگاه ماجراهای داستان های اوست، واقعیت نقاب غازه کشیده و جامه دگرگون نما را فرو می افکند و چهره در پرده فرومانده خود را عریان می کند. در جهان کافکا وحی نبی و امر قدسی به فرد هیچ کمکی نمی کند. لاجرم مبدا سفر ذهنی او شخص خود اوست. این واقعیتی است که کافکا خود، چه در نامه ها و چه در یادداشت هایش هرگز از ابراز آن شانه خالی نکرده است، امّا آفریدگان او که با زندگی و بینش خود او بستگی ناگسستنی دارند، گویی به الزام و بر سبیل تکلیف اخلاقی گریزناپذیری در جهت گذر از خویش به همگان، اجتماع، خانواده و قدرت های احاطه کننده در کشمکشی جانفشار و نبردی نابرابر دست و پا می زنند. گوتاما با دیدن پیرمرد هم او را دید و هم خود را و کافکا با مشاهده زنجیرهای درون خویش هم خود را می بیند و هم همه را، شاید او صادق ترین رئالیست قرن ما باشد، زیرا لجوج ترین واقعیت جهان کلی ترین جانمایه هنر اوست: ذهنیت انسان در زندان خویش و جهان.
هنر کافکا اساطیر و قصه های از یادرفته پرومته، آدم و بودا را از نو زنده می کند و فردوس برین، گناه نخستین و عقوبت آزادی و سرکشی را چون حقایق عادی و این جهانی باز می یابد و فاصله میان عادی و غیر عادی را از میان برمی دارد. گوتاما نیز چون آدم در امن و آسایشی که اجر طاعت و جهل بود به سر می برد.
آیا این وضع عادی بود یا آن نیروی خفته افشاگری که در بطن آن منتهز ترکیدن بود؟ تپش چیزی رسواکننده که چون کرمی در سیب همواره بساط فریبکاران را تهدید کرده است، شاید عادی تر بود. شاید پیشاپیش بودای جوان در سویدای خویش گاه به آن سوی دیوار نیز اندیشیده بود. به این که حقیقت تنها در چاردیواری خانه او محصور نیست، به این که دیدرس او امر مطلق نیست، به این که آن دیوار پشتی هم دارد، به این که مکان امتداد دارد و گردش شب و روز و طلوع و افول ستارگان از چیزی وحشتناک خبر می دهد؛ گیرم که اسمش را زمان نمی گذاشت. شاه می توانست دهان ها را ببندد و چشم ها را کور کند، و از آنجا که در اینجا هم شاه بود و هم پدر، برای رسیدن به این مقصود از زیباترین و مهرآمیزترین راه وارد شده بود، امّا زندان، خواه باغ همیشه بهار گوتاما باشد، خواه کناسه ایوب، باز هم زندان است و حقیقت جویی تکاپویی برای شکستن دیوار و از آنجا همواره و لاجرم همزاد شوق آزادی است. آن حقیقتی که چشم دیدن آزادگی را ندارد، دیگر حقیقت نیست. ممکن است قدرت باشد، ممکن است صیانت و سود باشد، امّا بی تردید حقیقت نیست زیرا حقیقت هنوز فراتر از آن نرفته است که خود چیزی جز این پرسش باشد که حقیقت چیست. آیا جز این است که نخستین پیامبر، اگرچه امتی نداشت، امّا بنای دین خود را بر گرانبهاترین حدّ آزادی نهاد؟ آیا سنت و سیره این پیامبر جز آن بود، که پیری، فنا، مرگ و رنج را به بهای آزادی دانستن و پرسیدن فروخت؟

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

آیا موسی از میان همه هوس ها و آرزوهای ممکن از خدای خود نخواست که به او شرح صدر بدهد؟ پس این همه قلع و قمع و غل و زنجیر که با تاریخ ادیان درآمیخته چیست و از کجا آب می خورد؟ آیا حقیقت مالی است که با چماق باید از آن حفاظت کرد؟ در عین حال آیا حقیقت سایبان رامش و آسایشی است که مالکان و قیمان آن در پناهش بنشینند و با لپ های گل انداخته و شکم های سیر میان گرسنگان زمین خوردنی و نوشیدنی بهشت آن جهانی تخس کنند؟ بی تردید آنها که کافکا را به بدبینی و تاریک اندیشی متهم می کنند از جرگه همین سایه نشینان ژاژخا و هرزه درآیند. مثال آنها مثال همان زنار بندانی است که خود را مدیران امت مسیح می دانستند امّا روزی که مسیح سرزده در شهر آنها ظاهر شد قبل از همه به نام مسیحیت به مسیح حمله ور شدند.(۱)
هنر کافکا به یک معنا احیای پرسش های اساطیری و دینی کهن و در عین حال جاودانه است. در آثار او ــ و این امر در کلمات قصارش روشن تر است ــ وضعیت آدم، پرومته و ایوب تجدید می شود و از آنجا به سرچشمه های آغازین دین و اخلاق برمی گردد، تا تکلیف خود را با آنها روشن کند. سعی کسانی که در هنر کافکا به دنبال نطق های آتشین ملحدانه و نیز موعظه های باشکوه دینی می گردند بیهوده است. ایمان و الحاد قشری هر دو به یکسان در جهان کافکا فریبی بیش نیست، امّا آثار کافکا کاوشی به ژرفای این هر دو است. در نهایت این جستجو بیش از آن که در احکام قطعی متوقف شود، پرسش های ایوب را از نو همچون بلایی ناخواسته بر خواب شیرین ما نازل می کند.
از آنجا هنر کافکا ادبیات را با شعر و فلسفه درمی آمیزد و از آن گونه رئالسیمی که با تجسم و تصویربرداری نمود کنش ها نرد تفنن می بازد در می گذرد. در عین حال چه به لحاظ مضمون و چه به لحاظ ساختاری نمی توان آن را در ردیف تراوشات ذهنی خودکار و کاملاً شخصی سورئالیست ها قرار داد. در آثار کافکا مساله های جاودانه ای مرور می شود، که به وضع بشر در همه زمان ها باز می گردد، و در عین حال بازتاب و جلوه آنها در افراد، ادوار و جامعه ها گوناگون است. مسائلی که جز به زبان تمثیل بیان شدنی نیستند، و فرد عادی در عین حال که در آنها گرفتار است، هرگز به آنها فکر نمی کند. البته قهرمانان او، حتی شخصیت های هنرمند واپسین داستان های او (هنرمند گرسنگی و یوزفینه خواننده) به معنای خاص کلمه اندیشمند نیستند و برای خود امتیازی نسبت به افراد عادی قایل نیستند، آنها در دام شناخت یا نوعی وضعیت آگاهانه گرفتار آمده اند که دیگر حتی اگر بخواهند نمی توانند خود را از آن نجات دهند. هم از این رو شاید درست نباشد که هنر کافکا را بازتاب عینی زمانه ای بدانیم که در آن کلمات در اثر غلبه دروغ و ریا از معنی تهی گشته اند، مگر آن که تنها به جهت افشای دروغ و پرده برداری از فریب با زمانه نسبتی منفی داشته باشد در این صورت تاریخ هنر راستگوتر و فریب گریزتر از کافکا کم به خود دیده است. قهرمان کافکا نه انسان عادی عصر ما و نه انسان عادی هیچ عصر دیگری است چرا که تا زمان و انسان بوده، طوق زرین نیز بر گردن خران و خون جگر قوت دانایان بوده است، چرا که تا جهان باقی بوده، آن که پرسش می کند در خاک سفله پرور وصله ای ناجور به شمار آمده است. در میان زندانیان اگرچه حتی خبرچینان مخصوصا در غروب آفتاب برای آزادی، برای مادر، برای خانه و بوی نان محله عقده ها می گشایند، امّا تنها یک تن به جدّ به فرار می اندیشد و عاقبت روزی به سوی دروازه زندان هجوم می برد، تا از آن بگذرد، یا بمیرد و او همان زندانی جریده روی است که هرگز با ترانه های رمانتیک دیگر زندانیان دم نگرفته است، همچنان که تنها یک تن از زنجیریان مغاره افلاطون زنجیر می گسلد و او همان زنجیری ناجوری است که دوستدار دانش و پرسش است. در عین حال ظلوم و جهول است، زیرا به نادانی تن در نداده است پس به راستی چه کسی می داند که عادی کیست و غیر عادی کدام است؟ آخر مگر نه این که همه ما خلف آدم و پرومته ایم، که دانایی و آزادی در دوزخ را به نادانی و اسارت در فردوس برین ترجیح دادند، حتی اگر تمام جهان از هستی و مرگ و زمان غافل گردند، حتی اگر تمامی پرسش ها جز پرسش های از پیش پاسخ داده شده و تمامی تصمیم ها جز تکرار کورکورانه مصلحت اندیشی های جاافتاده نباشد، حتی اگر تمام آینده ها جز آینده در گذشته نباشند و حتی اگر تقدیس سایه ها به فتوای شرع ازلی و ابدی تبدیل گردد، همواره چنین احساس می شود که چیزی ممکن است هر دم بترکد. احساس ترکیدن وضع موجود همان وسوسه اهریمنی است که آدم را فیلسوف کرد. به راستی عادی چیست و غیر عادی کدام است؟ آیا عادی همان سرکوب و خفقان دو هزار و پانصد ساله ای است که با شمشیر و پنبه سر حلاج ها و سیاوش ها را برباد داده است، یا این که مشغله ای است که خلق خود برای چشم برهم نهادن و نادیدن مظلمه خون سیاووشان به راه انداخته است؟ کدام یک عادی است؟ وضع موجود، یا قلبی که در زهدان آن می تپد؟ فردوس برین یا درختی که هویت آن است؟ سایه های افتاده بر دیوار غار، یا سرچشمه نور دسترس ناپذیر؟ بوستانِ همیشه بهارِ گوتاما یا باغبان پیری که از درد می نالید؟ اگر غفلت عادی است پس چرا برای حفظ آن کوششی پیوسته لازم است و اگر معرفت غیر عادی است پس چرا وسوسه آن این همه مقاومت ناپذیر است؟
از آنجا قهرمان کافکا نه عادی است و نه غیر عادی و جان کلامش نه خوشبینانه است و نه بدبینانه! قهرمانان او میان غفلت و بیداری سرگردانند و در میانه ذوحدینی دست و پا می زنند که هرگز مگر به زور فریب و توهّم نمی توانند خود را تنها در یک حدّ آن مستقر کنند. در قیاس با زنجیری مغاره افلاطون شاید بتوان گفت که درد قهرمان کافکا آن نیست که سایه را با اصل اشتباه می گیرد. برعکس مساله او آن است که نمی تواند چون همگان توهّم را واقعی انگارد و حتی اگر زنجیر بگسلد و روبرگرداند، در قفای خود نیز جز ظلمت و توهّم نمی بیند. کافکا در یکی از جملات قصار خود می گوید: «پس در این جهان جز فریب چه می بینی؟ اگر روزی فریب نیز نیست شود، هرگز به سویی منگر، والا به ستونی از نمک دگرگون خواهی شد.»
ایوب در واقع مامنی و هم بافته در وهم زار جهان طلب می کرد. اهریمن حق داشت پیروزی خود را جشن بگیرد، زیرا ایوب را به دنیازدگی متهم کرده بود. «اموال و اولادش را بگیر تا ببینی چگونه بر تو خواهد شورید». و اینک فریادهای ایوب اتهام اهریمن را ثابت می کرد. در سراسر سفر ایوب کلامی نیست که به جد از توجه ایوب به عالم دیگر حکایت کند. فریاد دادخواهی ایوب همچون پیام قهرمانان کافکا در دفاع از زندگی بود نه مرگ. ایوب انساندوست و از آن کافرانه تر بشر انگار شده بود و اهریمن از این بیداری ممنوع که چون وسوسه آدم و پرومته عصیانی بی چون و چرا بود از احساس یافتن شریک جرم سرمست بود.
با همه این احوال ایوب را همان فریادش نجات داد. از دیدگاه نظری، فریادْ خطاب بود و خطابْ ایمان به وجود و حضورِ مخاطب بود. اگر صبر ایوب را ــ که آن همه طاقت از دست بداده بود ــ توجیهی باشد، در همین حفظ ایمان بود گرچه شاید این ایمان به خدایی بود که ایوب او را به ستمگری متهم می کرد. از دیدگاه عملی ایوب داشت چیزهایی را می فهمید و همزمان افشا می کرد، که نمی بایست می فهمید و نمی بایست می گفت. این بود که صبر ایوب بر بی صبری یهوه غالب شد. یهوه طاقت از کف بداد، شرطی را که با اهریمن بسته بود از یاد برد، و همه فکرش شتابزده به یک سو متوجه شد: این که چگونه فریاد ایوب را هرچه زودتر خاموش کند، این که او را از پرسیدن باز دارد، این که سهم بشر را در رقم زدن تاریخ از او بگیرد، ایوب قدرت یهوه را تهدید می کرد. پرسش نه حقیقت است نه دروغ، امّا دروغ را تهدید به رسوایی می کند، از نگاه یهوه دین دیگر حقیقت نبود، قدرت بود و چون به سخن در آمد، از قدرت وحشت آفرین خویش سخن گفت و البته به هیچ یک از پرسش های ایوب پاسخ نداد، به همان سان که ما نیز هنوز پرسش های کافکا را پاسخ نداده، آنها را بدبینانه و تاریک اندیشانه می خوانیم. پرسش چگونه می تواند بدبینانه یا خوش بینانه باشد؟ پرسش را چگونه می توان ملحدانه و کفرآمیز خواند؟ تنها می توان از پرسش ترسید. می توان در برابر آن کر شد. می توان آن را خفه کرد. می توان اصلاً پرسنده را از روی زمین محو کرد، امّا نمی توان نه به حق پرسش را تکفیر کرد و نه امکان آن را برای همیشه نابود ساخت. تکفیر پرسش های ایوب، درس سکوت در برابر مظالم نامعقول در خاک خون آلود خراب آبادی است، که هرگز از سیاوش کشی و افراسیاب پروری سیراب نگشته است. اگر پرسش کفر باشد، آفرینش انسان نیز دام تزویر است، زیرا که او را موجودی پرسنده آفریده اند. معصوم ترین و کودک مزاج ترین آدمیان بیشتر می پرسند. اگر پرسش کفر باشد، نه تنها آزادی گناه کبیره است، بلکه آفرینش موجودی که امکان آزادی و پرسش در سرشت اوست، نقض غرض است. سرشت و جان فرد یا امتی که صرفا بنده اطاعتی کورکورانه است، بی تردید تیره، مفلوج و فاسد است. حتی بندگی خدا باید با آزادی معنا شود. آنجا که پرسش و آزادی سرکوب می شود، درهای معرفت حق نیز بسته و حقیقت پوشیده می شود. اگر در محضر عدالت مطلق، طاعت ریاکارانه و یا ابلهانه مقبول تر از شک بی ریا باشد، الوهیت خود به زیر سوال می رود، جان کلام ایوب و برگردان آثار کافکا بیش از آن که صدور حکمی قطعی باشند، طرح پرسشند. شباهت این پرسش ها که تنها می توان آنها را از زبان آزادگان جریده رو و نیز کودکان شنید، ما را بر آن می دارد که داستان ایوب را مرور کنیم. این نوشته را نمی توان جزو آن دسته از آثار یا مجموعه هایی به شمار آورد که اغلب برای معرفی یک نویسنده به آنهایی که آثار او را نخوانده اند، نوشته می شوند. خوشبختانه کافکا جزو آن اندیشمندان غربی نیست که در زبان فارسی آثار راجع به آنها بسیار باشد و آثار خود آنها ترجمه نشده باشد. فرض بر این است که خواننده این نوشته قبلاً با کافکا از طریق آثارش آشنا شده است. آن قدر که مثلاً بتواند قدرت های فایقه آثار بزرگ او را با سیمای یهوه در عهد عتیق و وضعیت قهرمانان او را با وضع ایوب در برابر یهوه مقایسه کند، مضامین مکرر در خطابه پرشور ایوب از جمله بیداد حاکم در جهان، محکومیت و کیفر نامعقول ایوب، نابرابری حقوق و توانایی طرفین دادخواهی، رنج و ستمدیدگی بیگناهان و زحمتکشان، نوشخواری و کامیابی خدانشناسان و کوردلان، غلبه صفت ارعاب در یهوه و همنشینی مهمان نوازانه اش با اهریمن، سخت گیری نادر خور و تنگ چشم او نسبت به خطاهای ناچیز، فقدان رحمت در مشیت او و توسل او به قدرت و تهدید، و سرانجام مهم تر از همه سکوت و بی اعتنایی او در برابر پرسش ها و دفاعیات ایوب و دسترس ناپذیری اش، این همه خدایی را تصویر می کند، که نه تنها درست در قطب مخالف خدای مسیحیت قرار می گیرد، بلکه حتی با تصویر یهوه در دیگر اسفار عهد عتیق مخصوصا سفر پیدایش همخوانی ندارد. قدرت فائقه در آثار کافکا نیز چنین سیمایی دارد. تفاوت عمده در آن است که ایوب در هر حال نسبت به نفس وجود یهوه شک ندارد و یا دست کم در سفر ایوب این مساله اصلاً مطرح نمی شود، امّا آفریدگان کافکا در عین حال که خود را در احاطه می بینند، هرگز حتی به نخستین حلقه های این احاطه یقین و دسترسی ندارند. به همه این جهات، قهرمانان او ــ که من اصرار دارم آنها را قهرمان بنامم ــ نسبت به قدرت فائقه به غایت حقیر و حتی مسخ می شوند. عظمت این موش ها در موش بودن آنها نیست، بلکه در آن است که در عین موش آگاهی ــ که با اندک بدفهمی به عقده خودکم بینی تعبیر می شود ــ از میدان چالش و نبرد در نمی روند یا نمی توانند در بروند. این آگاهی است که هنرمند گرسنگی را عاجزتر از تماشاچیان قفسش می نماید. او روزه داری را تکلیف گریزناپذیر خود می داند. خواننده ای که با هنر کافکا آشنا باشد، به نقل قول های پی در پی و ارجاع های مکرر به جمله های جدا شده از متن آثار کافکا نیازی ندارد (گیرم که چنین رسمی در مورد کافکا که با درک جامعیت هر اثر و کل آثارش قابل فهم است، چندان صادقانه نیست). تنها لحن و شیوه بیان ایوب است که سیمای او را قهرمانانه تر از موش های کافکا نشان می دهد. تا آنجا که کتاب ایوب به ما نشان می دهد ایوب در تمام مدت خطابه شکوهمند خود در یک کناسه و در میان کرم و کثافت نشسته است و هیچ حرکتی نمی کند.
با آن که تا آنجا که من می دانم اغلب مفسران پایان داستان ایوب را نامناسب و دو دست می دانند، امّا نه صحت و سقم و اعتبار تاریخی این داستان و نه پایان آن منظور نظر ما نیست. عاقبت ایوب عاقبتی تراژیک و قهرمانانه نیست و شباهتی نیز به سرنوشت قهرمانان کافکا ندارد. در یک کلام نه ماجراهای کمرنگ داستان بلکه صرفا درونمایه و پرسش هایی که در آن مطرح می شود، اهمیت دارد. پرسش هایی که در هر زمان و بر هر زبان که جاری شود، تکان دهنده است.
ارزش این نوشته بیش از ارزش دریافت ها و تاثرات خواننده و هرکس دیگری از آثار کافکا نیست، و به هیچ وجه داعیه نقد و وساطت میان کافکا و خوانندگان را ندارد.

۱. داستان ایوب

بیهوده صبر ایوب زبانزد ماست. سنگینی رنج ایوب چنان بود که وزنِ شن های هزاران صحرا و آب های تمامی دریاها با آن برابری نمی توانست کرد. از این رو سخنش چنان سخت و جانش چنان بی شکیب گشت که فریادش فریادِ دادخواهی تمام ستمکشان و بیدادهای جهان را جاودانه ساخت. «از چه سبب یهوه می گذارد زاده شود آن کس که مقدرش را در جهان جز زندگانی تهی از امید و آکنده از عجز و عبث قرار نداده است؟... چگونه می توانم تا دم مرگ صبر پیشه کنم؟ آیا چون سنگ بی احساسم؟ آیا گوشتم از مفرغ است؟ چگونه می توانم صبر پیش گیرم در حالی که یکسره بی فریادرسم و مرا هیچ امیدی نیست؟... چرا باید به آنان که جز از مرارت و مسکنت بهره ای از زندگانی نمی برند روشنی و حیات داده شود؟ آنان که مشتاقانه مرگ را می طلبند و مرگ از آنها دریغ می شود؟ با وحشت از من روی می گردانید و از کمک مضایقه می کنید؟ امّا چرا؟ آیا تاکنون از شما کمتر چیزی خواسته ام؟ آیا اکنون می خواهم؟ آیا هرگز از شما کمکی طلبیده ام؟ تنها چیزی که می خواهم پاسخی معقول است... آن گاه خاموش خواهم شد.(۲)» ایوب در بازی شرط بندی شیطان و یهوه قربانی بیگانه و بازیچه ای بی پناه بیش نبود.(۳) شیطان با یهوه شرط بسته بود که ایوب اگر در بلا افتد کارش به الحاد و سرکشی خواهد کشید. آن گاه خدا هرچه تیر بلا در ترکش داشت یکی پس از دیگری به جان و مال و تن ایوب نشانه رفت. پیش از آن ایوب خوشبخت ترین مرد جهان بود. او از همه نعمات، از رمه های عظیم گاوان و اسبان و شتران، از کشتزارهای بارور و پهناور، از پسران نیرومند و صالح و از همه بالاتر از قلبی سرشار از نیروی ایمان و سخاوت و محبت به همنوعان بهره مند بود. هرگز دمی از خدا نافرمانی نکرده و همواره قوم خویش را به طاعت از خدا فراخوانده بود. ناچیزترین خطایی که در مصطبه عدل الهی مستوجب عقاب و مجازات باشد از او سرنزده بود. وقتی یهوه ملهم از شیطان مال و فرزندانش را به یکباره به طوفانی از او گرفت ایوب قیام کرد، غرقه در غم جامه چاک داد و فراروی خدا بر خاک افتاد. وقتی زبان گشود شیطان پاک نومید شد.
«از زهدان مادر عریان برون آمدم و به گاه مردن عریان خواهم بود. آن چه داشتم خدا داده بود و هم او همه را بازپس گرفت. متبارک باد نام یهوه».
امّا نزول بلایا تمامی نداشت. جانکاه ترین دردها و هولناک ترین کابوس ها علیه جسم و جان ایوب صف آراستند. یاران و خویشان، جمله ایوب را وانهادند مگر گاهی که نزد او می آمدند تا زخم ملامت را بر زخم های چرکین و کرم آکنده او بیفزایند و چون زاهدان ریایی از این که خود چون ایوب باد افره گناهی را پس نمی دادند از غرور سرمست شوند. ایوب به ایشان می گفت: «آیا مرا محکوم می کنید تنها از آن رو که از شدت نومیدی فریاد کشیده ام. آه! بگذارید هراسم را به زبان آرم. بگذارید در شرح و بیان شکنجه جانم آزاد باشم. آه خدایا آیا من هیولا هستم که دمی رهایم نمی کنی؟ حتی آن گاه که می کوشم با خواب شوربختی خویش را فراموش کنم، وحشت کابوس های خوفناک را به جانم می افکنی.» «همان به که از شدت اختناق بمیرم و به این هستی ادامه ندهم. من از زندگانی خود بیزارم. گنهکار باشم یا بی گناه برای خدا تفاوتی نمی کند. هر دو را به یکسان نابود می کند. وقتی فاجعه بی گناهان را از هم می پاشد او می خندد. دیدگان قضات را کور می کند و می گذارد که بیدادگر باشند.»
اگرچه کلام ایوب بوی کفر و الحاد نمی داد امّا او از رحمت خدا و وجودِ عدالت در جهان نومید شده بود. اینک زمان بیداری بود. او دیگر در بستر تنعم به رنج های دیگران نمی اندیشید. دیگر مالی نداشت که با دیگران تقسیمش کند. نیرویی نداشت تا به یاری ناتوانان شتابد. شهوتی نداشت تا نگاهش را از آن در امان دارد. پشیزی نداشت تا بهره ای از آن را تن پوش یتیمی سرمازده کند. دردِ همه دردمندانی که زمانی با آن چه داشت به یاری آنها می شتافت یکجا در تن و جان خودش فراهم آمده بود و آن چه داشت به یکباره از دست داده بود. او دیگر تنها تماشاگر دردهای دیگران نبود، بلکه خود در احاطه رنج بود. خود صحنه رنج ها بود. این رویارویی دیگر رویارویی طبیبی تندرست با بیماری نالان از درد دندان نبود. اینک خود شکنجه می شد. نمی شد که اسم ناله اش را عصیان نهاد. اسمش بیداری بود. مصیبتْ ایوب را دل آگاه کرده بود. زیرا دیگر در کنار گرمای اجاق با تنی آسوده و پشتگرمی به گذشته و آینده به رنج دیگران نمی اندیشید و برای کمک به ایتام و بیوه زنان برنامه نمی ریخت. فقر، درد، بیماری، تنهایی، نومیدی و بی یاوری همه با هم در غایت شدت بر او فرود آمده بودند. طبیعتِ شکنجه چنین است که اگر آن را ادامه دهند رستم را نیز به خیانت و اعتراف وامی دارد. هرکسی را نقطه جوشی است که چون شکنجه به آن حد رسد همه چیز را لو خواهد داد. پس خوشا به حال آنها که بیهوشی یا مرگ آنها را از رسیدن به نقطه جوش رهایی بخشید. آیا این مرگ طلبی دردکشان ترس از رسیدن به آن نقطه نیست؟ فغان درد در تن و جان آدمی ایمان را سست می کند همچنان که غلبه شهوت عفت و خویشتنداری را. در کدام وضعی آدمی بیش از این به خدا نیاز دارد؟ اگر او به یاری یوسف نمی شتافت آیا یوسف به پاکدامنی خیانت نمی کرد؟ این است که ایوب از خدا می خواست که تنها دو کار با او نکند تا بتواند دلیرانه با وی بگوید که: «من بی گناهم» و بپرسد که «گناهم چیست؟» یکی آن که خدایش ترک نکند و دیگر آن که با حضور رعب آورش وی را به وحشت نیفکند، امّا خدا او را در شدت درد رها کرده بود و آنجا که بیش از همه جا به خدا نیاز داشت خدا او را با دردش تنها نهاده بود. نمی توان گفت که او درد را دورادور نظاره می کرد. او خود درد مجسم و محسوس بود. چگونه می توانست جز به درد بیندیشد. حتی اندیشه وصف الحال او نبود. درد آنجا رو به رویش نبود که به آن بیندیشد. او درد را زندگی می کرد. می دید، می بوئید، می چشید و لمس می کرد. اگر یاری خدا نباشد چه کسی بی فغان و فریاد از میان آتش می گذرد؟ آتشِ شکنجه ایوب را بیدار کرد. آن روز که همه چیز داشت و از کنج عافیت بر ستمدیدگان احسان می کرد هرگز چنین پرسش هایی به گردِ گمانش نمی رسید.
«تو به زندانم می افکنی و از هر سو درها را به رویم می بندی. من چون درختی پوسیده و فروافتاده، چون جامه ای بیدزده ام. چه شکننده است آدمی! چقدر کوتاهست ایامش، و چقدر آکنده از رنج است حیاتش. آیا سزاست که با این موجود شکننده چنین سخت باشی و از او حساب بازپس گیری؟ چگونه از آن که ناپاک زاده می شود پاکی طلب می کنی؟ دمی پیش از مرگ رهایش نمی کنی؟ پس دمی آسوده اش بگذار و نگاه غضبناکت را از او برگیر تا پیش از مردن لختی نیز رنگ آسایش به خود بیند:
تو مرا ساختی و تو نیز ویرانم می کنی پس از چه سبب یکسره از زهدان به گورم نیفکندی تا این زندگانی مشقتبار را صرفه جویی کنی؟ چرا کودکان را به گناه پدرانشان مکافات می کنی؟ گناه آنها چیست؟ چرا بی گناهان را در عذاب می افکنی و می گذاری تا رهزنان و شروران از ناز و مکنت سرمست باشند؟ چرا مرا که همواره دیده از بد دیدن پالوده ام به عذاب الیم دچار ساختی و به آنها که جز به دیده شهوت به دختران ننگریستند تا پایان عمر مکنت و سعادت ارزانی داشتی؟ امواج شر و فتنه ما را فرا گرفته اند. دزدانی هستند که حتی به مال یتیمان رحم نمی کنند؟ بیوه زنان باید اندک چیزی را که دارند از برای وامی اندک به گرو نهند. نیازمندان مطرود و لگدمال می شوند. بی چیزان چون الاغی وحشی در صحرا باید مدام تقلا کنند تا فقط روح از تنشان جدا نشود. آنها باید تاکستان های اشرار را بارور کنند. تمام شب را در سرما بی تن پوش بخوابند. اشرار کودکان یتیم را از آغوش مادران و بچه های بینوایان را از پدرانشان جدا می کنند تا مبادا وام خود را نپردازند. بینوایانی که محکومند زیتو نهایی را بفشرند که حتی نمی توانند آنها را بچشند و در حالی که از تشنگی جان به سر شده اند انگورهای اشرار را بفشرند. استخوان های محتضران فریاد می زند، زخم دیدگان فریادرس می طلبند. و به ناله آنها پاسخ نمی دهی؟ تو هرچه می خواهی می کنی؟ هر که را می خواهی هدایت می کنی و هرکه را می خواهی به مذلّت می کشانی؟ مرا قلبی ضعیف داده ای. با ظلمتی که از هر سو، انبوه و نفوذناپذیر احاطه ام کرده مرا می ترسانی؟»
شکنجه ایوب را به اعتراف واداشته بود. او دروغی را که در کنج عافیت از خود پنهان می کرد لو داده بود. دیگر نمی توانست بیداد حاکم بر جهان را مذبوحانه و از سر جبن نادیده بگیرد. رنج های بشری را به زیست دریافته بود. دوستان قدیم و دشمنان امروز دلایلی احمقانه می آوردند تا محکومش کنند. آنها به شیوه چاپلوسان درباری از خدا دفاع می کردند و ایوب را به گناه آنگونه سخن گفتن با قادر متعال به باد سرزنش می گرفتند و ایوب که وجدانش از هر زمان بیدارتر شده بود از این که بگوید «من بی گناهم» باز نمی ایستاد. هرچه داشت باخته بود تا جرات دفاع از حقش را پیدا کند؟ این حق که پاسخی معقول طلب کند. این حق که با خدا بی پرده و رودررو سخن گوید. این حق که بداند خرد و فهم راستین کدام است «انسان می داند چگونه معادن را استخراج کند، مس را ذوب کند، از دل کوه ها معبر باز کند، زعفران و طلا پیدا کند. هیچ حیوانی ذره ای از این همه را نمی داند با این همه انسان نمی داند کجا می توان خرد و معرفتِ راستین را یافت. تنها مرگ و ویرانی دورادور اندک نشانی از این گنج دارد. امّا خدا چنین گوید: «بنگرید، ترس از خدا همانا خرد راستین است و ترک شیطان هر آینه معرفت حقیقی.»
ابلیس در قفایِ خدایی که ترک شیطان را با معرفت راستین برابر می دانست ایستاده بود و از رنج ایوب لذت می برد. آخر نه مگر شیطان خدا را برانگیخته بود تا ایمان و تعبد ایوب را در محک امتحان بگذارد؟ شیطان به خدا گفته بود «ضیاع و عقارش را بگیر تا ببینی چگونه به تو پشت می کند» و خدا چنین کرده بود. شیطان به خدا گفته بود «فرزندانش را بگیر تا ببینی چگونه روی از تو برمی گرداند» و خدا چنین کرده بود. شیطان به خدا گفته بود، «دوستان، خویشان، نیرو، جوانی و سلامتش را بگیر تا ببینی چگونه بر تو خواهد شورید» و خدا چنین کرده بود. اینک شیطان به اقتضایِ سرشتِ مقدرش وقعی به آن نمی نهاد که ایوب حکم خدا را گردن نهاده یا از آن سر بر تافته باشد. در تمام مدتی که ایوب عذاب می کشید شیطان سرمستانه لذت می برد. لذت از این که به جای حکم خدا حکمِ او بر جهان جاری است. او در قفای خدا خدا را پوشانده و خاموش کرده بود. او در تمام مدت سرمست از شراره های شرّی که در عالم افشانده بود به خدا گفته بود که چنین و چنان کند و به خود گفته بود «اینک منم که بر جهان حکم می رانم» حتی آن گاه که خدا آن چه را گرفته بود به ایوب بازپس داد شیطان هنوز از باده خونرنگِ پیروزی سرمست بود زیرا اگرچه ایوب وضع پیشین خود را بازیافت امّا رنجی که برده بود مشمول مرور زمان نمی شد. شیطان به بازی زمان نیک آگاه بود. ایوب دیگر ایوب سابق نبود. او حرف هایی زده بود که نمی بایست می زد. مرور زمان صدای او را خاموش نمی کرد زیرا زمانه هنوز و تا زمان های دور آینده آینه آلوده ای بود که نقش های کژ و مژ و دردانگیز رنج های بی گناهان را باز می تاباند. برای شیطان همین بس بود که خود را محق پندارد. این بس نبود که ایوب باز به سهمش رسد. هنوز بینوایان گرسنه زیتو نهایی را می فشردند که از چشیدن آنها محروم بودند. هنوز کودکان به گناه پدرانشان مکافات می دیدند. هنوز فریاد زخم دیدگان را فریادرسی نبود. ایوب همه اینها را گفته بود. بگذار تنها او باز به بستر گرمش باز گردد. همین بس که تا زمان باقی است کسانی می آیند که حدیثش را تازه می کنند. کدام شورش از این ژرف اثرتر خواهد بود؟ کلام ایوبِ مکررترین نامکرر خواهد گشت.

یکی بد کند نیک پیش آیدش
جهان بنده و بخت خویش آیدش

یکی جز به نیکی زمین نسپرد
همی از نژندی فرو پژمرد(۴)

مادام که داده یکی ناز و نعمت و قسمت دیگری قرص جوی آلوده در خون است صدای ایوب تکرار می شود. هر جا که نالایقی لایقی را تحقیر می کند، هر جا که قوت دانایان از خون جگر است و شربت ابلهان از گلاب و قند، هر جا که اسب تازی مجروح به زیر پالان است و طوق زرین بر گردن خران(۵)، هر جا که زور و زر ارواح بلندنظران را در زاویه های زبونی و مسکنت جان به سر می کند، هرجا که پاکی دل و جان در هجوم سیل آسای پلیدی قربانی می شود، هرجا که دسیسه و نیرنگ و زد و بند مجال تنفس به اهل هنر و حقیقت نمی دهد، در هر خاک سفله پروری، در هر نینوای آزاده کشی، در جیغ دلخراش و وحشت زده کودکان هیروشیما و آشوتیس، در صیحه های «مرگ بر فاشیست» شکنجه شوندگان، و در جای جای بسیط ارض و تاریخ جهان صدای ایوب تکرار می شود و شیطان سرمست از پیروزی خویش بر زبانه های آتش شر پایکوبی می کند.
نه روزگار بدسگال و نه خدای بنی اسرائیل پاسخ معقولی به ایوب نداده اند. ایوب از عدالت سخن گفته بود و یهوه قدرت بی قهر خویش را به رخ او کشیده بود. این یک تهدید آشکار و مسلم بود و ارعاب آنجا که زاده حقیقت نیست، روی دیگر رعب است. رعب از افشای حقیقت. اگر از نیشِ مار نمی ترسیدیم چماق بر آن نمی کوبیدیم. نیشِ زبانِ ایوب قلمروِ حکومتِ یهوه را تهدید کرده بود. ایوب به دادخواهی همه ستمدیدگان جهان و زمان برخاسته بود و سرانجام یهوه به جای آن که پاسخی معقول به فرزند تی پا خورده خود بدهد چون پدری غول آسا و مستبد از میان گردباد، چماق و شمشیرش را به ایوب نشان داده بود. این چماق چماقِ رعب و ارعاب بود. آن که می ترساند می ترسد، این نقش دو چهره یهوه ــ این روح دوگانه همه مستبدان ــ همان قدر هویدا بود که حقانیت دعوی ایوب. «چه کسی می تواند اثبات کند که من به دروغ یا به خطا سخن می گویم؟» یهوه اجرِ صبر ایوب را اجابت نمی کرد. آخر کجا کلمات آتشین ایوب از صبر بر بلا نشانی داشت؟ آن چه یهوه به او بازپس می داد، برای آن بود که ایوب از این پس صبر پیش گیرد و در عوضِ باجِ نعمت و مکنت خویش در برابر آلام و بلایای دیگران خاموش و شکیبا بماند. شیطان پیروز شده بود زیرا یهوه را وادار کرده بود که باجگزار شورشیان باشد آیا صدای رعدآسای یهوه تنها از آن رو که رعدآسا بود بر دعوی ایوب خط بطلان کشیده بود؟ این چه خدایی بود که از رام کردن لویاتان لاف می زد امّا خود رام وسوسه ای شده بود که عبد خالصش را به جانکاه ترین شکنجه ها مبتلا می ساخت؟ کجا ممکن بود در قلمرو چنین خدایی که یکسره قدرت و ارعاب بود موطنی امن یافت؟
امّا هیهات! او تنها قدرتِ محض نبود. چون گردباد ویران می کرد امّا خود گردباد نبود. گردباد از او فرمان می برد. گردباد پیک او بود و او خود در دوردست های ناپیدا دسترس ناپذیر و نادیدنی پنهان بود. وجودِ حاضر و غایبش، واسطه هایش که جز در کسوت نیروهای ویرانگر و ضد بشر ظاهر نمی شدند، صدای رعد آسایش که تنها از غضب و قدرت آکنده و از رحمت و رافت بی بهره بود، آمیزش و اختلاطش با شیطان که هر دو ایوب را چون پیاده شطرنج به بازی گرفته بودند و از همه وحشتناک تر سنگدلی و بی اعتنایی اش نسبت به هستی پردرد و رنج ستمکشان و سرمستی فاتحانه بیدادگران رعایایش را به شک می انداخت که آیا در قلمرو شیطان نفس می کشند یا در سایه ملکوت خدا. تنها ای کاش یهوه خدا نبود تا رعایا می دانستند با او چه کنند، امّا اینک خدایی او باعث شده بود که اربابان ستمگر نیز از طغیان ستمکشان در امان بمانند. خدایی او سبب شده بود که اربابان نیز خدایگان بشوند. ستمکشان می توانستند در عدالت یهوه شک کنند زیرا آنها بودند که انگور را به شراب تبدیل می کردند تا اربابان سایه نشین بی آن که دانه ای انگور فشرده باشند، نوشخواری کنند، امّا چه کسی می توانست باور کند که اربابان سایه کردگار نیستند. آنها همان گونه بودند که یهوه بود. آنها المثنایِ یهوه بودند. آنها هر یک برای خود یهوه ای کوچک بودند. همان قدر سنگدل، همان گونه پشتگرم به قدرت و مکنت و همان گونه بی اعتنا به حقوق حقه زحمتکشان. در حقیقت، مشیت آنها قانون بود. آنها حق داشتند جان و مال و ناموس زحمتکشان را به یغما برند. آنها حق داشتند از حاصل دسترنج دیگران، هر قدر که می خواهند بیندوزند، نگاه ناپاک به دختران و پسران معصوم برای آنها گناه نبود، یا گناهی معاف از عقوبت و در انحصار آنها بود. آنها قانون وضع می کردند، امّا خود مشمول قانون نبودند. گناه معنای خود را از دست داده بود. گناهْ نافرمانی انسانی ستمکش از قانون بود. بدینسان اربابان نیز در پرتو خدایی یهوه خدایگان بودند. اگر چنین نبود، رعایا می دانستند با آنها چه کنند. می توان بر ترس از ببر غلبه کرد، امّا غلبه بر وحشت از آن چه پوشیده در ظلمت و ابهام است، ممکن نیست. رعایا به سبب این ترس یا شاید به جهات دیگر حتی در دل جرات نمی کردند چون ایوب سخن گویند، امّا ممکن نبود آن بیداد آشکاری را که ایوب از آن سخن گفته بود، در خون و رگ های خود احساس نکرده باشند. اگر یهوه تنها زندانبان بود، آنها می توانستند در سلول های خود نجواکنان علیه او دسیسه بچینند، می توانستند شب نامه و اعلامیه دست به دست کنند، می توانستند حدود قدرتش را برآورد کنند و برای چیرگی بر آن چاره ای بجویند، امّا اینک حتی در دل جرات اعتراض نداشتند، زیرا یهوه در هر نقب و زاویه ای حضور داشت. پنجه های یهوه خطی از خفقان میان زمین و آسمان کشیده بود و نافرمانی از قانون تنها برای بندگان گناه به شمار می آمد و تازه عقوبت این گناه نیز چون مشیت خواجگان ناشناخته بود. این همه را رعایا می دانستند، خواه پیش و خواه پس از عذاب ایوب. از آنجا ایوب اگرچه باج خود را ستانده بود، امّا ترکانده بود آن چه می بایست می ترکید. ملک و مکنت بازیافته ایوب برباد رفتنی بود امّا خطابه اش نه تنها تا زمان باقی است باقی می ماند، بلکه امکان آن از دم صبح ازل تا آخر شام ابد همواره در سینه آدم نهفته بود. آخر مگر ایوب تنها از خود سخن گفته بود، تا اینک ضیاع و عقارش را با توبه مشکوکی معامله کند؟ او تنها نوای سازی را که گمان می رفت در مسلخ آزادی و شورستان هراس و خفقان برای همیشه فرسوده و خشکیده باشد، به صدا درآورده بود. آن ساز هنوز آنجا بود. هنوز اینجاست. وقتی که ایوب در تن از بلارسته اش با شیر و عسل نیروی دوباره ای که قرار بود تا پایان عمر درازش دوام آورد، می دمید، هنوز نغمه سازش در هوا تاب می خورد، و برگردان سمفونی اش بر لب های کودکان گرسنه زمزمه می شد. هنوز مادرانی که از فرط زحمت و بی قوتی شیر در پستان هایشان خشکیده بود، در لالایی خود با مرثیه ایوب طفلان ازنا رفته شان را خواب می کردند تا مگر درد احتضار را بر این قربانیان معصوم تخفیف دهند. تا مگر تا دمیدن روشنایی فردا کورسوی عمر کوتاه طفلان نیز خاموش شود. تا مبادا سپیده سر زند و طفلان باز ناله کنند. جگرخراش تر از اشک کودکی که گهواره او گور اوست در جهان چیست؟ پس بگذار این ناله جگرگداز برای همیشه خاموش شود. پس مرگ یکبار، شیون یکبار، بخواب ای نوگل نشکفته من، ای کاش هرگز نفست برنیامده بود و روشنا را ندیده بودی «زیرا در مرگ ناتوانان از عذاب رهایی می یابند و خستگان آرامی. حتی زندانیان در مرگ آرامند. فارغ از زندانبان ددمنشی که آنها را لعنت کند. فقیر و غنی آنجا همانندند و برده سرانجام از یوغ ارباب خلاصی یافته است.»(۶) پس بخوان ای نوگل نشکفته من. بگذار زاد روزم را لعنت کنم. بگذار آن شبی را که نطفه ام بسته شد نفرین کنند. بگذار زاد روزم تا ابدالاباد فراموش شود. حتی در برابر خدا بگذار زاد روزم در تاریکی ابدی مدفون گردد. بگذار آنها که در ملعنت استادند، شبی را که نطفه ام بسته شد لعنت کنند. بگذار ستارگان شب ناپدید گردند. بگذار آن شب همیشه در اشتیاق نور بسوزد امّا هرگز روشنای سپیده دمی را نبیند. آن شب را لعنت کن زیرا زهدان مادرم را نبست تا من زاده شوم و به این همه عذاب مبتلا گردم.»(۷)
بدین سان جانمایه داستان ایوب دادخواهی ایوب علیه یهوه است. «من از انسان شکایت نمی کنم. من از یهوه شکایت می کنم. امّا اینک در صحنه زندگی نیروی چند گام بیش به من نمی دهی و هیچ خطایی را نادیده نمی گیری، تا همه را یکجا چون سندی علیه من فراهم آوری، کوه ها ناپدید می شوند، آب سنگ ها را خرد خواهد کرد، سیلاب خاک را خواهد شکافت و بدین سان امیدهای انسانی یکسره بر باد خواهند رفت. تو همواره دشمن انسانی».
همه اینها را ایوب گفته بود و افزوده بود که «چه کسی می تواند ثابت کند که من دروغ می گویم، یا در اشتباهم؟» آیا اینک صدای رعدآسای یهوه تنها از آن رو که رعدآسا بود بر سخنان ایوب خط بطلان کشیده بود؟ خط بطلان؟ کدام خرد راستینی می تواند بر کلام ایوب خط بطلان کشد؟ سخنان ایوب از آن خودش نبود، تا با دوختن دهانش خاموش شود. ایوب آتشفشانی را آزاد کرده بود، که پیش و پس از او سرچشمه گدازه های آن دل دردمندان جهان بود و خواهد بود. خطابه ایوب وعظ بی عملان نبود. فریاد ایستادگی در زیر شکنجه عین عمل است. تنها خودکامگان خرد باخته گمان می کنند که شکنجه آتشفشان دل آزادگان را خاموش می کند. کیست که نداند که تازیانه تنها چرخش زبان را به سود ارباب جهت می دهد و همزمان دل را در جهت عکس از خشم و کینه مالامال می کند؟ جز این نیست که شکنجه جوشش گدازه ها را افزون تر و فوران آتشفشان را نزدیک تر می کند. چنین بود که خطابه ایوب عینِ عمل بود و آغاز و پایان خوش داستانش عین بی عملی. «و امّا او عاقبت به سرکار و زندگی اش برگشت چنان که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. این توضیح را در پایان انبوه بی شماری از افسانه های کهن بارها شنیده ایم، هرچند این عاقبت شاید در هیچ یک از قصه ها به وقوع نپیوسته باشد.»(۸)

نظرات کاربران درباره کتاب یادبود ایوب در جهان کافکا